لبخندهای احمقانه ی یک زن

تکه پاره های عاشقانه ی رویا.بخش هفتم.
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩٥
 

 

 

 

               من و  بادِ صبا  مسکین   دو سرگردانِ  بی حاصل

               من از افسونِ چشمت مست  و  او  از  بوی  گیسویت

             

                                                                            "حضرت حافظ"

                     

 

 

 

 

 تکه پاره های عاشقانه ی رویا،

بخش هفتم:   پوست پرتقال

 

 

 

 

 مادربزرگ صدایم می کند:

"رویا جان، ننه بیا برات پرتقال پوست کندم"

 

می گویم:

" نمی خوام ، همین الان ناهار خوردیم ، ظرفا رو می شورم میام!"

 

می گوید:

" وا ناهاری نخوردی تو که! دو تا دونه کاهو به زور گذاشته دهنش می گه ناهار خوردم. بیا ننه، بیا حداقل پرتقال بخور، خوبه ویتامین داره "

 

 

روزِ آخر،

یک پَر برداشت، بویید و در دهانش گذاشت، گفت:

"بوی  پوست پرتقال عالیه، تو آتیش  بندازی خوشبوتر هم می شه ..."

 

بعد کمی نگاهم کرد و گفت:

"ولی نه به خوشبوییِ تو..."

 

در چشمهایم خیره شد،

انگشت هایش را آرام بر موهایم لغزاند.

طره ای را در دست گرفت، بویید، بوسید و همانطور خیره در چشمهایم  پرسید:

"خب... اسم بچه مون رو چی بذاریم؟"

 

لبخند زدم.

با قلبی که ضربانش بی نهایت بود و صدایی که تلاش می کرد نلرزد گفتم:

"تو چی دوست داری؟"

 

نگاهش را از چشمانم گرفت و به سقف نگریست،

چند اسم عجیب و غریبِ قدیمی که به عمرم نشنیده بودم گفت، با اسم ها جمله ساخت و شیطنت کرد.

 

من با خودم  فکر کردم  از حامله شدن بیزارم. 

بچه داشتن را دوست ندارم.

می ترسم .

از نُه ماه حمل اجباریِ موجودی در درون خودم می ترسم،

از بسته بودنِ همه ی راه های فرار،

از سختی لاغر شدن،

از مسئولیت عظیمِ بی پایان،

از فداکاری هایی که پیش خواهد آمد،

از از دست دادنش ،

از شیرینی هایش،

از بزرگ شدنش، ...

از  بچه داشتن هراس عجیبی دارم

می ترسم.

شاید به خاطر مادرم ... شاید...

 

دستش دور کمرم حلقه شد، مرا در آغوش کشید و در گوشم زمزمه کرد:

"کجایی؟ نمی گی کدومو بیشتر دوست داری؟"

 

نفس هایش گردنم را گرم کرد،

چشمهایم را بستم،

مشامم از بویش پُر  شد.

فکر کردم    اگر نرود    می توانم  برایش  تا آخر عمر  حامله بمانم.

 

آرام گفتم:

" بچه ی تو باشه، اسمشو هر چی دوست داری بذار."

پر از عشق  و اشتیاق،  در من غرق  شد.

 

 

"رویا ... خاک بر سرم همینجور شیر آب رو باز گذاشتی ماتت برده؟  ای خدا نگذره از باعث و بانیش آخه ... چته دختر ... آخه چرا اینجوری شدی تو ...نه یه لقمه غذا می خوری نه با کسی حرف می زنی ... الانم که همینجوری نعمت خدا رو داری اسراف می کنی ... نکن ... با خودت لج نکن ننه ... ای خدا ... خودت خیرش رو بذار جلوی پاش ...بیا ننه دو تا دونه پرتقال بخور ... هیچی نخوری  همه ی موهات می ریزه ها ... بیا ننه  "

 

شیرآب را می بندد و  همانطورر بلند بلند خدا را به یاری می طلبد و ... می رود.

 

دستانم را با حوله خشک می کنم .

 

فکر می کنم

می ریزد؟

خب بریزد...

 

دیگر چه فرقی می کند،

وقتی موهای من با دستهای او نوازش نخواهند شد...

 

 

 

پی نوشت:

 

 

1. سلام

متاسفانه زمان زیادی طول کشید تا من وبلاگ رو به روز کنم.

می خواستم ولی فرصت نمی شد.

البته خدا رو شکر گرفتاری های بد و منفی نبود.

به هر حال ممنونم که می خونید و با کامنت هاتون گرد و خاک اینجا رو می گیرید.

 

 

 2. از روزی که کانال تلگرام رو راه اندازی کردم روز به روز داره انگیزه و علاقه ام  بیشتر می شه.

چه خوب که خوانش کتاب ها رو دوست دارید و باعث می شه راحت تر برای خریدن یا نخریدن تصمیم بگیرید،

خوشحالم.

این روزها دارم روی خوانش  "تکه پاره های عاشقانه ی رویا"  کار می کنم و  به زودی هم یک فیلم از ساز زدن  می گذارم.

 اگر مطلبی درباره ی کانال داشتید  می تونید در صفحه ی نظرات اینجا بنویسید.

این بار تقریبا  همه ی کامنت ها رو  پاسخ دادم و این کار دو ساعت و نیم زمان گرفت!

بعیده که باز هم چنین فرصتی پیدا کنم، اما حتما می خونم.

باز هم خواهشم رو تکرار می کنم که  لطفا دقت کنید تا یک کامنت چند بار فرستاده نشه.

پاک کردنشون زمان میگیره و اینترنت هم یاری نمی کنه.

ممنونم از محبتتون

 https://telegram.me/mehravechannel

 

 

3. جلسه ی  کتاب خوانی تیرماه  "داستان شب، رویداد هامون"  خوب برگزار شد.

کلا برای هر نوع اجرای صحنه ای استرس می گیرم

ولی جَوِ صمیمی و خوب  باعث شد که این حس به حداقل برسه.

خدا رو شکر.

سه داستان کوتاه از  "مصطفی مستور"  خوندم و پیشنهاد کردم که یک هفته فقط "مصطفی مستور"  بخونیم.

چون با اینکه هر قصه، داستانِ جداگانه داره ولی در هر کتاب  با  تک جمله ای تکلیف بعضی از شخصیت های کتاب های دیگه اش رو هم روشن می کنه؛

این برای من خیلی جالب و دوست داشتنی بود.

کلا خالقی رو که مخلوقش رو رها نمی کنه و حتی وقتی کتاب تموم شده هنوز دغدغه ی سرنوشتِ شخصیت هاش رو داره، دوست دارم.

قیمت کتاب هاشون  مناسبه.

می تونید یکی رو برای خودتون بخرید و یکی هم برای هدیه دادن.

هدیه دادن و هدیه گرفتنِ کتاب  دلچسبه.

 

 

4. و  اما خندوانه...


سه شنبه حدود ساعت 16 از خونه به سمت استودیو حرکت کردم

یک ساعت و نیم در راه بودم،  دور بود و ضبط برنامه تا ساعت 1 نیمه شب طول کشید!

وقتی  یک برنامه گل می کنه  آدم می تونه حدس بزنه که حتما گروه خوبی در حال ساختش هستند.

انتظار داشتم که تیم خندوانه باحال باشن ولی دیگه نه تا این حد.

به غیر از رامبد جوان و جناب خان و کسانی که شما در مقابل دوربین  می بینید، پشت دوربین، تعدادی انسان خوش انرژی و فعال وجود داره که همه ی تلاششون رو برای درست ارائه شدنِ این برنامه می کنن.

انسان هایی  محترم که هم رفتارهای مناسب و دلپذیر دارند و هم تعهد کاریِ بسیار بالا.

و فکر می کنم دلیل موفقیت خندوانه، همدلیِ یک تیمِ با انگیزه ست که با مدیریت صحیح رامبد جوان و تهیه کننده ی برنامه اداره می شه.

خندوانه برنامه ایه که به من بی دلیل خندیدن رو یاد داد.

یادمه در برنامه های قبل،  اولِ برنامه بیست ثانیه همه با هم می خندیدند.

اون موقع ها، وقتی داشتم خندوانه رو نگاه می کردم، حتی اگه حالم خیلی بد بود،  اون خنده ی دسته جمعیِ به منم سرایت می کرد و ناخودآگاه می خندیدم!

روز ضبط  فکر کردم هرجا دلم خواست بخندم، از ته دل بخندم تا خنده به بیننده های برنامه هم سرایت کنه و خندوانه واقعا خندوانه باشه.

 

از مهناز افشار نازنین و دوست داشتنی که میزانِ معرفتش تقریبا تو این دور و زمونه نایابه، از صمیم قلب ممنونم؛

و همینطور از گلاره عباسی عزیزم که همیشه من رو با مهربونیاش شرمنده می کنه.

و ممنون از شما که دیدین و با محبتتون قلب من رو گرم نگه می دارین.

امیدوارم که لذت برده باشین.

 

 

5. عزیزی می گفت، اگه می خوای کسی رو بشناسی و بفهمی سر حرفش می مونه یا نه، با چیزای کوچک امتحانش کن. اگه نشه روی حرفش حساب کرد زود خودشو لو می ده و  تکلیف روشن می شه.

 راست می گفت.

دروغ گفتن و وعده ی الکی دادن، کارِ آدمای بزدل و بی عرضه ست.

به اینجور افراد نمی شه اطمینان داشت.

نمی شه روشون حساب کرد.

راحت  قول  می دن  ولی اصلا   وفای به عهد   ندارن.


در عوض معاشرت با انسان هایی که اگر حرفی بزنن و قولی بدن حتما پاش می ایستن،  پُر از حسِ خوبه.

آدم قبل از اینکه قول بده یا حرفی بزنه باید راجع بهش خوب فکر کنه و ببینه تواناییش رو داره یا نه.

به همین دلیل هم به نظر من،  سخت قول دادن، خیلی بهتر از قول دادن های متعدد ولی پوچ و بی تضمینه.

 

 

6. گروه هنر و تجربه، فیلم های تجربی رو اکران می کنه  ولی به شدت محدود.

یعنی  هر سینما در ماه، دو یا سه سانس،  اون فیلم رو نمایش می ده.

الان در حال حاضر دو فیلم سینمایی در گروه  "هنر و تجربه"  روی پرده دارم.

 "دره ی ستارگان"  و  "پشت در خبری نیست"

 دره ی ستارگان  مستند زندگی جناب آقای شهرداد روحانیه.

فکر می کنم ایشون  در حال حاضر  رهبر دایم ارکستر سمفونیک هستند.

فیلم یک ساعته و برای علاقمندان به موسیقی قطعا جالبه.

حضور مختصر و مفیدِ هنرمندان دیگر  مثل مهناز افشار، پیمان معادی، علیرضا عصار، حبیب رضایی و ... هم از جذابیت های دیگه ی فیلمه.

من هم حضور بسیار کوتاهی در دقایق پایانی فیلم دارم با فرفره های زیبای اتوبان همت.

عکس پروفایل وبلاگ هم مربوط به همون صحنه ی کوتاه و لذتبخشه.

 

فیلم " پشت در خبری نیست"  یک فیلم داستانیه که طنزگونه روایت می شه.

دوستش دارم و فکر می کنم ارزش دیدن داره.

رویا نونهالی، شهرام حقیقت دوست، رضا رویگری، سوسن پرور، صالح میرزا آقایی و حسن موذنی به همراه من بازیگران فیلم هستیم.

حمایت شما از سینمای مستقل "هنر و تجربه" باعث خوشحالی ماست.

اطلاعات سانس های اکران و سینماها رو از اینترنت می تونید دریافت کنید.

 

 

7. بهانه های کوچک و بزرگ خوشبختی


الف: آراستنِ دستشوییِ خانه

ب: بستنی کاراملیِ کیت کت دارِ رویایی

ج: دیدنِ زرافه ی بزرگِ درست شده با لگو

د: پسر نگهبان گل

ه: ساز و جسارت و خلاقیت های نو پا

 

 

( متاسفانه یک ماه و نیم از آپ دیت قبلی گذشته، فقط همینا یادم مونده، وگرنه قطعا بهانه های بیشتری بوده)

 

 


 
 
تکه پاره های عاشقانه ی رویا، بخش ششم
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ٦:٠٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ تیر ۱۳٩٥
 

 

 

 

              تموم کودکیامو بهم دنیا بدهکاره

              تو با لالایی خوابت برد منم با موج خمپاره

             دیگه خستم از این شهر و از این دنیای وا مونده

             میخوام برگردم اونجایی که انگشتام جا مونده

             دلم بعد از تو با هر چی که ترکش داشت جنگیده

             دیگه بعد از تو به هرکی که درکش کرد  خندیده

 

                                                                              "پدرام پاریزی"

 

 

 

 

تکه پاره های عاشقانه ی رویا، بخش ششم

"کابوس"

 

 

 

در سرم هیاهوست.

بوق ماشین ها، شعر مولانا، صدای مادرم...

_ "رویا، رویا مادر پاشو، مدرسه ت دیر شد!"

گیج می شوم.

صدای مادرم؟

مدرسه دیگر از کجا آمد؟

دوازده سالِ لعنتی. دوازده سال صدای زنگِ ساعتِ شماطه دار... صدای ساعت!

چرا یادم نمی آید با صدای مادر از خواب بیدار شده باشم؟ حتی یک بار!

مغزم سوت می کشد. انگار چندین ریل راه آهن همزمان و موازی میزبانِ قطارهای تندروی پر سر و صدا شده اند که از هم سبقت می گیرند و سرخوشانه برای هم بوق می زنند.

صدای چاووشی اتاق را پر کرده است.

  " جان من است او ..."


گنجشک ها با قدرت، سپاسِ صبحگاهی را آغاز کرده اند.

من  در آسانسور زهوار دررفته ی یک  ساختمان متروک میانِ طبقه ی دوم و سوم گیر افتاده ام. به جای صدای لوندِ یک زن، بوق ممتد و موسیقی و حمدِ گنجشک ها و قار قار کلاغ در بلندگوهای آن پخش می شود.

شب های ماه رمضان ترافیک بیداد می کند. از هر راهی که می روی در صفِ طویل چراغ ها و ماشین ها می مانی . شعرِ مولانا، بی دلیل چشمانم را به ابری سیاه بدل می کند که جان مرا می بارد و عاشق ترم می کند، آنهم درست در زمانی که  فقط باید فارغ باشم و دیگر هیچ...

همه بوق می زنند.

از صدای بوق متنفرم. از راننده های عصبی هم.

زنگِ گوشی با صدایِ بوق و جیک جیکِ گنجشک های سحرخیز و موسیقی و قار قار کلاغ ها  می آ میزد.

با تعجب به صفحه نگاه می کنم.

به نامش!

 

جواب می دهم.

مثل همیشه است. بعد از اینهمه وقت...!

مثل یک پدر، برادر، شوهر با جدیت سوال می کند:

" کجایی؟ چی کار می کنی؟ چرا خبری ازت نیست؟ شام چی داریم؟ خونه چرا کثیفه؟"

سراغِ قورمه سبزی و کباب و مرغ و غذاهای خانگی را می گیرد، شیطنت می کند، می خندد.

در خیلِ عظیم ماشین های پر سر و صدا و عجول، کیف سورمه ای مدرسه جلوی چشمم رژه می رود.

از صدای خنده اش یادِ  پسرهای دبیرستانی می افتم که سر کوچه می ایستادند و ما را مسخره می کردند و بلند و کریه می خندیدند.

یادِ اولین نامه ی مثلا عاشقانه! که یکی از همان مسخره کنندگان در حیاط خانه ی ما انداخته بود و اولین دروغِ سال های بلوغِ مرا به مادرم مسبب شده بود.

از فرط هیجانِ اولین خلافِ دورانِ نوجوانی، گُر گرفته بودم.

اولین خلاف! برداشتنِ یک نامه از کف حیاط!

 

وقتی مادرم پرسیده بود "چرا سرخ شدی؟"  تته پته کنان گفته بودم" فکر کنم تب دارم از صبح سرم درد می کرد ." بعد خنده ام گرفته بود و فرار  کرده بودم!

مادرم هم به خیال اینکه شاید دخترش دیوانه شده باشد حتما شب رفتار مرا برای پدر تشریح کرده بود که فردایش پدر جان به مدت دو ساعت و نیم برایم  جلسه ی توجیهی گذاشت: درباره ی شأن و منزلت و جایگاهِ والای دخترهای زیبا و معصومِ نوجوان در برابر پسرهای علاف و خنگ و بی ارزشی که سر کوچه می ایستادند و به همه ی دخترهای جهان نظر داشتند و عشق هیچکدامشان واقعی نبود و همه گرگ هایی بودند در پوستِ بره!

مادرها راحت گول می خورند اما، پدرها! امان از پدرها.

جنسِ خودشان را می شناسند.

 سرخی گونه ات را که ببینند می فهمند که هیچ تب و سردرد و بیماری ای بر دختر نوجوانشان مستولی نمی شود  مگر آنکه پای پسری در میان باشد.  

 پسری که حتی اگر بهترینِ جهان باشد  هم  هرگز از نظر آنها شایسته نیست و نخواهد بود،

چون پدرها همیشه خیر و صلاح دخترشان را می خواهند.

خیر و صلاحی که در آن خبری از عشق و شیطنت نیست.

 

چراغ سبز می شود.

صدای بوق ماشین ها برای چند ثانیه زودتر راه افتادن،  شدت می گیرد.

شبیه یک مرد غیرتی به خیابان گردیِ شبانه ی من اعتراض می کند:

" اصلا چه معنی داره تو این وقتِ شب تو خیابون ولو باشی؟ پاشو بیا اینجا هم تنبیه ات کنم هم با هم شام بخوریم."

انگار دلم تنگ شده،

برای حرف های اینچنینی،

برای مردانگی و غیرتی بازی،

 برای مهم بودن، اهمیت داشتن،

برای اشتیاقِ بی پایانِ گرگ های در پوستِ بره.

 

بی تکلف حرف می زند.

قاطع، سرشار از خواستن. 

جوری که انگار جزئی از مایملکش هستی و دوریت اتفاقِ ناخواسته ای بوده به دستِ تقدیر و نه به انتخابِ خودت.

حرف های پدر در گوشم زنگ می زند. مثلِ ساعتِ شماطه دار. مثل روزهای مزخرفِ مدرسه.

می گویم:

" شام نمی خورم، صبر می کنم تا سحر."

شبیه مسخره کنندگانِ دبیرستانی می خندد:

" اوه اوه فقط مونده بود تو روزه بگیری، پاشو بیا خودت رو لوس نکن، بهت سحری هم می دم  روزه دار!"

حوصله ی رفتن ندارم، هوایم بارانیست، دلم گرفتار است.

در کشاکشِ مبارزه ای سخت با خودم، توانِ تحملِ شیطنت های هیچکس را ندارم.

از نوجوانی فاصله گرفته ام. گرگ های در پوست بره را نمی خواهم، حتی اگر صدای پدر در گوشم طنین انداز نشود و خودم برای همه ی زندگیم تصمیم بگیرم.

 

آسانسور گیر کرده. من از فضای بسته نمی ترسم. انگار دیگر از هیچ چیز نمی ترسم.

چند روز قبل در رستورانی، گربه ی کوچکی به پاهایم پرید و من به جای فریاد زدن خندیدم.

فقط مانده غول مرحله ی آخر!

آن را هم سپری کنم دیگر تبدیل به ملکه ی سنگی می شوم که هیچ طلسمی بر او اثر ندارد.

صورت مادر مقابل چشمانم زنگ می زند. عقربه هایش افتاده اند.

می گویم:

" نمیام، فردا امتحان دارم،  لباسم هم مناسب نیست"

غش غش می خندد.

" چه بهتر ، لباست مناسب بود که دعوتت نمی کردم...  بدو منتظرم... "

 

گوش هایم را می گیرم. صدایش را دوست ندارم.

هیچوقت دوست نداشتم.

می گوید:

"روزا طولانیه، هر دو روز که روزه بگیری، سه روز حساب می شه، فردا رو تعطیل کن و الان بیا پیشِ من"

تند و بلند "لالالالالالالالالالالالا" می گویم و سرم را تکان می دهم.

نمی خواهم بشنوم. نمی خواهم حرفهایش را بشنوم.

داد می زند.

دستش از گوشی بیرون می آید و سرم را محکم به داشبورد ماشین می کوبد.

 

یاد چیزی می افتم، یاد روزی، شبی، اتفاقی، کسی ...

جمله ای در مغزم می پیچد.

صدایی که دوستش داشتم،

کشدار ، با اکو ...

" پس با شنیدن آهنگ های عاشقانه ... یادِ من ... "

قلبم فرو می ریزد.

همه ی حسم را بر می دارم و فرار می کنم.

قلبم و همه ی احساساتم و اصلا همه ی قلب های موجود در جهان و همه ی احساساتِ عاشقانه ی بشریت را زیر پایم می اندازم و با کفش های پاشنه بلند نازک  از رویشان رد می شوم .

به اشک هایم فکر نمی کنم و فرار می کنم.

لج می کنم.

یاد هیچکس نمی افتم.

اصلا این آهنگ اینقدر زیبا هست که نیاز نباشد برای دوست داشتنش یادِ کسی بیفتم ...

شعر فوق العاده ی مولانا، تنظیم عالی، ملودی زیبا و این صدای غمگین که عجیب به این آهنگ می آید.

فقط اگر آن گیتار الکتریک لعنتی چند ثانیه ی آخر با سرعت خودنمایی نمی کرد  همه چیز بهتر بود.

نه، اشتباه کردم، حتی همان هم عالیست.

گیتار الکتریک باید باشد تا من بفهمم صدای اعصابم وقتی اینقدر به هم ریخته است چگونه به گوش می رسد.

فکر می کنم خوش به حالِ  همه ی کسانی که عاشق باشند یا نباشند می توانند از پیروزی ها و شکست ها، حال و خواب و کلامی زیبا بسازند و در نهایت از نتیجه لبخند به لبشان بیاید.

من، بلد نیستم.

 صدای مادر، زنگِ ساعت، موسیقی، بوقِ ماشین ها، سوتِ قطار، قار قار کلاغ ها، نعره، فریاد، ...

سرسام می گیرم ... 

سرم را در دست هایم فشار می دهم... به داشبورد همچنان ضربه می خورد...

تاب نمی آورم ... فوران می کنم...

اتاقکِ آسانسور   پر از تکه های خون و مغز می شود.

 

جیغ می زنم.

چشم هایم را باز می کنم.

ظهر گذشته.

کوفته ام، انگار که کوه کنده باشم.

اینقدر خواب دیده ام که احساس می کنم تمام شب بیدار بوده ام.

رفتم... نرفتم... یادم نیست...

 

حافظه ام فقط در   شعرِ مولانا  می چرخد.

 "شمعِ دل است او ..."

 

 

 

پی نوشت:

 

1. سلام. روزه هاتون قبول.

تا اینجا از پسِ ده روز بر اومدم.

 اغلب هم متاسفانه بی سحری!

در واقع اینقدر زمانِ افطار تا سحر کوتاهه و من اینقدر احساسِ کمبودِ چای و آب می کنم که نزدیک سحر شکمم مملو از مایعاته و جایی برای غذا نداره.

با یک عدد خرما و یک قاشق عسل ،به سفارش عمه جان دلبند، سر و تهش رو  هم میارم.

چند روز پیش در یک کانال خبری به متن و عکسی درباره ی مضرات زولبیا بامیه برخورد کردم.

یعنی یک جوری درباره اش نوشته بود که احساس کردم دارم سیانور می خورم.

باز ما از یک چیز خوشمون اومد همه بسیج شدن زهرمون کنن.

بابا جان خوردنِ چهار تا دونه زولبیا بامیه تو ماه رمضون، هرقدر هم که مضر باشه، حقِ مسلم ماست.

اصلا من به عشقِ بامیه ی محبوبم  دومین چایِ افطار رو می خورم.

این سلامت گراهای افراطی  کلافه ام می کنن.

هر چیزی رو که مرسوم می شه و جذابه باید حتما یک جوری بکوبونن...

من که برام مهم نیست.

نوش جونم.

شمام اگه دوست دارین نوش جونتون ...

 

 

2. ممنون از کامنت ها و لطفتون.

ممنون از همدردی و تسلیت.

امیدوارم روح همه ی رفتگان شما هم شاد باشه.

خوندن نظراتتون درباره ی قصه ها بسیار کیف داد و به ادامه ی کار تشویقم کرد.

بعضی از کامنت ها واقعا لبخند به لبم آورد و انرژی خوب بهم داد.

ممنونم از ته دل.

 

سه فقره هم تشکر و خواهش :

اول: ممنونم از کسانی که  یک کامنت رو ده بار نمی فرستند .

دوم: ممنونم از کسانی که سوال بی ربط  نمی پرسند چون کامنت دونی صرفا جهت نظر دادن درباره ی وبلاگ یا کانال تلگرامه، نه درباره ی من یا مسایل کاری یا حتی درخواستِ جواب!

دلم نمی خواد دوباره کامنت دونی رو ببندم.

https://telegram.me/mehravechannel

سوم: ممنونم از کسانی که به صفحه ی شخصیم در اینستاگرام درخواست نمی دن.  صفحه ی شخصی یعنی عمومی نیست!  فالو کردن چه کاریه؟

کانال تلگرام هست و عکس هایی رو که دوست دارم اونجا باهاتون به اشتراک می گذارم.

مراعات کردنِ شما نشانه ی محبت شماست.

 

 

3. پنجشنبه سوم تیرماه _یعنی دو شب دیگه_  

ساعت 22.30 تا 23.45

در مجموعه ی "داستان شب، رویداد هامون " قراره داستان بخونم.

 

آدرس محل برگزاری: میرداماد، بین مترو و میدان محسنی، نرسیده به خیابان حصاری، پلاک 140. واحد "هامون".

گویا مراسم،  بلیط فروشی داره که باید از سایت tik8.com بلیط تهیه بشه.

حدود یک ساعت و نیم برنامه ست که در بخشی از اون من یک یا دو داستان می خونم.

احتمالا دو تا از قصه های  "مصطفی مستور"  رو که  دوست دارم  بخونم.

این هفته به شدت در حال مطالعه  خواهم بود تا با یک اتفاق خوب و رضایت بخش کنارتون باشم.

امیدوارم اگر دلتون خواست و حضور پیدا کردین براتون  جالب و  خوشایند باشه.  

 از دیدنتون خوشحال می شم.


برگزارکنندگان این جلسات در اینستاگرام صفحه ای  دارن به نام "داستان شب"  که اگه عضو بشید خیلی خوبه.

 هرشب ساعت 23 خوانشِ یک داستان یا بخشی از یک داستان رو به اشتراک می گذارند.

مثلا دوشنبه ها  "صدسال تنهایی" نوشته ی "گابریل گارسیا مارکز" رو می خونن.

صد سال تنهایی یکی از شاهکارهای ادبیات جهانه و خوندنش کمی مشکله.

من اولین بار دوران دبیرستان شروعش کردم ولی نتونستم تمومش کنم.

گیج می شدم. بالاخره بعد از دو سه سال، دفعه ی هفتم!  تونستم تا ته بخونم و بفهممش.

جمعه ها هم "سووشون" نوشته ی سیمین دانشور رو می خونند که  یکی از بهترین رمان های ایرانیه.

شب های دیگه هم داستان های متفرقه از نویسنده های خوب. 

خلاصه که اگر علاقمند به کتابخوانی و ادبیات داستانی هستید،

صفحه ی "داستان شب" پاتوق خوبیه.  

 

 

4. مشکلات، مثل یک  دایره  هستند،  دایم  برمی گردند سر جای اول!!!

بی هیچ تغییری ... بی هیچ اتفاقِ بهتری!

خسته می شوم

از آدم های بی خلاقیت

از همه ی بحث ها و حرف های تکراری

از همه ی تلاش های سطحی و بی جذابیت...

 

فرار می کنم

دروغ می گویم، اغراق می کنم، نادیده می گیرم،

به همه چیز آویزان می شوم تا واقعا تمام شود و دیگر مجبور به مبارزه با دلم نباشم.

دلم نمی خواست اتفاقات اینقدر احمقانه و مسخره باشند ولی انگار چاره ی دیگری نیست.

سپری می شود.

آرام آرام سپری می شود...

من در خانه بست می نشینم،

ساز می زنم،  

می نویسم، 

هر روز از دنیای خودم دورتر می شوم و در فضای خیالیِ نوشته های  دیگران غوطه می خورم.

مثل یک بیمار فقط می خوانم.

گاهی هم چندین ساعت کندی کرش بازی می کنم و از رقبای مجازی جلو می افتم

و از این پیروزی احمقانه به قیمتِ از بین بردنِ سوی چشمم و درد گرفتنِ کمرم و خواب رفتنِ پاهایم  لذت می برم!

سپری می کنم.

سپری می شوم.

در تاریکی خوابم نمی برد.

از سحر تا قبل از ظهر هر روز به یک بهانه بیدار می مانم تا در روز بخوابم و نورِ خورشید نگذارد هیچ کابوسی در مغزم متولد شود.

کولر خراب می شود.

هوا گرم است ولی مهم نیست.

حوصله ی تحمل غریبه  در خانه ندارم.

کماکان  پتوی راه راهم را به خودم می پیچم و مذبوحانه تلاش می کنم بخوابم.

پتو مثل  رَحِمِ مادر  مرا  حفاظت می کند.

یکی دو ساعت بعد عرق ریزان و کلافه بیدار می شوم.

دوش گرفتن و سشوار کشیدن و آرایش کردن در روزهای عادی یک ساعت و نیم طول می کشد ولی ماه رمضان  بیست دقیقه ای سر و ته همه چیز هم می آید.

زمان نمی گذرد.

تلفن را بر می دارم.

 به عالم و آدم زنگ می زنم.

برگ های زرد شمعدانی ها را جدا می کنم.

 به گلدان ها آهن می دهم تا رشدشان بهتر شود.

میزها را دستمال می کشم.

گاز را تمیز می کنم.

دوستان، سریال هایی را که ندیدم  برای دیدن پیشنهاد می دهند.

Shameless

Breaking bad

Game of Thrones

 و ...

شاید هم بهترین کار همین باشد.

همراه شدن با سرنوشتِ دیگران برای فکر نکردن به چای ...

 

 

5. معرفی کتاب

"زیباتر"

نوشته ی سینا دادخواه

نشر چشمه

قیمت 13000 تومان . 195 صفحه.

 قبلا یک کتاب از  سینا دادخواه  خونده بودم به نام "یوسف آباد، خیابان سی و سوم" که عالی بود.

و حالا  این "زیباتر" از سحر تا ساعت 9 صبح  من رو بیدار و  هیجان زده و کف کرده نگه داشت.

البته ممکنه کمی بدآموزی داشته باشه ولی عالی بود نیشخند  

 بسیار جسورانه و جذاب نوشته شده.

 

تکه هایی از متن:

" صبا بقیه ی عطرها را یکی یکی تست کرد. هومن با خودش فکر می کرد مرد راست می گوید؛ نه فقط عطر، که هر چیزی به ذائقه است و ماندگاری. هر مفهومی. هر حسی."

 

" موقع برگشت صبا زین جلو نشست. دوچرخه ی بزرگ، راحت دور زد. لاستیکش مثلِ نفربَرهای ارتش روی ماسه خط انداخت. از جلو بَنِر معاونت پیشگیری ناجا گذشتند: روی  فرو پوش چو دُر در صدف  تا نشوی تیر بلا را هدف. هومن دست هایش را گذاشت روی چشم صبا.

_: دستتو بردار، چشمام یخ کرد.

_:صبا، با تو که هستم آدم بهتری ام.

_: فکر کن که نباشی، رابطه هه تازه داره جا می افته.

_: معلومو مجهول نکن، چرا می گی رابطه هه؟

_: باشه حالا، رابطمون تازه داره جا می افته... دستتو بردار."

 

" واقعا گرسنه بود. کلید برق را زد. لامپ روشن نشد. چند دفعه ی دیگر کلید را زد.

آدم چقدر دیر می فهمد تکرار،  چیزهای خراب را درست نمی کند."

 

" صبا انگار که گلویش خلط دارد، مثل لات های شیره ای خرخر کرد. تُفش را انداخت توی سطل آشغال بغلِ صندلی. انگار عمدا می خواست حرکاتش زننده باشد تا هومن بیزار شود. کاش می توانست به صبا بگوید هر خراب کاری یی بار آورده باشند، از ارزش نواقص مطلوبشان کم نمی شود. برای جنگیدن ساخته نشده بودند. کبوتران طوقی صلح بودند که جای بلند پروازی در ارتفاع کم پرواز می کردند. قانع به دیدن منظره ها و دشت ها و نهرها."

 

" چرا نمی ترسید؟ از نترسیدن خودش ترسیده بود. ماشین را کنار خیابان پارک کرده و رفته بود پارک ملت و در قطارِ همیشه ساکن گوشه ی پارک نشسته بود. بعد از مدت ها از ته دل گریه کرده بود. سرتاپایش اشک شده بود. شوکِ جا مانده، شُل کرده بود. گریه اش بند نمی آمد. تا چند وقت کارش گریه کردن بود. بی دلیل و بی مقدمه. ضعف عصبی. ناامیدی مفرط. گذشته ی سیاه و آینده ی غلط. و بعد مثل همیشه، مع العسر یسرا."

 

 

6. اعتماد به ذاتِ اثر  باعث می شه حتی نحوه ی تبلیغات کار هم متفاوت بشه.

بی خودنمایی.

عاری از شهوتِ دیده شدن...

انتخاب رنگِ سفید ... بدون عکس!

برام جالب و عجیب و تحسین برانگیز بود. 

نیازی هم به تعریف و تبلیغ من نداره قطعا.

وقتی یک آدمی که طرفدار دو آتیشه نیست، اینجوری معتادِ آلبوم شده دیگه تکلیف طرفدارای دوآتیشه کاملا معلومه.

 

 

7. بهانه های کوچک و بزرگ خوشبختی

 

الف: قورمه سبزی پخته و حلوا و شله زرد.

      به من می گه برای تو پختم بیا پیش ما  افطار کن.

      می گم امروز دیگه روزه نگرفتم، چشمام اذیت شدن.

      کسلم حوصله ندارم ، با اینکه دلم برای قورمه سبزی مادر پز لک زده

      اما حال ندارم از جام تکون بخورم.

      می گم نمیام.  

      ساعت یک نیمه شب عزیزترین میاد سراغم.

      با یک پاکت قرمز بزرگ.

      پلو  و  قورمه سبزی و حلوا و شله زرد و یک برش هندوانه و  زولبیا بامیه.

      بسته ی سفارشی از وسطِ  بهشت.

ب:  اراده

پ:  کوتاه کردن موهام

ج:  نواختن

د:  بازگشت دوست عزیز از سفر

ه:  متصل 

 



 
 
پدربزرگ
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٥
 

 

 

 

 

 

        " اندکی بدی در نهادِ تو

          اندکی بدی در نهادِ من

          اندکی بدی در نهادِ ما..._

   

         و لعنتِ جاودانه بر تبارِ انسان فرود می آید.

 

         آب ریزی کوچک به هر سراچه  _هرچند که خلوت گاهِ عشقی باشد_

         شهر را

                از برای آن که به گنداب در نشیند

                                                      کفایت است."

                         

                                                                  احمدشاملو

                                                                  آیدا: درخت و خنجر و خاطره

 

 

 

 

 

پدرم مى گوید:

"اصلا دلم نمى خواست تلفنتو جواب بدم، ... دلم نمی خواست ..."



غمگین مى شوم.

من هم دلم نمى خواست  کلاغِ شومِ بدخبر   باشم.



عمه جان دومى  گریه کنان و بى تاب  مى گوید:

"وقتى دیدین اینجوریه باید زودتر ما رو خبر مى کردین، دلش مى خواست همه ى بچه هاش دورش باشن."

در جوابش سکوت مى کنیم.

من  اما  فکر مى کنم: "ما که نمى دونستیم روز آخرشه، حتى تو دلمون هم جرات نمى کردیم به چنین چیزى فکر کنیم چه برسه به اینکه  بخوایم بقیه رو خبر کنیم."

لحظه ى آخر،  من و عمه جانِ دلبند،   _ته تغارى_    بالاى سرش بودیم، 

یعنى درست همان لحظه اى که حضرت اجل آمد و پدرِ مهربانِ پدرم را با خودش برد.

اگرمى دانستیم  نزدیکِ لحظه ى آخر است  شاید ما هم ترجیح مى دادیم بزرگترها آنجا باشند و دستهایش را بگیرند و ...



براى ته تغارى،

_که فقط ۴ سال از من بزرگتر است و بین هشت خواهر و برادر آخرین بچه به حساب مى آید_ 

دیدن پدرى که یک لحظه نفس مى کشد و لحظه ى دیگر نفس نمى کشد، دلخراش و نابود کننده است.


فکر مى کنم  چقدر باید تلاش کند تا آن تصویرِ عجیب  کم کم در حافظه اش، کمى، فقط کمى  رنگ ببازد...

از ظهرِ یکشنبه حالش بد بود،

_ من جانم  براى این   عمه ى دلبند   در مى رود_

حدود ساعت1 ظهر، قبل از تمام این اتفاقات، حاضر شده بودم براى رفتن و دویدن،

_که همه ى غم ها و دلشکستگى ها را از خودم دور کنم و با جهان و همه ى رویدادهاى عجیب و غیرقابل پیش بینى اش کنار بیایم و سعى کنم دیگر در بلاتکلیفی نمانم و دل آزردگى هایم  روحم را زخمى نکنند_

به عادت هرروز بهش  زنگ زدم.

خانه ى پدربزرگم بود.

نزدیک به یک ماه مى شد که پدربزرگِ قبراق و سرحالم کم رمق شده بود و از تختش پایین نمى آمد.

از دو هفته قبل که برایش پرستار گرفته بودیم هر روز دو سه تا از بچه ها یا عروس هایش آنجا براى کمک بودند.

ولى یکشنبه ی تلخ، عمه جانِ دلبند با مادربزرگ تنها بود.

پاى تلفن صدایش آنقدر نگران بود که احساس کردم نیاز دارد کنارش باشم ، دلم خواست قید دویدن را بزنم و  با آنها ناهار بخورم.

به حرفِ دلم گوش کردم.

رفتم و نادانسته براى  ته تغارى   آغوش شدم تا آخرین نَفَس هاى پدر عزیزش را تنها سپرى نکند.


عموى کوچکم مى پرسد: "باباتو پیدا کردى؟"

مى گویم: "نه"

مى گوید: "بهش مسیج بده"

فکر مى کنم: "مسیج بدم؟ چى بنویسم؟ بنویسم  پدرِ عزیزم، پدرِ عزیزت..."

دوباره تماس مى گیرم.

بوق مى خورد،

دعا مى کنم باز هم جواب ندهد.

سخت ترین کار، بعد از دیدنِ مرگ عزیز، خبر دادن به دیگران است.

به خصوص به آن ها که از تو به عزیز  نزدیک تر هستند. یعنى  فرزندانش...


گوشى را برمى دارد.

غمِ عالم  به دلم مى ریزد.

_: "الو بابا سلام...خوبین؟... چه خبر؟... کجایین؟...مى تونین بیاین خونه ى بابایى اینا؟...چیز شده..."


سکوت مى کنم.


سکوت مى کند.

 

مى پرسد: "چى شده؟"

سکوت مى کنم ...

 

مى گویم: "دیگه ... چیز شد دیگه ..."



نمى دانم چه باید بگویم.

مى دوم به سمت آشپزخانه، گوشى را مى دهم به عمو.



_: "الو،  سلام رضاجان، ... بابا راحت شد."

 

 

 

 

پی نوشت:

 

1. سلام.

مادرم می گه وقتی مرگ میاد تا چند نفر رو با خودش نبره ول نمی کنه.

عذاب وجدان می گیرم که از پُستِ قبل به استقبالش رفته بودم! خدا بقیه ی ماجرا رو ختم به خیر کنه.

پدربزرگِ نازنینم به رحمتِ خدا رفت .

تجربه  ثابت کرده من در مواجهه با مرگ دختر ضعیفی نیستم ... ولی دادنِ خبرِ مرگ به دیگران واقعا یکی از سخت ترین و مزخرف ترین کارهای دنیاست.

بلا از خودتون و خانوادتون دور باشه.

 

 

2. تیم فیلم "فروشنده" برای سینمای ایران افتخار بزرگی آفریدند و باعث سربلندی ایرانی ها شدند.

مبارکِ همه مون  باشه.

 

 

3.    موسیقی عجیبی ست مرگ.

       بلند می شوی

       و چنان آرام و نرم می رقصی

       که دیگر هیچکس تو را نمی بیند!

                                          

                                              گروس عبدالملکیان

 

 

4. کانال تلگرام  راه اندازی شد  و هفت شب  براتون قصه خوندم و قدرت تعهد خودم رو محک زدم.

ساعت گوشی رو هرشب برای 21:30 و 21:45 و 21:59 کوک کرده بودم،

استرس عجیبی داشت،

حتی مجبور شدم سه چهار بار برنامه های کاری و زندگیم رو تغییر بدم که به ساعت 22 و اشتراک قصه برسم،

سخت بود،

دیگه قول و قرارِ راس ساعتی نمی گذارم.

ولی بازم  قصه می خونم ...

کلا از قبل برنامه های متفاوتی برای کانال در ذهنم بود...

از خاطره بازی با دزدعروسک ها و کارهای قدیمی بگیر تا کتاب و ساز و آشپزی و شیطنت های گوناگون ...

شاید به مرور همه رو پیاده کنم ...

تا خدا چقدر توان و نیرو بهم بده.

ممنون از استقبالتون.

 

 

5. چند وقت پیش در جایی دوستی قدیمی رو دیدم .

دوستی خیلی قدیمی.

دوستِ سال های دور.

دانشگاه ...

یادِ صمیمی ترین و ناپدید شدنش افتادم ... از دی ماه 1387 .

دلم براش تنگ شد.

دلم برای همه ی روزهای خوشِ پُرخاطره مون تنگ شد.

هشت سال می گذره

هنوز نمی دونم چی شد، نمی دونم کجاست، هیچ کس ازش خبر نداره

از همه بریده بود

همیشه نگران بودم نکنه یه روزی از منم ...

که ترسم به حقیقت بدل شد و رفت

رفت که رفت.

دوست قدیمی هم حالشو پرسید و گفت: "ازش خبر نداری؟"

گفتم: "نه، ناپدید شد."

گفت: "هنوز صدای خنده هاش تو گوشمه. چه جوری می شه یه دخترِ اونقدر شاد یهو غیب بشه؟"

صدای خنده های صمیمی ترین دوستِ من  ، تو کلِ دانشگاه معروف بود.

شبیه دوقلوهای به هم چسبیده شده بودیم.

 

گاهی مرگ از بلاتکلیفی بهتره

اونجوری حداقل براش عزاداری می کنی و می دونی نتونست

ولی اینجوری فکر می کنی می تونست ولی نخواست

 و این خیلی تلخ تره

...

دوست قدیمی گفت :

"تو هم هیچ فرقی نکردیا! اون موقع ها با خودت یه مهراوه ی جاسوییچی داشتی، یک کودکِ درونِ زنده و شاد، هنوزم بعد از اینهمه سال  مهراوه جاسوییچیه  همراهته!"

 لبخند می زنم.

در اون دیدارِ کوتاه هیچ کارِ خاصی نکردم که مهراوه کوچولوی درونم رو  لو بده...

فکر کردم شاید به خاطرِ  حضور همراه جان بود که کنارش همیشه، یه مهراوه کوچولو، شاد و پُرانرژی،  زندگی می کنه.

شاید هم خودم از ترسِ تنهایی، کودکیم  رو در چشمام زمین گیر کردم تا  همیشه همراهم باشه، تنها نمونم  و هر جا از بیانِ خواسته هام خجالت می کشم  یا دلم می خواد شیطونی کنم، اون رو بندازم جلو و خودم بشینم و نگاش کنم.

با اینکه هیچوقت دلم نمی خواد به کودکیم برگردم ولی

از اینکه هنوز در من زنده ست خوشحالم.

 

 

6. باور کردنی نبود!

همه ی کامنت هاتون رو خوندم.

واقعا باور کردنی نبود!

راستش یادم رفته بود که فضای مجازی هنوز هم آدم های حقیقی داره که اسمشون رو کامل می نویسند،آدرس ایمیلشون رو می گذارند و در نهایت ادب و احترام درباره ی خوانشِ قصه ها در کانال تلگرام یا مطالب وبلاگ نظر می دهند.

هنوز باورم نمی شه که حتی یک کامنت برای تایید نکردن وجود نداشت!

از ته دلم  باعث افتخار و خوشحالیم شدین.

باعث شدین انگیزه پیدا کنم و به فضای مجازی امیدوار بشم.

از تک تک نظرات مهربانانه و نقادانه تون ممنونم.

چه خوب که همه تون از خوندن قصه ها راضی بودین

چه خوب که شبا قبل از خواب دلتون می خواست براتون قصه بگم ...

این روزهای غمگین که بگذره برای ادامه ی قصه خوانی حتما برنامه ریزی می کنم.

ممنونم از همه ی کسانی که تسلیت گفتند.

کلا کامنت هاتون  پر انرژی و  شگفت زدم کرد .

از ته دلم ممنونم.


چشمتون نزنم حالا ... لبخند

آآآآآآآآآآآآآآآآمین

 

7. بهانه های کوچک و بزرگ خوشبختی

 الف: آمدن مادر در شبِ یکشنبه ی غمناک، و انرژی عجیبِ آغوشش که حالِ همه را بهتر کرد.

به نظرِ من، جدایی هایی که  رفاقت را از بین نمی برند و حرمت همه ی سال های پرخاطره را حفظ می کنند

از ماندن های به اجبار و پر از دلخوری، شایسته ترند.

 

ب: مهربانی همه ی دوستانی که با حضور، تماس یا پیامک تسلای خاطرمان شدند.

 

ج: پیدا کردنِ جوراب فروشی سر دیباجی جنوبی


د: مامان عاشق و شیفته ی "جز از کل"  شد. کتابی که خودم بهش معرفی کردم و اصرار کردم بخونه.

طرفدارِ سینه چاکِ آثارِ گابریل گارسیا مارکزه و گفت: "جز از کل" برام در حد "صد سال تنهایی" و "عشق سال های وبا" بود، حتی شاید بهتر!

کیف کردم.


ه: جایزه توسط یکی از دوستان بهتر از آبِ روان بهتر از برگِ درخت بابت خوش قولی قصه ها .  "میکروفن رومیزی" .  ذوق زده شدم.

 

 

 

 


 
 
مرگ
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩٥
 

 

 

 

                      من در شکنجه ی تب  و  جانم به پیچ و تاب

                      در دیده ی پرآبم  عکسِ جمالِ اوست

                      برمی جهد ز چشمه ی جوشانِ مغزِ من

                      هردم خیالِ دوست.

                                                   

                                                          هوشنگ ابتهاج

 

 

 

 

"مرگ" همین گونه است.

تلخ،  ناگهانی،   بی رحم.

بر زندگی ات  فرود می آید و به هیچ چیز  فکر نمی کند.

به قول و قرارهایت فکر نمی کند،

به کارَت،

به آینده ات،

به آرزوهایت،

به برنامه ی سفرت،

به کسی که چشم به راهت است،

به هیچ چیز ...

 

کنار اتوبان ایستاده ای،

مثلا شاید هفت شاخه گل رز هم در دستت باشد و در حال اندیشیدن به آدمی که دوستش داری و سفری که برنامه ریزی کرده اید باشی  و ...

ناگهان،

لاستیک ماشینی در می رود، به سر تو برخورد می کند،

درجا خونریزی مغزی می کنی و می میری.

به همین سادگی.

"مرگ"  نه به گل های در دستت نگاه می کند و نه به قلبِ سرخ و چشمان مشتاقت.

می آید  و  ناگهان   تو   دیگر نیستی.

مُردی.

 

آدمی که دوستش داری  مات و متحیر  به جای خالی تو نگاه می کند و  هرگز نمی فهمد آن روز به خصوص، درست قبل از فروریختنِ آوارِ مرگ، تو  برایش هفت شاخه رز سفید خریده بودی و داشتی به سفری که از مدتها پیش قرارش را گذاشته بودید و بلیط هایش در جیبت بود فکر می کردی و  دلت می خواست عاشقانه ترین روزهای عمرتان را در سفر  با هم تجربه کنید.    

 روزها می گذرد.

کم کم  آدمی که دوستش داری باید از شوک در بیاید،خودش را احیا کند و با آوارِ نبودِ تو کنار بیاید. باید از قول و قرارها بگذرد، از خاطرات عبور کند، باید با این اتفاقِ ناگهانیِ خشنِ بی رحم بسازد و به زندگی اش ادامه دهد.

 

مجبور است ...

 

من، اما، شانس عجیبی نصیبم شده است.

انگار مدتیست، داوطلبانه و با عشق فراوان،

در یک دوره ی آموزشی ثبت نام کرده ام به نام:

" تجربه ی اعجاب انگیزِ مواجهه با مرگِ عزیز  هر ده روز یک بار"

مدتیست که در حال یادگیری هستم،

یادگیریِ چگونگی مواجه شدن با حمله ی مرگ،

ناگهانی، خشن،  بی رحم.

 

 در این دوره ی آموزشی،  به دلایل بسیار بسیار مسخره،  _مثلا همان در رفتنِ لاستیک_،  به ناگه همه ی چیزهایی که  وجود دارند از بین می روند. چیزهایی که دوستشان داری و فکر می کردی همیشه هستند،  چیزهایی که قرار بود در کنارشان سختی ها آسان بشود و روزهای معمولی، زیباترین به نظر برسد.

انگار  "مرگ"  به طور ناگهانی وارد خانه می شود،  همه چیز را برمی دارد و با خود می برد.

آن وقت من می مانم با کوهی از برنامه ریزی ها و قول و قرارهای پوچ شده و یأس و سرخوردگی.

در این دوره ی آموزشی فهمیدم که روی هیچ چیز نباید حساب کرد

چرا که  "مرگ" از همه ی  ما  قوی تر است.

به هیچ چیز نباید دل بست  چرا که  "مرگ" ...

هیچ حرفی را نباید جدی گرفت  چرا که  "مرگ" ...

 

در این دوره ی آموزشی  آدم هایی را  می بینم که می دانند  اگر یک قدم آن طرف تر بروند دیگر لاستیک به سرشان اصابت نمی کند، 

اما نمی روند.

با لجاجت همانجا می ایستند و فکر می کنند  "این لاستیک که عددی نیست!"

و به خاطرِ یک قدم، فقط یک قدم، می میرند و آوارِ این اتفاقِ شوم را بر سرِ من جاری می کنند.

و من، بر خلافِ تلاشِ موسسه  برای قوی تر شدنم،  هر بار بیش از دفعه ی قبل یاد می گیرم که نمی توانم از پسِ این حادثه بربیایم...

و هربار  "مرگ" در نظرم قوی  و  قوی تر می شود،

آنقدر که فکر می کنم دیگر توان مقابله با هجومِ آوارش  را ندارم.

و فکر می کنم  در هربار  هجومِ مرگ  به زندگیِ ام  چند تار از موهایم سفید می شود و چقدر اشک بر گونه ام سیلاب می گردد و چه عمقی به غمِ درونم اضافه می شود.

 و یادِ کتابِ سیاوش خوانی بهرام بیضایی می افتم(اگر اسم کتاب را اشتباه نگفته باشم)  و کاری که مردم شهر  با خودشان کردند. آنقدر خودشان را در معرض شکنجه های خودخواسته قرار دادند تا قوی تر شوند و  بتوانند در برابر شکنجه های دشمن تاب بیاورند و تسلیم نشوند که، در روزِ حادثه، دیگر هیچ توانی برایشان نمانده بود و شهرشان بی شکنجه ی دشمن، راحت تر از هر شهر دیگری تصاحب شد.

 

من هم بعد از این دوره ی آموزشی  احساس می کنم نسبت به مرگ از قبل شکننده تر و آسیب پذیرتر شده ام و دیگر  هیچ توانِ تحملی  در برابر از دست دادنِ عزیزی، توسط یک لاستیکِ بازیگوش و آدمی که حاضر نیست یک قدم جابه جا شود،  ندارم.

به مَثَل هایی می اندیشم که گذشتگان گفته اند:

مرگ یک بار، شیون یک بار ...


 

 

پی نوشت:

 

1. سلام،

از روزی که اینستاگرامم رو بستم هیچ روزی حسرت بسته بودنش رو نخوردم تا دو، سه  هفته ی قبل که مرگ های پیاپی و عجیب و غریب در سن های نامتعارف رخ داد.

مرگ مهرداد اولادی، نماینده ی جوانِ مجلس، مجری برنامه در خراسان که روی استیج فوت کرد و متاسفانه فیلمش رو دیدم و بسیار ناراحت شدم،

و از همه مهم تر "علی وزینی"، مدیر سایت سینمافا، عکاس و خبرنگار  بیست و هفت ساله ی مهربان.

از اوایل فروردین تا امروز، فقط  روز مرگ علی وزینی، _حتی روز تولد خودم هم نه_ واقعا دلم می خواست صفحه ی اینستاگرامم رو باز کنم و  بنویسم.

اتفاق باورنکردنی بود، دقیقا دو روز قبل باهاش از طریق تلگرام حرف زده بودم،از وبلاگ بازهای قدیمی بود و یکی از مشوقان من برای به روز کردنِ وبلاگ.

نظراتش رو دوست داشتم و اینکه هنوز  وبلاگ می خونه و به شدت پیگیره برام لذتبخش بود.

آشنایی خیلی نزدیکی در دنیای واقعی نداشتیم اما بهترین عکس بی هوایی که در عمرم ازم گرفته شده، علی وزینی در نشست خبری قصه ها سال 1392 گرفته بود.

عکسِ غمگینی که دستم رو زیر چونه ام زدم و تا مدتها عکس پروفایل اینستاگرامم بود.

دلم می خواست اون عکس رو با عکس خودش کنار هم بگذارم و به احترام همه ی مهربونی ها و خوبی هاش از شما بخوام براش طلب آمرزش کنید.

حالا که اینستاگرام ندارم، اینجا ازتون می خوام تا یه روز که دلتون رقیق بود، به یادش، شمع روشن کنید و براش طلب رحمت و مغفرت کنید.

جاش سبز...

 

2. هدیه ها برای من بسیار ارزشمندند.

چون یادآورِ لحظات خوش هستند و در خودشون یک دنیا  انرژی مثبت حمل می کنند.

تا حالا نشده با هدیه ای که برام ارزشمنده و نشانه ی مهر و محبتِ کسی بوده با بی اعتنایی رفتار کنم.

هدایای آدم های خاص که دیگه جای خود دارند.

ولی خب برای بعضی ها اینطور نیست. شاید اصلا از یادآوری لحظه های خوب و انرژی های مثبت خوشحال نمی شن.

به هر حال انتخاب با خودمونه.

می تونیم چیزی رو که یک روز با عشق بهمون داده شده همیشه داشته باشیم و ازش سرشار شیم یا می تونیم رهاش کنیم و بریم .

یک زمانی خیلی سعی داشتم یاد بدم که آدما حتی تو دعوا و قهر باید حساب هدیه هایی رو که قبل تر دریافت کردند، جدا کنند و عصبانیتشون رو سر هدیه خالی نکنن.

ولی الان دیگه خیلی هم مهم نیست، لبخند می زنم و رد  می شم و فکر می کنم من مسئول تربیت کردن کسی نیستم.

هر کسی رو باید همونجور که هست ببینم .

رفتارها در وجود آدم ها نهادینه شده، خودشون هم بخوان نمی تونن تغییر کنن. یعنی حتی اگه تغییر کنن هم باز بعضی وقتا از دستشون در می ره.

 مثل خودم ...

که تغییراتم تا یه حدی جواب می دن، از یه جایی دیگه نمی تونم تحمل کنم و برمی گردم به ته ته وجودم.

به عادتهام، به تربیتم.

به هر حال من از روز اول یادگرفتم مهربونی کنم و نسبت به محبتِ دیگران شاکر باشم.

حساس و زودرنج هم هستم، حتی اگه بتونم مدتی خودم رو کنترل کنم و به روی خودم نیارم، بالاخره یک روز همه ی غصه ها و بلاتکلیفی ها  می ریزن بیرون و خودشون رو نشون می دن.

ولی در نهایت چیزی که مهمه اینه که هیچوقت انرژی مثبتِ درونِ هدیه ها رو دست کم نمی گیرم،

حتی اگه دل آزرده ترین دختر شهر باشم.

عاشق همه ی هدیه هایی هستم که به هر دلیلی از کسانی که در زندگیم هستند و دوستم دارند دریافت کردم،

به خصوص هدایای تولد امسالم که فوق العاده بودن. 

از صمیم قلب بابت شون از تک تک عزیزانم سپاسگزارم.

 

3.

"به همه ی آن کسان که به عشقی تن در نمی دهند چرا که

ایمانِ خود را از دست داده اند!_:

در تنِ من گیاهی خزنده هست

که مرا فتح می کند

و من اکنون جز تصویری از او نیستم!

من جزئی از تواَم ای طبیعتِ بی دریغی که دیگر

نه زمان و نه مرگ،

هیچ یک عطشِ مرا از سرچشمه ی وجود و خیال ات بی نیاز نمی کند!"

 

                                                                     احمد شاملو / باغِ آینه

 

4. کانال تلگرام رو باز کردم.

چند روزه به طور امتحانی هی توش مطلب می گذارم و پاک می کنم ولی به نتیجه ی دلخواهم نمی رسم. یعنی فایل صوتی بدون اسم منتشر می شه. حالا کشف کردم که باید فقط از طریق لپ تاپ یا گوشی های اندروید بفرستی تا درست بشه ...

به هرحال، آدرس کانال رو می نویسم، برای شما خوانندگان وبلاگ،

اگر دوست داشتید عضو بشید.

این یکی دو هفته ی اول احتمالا یک کم بی برنامه ست ولی کم کم درست می شه ...

فعلا کمی شبیه اینستاگرام باهاش رفتار می کنم.

 https://telegram.me/mehravechannel

 

 

5.  بارها کتاب جدید موراکامی به نام "1Q84 " رو شروع کردم که بخونم ولی همون اوایل رها می شد،

اول چون شنبده بودم که ترجمه ی خوبی نداره،

دوم چون کتاب های دیگه ای پیش می اومد که دلم می خواست بخونمشون،

سوم چون سه جلده و احساس می کردم باید سر فرصت بخونمش.

بالاخره چند روز قبل عزمم رو جزم کردم و شروع کردم به خوندن.

 انصافا خیلی جذاااااااااابه،

هرچند همونطور که شنیده بودم  ترجمه ی جالبی نداره، ویرایشش هم با بی دقتی انجام شده و کتاب غلط های فاحش املایی و دستوری داره، ولی باز هم جذابه. اونقدر جذاب که حتی فکر کردم بگردم ببینم چه جوری می تونم نسخه ی انگلیسیش رو پیدا کنم و همزمان هر دو رو با هم بخونم.

به هرحال اگر مثل من دنیاهای عجیب موراکامی رو دوست دارین

با وجود سه جلدی بودن و ترجمه ی معمولی

این کتاب رو از دست ندین.

البته لازم به ذکره که خودم هنوز جلد اول رو تموم نکردم.

 

کتاب: 1Q84

نوشته: هاروکی موراکامی

ترجمه: معصومه عباسی نتاج عمرانی

انتشارات: آوای مکتوب

سه جلد. حدود 1350 صفحه . قیمت دوره ی سه جلدی 60000 تومان.

یک کم گرونه متاسفانه.

 

از متن کتاب:

"برای خودش قهوه داغی آماده کرد و به زور چند فنجان نوشید. بقیه صبح را با حوله حمام در رختخواب ماند و به سقف خیره شد. بیشترین کاری که می توانست انجام دهد همین بود. خیره شدن به سقف. سقف چیزی نداشت که توجه اش را به خود جلب کند اما نمی توانست شکایتی داشته باشد. سقف ها در اتاق برای سرگرم کردنِ مردم کار گذاشته نمی شدند."

 

این قسمت برام جالب بود چون  من هم هروقت می خوام خودمو احیا کنم، دراز می کشم و به سقف و دیوار زل می زنم!

خیلی از دوستان و اطرافیانم هم همنیطورن...

اصلا آدم باید زمان هایی رو داشته باشه که  بخوابه و خیره بشه به سقف و دیگر هیچ...

 

6. قهرمان شدنِ استقلال خوزستان رو به همه ی خوزستانی ها تبریک می گم.

یک عکس دیدم که طرفداران استقلال خوزستان بنری رو گرفته بودند که روش نوشته شده بود:

" استقلال خوزستان شعبه ی دیگری ندارد"

خیلی خووووووب بود، یعنی که بقیه ی  استقلال ها(تهران و اهواز)  احساس قهرمانی نکنن.نیشخند

به طرفدارهای خوب پرسپولیس هم بابت تصویر زیبا و خوش رنگی که در ورزشگاه آزادی ساختند تبریک می گم.

اگر پسر بودم من هم حتما با لباس قرمز می رفتم استادیوم .

نایب قهرمانی به هر حال از سومی بهتره.

دربی رو هم که بردیم.

دَمِ همه ی پرسپولیسی ها گرم.

 

7. بهانه های کوچک و بزرگ خوشبختی

 

الف: گل دادنِ پیچِ امین الدوله بعد از سه سال.

ب: گل دادن گل هایی که  خودم  در ملخ جان کاشتم.

 

 


 
 
اولین پست سال 95
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٥
 

 

 

 

 

از صدای سخنِ عشق ندیدم خوش تر     یادگاری که در این گنبد دوار بماند

 

                                                                              "حضرت حافظ"

 

 

 

تکه پاره های عاشقانه ی رویا ... بخش پنجم :

" عطر"

 

در می زنن.

سپیده  در رو باز می کنه.

" می دونستم رویا اینجاست، بوش تو کل راهرو پیچیده. "

می خندم و بهش سلام می کنم.

سَرَم رو می بوسه، می گه:

" تو این برهوت، حالا هی عطر بزن و با اون کفشات تق تق راه بنداز، من نهایتا یکی دو هفته بیشتر نمی تونم خودم رو کنترل کنما"

می خندم :

" خیالم از تو راحته، قبلا امتحانت رو پس دادی"

سپیده براش چای میاره :

" همچین می گه  برهوت  انگار بقیه رو نمی بینه، حالا خوبه اینهمه آدم تو هتله ها!"

می گه:

" اینجا کلا برهوته مگه اینکه بوی عطرِ رویا بیاد. همینجوری تو راهرو دنبال بوش اومدم تا به اتاق تو و حمید رسیدم. اولین بارم که تو دفتر دیدمش همین بو رو می داد. اون موقع هنوز باهاش صمیمی نشده بودم فقط می تونستم تو دلم قربون صدقه اش برم. با اون کفشاش  هی تق تق می رفت این ور، تق تق می رفت اون ور . دل من از همون روز لرزید. نمی بینی شبا تا صدای تق تقش نیاد شام از گلوم پایین نمی ره؟"

سپیده می خنده و ادای حال به هم خوردن در میاره.

حمید از دستشویی بیرون میاد:

" خوب تا چشم منو دور دیدی هر لَوَندی دلت می خواد می کنیا... رویا از اونا نیست که سر کارش بذاری ... آبجیمونه "

از خنده و شوخی بچه ها کمی معذب می شم. عادت ندارم تو جمع اینقدر بی پرده مخاطبِ حرفهای اینچنینی باشم. تلاش می کنم   باجنبه وار   باهاشون بخندم و طوری رفتار کنم که انگار شنیدن این حرفا برام خیلی عادیه. 

چه کار سختی!

نمی دونم باید در جواب چی بگم. حتی نمی دونم باید حرفاشو جدی بگیرم یا نه. یعنی نمی فهمم با زدن این حرفا منظوری داره  یا صرفا می خواد شوخی کنه و چون دختر مجرد دیگه ای اونجا نیست به من گیر داده؟!؟ از این شوخی ها مدتهاست که خسته ام. از مردهایی که تکلیفشون با خودشون روشن نیست، مردهایی که ادای آدم های عاشق رو در میارن ولی حاضر نیستن به هیچ چیز جدی نگاه کنن.

ولی تصویری که از روزِ اول دیدارمون یادش بود...

چقدر بی جنبه ام. حالا طرف یه چیزی گفت، 

یه چیزی مثل همه ی حرفایی که بقیه می زنن تا بگن مثلا ما خیلی به تو توجه داریم.

ته دلم فکر می کنم نکنه جدی عاشقم شده!

قرمز می شم. نکنه عاشقش بشم. نکنه ...

 سپیده می گه :

" منم عطرت رو دوست دارم  ولی  بوش به پوست من نمیاد، رو تنِ تو یه جور دیگه ست."

 می گه:

" خیلی خوبه که رویا یه بوی همیشگی داره. هرجا این بو بیاد من یادِ عشق ناکامم می افتم."

حمید می گه:

" چه زودم جا زد، حالا یک کم تلاش کن شاید کامروا شدی"

سرخ می شم. می خندم. نمی دونم چه جوابی باید بدم.

فکر می کنم خب  همه ی آدما باید یه بوی همیشگی داشته باشن...

یه بویی که حتی وقتی برای فراموش کردنِ آدم موردِ نظر  از کشورت به یه کشورِ دیگه سفر می کنی و تو یه شهرِ غریب همه ی تلاشت رو می کنی تا به اون آدم فکر نکنی، یهو،  اون بو،  همه ی خاطراتت رو  بکوبه تو صورتت  و  بهت بفهمونه تمامِ وجودت  داره لَه لَه می زنه که اون آدم،  با همون بوی همیشگیش، اونجا  تو اون شهرِ غریب  کنارت باشه.

یه بو که باعث بشه  توی مترو  تمام مدت  به یه غریبه  خیره بشی و تا وقتی کنارت ایستاده هوای اطرافش  رو ببلعی و تازه وقتی پیاده شد  بفهمی مدتهاست ایستگاه مورد نظرت رو  ردکردی و باید راهِ رفته رو پیاده  برگردی!

مثل اون شب عجیب

تو متروهای تودرتو  و گرفته ی پاریس

 که بویِ هرمسِ لعنتیِ  تو، 

من رو

خیره به یک مردِ غریبه 

تا ایستگاه آخر کشوند.

جا برای نشستن نبود، دستمو به یه میله گرفته بودم و از پنجره فضای سیاه و تاریک بیرون رو نگاه می کردم و فکر می کردم  فردا باید سوار یکی از اون قایق های رویایی بشم، دور رود سن بچرخم، به همه ی زوج های عاشق که قهقهه می زنند نگاه کنم و خوشحال باشم از اینکه عاشق هیچکس نیستم و  تو  رو سپری کردم و  امروز  می تونم با خیال راحت  ...

که بوی  تو   واگن رو پُر کرد.

 نفسم بند اومد.

برگشتم.

به مردی که با پالتوی مشکی و ریش بلند تازه وارد مترو شده بود و به میله ی اون طرف تکیه داده بود خیره شدم.

 

نفس کشیدم، عمیق و ممتد

نفس کشیدم ... نفس کشیدم ...

همون بوی همیشگی

بوی ادکلن قاطی شده با بوی سیگار،

بوی تو

بوی قامتِ بلند و سیاهِ تو

 

فکر کردم اگه این مرد تو بودی

آروم به سمتت می اومدم

صدات می کردم

برمی گشتی

با لبخند نگاهم می کردی

 

 

شاید فردا با هم سوار یکی از اون قایق های رویایی می شدیم و دورِ پاریس ...

 نه،

اگه تو بودی دلت می خواست با من به  قبرستان پرلاشز  بری و روی قبر صادق هدایت بشینی و سرت رو روشنفکرانه تکون بدی و مثل مردی که از همه ی رازهای جهان آگاهه به من بگی  می دونی چه انسانِ عجیبی بود، خوبه آدم اینجوری زندگی کنه و همینجوری بمیره، به دستِ خودش ...

من واله و شیدا همونطوری نگات می کردم و سعی می کردم 

دوست نداشتنِ  بوف کور  از چشمام بیرون نزنه

بعد،  از ادبیات غنی و اصطلاحات خاص هدایت حرف می زدم تا تو بفهمی که  همه ی کتابهاش رو خوندم و بهم افتخار کنی.

ولی تو بی توجه به حرف های من،  سرت رو تکون می دادی و می گفتی  منم برای روز مبادا سیانور دارم، میندازم بالا و خلاص.

 و من فکر می کردم کاش حضورم اینقدر قوی بود که باعث بشه  تو  توی این سفر به خودکشی و سیانور فکر نکنی.

شاید هم دلت بخواد بعد از قبرستون  تو همون کافه ای که  ژان پل سارتر  می نشسته با هم بشینیم

تو برای جفتمون   اسپرسو  سفارش بدی و من یادم بره چقدر دلم  بستنی شکلاتی می خواد و هیچ  سان شاین و کرم بروله ای   نگاهم رو از چشمایِ تو ندزده.

 

اولین بار بود که به پاریس سفر می کردم.

از اون تصمیم های رویاوار ...

 یک سفرِ تنها به شهری که تا حالا ندیدی و هیچکس رو توش نداری

همه می گفتن سفر بهترین راه برای فراموش کردنه، می گفتن وقتی پات برسه به یه شهر دیگه  همه ی غم و غصه ها از یادت می ره ...

اون شب  بعد از یک روزِ طولانی و پر از پیاده روی  و افتخار به اینکه تونستم به طور کامل به  تو  فکر نکنم  با خوش شانسی به آخرین قطار رسیده بودم که بوی لعنتیِ تو...

 

سپیده می گه:

" با توئه ها رویا! چرا ماتت برده؟ یه چیزی بهش بگو، همینجوری ساکت بشینی زنگ می زنه عاقد بیادا !  کجایی؟ داری به طرح لباس عروست فکر می کنی؟"

همه با هم می خندند.

من هم سعی می کنم بخندم.

خنده ام نمیاد.

اونجا نیستم.

گم شدم...

تو متروی پاریسِ پارسال  گم شدم.

 

 

پی نوشت:

 

 

1. سلام

سال نو مبارک.

سالی که نکوست از بهارش پیداست.

امسال رو دوست دارم، مطمئنم یک سالِ دوست داشتنی و مهربونه.

ماه تولدم گذشت  و من در دومین پنجشنبه ی دومین ماه  سال  بعد از تصمیم انتحاری درمورد صفحه ی اینستاگرامم (توضیح در پی نوشت3)  برای اولین بار دارم براتون می نویسم.

چقدر حرف دارم برای گفتن...

از تکه پاره های عاشقانه ی رویا شروع می کنم

دو تا قصه ی دیگه باقی مونده، تا هفت تا بشن.

شاید هم به ده تا قصه تبدیلش کنم.

فکر می کنم قابلیتش رو داره.

نوشتنِ قصه ی این پست خیلی جالب بود، چون کلا با یک چیز دیگه شروع شد و بعد خودش رفت به این سمت و من رو مجبور کرد که آغازش رو عوض کنم.

در واقع از جرقه ی اولیه هیچ چیز باقی نموند!

و من به این نتیجه رسیدم که شاید بشه در قصه های بعدی، از اون جرقه، در ارتباط با همین قصه استفاده کرد.

وقتی تخیل با تجربیات و خاطرات و شنیده ها  مخلوط می شه باید خودت رو بسپری بهش و ببنی تو رو کجا می بره.

اولین بار بود که یک قصه اینقدر من رو به سفر برد.

همیشه از اول می دونستم چه جوری قراره شروع بشه و چه جوری قراره به پایان برسه ولی این بار ...

حقیقت اینه که وقتی قصه خودش راه رو  نشون می ده  بیشتر دوستش دارم.

تا نظر شما چی باشه!

 

 

2. امسال شب تولدم یکی از  بهترین شبهای عمرم  بود.

زیباترین و دلچسب ترین اتفاق ها به سوی من اومدن و درست وسط  قلبم نشستند

انتظارش رو نداشتم واقعا،

یعنی فکر نمی کردم اینقدر همه چیز کامل و بی نقص باشه که من نتونم حدس بزنم و در تخیلم هم نگنجه.

 به غیر از کل ماجرا  _ که بی نظیر بود_ ،  هدایایی دریافت کردم که ارزششون قابل قیمت گذاری نیست،

حتی در بهانه های کوچک و بزرگ خوشبختی هم جا نمی شن چون ...

چون به نظرم  بهانه ای برای خوشبختی  نیستن،

خودِ  خوشبختی  هستن.

 

شاید برای  وصفِ احساسم  نسبت به   مسببِ این اتفاق

بخشی از شعر زیبای  "شاملو"  گویاتر  باشه :

 

" روزی که این چنین به زیبایی آغاز می شود

  {به هنگامی که آخرین کلماتِ تاریکِ غمنامه ی گذشته را با شبی که در گذر است 

به فراموشیِ بادِ شبانه سپرده ام}،

  از برایِ آن نیست که در حسرتِ تو بگذرد.

   تو باد و شکوفه و میوه ای، ای همه ی فصولِ من!

  بر من چنان چون سالی بگذر

  تا جاودانگی را آغاز کنم."

 

 

3. فروردین 1392 صفحه ی اینستاگرامم رو باز کردم و فروردین 1395 تصمیم گرفتم صفحه رو برای مدتِ نامعلومی غیرفعال کنم.

قول داده بودم که در فروردین توضیح بدم، می خواستم ولی نشد.

نمی خواستم صفحه ی اینستاگرامم رو  بی خداحافظی ببندم ولی در سفر دسترسی به اینترنت نداشتم و نمی تونستم در طول عید به خونه ی مجازیم برسم، در نتیجه از یکی از دوستانِ نزدیک خواهش کردم صفحه رو برای مدتی غیرفعال کنه.

قصدم این بود از سفر که برگشتم صفحه رو باز کنم و توضیح بدم و بعد به طور کامل از اینستاگرام برم ولی اینقدر فن پیج های نازنین دی اکتیو شدنِ صفحه رو جدی جلوه داده بودن و غصه خورده بودن که به پاسِ محبتشون ترجیح دادم از خداحافظیِ همیشگی صرف نظر کنم و در وبلاگ درباره ی  غیرفعال شدنِ صفحه برای مدت نامعلوم  توضیح بدم.

البته قطعا همه ی دو میلیون و سیصدهزار فالور، وبلاگ خوان نیستند ولی می دونم که به لطف شما اونها هم در جریان قرار خواهند گرفت و پذیرای عذرخواهی من خواهند بود.

 

حقیقت اینه که در چند ماهِ اخیر از وابستگیم نسبت به اینستاگرام ترسیدم.

احساس کردم دارم در فضایی غرق می شم که خیلی با درون من سازگار نیست.

تا چند ماه قبل هر عکسی که دلم، فقط و فقط دلم، می خواست در صفحه می گذاشتم، ولی کم کم حسِ اجبار بابت به اشتراک گذاشتنِ عکس ها  به وجود آمد.

اجبار برای تبریک، اجبار برای تسلیت،  اجبار برای عکس های خانوادگی،  اجبار برای سلفی، اجبار برای اعلام هر مصاحبه و حضور در دنیای حقیقی، اجبار برای تبلیغات خیریه و فیلم ها و ...

احساس کردم صفحه ی اینستاگرام بیشتر از اینکه حالم رو بهتر کنه، معذبم می کنه و به اشتراک نگذاشتنِ  عکس بعضی از کارها و سلفی ها  باعث دلخوریِ  دوستان می شه.

مشکل دیگه هم این بود که  رسیدگی به دنیای مجازی زمان و انرژی زیادی از من  می گرفت و احساسات کاذبی در من به وجود می اورد.

بعضی روزها حداقل سه چهار ساعت زمان برای پاسخگویی در اینستاگرام می گذاشتم ولی باز هم تعداد کثیری ناراضی بودند و می گفتند چرا جواب نمی دهید!!!

تازه بعد از اون سه چهار ساعت، از بوی کتری سوخته می فهمیدم که آب کتری تموم شده، ساعتِ پیانو زدن گذشته، تلفن های دوستان و اعضای خانواده بی پاسخ مونده و ...

از طرفی هم پاسخ دادن به محبتِ همه،  اینقدر طول می کشید که دیگر فرصت نمی شد عکس های دوستانم را ببینم و از حال و احوالشان باخبر بشوم.

از اینکه چرا کمترین لایک رو پست های معرفی کتاب می خوره و همیشه بیشترین لایک مربوط به سلفی های خودمه مایوس می شدم و فکر می کردم چرا  زوایای مختلفِ قیافه ی آدم ها  جالب تر از علاقمندی های روحشونه؟

از طرفی هم نمی تونستم بر وسوسه ی گذاشتنِ پُست های پرطرفدار غلبه کنم و از زیاد شدنِ سلفی ها در صفحه ام خجالت می کشیدم.

وقتی فن پیج ها عکس های مختلفی از صورتم به اشتراک می گذاشتندو من برای جبران محبتشون عکس ها رو  لایک می کردم، ترسیدم که مبادا دچار غرور و خودشیفتگی بشم.

راستش سوژه ی جالب پیدا کردن برای پُست ها هم تبدیل به یکی از معضلاتم شده بود، مثلا برای دو میلیونی شدن واقعا هیچ چیز جالبی به ذهنم نرسید و بدقول شدم.

کلا وابستگی به اینستاگرام باعث شد وقتی دسترسی به اینترنت ندارم کلافه باشم.

کامنت های توهین آمیز و برخی بی فرهنگی های موجود در فضای مجازی هم که هیچکس رو بی نصیب نگذاشته.

و ...

در نتیجه ی همه ی این حرفها فکر کردم شاید نیاز دارم مدتی از پیج شلوغ فاصله بگیرم.

اگر روزی روزگاری دوباره  هوس هیاهو  به سرم زد شاید برگردم.

 البته نمی دونم اینستاگرام تا چه زمانی از صفحه های دی اکتیو شده حفاظت می کنه و منهدمشون نمی کنه!

 به هر حال در حال حاضر من هیچ صفحه ی عمومی در فضای مجازی ندارم.

با دو تا فن پیج که از بقیه پرتعدادتر هستند در ارتباطم و  گه گاهی بهشون عکس می دم.

ممنونم از حضور سه ساله ی پر انرژیِ شما و همراهی با من در اینستاگرام.

 

در ضمن بارها گفتم باز هم تکرار می کنم،
دامن زدن به شایعات و حرف حدیث بر اساس حدس و گمان به نظرم کار درستی نیست.
اگر اتفاق جدی و قابل عرضی در زندگی شخصی من بیفته قطعا اینقدر برام مهم هست که اینجا اعلام کنم.

 

4. معرفی کتاب

"بیا با جغدها درباره ی دیابت تحقیق کنیم"

نوشته : دیوید سداریس

ترجمه : پیمان خاکسار

نشر چشمه

183 صفحه . قیمت 13000 تومان 

 

از متنِ کتاب

" وقتی داشت شماره می گرفت با خودم گفتم ((واقعا؟واکنش تو اینه؟))  اگر من سیزده سالم بود و کسی موقع خط خطی کردنِ صندوق پست مُچم را می گرفت، پدر و مادرم با مردی که دستگیرم کرده بود دست می دادند و ازش تشکر می کردند و می گفتند ((از این به بعدش رو بگذارید به عهده ی خودمون، خیالتون راحت.)) بعد جلوِ جمعیت کتکم می زدند _نه چند تا چک نمایشی_ ،  دخلم را می آوردند، جوری که دندانم لق شود و موقع التماس خون از دهنم بچکد. تازه این اولش بود. نه فقط پول توجیبی ام را قطع می کردند بلکه اگر دوباره می خواستم آزادی ام را به دست بیاورم باید بهایش را می دادم، هر ساعت بیرون از اتاقم یک دلار جریمه داشت، که فکر کنم به پول امروز می شود هفده دلار.

گریه کنان می گفتم:(( وقتی نمی تونم برم بیرون چه طوری ازم انتظار دارین که کار کنم؟))

پدرم بهم می گفت: ((باید قبل از بی ریخت کردنِ صندوق پست فکر اینجاهاش رو می کردی.))  بعد هم مادرم دستم را از پشت می گرفت و پدرم هم با چوب گلف بهم ضربه می زد. بین پاهایم. "

 

کتاب دوست داشتنی ایه. مجموعه ی داستان های کوتاه ولی مرتبط.

یعنی قصه هایی که درمورد یک آدم واحد اتفاق می افته.

به نظرم به شدت ارزش خوندن داره.

 

نمایشگاه کتاب نزدیکه ... بابت مکان برگزاری واقعا در شگفتم!!!

نمی دونم والا، حتما صلاح در اینه!!!

هر چی دورتر بهتر!

 

 

5. شما  آخرین روزهای اسفند  با  آراتون در برنامه ی سه ستاره 

و بیست و نهم فروردین امسال با تبریک های مهربانانه تون بابت تولدم،

من رو پر از عشق کردید.

ممنونم به خاطر همه ی حمایت و مهری که به من هدیه دادید.

می دونید که از ته قلبم دوستتون دارم و به داشتنتون افتخار می کنم.

شاید به زودی کانال تلگرام رو با خوندن قصه ها راه بندازم، ولی تا اون موقع،  اینجا در این گوشه ی دنج،  مثلِ قبل پذیرای شما هستم و فکر می کنم شاید آغشته شدن به روح همدیگه، جالب تر از دیدنِ سلفی های هرروزه  باشه.

 

6. لذتی که  در  بردنِ  دربی  هست...

لذتی که در ترکوندنِ عددِ 4444444 هست ...

آخ که چقدددددددرررررررررررررررررررررر این بُرد چهار _ دو  به ما پرسپولیسیا چسبیدددددددددددددددد

یعنی حتی پنج _ دو  هم اینقدر کیف نمی داد که چهار _ دو  کیف داد...


 دَمِ  پرسپولیس  گرم. 

 

 

7. بهانه های کوچک و بزرگ خوشبختی

 

الف: بیدار شدن  بابتِ لحظه ی تحویل سال، آرزوهای خوب ، پر از عشق، پر از بوسه.

ب: پابرهنه راه رفتن در شن

پ: تک شاخه گلِ  روز زن

ت: تمام نشدنِ تعطیلات در روزِ چهاردهم.

تا لِنگِ ظهرِ اولین شنبه ی بعد از تعطیلات خوابیدن کِیف عجیبی داره.

خیلی عجیب.

ث: باران های زیبای بهاری

ج: گلکاری های زیبای خیابان های شهر

چ: کشف کیک رولت خامه ای بی بی

ح: سوغاتی نارنجی و ویژه ی پدرجان

خ: لذت بردن از روز پدر با دل و جان

و ...

نواختنِ نوشیدنی گوارا

 

 

 


 
 
پست آخر سال
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ اسفند ۱۳٩٤
 

 

 

 

                     می خواهمت چنان که شب خسته خواب را

                     می جویمت چنان که لب تشنه آب را

 

                     حتی اگر نباشی، می آفرینمت

                     چونان که التهاب بیابان سراب را

 

                     ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی

                     با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را

 

                                                                         (قیصر امین پور)

 

 

 

 وقتی همه ی لحظات سال 1394 رو بررسی می کنم در نهایت می بینم دوستش نداشتم.

سال خشنی بود.

انگار کلا بی اعصاب بود.

البته اتفاق های خوب توش زیاد افتاد ولی همه شون با اعصابِ خورد و دلهره و هزارتا مشکل ...

 میونه ی من با سال های زوج خوب نیست. نمی دونم چرا.

احساس می کنم مشکلات کمی سخت حل می شن.

توی بازی  کندی کرش   بعضی وقتا یک  آبنبات  رو که جابه جا می کنی خود به خود کلی آبنبات دیگه هم به هم می خورن و جا به جا می شن و جلو می افتی

ولی بعضی وقتا اصلا از این اتفاقا نمی افته. انگار همه چیز گره خورده. یعنی رد کردن هر مرحله  با مکافات و سختی اتفاق می افته.

سال 94 همین جوری بود.

رد شدن از هر مرحله سخت بود و گاهی  حتی   خیلی سخت ...

 

شایدم مهم این باشه که از همه ی مرحله ها رد شدیم و غول آخر رو شکست دادیم

نمی دونم

شاید فقط همین مهم باشه

 

 

فروردین: می تونست ماه خوبی باشه ولی نبود، رویهم رفته خاطرات بدش بیشتر در ذهنم موند تا خاطرات خوشش. به غیر از مشکلات شخصی خودم، برای بچه ی یکی از دوستانم هم اتفاقی افتاد که خیلی ناراحت کننده بود. عجیب بود. ترسناک بود.

کمتر پیش میاد موقع دعا کردن همون لحظه ی اول یاد کسی بیفتم، اغلب کمی طول می کشه، باید فکر کنم تا آدما  یادم بیان... ولی اونا حتی یک لحظه هم از ذهنم بیرون نمی رفتن.

امیدوارم امسال برای خانواده هایی که چشم انتظار فرزندشونن  هیچ اتفاق بدی نیفته.

آمییییییییییییییییییییییییین

 

اردیبهشت: فیلمبرداری فاز دوم کیمیا تموم شد و من استراحت رو شروع کردم

دلم می خواست برم شمال ولی ...

سفر که به هم بخوره  خیلی مزخرفه

گندترین حالتش اینه که چمدونت رو هم بسته باشی و با دیگران قرار مدار گذاشته باشی و بعد به هم بخوره ...

اینجور اتفاق ها برای من که بعد از یک سال و نیم کارِ فشرده، فقط دو سه  هفته تعطیلی داشتم و باید سریع برای فاز سوم آماده می شدم واقعا عذاب آور بود. هرچی بود خدا رو شکر که گذشت...

 

خرداد: در تب و تاب شروع شدن کار که هی به تاخیر افتاد و ... کلا بلاتکلیف و مشوش و آزرده خاطر و ...

 

تیر: شروع کار و ...

فکر می کردم ماه خیلی خوبی باشه ولی نشد ...

ناشکری و قدرندونستن ها کلافه ام کرده بود

خداوند همت عظیمی بهم هدیه کرد، کاری رو انجام دادم که باورم نمی شد بتونم انجام بدم ...

بعضی وقتا آدم باید علیه خودش و دلش کودتا کنه، نتیجه اش بعدها قطعا مثبت می شه ...

 

مرداد: شاید بهترین و لذت بخش ترین روزهای کیمیا رو سپری کردم.

سفر به گرجستان با اون گروه بی نظیر عالی بود. واقعا روحیه گرفتم و حالم بهتر شد ...  از همه چیز رضایت داشتم. انگار از غرق شدن نجات پیدا کرده باشی... از غرق شدن در اندوه و مکالمات ذهنی و فکر مدام ...

کیمیا همه اش غم و اندوه بود، روحیه خودم رو هم داغون کرده بود ...

زندگی شخصی رو کمی آسون گرفتم و ...

همه چیز بهتر شد ...خیلی بهتر

 

شهریور: ادامه ی کار

به همراه چند اتفاق هیجان انگیز و باورنکردنی و لذت بخش ...

تجربه ی کیفناکِ لبریز شدن از دیدن و شنیدن عشق.

شهامتِ عجیبی هم به خرج دادم که هنوز بابتش خودم رو تحسین می کنم.

بهترین اتفاقِ عمرم.

 

مهر: پخش "کیمیا" شروع شد و ما همچنان درگیر روزهای پایانی ِفیلمبرداری بودیم ...

روزهای سخت. روزهای خیلی سختِ ماراتنِ دو ساله ...

احساس می کردم  جونم  داره تموم می شه ... انگار واقعا هم همینطور بود

هر چی داشتم رو بهش هدیه داده بودم

همه ی توانم رو ... همه ی وجودم رو ...

 

 و باید تصمیم مهمی برای زندگیم می گرفتم که سخت بود و ترسناک ...

 

آبان و آذر :  تموم شد و ...

تصمیم رو گرفتم و تلاطم ها، خوب و بد آغاز شدند.

نشستم و همه ی ماه به دیوارهای خونه زل زدم ... همین.

 

دی: یک تجربه ی عجیب و جذاب

خستگی روحی در حد مرگ ...

 

بهمن: سفرهای دلچسب ...

 

اسفند: تکلیف روشن و خیال راحت و به سرانجام رسیدن ... خدا رو شکر حداقل حسن ختامِ این سالِ پیچیده، عالی بود.

 

 

 

پی نوشت:

 

1. سلام

امروز که دارم پی نوشت اول رو می نویسم سه شنبه ست، صبحِ چهارشنبه سوری.

بارون لطیفی روزهای آخر زمستون رو از غصه ها و دلتنگی ها پاک می کنه،

امروز انگار جمعِ اضداده، بارون هوا رو پاییزی کرده، درختها جوونه های سبزِ بهاریشون رو زیر قطره های آب شستشو می دن، ولی حقیقت اینه که نه بهاره نه پاییز، هنوز زمستونه، اواخرِ اسفند ...

منم دلم گرفته و از هجوم اتفاقات خسته شدم،

بدترین مسئله  اینه که بخوای لحظه های بد رو، به آدم هایی که عمیقا ناراحتت کردن اثبات کنی.

خودت دو برابر عذاب می کشی.

غصه می خوری،

به همه چیز شک می کنی، به همه ی حس های خوبِ جهان.

اما، درستش اینه که شک  نکنی.

آدم ها روش های مختلفی برای زندگی دارن. قرار نیست  همه شبیه هم  باشن.

من همیشه دنبال حل کردنم .

دلم نمی خواد بابت سوتفاهم ها آدم های خوب همدیگه رو از دست بدن.

ولی بعضی از آدم ها ترجیح می دن سوتفاهم ها باقی بمونن.

شاید  به حمل کردنِ دلخوری ها در سکوت و حل نکردنِ مشکلات و آزردگی ها عادت دارن.

بعضی از آدم ها حق خودشون می دونن که وظایفشون رو انجام ندن. بابتِ چیزهایی طلبکار باشن که اصلا حقشون نیست. تو دلشون دشمنی می کنن و به دوستی تظاهر می کنن و در مواقع بحرانی ناگهان همه ی  انباشته های درونشون رو تخلیه کمی کنن.

به نظرم دلخوری ها رو _به حق یا به ناحق_ نباید نگه داشت، باید تا قبل از اینکه دعوا بشه در آرامش حرف زد ، وگرنه آدم سنگین می شه، خسته می شه، توان برای عشق ورزیدن براش باقی نمی مونه. 

من فقط با کسانی سکوت می کنم که برام مهم نیستن.

 ولی خب روش دیگران برای زندگی جورِ دیگه ایه، شاید به حمل مشکلات و دلخوری ها عادت دارند . شاید اونطوری راحت تر باشن.

قطعا هر روشی در جای خودش محترمه.

حالا از   سمبل مهر و عاطفه   و   آقای پشت و پناه   بگیر تا  عزیزان دل  و  دوستان  و  همکاران ... 

مشکل اینه که هر کسی باعث ایجاد یک مشکل می شه، بعدش به جای اینکه بخواد ناراحتی رو از دل کسی در بیاره و حال اون رو خوب کنه فقط درصدد توجیه و بهانه تراشی برای اون رفتاره .

مثل اینه که یک لیوان رو  بشکنی

و بعد به جای اینکه شیشه ها رو از روی زمین جمع کنی و عذرخواهی کنی،

داد بزنی و بگی :" ای بابا کی این لیوان رو گذاشته دم دست من؟"

بعد هم خورده شیشه ها رو جمع نکنی و بری ...

و اگه شیشه رفت تو پای کسی، باز هم به جای کمک وجمع کردن و پذیرفتن مسئولیت، فقط داد و هوار کنی که

"به من چه ؟ این لیوان باید توی کابینت می بود چرا روی میز بود"!

اون کسی که شیشه تو پاش رفته هم درصدد اثبات این مسئله ست که

"اگه تو لیوان رو نشکسته بودی شیشه تو پای من نمیرفت و یا حداقل بعد از اینکه شکستی جمعش می کردی ... یا حالا که تو پای من رفته به جای دعوا بیا محبت کن و بقیه اش رو جمع کن و روی پای من مرهم بذار"

ولی  آدمی که لیوان رو شکسته و جمع نکرده فقط درگیره که

" نه! جای لیوان تو کابینته!" و ...

همینجور ماجرا ادامه داره!!!

به نظر من اگر آدم ها وقتی  از عمد یا غیر عمد  به کسی آسیب می رسونن  بلد بودن روی بخشِ آسیب دیده مرهم بذارن خیلی از مشکلات حل می شد.


با خودم هم هستما ... با همه مون هستم ...

خوب که فکر کنیم می بینیم خیلی وقتا خودمون همین جوری می شیم.


و البته که در نهایت هر کسی مسئول زندگی خودشه ...


بگذریم

از اول اسفند ماه هفت جفت کفش آهنین پوشیدم و خونه تکونی رو شروع کردم  . چون به دلیل فیلمبرداری کیمیا و نبودنِ من ، این خونه الان دو سال و نیمه که تکونده نشده !!! (زیرِ گاز نمی دونین چه غوغایی بود!!!)

با  همراه جان  کلی خرید خوب انجام دادیم و نقایص خونه رو برطرف کردیم

با کمک دوستان بهتر از برگ درخت بهتر از آب روان کارهای عقب افتاده انجام شد

به دلیل حوصله نداشتن های پی در پیِ من،  بخش مهمِ خونه تکونی یعنی اتاقِ همیشه به هم ریخته  به روزهای آخر و حتی سالِ بعد  موکول شد.

یعنی می شه اون اتاق بالاخره همه جوره  سر و سامون بگیره؟

 

 

2.  بهانه های  کوچک و بزرگِ  خوشبختی  این هفته

 

 الف: نشانه ی آن روز، آن حضور ویژه  که باعث شد بفهمم خدایاجانم من رو می بینه و می شنوه و دوست داره.

ب: مهربانی ها.

ج: دو تا اتفاق در ارتباط با برنامه های صدبرگ و داستان شب هم هست ولی چون حضور من در اون دو برنامه به ضلع "شهرت" مثلث برمی گرده نمی تونم اینجا بنویسمشون با اینکه  خیلی خوشحال شدم. 

د: سلامتی بازیافته ی عزیزی


3. یه مصاحبه ی خیلی خوب داشتم با بچه های مجله ی تماشاگران.

فضای خیلی صمیمی و خوبی داشتند و به من انرژی مثبت دادند.

موقع عکاسی برای مجله خیلی خندیدیم چون قرار بود کار خلاقانه بکنیم.  لباس مسی برام خریده بودن و توپ فوتبال و ... در نتیجه بهمون خیلی خوش گذشت  ولی نمی دونم چرا در نهایت توی عکس جلد اون شکلی شدم!!! 

انصافا خودم خیلی بهترم نیشخند

اگه دوست داشتین می تونید مجله رو تهیه کنید و در لحظات خوش ما شریک بشید.

 

 

4. سال بسیار خوبی رو برای تک تک شما آرزو می کنم.

 

 

 

 

 


 
 
لباس زیبا
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩٤
 

 

 

 

 

تن آدمی شریف است به جان آدمیت  نه همین لباس زیباست نشان آدمیت

مگر آدمی نبودی که اسیر دیو ماندی    که فرشته ره ندارد به مقام آدمیت

اگر این درنده‌خویی ز طبیعتت بمیرد    همه عمر زنده باشی به روان آدمیت

                                                                                      حضرت سعدی

 

 

 

فکر کنم خود سعدى و نظامى و فردوسی و ... هم اگه تو این دوره به دنیا مى اومدن به اندازه ى من به اشعارشون  معتقد نبودن


شعارهایی که درون این شعرها هست من رو اسیر و بنده ی خودش کرده
 
گاهی همه ی تلاشم رو می کنم که باهاشون مبارزه کنم
 
گاهی موفق می شم و از خودِ جدیدم  خجالت می کشم 
 
گاهی موفق نمی شم و با احساس بهتری به زندگیم ادامه می دم.
 
باشد که همه ی ما رستگار شویم و حالمان خوب باشد ...
 
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآامین
       
        
 
چند وقت پیش داشتم کمد لباسام رو مرتب مى کردم.

تصمیم گرفته بودم هر لباسى رو که متعلق به قبل از سال ٩٠ هست هدیه کنم به دیوار مهربانى ظهیرالدوله.

شروع کردم به پاکسازى لباس ها 

رسیدم به یه پیراهنِ  شبه مردونه ى  چهارخونه ى سفیدآبى
در سنِ بیست سالگی اون رو از کیش یا چابهار خریده بودم.

یک پیراهن آستین بلند دکمه دار چهارخونه ى سفید و آبى
که با شلوار جین مى پوشیدمش.

مدلش  گشاد و راحت بود.

در نتیجه، هم مواقعى که چاق مى شدم قابل استفاده بود و قسمت های  اضافى رو در طبق اخلاص نمى ذاشت و هم  زمان هایى که طی تصمیماتِ ناگهانی لاغر مى شدم برام مناسب بود و نحیف شدنم رو نشون نمى داد.

جنسش عالى بود، اتو نمى خواست،  بشور و بپوش بود.

یک ساعت با خودم کلنجار رفتم که بندازمش دور
نتونستم
پوشیدمش
مثل روز اولش بود
مثل ماه

فقط مشکل این بود که از ده سال قبل تا امروز هر بنى بشرى که با من معاشرت داشته حداقل ده بار اون رو تو تنم دیده ...

یاد یکى از همکارام افتادم
در جمعى داشت پشت سر یکى دیگه از همکارا  _از جنس مخالف البته_  حرف مى زد که گفت:
"فلانى با اینکه به نظر آدم موفقى میاد و همه  بهش  به به و چه چه مى گن  ولى خیلى بدبخته ، اون سال که اومد جایزه اش رو روى سن بگیره پالتویی رو پوشیده بود که چهارسال پیش باهاش مى اومد سر کار!!! خیلی بیچاره ست! زورش میاد لباس جدید بخره!!!"

من بُهت زده مونده بودم و داشتم فکر مى کردم از نظر اون ، حتما من  یه مفلوکم که هنوز دلم مى خواد لباس  ده سال پیشم رو بپوشم و بهش تعلقِ خاطر دارم!

راستش امسال اصلا تصمیم نداشتم برم جشنواره فجر فیلم ببینم
هم حوصله نداشتم و هم تصمیم گرفته بودم استثنا در برنامه هایى که در شهرستان ها برگزار مى شه شرکت کنم و به احساسات مردم نسبت به کیمیا پاسخ بدم و ازشون انرژى بگیرم.

_سریال های تلویزیونی به خصوص باکس پخش ماه رمضون ، باعث می شه بازیگرها و عوامل   از اینجور برنامه ها دعوت بشن . بعد از خداحافظ بچه و روز حسرت هم این شرایط برای من زیاد پیش می اومد  ولی راستش نه خیلی حوصله نداشتم و نه انگیزه. اغلب هم درگیر کار بودم و فرصت پیدا نمی کردم حتی بهشون فکر کنم .  ولی این بار به تشویق اطرافیان تصمیم گرفتم خستگی و هواپیماسواری رو به جون بخرم و برم ببینم چی می شه .

 
 
تکه پاره های عاشقانه ی رویا ، بخش چهارم
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ آذر ۱۳٩٤
 

 

 

 

 

                آنان که خاک  را به نظر   کیمیا    کنند   

                آیا بود که گوشه ی چشمی به ما کنند

 

                دردم  نهفته  به  ز  طبیبان  مدعی   

                باشد که از  خزانه ی غیبم  دوا کنند

 

                                                         "حضرت حافظ"

 

 

 

 

تکه پاره های عاشقانه ی رویا، بخش چهارم 



بهش می گم:

"پس کی حکم یاد می گیری؟"

 

می گه:

"یاد می گیرم حالا، وقت زیاده"

 

می پرسم:

"کی؟"

 

می گه:

"چه می دونم، راستش من اصلا با ورق حال نمی کنم."

 

می گم:

"پس چرا اولین بار که بهت گفتم برای من خیلی مهمه حکم بلد باشی گفتی چشم شما جون بخواه؟"

نگاهم می کنه.

نگاهش می کنم.

یاد حرف های زیادی از این قبیل می افتم

  "اگه تو بخوای ال می کنم و بل می کنم،

   اگه تو بگی ...

  تو فقط لب تر کن ..."  که همیشه روزهای اولِ هر رابطه ای بر زبانِ همه جاریه!!!

چند تا احمق مثلِ من وجود داره که رویِ حرفای روزهای اول،

با همه ی باورش حساب کنه؟

کلام  برای من حُرمت داره.

وقتی بهم یه قولی می دن  برام مهمه که عملی بشه

برام خیلی مهمه.

 

می گه:

" برو ورقاتو بیار، اخماتم باز کن، فکر می کردم شوخی می کنی"

 

همونجوری که دارم نگاش می کنم می گم:

" من هیچ وقت شوخی نمی کنم"

 

می خنده و می گه:

"خب این خیلی بده، یه وقتایی باید شوخی کنی،

حالا مثلا یاد گرفتنِ یه بازی اینقدر مهمه که به خاطرش با من بداخلاقی کنی؟"

 

فکر می کنم آره، خیلی مهمه، آدما از بازی ها زندگی کردن یاد می گیرن،

از بازیِ حکم   همدلی و پشت هم بودن یاد می گیرن حتی با دست خالی

به نظر من مفهومِ  واقعیِ یار فقط  تو  بازیِ حکم  پیدا می شه.

 

چند وقت پیش  یه چیزی خوندم درباره ی تاثیر بازی ها روی زندگیمون.

خوشحال شدم که کسانِ دیگه ای هم هستن که در این مورد با من موافق باشن. 

بخشی از کتابِ  "جز از کل"  نوشته ی  استیو تولتز   بود که این روزها و شب های من رو به شدت لذت بخش کرده.

یک پاراگراف بود درباره ی اینکه چه جوری "صندلی بازی" شبیه جهانِ آدم بزرگاست و رقابتشون  بر سر پیدا کردنِ صندلی خالی.

و این صندلی خالی  استعاره از خوشبختی و شغل و پول و عشق و ... ست .

می خواستم عین متن رو بنویسم ولی تلخ بود،  یار  گفت  ننویس.

 

بهش می گم:

"آخه معنیِ واقعی  یار  فقط تو حکم تعریف می شه"

 

می گه:

" نه لزوما، به نظر من تو خیلی از بازیا می شه  یارِ خوب بودن  رو یاد گرفت."

 

_:" مثلا؟"

 

می گه :

" چه می دونم، مثلا وسطی،

هم باید هوای یارت رو داشته باشی که توپ بهش نخوره

هم اگه از بازی رفت بیرون باید همه ی تلاشت رو بکنی تا بتونی یه بُل بگیری و دوباره بیاریش تو بازی.

یعنی باید در شکستِ یارت پشتش باشی و یه کاری کنی دوباره به زندگی برگرده،

حالا من الان حضور ذهن ندارم ولی از هر بازی

می شه یه چیز خوب یاد گرفت  یارجانِ من "

 

همونطوری زل زدم بهش.

بعضی وقتا یهو  تو  بحث  یه چیزی می گه که من خلع سلاح می شم.

 راست می گه، من روی بعضی  چیزا  خیلی حساسم.

 

بهم نگاه می کنه،

لبخند می زنه  و می گه:

" حالا ما برای اینکه خنده رو لبای شما بنشونیم

 الان باید حکم یاد بگیریم یا اگه براتون یه بُل بگیریم حله؟"

 

می خندم.

می خنده.

دستاشو باز می کنه، چشماشو می بنده .

 می رم تو بهشت.

 

 

 

 

پی نوشت:

 

1. سلام.

همین الان که دارم وبلاگ رو به روز می کنم  بارون قشنگ پاییزی همه ی شهر رو لطیف کرده.

من  با لپ تاپم  نشستم پشت میزِ آشپزخونه،

در بالکن رو باز کردم،

سوز سرد دلچسبی پاهامو قلقلک می ده.

شومینه رو روشن کردم،

بلوز شلوار خونگی گرم پوشیدم  و همه ی وجودم مالامال از نوشتنه ...

دلم می خواد امروز رو برای خودم بسته بندی کنم و بذارمش تو دفتر خاطراتم که هر وقت دلم برای این حال و هوا تنگ شد داشته باشمش.

این بارونِ بی وقفه...

صدای برخوردِ قطره هاش با درختای چنار...

این هوا...

 این رنگا...

اینجور وقتا، زمانی که خیلی رقیق می شی و دلت می خواد حس هات رو با کسی قسمت کنی که نیست،

باید چشمات رو ببندی و فقط نفس عمیق بکشی ... نفسِ عمیق ... همین.

 

 

 

2. چقدر قشنگه که اینقدر "کیمیا" رو دوست دارید ...

 

دلم می خواد بدونید که  اون چند برابر شما رو بیشتر دوست داره

و از اینکه هر شب

اینطور مهربانانه و با عشق

تو خونه هاتون ازش پذیرایی می کنید خوشحاله.

هفته ی آینده عروسیشه ... حالا چی بپوشیم!؟! نیشخند

 

 

3. مثلی از کتابِ کوچه 

احمد شاملو  .  آیدا سرکیسیان

جلد دهم . حرف   "ت" افزوده های "الف"

6888. صفحه 995

 

تعبیراتِ مصدری . ایراد

به کارخونه ی خدا ایراد گرفتن


عیب جویی و خرده گیری از شکل و ظاهر مخلوق.

 

 

4.  خیلی سخته

کسی یا چیزی رو دوست داشته باشی و بهش عشق بورزی

که  آزارت بده و بهت آسیب برسونه

بعد هم فکر کنه اتفاقِ مهمی نیفتاده

و در برابرِ اعتراض و ناراحتی تو

 مقابله به مثل کنه!!!

 

آخ که من چقدر کلیدم  روی این موضوع

که آدما وقتی اشتباه می کنن،

گناهشون رو کوچک نشمارن و خودشون، خودشون رو تنبیه کنن.

اصلا سهل انگاری در این زمینه دیوونه ام می کنه

 اینقدر دیوونه ام می کنه که حاضرم قید همه چیز رو بزنم

حتی اگه برام سخت ترین کار دنیا باشه.

 

 

 

5. مصاحبه با دیده بان و همشهری جوان این هفته چاپ می شه ،

فکر می کنم هر دوش گفتگوهای خوبی از آب دراومده باشه.

درباره ی تلگرام هنوز دارم فکر می کنم 

از فردا  استثنا برای این پست صفحه ی نظرات رو برای شما باز خواهم کرد.

خواهش می کنم فقط درباره ی وبلاگ بنویسید

خوندنِ نظرات شما همراهانِ  همیشگیِ عزیز  از طریق اینستاگرام واقعا برام دشوار شده.

 

 

6. یک عکس توی اینستاگرامم منتشر کردم  از پشت صحنه ی  سریالِ "کیمیا" که من در اتوبوس در حالِ خوندنِ وصیت نامه ی مهری هستم.

توی خیابون  یک ماشین 206 آلبالویی دیده می شه.

 تاکید کردم که عکس پشت صحنه ست  ولی انگار بعضیا متوجه نمی شن.

 

در تمامِ پلان های مربوط به  خوندنِ وصیت نامه،دوربین اصلی بیرون بود و با تخته به اتوبوس بسته شده بود و همه ی تصاویر من از زاویه ی روبرو گرفته شده.

عزیزانی که به غلط عکس من رو به عنوانِ سوتیِ سریال  منتشر کردن  می تونن اون قسمت رو دانلود کنن و ببین و از این به بعد مواظب باشن که به اشتباه چیزی رو اشاعه ندن که باعثِ دلگیری دیگران بشه.

اون عکس، عکس شخصیِ منه.

در سریال نیست.

فقط در صفحه ی من منتشر شده.

 

دیدم تصویرم توی شیشه ی اتوبوس افتاده و حس و حالش خوبه از یکی از بچه ها خواهش کردم ازم عکس بگیره و برام بفرسته .

هم 206 توش معلومه هم سیمِ پرژکتورها و هم کاپشن یکی از بازیگران  و هم خیلی چیزهای دیگه ، این خیلی طبیعیه چون عکس پشت صحنه ست.

چنین تصویری در سریال وجود نداره .

و احمقانه تر از اشتباهات در فضای مجازی   اینه که بانی فیلم  از یک عکسِ شخصی استفاده کنه، بدونِ هیچ تحقیقی یا حتی بدونِ اینکه کپشنِ زیرِ عکسِ من رو بخونه، عکسِ پشت صحنه رو به عنوانِ سوتی کیمیا منتشر کنه .

واقعا از بانی فیلم دیگه چنین انتظاری نداشتم و بسیار متاسفم .

از شما همراهانِ همیشگی هم ممنونم که اطلاع رسانی کردید و دوستانِ دیگر رو از اشتباه در آوردید.



7 .  بهانه های  کوچک و بزرگِ  خوشبختی  این هفته

 

 

الف:  تجدید دیدار با یکی از دوستانِ عزیزِ دلِ بهتر از برگ درخت بهتر از آب روان  و مراسمِ دلمه ی خوشمزه خوران و دردِ دل کنان .

 وحشتناک دلتنگ بودم .

 

ب: هدایای دوست داشتنیِ مهربان ترین  و امن ترین  دخترِ دنیا به مناسبتِ پنجم آذر ماه، دومین سالگردِ تولد ِ "کیمیا".

 

 ج: دوستِ جدیدِ دخترِ نگهبانِ گلم !

وقتی آدم هایی که خیلی کم می شناسیشون بهت محبت می کنن،

احساسِ خوبی تو رو در بر می گیره.

اینکه کسی به دلیلِ دیدنِ یک عکس و یک خواسته ی کودکانه 

یادِ تو بیفته و برات هدیه بخره خیلی دلچسبه.

دوستِ جدید دختر نگهبانِ گلم موجودیه که در عالمِ واقعیت  من به شدت ازش می ترسم،

ولی دوستِ جدیدِ دخترم  فلزیه، نمی پره و قشنگ تر از همه اینه که سوارِ دوچرخه ست.

یه سبد هم پشت دوچرخه اش داره که قراره من  توش گل بکارم.

اولین و آخرین ملخی که تونستم باهاش دوست بشم و دوستش داشته باشم.

 

د: بارن پاییزی، این هوای دلچسب، برگ های زرد و نارنجی.

 

ه: کامنتِ مترجمِ کتاب های محبوبم   زیر پستی که درباره ی کتابِ "جز از کل" در صفحه ی اینستاگرامم گذاشته بودم!

تازه فهمیدم اونایی که وقتی آدمِ مشهورِ محبوبشون براشون کامنت می ذاره یا لایک می کنه ذوق می کنن چه حالی دارن...

احتمالا اگه  استیو تولتز، موراکامی یا بقیه ی نویسندگانِ محبوبم  برام کامنت بذارن دارِ فانی رو از شدتِ شعف  وداع می گم ...

 

و: فصل گل نرگس شد ...

یادم نیست از کی عاشق نرگس شدم

انگار همیشه عاشق نرگس بودم

فقط می دونم  بعد از چراغ قرمزها، حالا دیگه  مدتهاست  فرودگاه مهرآباد  هم به عطرِ  نرگس عادت کرده  ...

 

 



 
 
کیمیا
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ آبان ۱۳٩٤
 

 

 

 

                    از در خویشم مران کین نه طریق وفاست

                    در همه شهری غریب در همه ملکی گداست

                    با همه جرمم امید با همه خوفم رجاست

                    گر درم ما مس ست لطف شما کیمیاست

 

                                                                     "سعدی"

 

 

از تاکسى پیاده مى شوم ،

به هتل کاروانسراى آبادان نگاه مى کنم،

تقریبا دو سال پیش ، در همین فصل زیبا ،

من نفس کشیدن به جاى کیمیا را آغاز کردم،

با عشق ، با ایمان،  

پا به پاى مردى که مى گفت مثل من به کیمیا ایمان دارد

و من آن روزها  هنوز در شک و تردید بین باور و عدمِ باورِ کلامِ او مانده بودم.

 

مردى که سه ماه بعد از شروع فیلمبردارى فهمیدم روزهاى نوجوانى  بخشى از وجودش را در خرمشهر جا گذاشته  تا از وطنش دفاع کرده باشد

و وقتى مى گویم بعد از سه ماه منظورم این است که جواد افشار از آن دست آدم ها نبود که جنگیدنش را فریاد بزند یا به خاطر عضو از دست رفته اش از دیگران طلبکار باشد،

که البته همه ى آنهایى که با عشق جنگیدند همینقدر شریف و بزرگوار بودند و هرگز طلبى از کسى نداشتند.

مردى که پا به پاى ما و چه بسا بیشتر از ما مى دوید و انرژى مى داد و لحظه اى فکر نمى کرد این خاک چیزى به او بدهکار است.

 

اولین بار مادرم گفت

من بهت زده نگاهش کردم:

"جانباز؟؟؟ مگه مى شه؟؟؟ پاى مصنوعى؟؟؟ اون که از منم چالاک تره!"

 

و باورم نشد تا روزى که براى ابراز اعتراض به شرایط سخت کار، درِ اتاقش را به صدا درآوردم و او لى لى کنان در را باز کرد و من هرآنچه مى خواستم بگویم  را فراموش کردم و مات ماندم.

پس از اندکى سکوت،  چیزى سرهم کردم و گفتم و به اتاقم در هتل  بازگشتم.

و فکر کردم چقدر مانده تا یاد بگیرم در برابر سختى ها مقاوم تر و مقاوم تر و مقاوم تر باشم ...  

و فکر کردم چقدر مانده تا بفهمم که وقتى پسر هفده ساله اى پایش را براى میهنش مى دهد یعنى چه

و فکر کردم که من چقدر باید به این مرد احترام بگذارم،

به مردى که سالهاى دور براى میهنم مقاوم بوده و امروز کیمیایش را به من سپرده

و چقدر باید از جان و دل براى کیمیا شدنِ کیمیایش تلاش کنم.

 

پاییزِدو سال پیش...

 

و حالا این روزها فکر مى کنم مگر مى شود وقتى که از دل برآمدیم بر دل ننشینیم؟

مگر مى شود همه ى تلاش و انرژى آن مردِ خالصِ نازنین  در خلال اشتباه ها و سهل انگارى هاى دیگران گم شود؟

 

حالا مثلا صندوق پستىِ پشت در خانه ى خانم طاهرى یا قیافه ى تیرهاى چراغ برق (که حتى اگر مى خواستیم هم نه بودجه اى براى تغییرشان داشتیم و نه امکاناتى) یا حضور هزاران نشانه ى نامحسوس از دنیاى سى و هفت سال بعد که موذیانه از چشمانِ یک گروه پنجاه نفره پنهان ماندند، آیا قرار است ارزشِ همه ى دل و جانى را که گذاشتیم از بین ببرد؟

و مگر آیا همه نمى دانند که ما در خرمشهر و آبادان و تهرانِ امروز به سراغ سى و هفت سال پیش رفتیم؟

و مگر آیا همه نمى دانند که تبدیل حتى یک خیابان در شهرِ همین روزها، به خیابانى در سى و هفت سال قبل چقدر دشوار است، چه برسد به سریالى که در هفتاد و پنج قسمت نزدیک به پانصد لوکیشن مختلف دارد و براى داشتنِ تهران قدیم نه شهرک سینمایى در اختیار دارد و نه بودجه ى آنچنانى و یا امکاناتى براى بازسازى کامل شهر؟

این ها را نمى نویسم که بگویم اشتباهات توجیه دارد و ایراد به کار وارد نیست،

قطعا که ما با وجود همه ى دقت و تلاش تک تک بچه ها، باید بازهم بیشتر و بیشتر به نکات ظریفى که امروز شما در تلویزیون هاى بزرگ خود مى بینید دقت مى کردیم...

اما  حرفم این است که آیا همه ى این ها، جان کلام را دستخوش تغییر مى کند؟

و آیا همه ى عشقى که ما در کیمیا براى شما به امانت گذاشتیم از لابه لاى همین اشتباهات سهوى و از دست در رفته به قلب شما سرازیر نمى شود؟

راستش گاهى خوشحال مى شوم که یادگرفته اید اینقدر با دقت سریال ببینید.

دیگر هنگام شام خوردن و گپ زدن با دیگران لحظه هاى مهم سریال از دستتان در نمى رود.  

گاهى فکر مى کنم همین که همه چهارچشمى پاى تلویزیون نشسته اید و اینقدر ریز و دقیق نگاه مى کنید اتفاق جالبیست، این یعنى عادت رادیویى دیدنِ سریال ها از بین رفته.

 از نوشته ها و گفته هایتان مى فهمم که کیمیا را مى بینید و اغلب _با وجود همه ى گیردادن هایتان_ دوستش دارید  و  نگران سرنوشت همه ى کاراکترهایش هستید.

از عشق و ازدواجشان گرفته  تا دیدگاه هاى سیاسى و نظرات مختلفشان.

مى فهمم دریافته اید چقدر ارزشمند است که براى اولین بار در تلویزیون ایران شاهد شنیدنِ نظرات موافقان و مخالفان انقلاب هم زمان هستیم.

مى فهمم که نگاه مثبت سریال را به مردى نظامى در زمان قبل از انقلاب یعنى پدر کیمیا، فرخ پارسا، ارج نهادید.

مى دانم که فهمیده‌اید ما با قلبمان برایتان کار کردیم ، فهمیده اید که از جان و دل مایه گذاشتیم  و به همین دلیل است که  اینقدر نگران سرنوشت تک تک ما  هستید.

این هفته قصه ى کیمیا اوج خودش را به تصویر خواهد کشید.

دلم مى خواهد صبر کنید و زمانى به قضاوت ما بنشینید که جان کلاممان روایت شده باشد.

و در پایان  من از کیمیا، جواد افشار و تک تک هم بازى ها و همکارانم در این سریال بسیار آموختم،

و تلاش کردم از هرآنچه تا امروز بلد بودم براى ارائه ى نپختگى وبى تجربگى کیمیا تا روزهاى سختِ پختگی و بزرگ شدنش درست استفاده کنم

و افتخار مى کنم که دو سال از زندگیم را به جان دادن به نقشى اختصاص دادم که صادقانه تجربه ى زیستنِ همه ى لحظه هاى زندگى سخت و عجیبش را از هیجان زدگى و خامى تا بلوغ و تکامل به من هدیه کرد.

روزهاى اول کیمیا در آبادان چیزى نوشتم که همه ى حس من را تا امروز در بر مى گیرد.

 

 "کیمیا که مى شوى

باید

وجودت را از طلا کنى

تا کیمیاگر

سال هاى عمرش را

در پى کشف تو

بیهوده تلف نکرده باشد،

اینجا

آبادان

شهر مهربان

من عیارم را محک مى زنم" 

 

                       

                                                     مهراوه شریفی نیا آبان ماه 1394

 

 

پی نوشت :

 

1. سلام 

می خواستم تکه پاره های عاشقانه ی رویا بنویسم ولی دیدم نمی شه .

دیدم الان همه چیز زندگیم تحت الشعاع کیمیا قرار گرفته و من نمی تونم بی تفاوت از کنارش بگذرم و دغدغه های دیگرم رو زندگی کنم .

متن بالا رو _البته خیلی مفصل تر_  یک ماه قبل یعنی شب اولی که به آبادان برگشتیم تا صحنه های پایانی کیمیا رو فیلمبرداری کنیم برای وبلاگ نوشته بودم ولی با مشورت دوستان تصمیم گرفتم کمی صبر کنم، تعدیلش کنم و بعد به جای گفتگو درباره ی سریال _چون به نظرم خیلی زوده و هنوز حتی نصف سریال هم پخش نشده_ منتشرش کنم .

جمعه یادداشت رو خبر آنلاین کار کرد.

منم امروز اینجا برای شما به اشتراک گذاشتم.

این که نوشتم تعدیلش کردم مربوط به بخش های سیاسی ماجرا می شد، ترجیح دادم اون مطالب رو کلا ننویسم و واردش نشم .

گاهی نظراتی می خوندم که من رو به شدت به تعجب وا داشت

بعضی وقتا فکر می کنم  یعنی آدم هایی پیدا می شن که تصور کنن با انکار یک واقعه ی تاریخی می شه اون رو عوض کرد؟

یا مثلا به دلیل نارضایتی های امروز نباید نارضایتی های گذشته رو بیان کرد؟

من اصلا به خوبی یا بدیِ حکومت های مختلف ایران کاری ندارم

نه به گذشته نه به امروز

سوالم اینه

اینکه مردم _درست یا غلط_ سال 57 همه با هم متحد شدن و انقلاب کردن، آیا اتفاق نیفتاده؟؟؟

آیا پتانسیلِ نارضایتی _مجددا تاکید می کنم که به درست یا غلطیش کاری ندارم_ در اون سال ها بین مردم وجود نداشته؟

و بعد مهم تر از همه اینکه

آیا روایتِ یک قصه در روزهای رخدادِ یک واقعه ی تاریخی به معنای بررسیِ اون اتفاق تاریخیه؟

 

این که درباره ی کیمیا برخی سیاسی نظر می دن یا قضاوت می کنن به نظرم غیر منصفانه ست.

اما این روزها نهایتِ شهامتِ بعضی ها در این خلاصه می شه که در صفحه های مجازی فحش بدن و دیگران رو قضاوت کنن و با زشت ترین الفاظ عقده هاشون رو خالی کنن.

از دیدنِ چنین بی فرهنگی هایی که متاسفانه داره روز به روز در کشورمون بیشتر می شه  فقط تاسف می خورم.

 

 

2. بالاخره اینقدر خوابیدم و بیدار شدم تا روز پخش کیمیا فرا رسید

و این روزها نوبت به قسمت های خیلی جذابش رسیده

از اینکه هرشب مهربانانه و خطاپوش میزبان ما هستید سپاسگزارم.

از آبادان هم  برگشتم و تصویربرداری کیمیا که از تاریخ 1392/9/5 شروع شده بود در تاریخ  1394/8/8 رسما تموم شد.

هنوز انگار خوابم.

 

 

3. مثلی از کتابِ کوچه 

احمد شاملو  .  آیدا سرکیسیان

جلد سوم   . حرف   " الف"

 5146 . صفحه1229

 

امثال و حکم :

از بی عرضگی تازی است که روباه پشت تاپو بچه می کند.

از یادداشت های استاد بهمنیار با این توضیح:

بی نظمی یک شهر یا یک اداره به واسطه ی عدمِ کفایتِ حاکم یا رییس است. جری شدنِ اشرار نتیجه ی عدمِ اقتدارِ مامورینِ دولت است.

 

 

4. کنترلِ کامنت های  صفحه ی اینستاگرام یه جوری شده،

تقریبا دیگه خوندنشون برام ناممکن شده،

کامنت ها به سختی لود می شن و تا یک نفر کامنتِ تازه ای می گذاره  همه ی لود شده ها از بین می رن و دوباره از اول ...

در نتیجه من تصمیم گرفتم یک صفحه ی جدید باز کنم که بتونم به وسیله ی  اون صفحه  کامنت های شما رو بخونم ولی قطعا جواب دادن به اون روش خیلی کار سختی می شه

به هر حال خواستم بدونین که به وسیله ی استفاده از صفحه ی دوستام هنوزم می خونم

و باعث خوشحالیمه که هنوز دلتون برای گوشه ی دنج تنگ می شه و هنوز به فضای گذشته ی صفحه و دلنوشته ها  _فارغ از کیمیا_  علاقه دارید.

این روزها مجبورم بیشتر از کیمیا عکس بگذارم چون تقریبا همه ی کامنت ها به اون سمت می ره .

حتی وقتی عکسی از حضور  دی وی دی "قصه های رخشان بنی اعتماد"  در نمایش خانگی، منتشر کردم  باز هم بعد از پایانِ سریال کامنت ها به سمتِ کیمیا رفت و مجبور شدم سریع از خودم و مامان عکس بذارم که نوشته های قشنگتون رو درباره ی "قصه ها" زیر پست خودش   از دست ندم. 

 خلاصه اینکه  ...

هیچی

همه اش رو شرح دادم!

 

5.

 " ممکن است که من منکرِ چیزی باشم

 ولی لزومی نمی بینم که آن را به لجن بکشم،

 یا حقِ اعتقاد به آن را از دیگران سلب کنم!"

 

به نقل از "کالیگولا" نوشته ی آلبرکامو

 

 

6. می خوام یک کانال تلگرام باز کنم برای شما که وبلاگ می خونین.

قصه های من و همسایه ی روبرو، تکه پاره های عاشقانه ی رویا، قصه های مردمان سرزمین گرم و بعضی از پست هام رو که حالت داستانِ کوتاهِ غیر حرفه ای دارن براتون به صورتِ صوتی منتشر کنم. 

آدرس کانال رو هم فقط همین جا بذارم

مخصوص شما که با گوشه ی دنج من آشنایید 

خوبه؟



7 .  بهانه های  کوچک و بزرگِ  خوشبختی  این هفته

 

الف: سفرِ کوتاهِ بسیارِ دلچسب و دوست داشتنی در هوایی رویایی

ب: وقتی از پنجره ی اتاقم به بیرون نگاه می کنم فقط درخت های زیبای زرد شده رو می بینم. خدا رو شکر هیچ ستونی روبروم نیست که یک مارمولک کنجش نشسته باشه و من از دیدنش تا دو ساعت عصبی باشم.

(آبادان و مردم مهربون و  هتل کاروانسراش  رو دوست دارم  ولی از مارمولک ها و ملخ ها و تمامی حشرات موذی جنوب متنفرررررررررررررررررررررررررررم)

ج: پیدا کردن بستنی و سوفله ی شکلاتِ داغ  در کمال ناامیدی

د: دفتر یادداشت کوچک و مدادنوکی صورتی، جایزه های کوچکم.

ه: تعطیلات


 



 
 
تکه پاره های عاشقانه ی رویا . بخش سوم .
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ مهر ۱۳٩٤
 

 

 

 

 

           صدایم را به یادآر اگر آوازِ غمگینی به پا شد

          من این شعر گرانم که از ارزان و ارزانی جدا شد

                                                      

                                                         احسان حائری . چارتار

 

 

 

 

تکه پاره های عاشقانه ی رویا

بخش سوم 

این داستان :

"ساندویچ هایی که خورده نشده  راهی سطل آشغال شدند"

 

 

 از کلاس اومدیم بیرون.  هردوتامون داشتیم از گرسنگی می مردیم .

فرشته با شیطنت گفت: بچه تون هم خوشگل می شه، چشمای جفتتون روشنه.

 باکلاسورم زدم تو سرش.

_: خفه شو، بچه ها می شنون.

_: بشنون، فکر می کنی همه خرن؟ وسط کلاس یهو خیره می شه به تو و می پرسه  رویا جان امروز حالت خوبه؟ به نظرم رو به راه نمیای!!!!!!  کارای اون  اشکال نداره ولی من درباره ی رنگ چشم بچه تون نظر بدم اشکال داره ؟

_: خفه شو، جنبه داشته باش،  استاده، شاگرداش براش مهمن، امروز آرایش نکردم به نظرش شبیه مریضا شدم حالمو پرسیده، گناه که نکرده.

_: اِ ...! چه جالب... نمی دونم چرا روزهایی که ما آرایش نمی کنیم کسی نمی فهمه؟

 

 دوباره با کلاسور زدم تو سرش.

 

_: والا! اگه دروغ می گم بگو دروغ می گی... حالا تو هم که تو دلت داره قند آب می شه ولی می خوای به روی خودت نیاری. اگه ازش خوشت نمیاد برای چی دیشب بهش مسیج زدی که تو رو خدا کلاس رو برگزار کنین ما دلمون برای کلاس شما تنگ شده؟

_: زهرمار، جنبه داشته باش، خب واقعا دلم برای کلاسش تنگ شده بود، بعد هم فکر کردم ازش بپرسم که اگه کلاس برگزار نمی شه،  قرارِ سینمای خودمون  رو بذارم ساعت پنج که شب دیر نرسیم خونه.  بد کاری کردم؟  حواست باشه ها  من عاشق این بشم  اول از همه تو بدبخت می شی، درسم افتضاحه، یک جو آبرو پیشش ندارم، شکست عشقی می خورم می افتم رو دستت،  در نتیجه چرند نگو.

_: آره،  اصلا پیشش آبرو نداری که تا بهش زنگ زدی و گفتی برای ما تنبلا کلاس فوق العاده بذارین با کله قبول کرد..!!!

_: اون به خاطر اینه که عاشقِ تدریسه و نسبت به شاگرداش احساس مسئولیت می کنه.

_: آره خب... ولی نمی دونم چرا این مسئولیت رو در قبالِ تو بیشتر احساس می کنه... می ترسم جلسه ی بعد برات رژلب قرمز هم بیاره و بگه  اِ رویا پس چرا رژلب همیشگیت رو نزدی، بیا عزیزم اینو بزن به لبت تا من بتونم درس بدم!

غش غش خندید و منم تا بوفه زدمش.

از صبح زود پشت سر هم کلاس داشتیم و تا ساعت پنج که آخرین کلاسمون بود وقت نکرده بودیم ناهار بخوریم. گرسنگی امونمون رو بریده بود .

فرشته رفت دو تا ساندویچ کالباس خرید و آورد.

در حال باز کردنِ بسته بندی ساندویچ،  فرشته  کماکان داشت درباره ی من و استادِ محبوبم چرت و پرت می گفت که برام مسیج اومد .

گوشی رو  باز کردم  و  دیدم استادمه .

بهش گفتم : خفه شو  اینقدر حرف زدی که مسیج داد ... وای به حالت اگه  پشت سرمون بوده باشه و حرفات رو شنیده باشه ...آبروم رو بردی...

 مسیج رو باز کردم.

کله ی فرشته هم تو گوشی من بود.

 

 

 

نوشته بود:

 

 

 

  "می دونی فرق من و تو چیه؟

  تو دیشب، قبل از کلاس،  دلت برای کلاس تنگ شده بود

  من امروز، بعد از کلاس،  دلم برای تو تنگ شده."

 

 

 

پی نوشت :


 

1. سلام

اولین پنجشنبه ی پاییز رو از دست ندادم .

پاییز محبوب من و خیلی از شما فرا رسید.

فصلِ عشق، روزها و شب های بارونی، تاریک شدنِ زودترِ هوا، نارنگی، سرما، ترافیک مزخرفِ عصرها، آسمان ابری، ترس های شبانه در رعد و برق، صدای خش خش برگ ها زیر پاهامون، خیابون های نارنجی و زردِ زیبا، هجوم بچه ها با یونیفورم های یک شکل، بوی خاکِ نم خورده و فصل کلی خاطره ...

و البته که من دلیل مضاعفی هم برای دوست داشتنِ پاییزِ امسال دارم... "کیمیا".

 

بالاخره طلسمِ قسمتِ سومِ "تکه پاره های عاشقانه ی رویا" هم شکست.

همونطور که قبلا گفتم، پارسال با نوشتنِ مجموعه ی هفت قسمتی "قصه های من و همسایه ی روبرو" به روایتِ  "ناصر"  تمرین نوشتن می کردم، 

 و امسال با نوشتنِ مجموعه ی  _احتمالا_ هفت قسمتی " تکه پاره های عاشقانه ی رویا"  به روایتِ "رویا" تمرین نوشتن می کنم.

همه ی این قصه ها  بر اساسِ شنیده ها، تجربیاتِ شخصی، تخیل، تصورات و فانتزی های ذهنی من نوشته شده،

در واقع الهام گرفته از واقعیاتِ زندگی خودم یا اطرافیانمه که با تخیلِ من آمیخته.

 امیدوارم تمرینِ قابلِ قبولی باشه.

 


2. امشب بخوابم پاشم، فردا شب بخوابم پاشم، دیگه وقتشه ...

یعنی شنبه چهارم مهر ماه 1394 ، ساعت 21.30 ، از شبکه ی دوم سیما ،

اولین قسمت از "کیمیا" پخش می شه.

 بعد از دو سال...

دلم می خواد "کیمیا" درست وسطِ قلبتون بنشینه

چون من با همه ی قلبم بهش  جون دادم .

همین ...

 

 

3. مثلی از کتابِ کوچه 

احمد شاملو  .  آیدا سرکیسیان

جلد دوازدهم   . حرف   " چ"

 1686 . صفحه 295

 

ترکیبات جمله یی و شبه جمله یی. چکش زدن

جفت به جفت، بزنیم چکش!

جمله ی متداول جماعتِ جاهلان است در دعوت به هماغوشی.

 

 

4.   مرنجان دلم را  که این مرغِ وحشی

      ز بامی که برخاست  مشکل نشیند

 

این بند می تونست درباره ی یک اتفاق خیلی مهم و دوست داشتنی  باشه  ولی دل و دماغش رو نداشتم ...

 

 

5. "جز از کل"

نویسنده استیو تولتز

ترجمه ی پیمان خاکسار

نشر چشمه

قیمت 40000 تومان . 656 صفحه .


"سخت نگیر جسپر.  یادت باشد آدم ها  از  ساده شنیدنِ اتفاقاتِ پیچیده ارضا می شوند، نه، غش و ضعف می کنند. ضمنا، داستانِ من حرف ندارد و واقعی هم هست. نمی دانم چرا، ولی واقعی بودن برای مردم مهم است. اگر کسی به من بگوید (( یه داستانِ فوق العاده دارم که برات تعریف کنم ولی یک کلمه ش هم راست نیست)) از کوره در می روم." 

 

 

6.

می گم   "دارم روزشماری می کنم"

می گه   "خب خیلی برات مهم بوده"

می گم  " آخه فکر می کردم  اونقدرها هم مهم نباشه"

می گه   "مهم نیست؟"

می گم   "چرا هست"

می گه   "اگه مهم نباشه غیرطبیعیه، باید مهم باشه، عمرت بوده"

 

نگاش می کنم .

خستگی  و  غم رو تو چهره ی من  می بینه.

 

می گه   "عیب نداره، تجربه بود، بزرگ شدی"

می گم   "خسته شدم از بس هی بزرگ شدم، زودتر از موعد، بیشتر از دیگران"

می گه   "خب در عوض ..."

 

لبخند می زنم.

 

می گم  " آره ... می دونم ... دمش گرم ..."

 

نگام می کنه.

عمیق و طولانی.

 

می گه   "هنوز ناراحتی؟"

می گم   "آره، ولی می گذره، کم کم از پسش بر میام،

             می دونی پاییز شده .

             من پاییزها قوی ترم ...

             جالب ترم،  حتی اگه عاشق تر باشم.

            چند سال پیش ، پاییز قشنگی رو شروع کردم ...

            امسال هم می خوام پاییز قشنگی رو شروع کنم

            ولی متفاوت ...

            عصاره ی جونمه ...موهام سفید شد

            تموم که بشه،

            اگه بخواد منو اینجا نگه داره باید برام یک کار جالب بکنه

            خودش می دونه ...

            بهش گفتم ..."

 

نگاهم می کنه و  هیچی نمی گه.

 

 می گم   "نه که فکر کنی دارم مظلوم نمایی می کنم

              یا افسردگی اومده سراغم، نه ،

              اصلا بذار یه چیزی برات تعریف کنم که هیچ ربطی به هیچ چیز نداره

              ولی باعث می شه خودت حال و هوامو بفهمی

             "یه روز یکی از بچه ها سر کار بهم گفت اون رو از تو بیشتر دوست داره .

              دلم هری ریخت پایین

              گفتم چرا این حرفو می زنی؟ تو که تا حالا اون رو ندیدی

              نگام کرد و شونه بالا انداخت و گفت نمی دونم حس کردم .

              خودش هم بود . داشت گوش می کرد .

              نگفت نه . نگفت جفتشون رو اندازه ی هم دوست دارم . نگفت ..."

              منم از اون روز با خودم صادق شدم . 

              فکر کردم  آره ، راست می گه ، مدتهاست که اینطور به نظر می رسه

              ولی من سعی می کنم نبینم و باور نکنم

              برای همین می گم  دیگه  راحت تر می تونم برم

              چون اونا همو دارن و می تونن از پسِ نبودِ من بربیان ...

              اخه قبلش همیشه فکر می کردم اونا خیلی غصه می خورن ولی حالا ..."

 

نگام می کنه.

 

می گه   "تو  هم  ناشکر شدی؟"

می گم   "نه ، تو که می دونی ، تو که منو می شناسی، فقط یه ذره دلم گرفته"

می گه   "پاییز شده ، فصل محبوبت ، هوای محبوبت ،

             قراره اتفاق های خوب بیفته 

            مهم نیست چه کسی تشکر می کنه و چه کسی  نمی کنه

           چه کسی معرفت داره و چه کسی نداره

           چه کسی حمایتت می کنه و چه کسی همه چیز رو از تو دریغ می کنه

          مهم اینه که جهانِ هستی

          انتخابِ   "شدن"   یا   "نشدن"   رو به عهده ی تو گذاشت

          و تو تصمیمت   "شدن"    بود.

          مهم اینه که تو بر خلافِ تصورت

          نمی تونی نیمه ی اولِ نامت رو نادیده بگیری

          حالا هم که گذشت ...

          بهش فکر نکن

          اینجور آدما

          کم کم خودشون همه ی موهبت ها رو  از زندگیشون  دریغ می کنن

          ارزش نداره غمگین شی،

          اگه  قدر می دونستن  همه چیز یک جورِ دیگه می شد .

          تو  هم  جای دیگه ای  جوابت رو می گیری ، من ایمان دارم  ...

 

بهش نگاه می کنم

ایمان داره.

با تحسین نگاهم می کنه.

با عشق.

از معدود آدم هاییه که برای خوب بودنِ دیگران ارزش قائل می شه.

 

فکر می کنم، 

همین که چنین آدمی  در حوالیِ نفس های من نفس می کشه 

جز پاداشِ خوبی ها   چه چیزی می تونه باشه؟

 


7 .  بهانه های  کوچک و بزرگِ  خوشبختی  این هفته

 

الف: باران های تابستانی در روزهای خاص

 

 

 

 


 
 
← صفحه بعد