لبخندهای احمقانه ی یک زن

سال جدید
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ فروردین ۱۳٩٦
 

 

 

 

 

                               سال نو مبارک

 

 

 

سلام.

از اواسط اسفند دارم می نویسم، ولی هرچی نوشتم تلخ و سیاه شد.

من همیشه سال های فرد رو دوست داشتم و توشون راحت بودم

ولی سال 95  سالِ عجیبی شد.

عنوانِ اولین پست سال 95 من در وبلاگ،  "مرگ" بود!!!

بابت مرگ علی وزینی.

توی اون پست نوشته بودم وقتی مرگ وارد می شه به این زودیا نمی ره

ولی فکر نمی کردم قرار باشه تا آخر سال اینطور سفت و سخت گریبان ما رو بگیره.

حجمِ مرگ و میر سال 95 خیلی زیاد بود،

از اقوامِ درجه دو  و دوستان بگیر

تا آدم های مشهور و مهم هنر و سیاست و حادثه ی پلاسکو و ...

دلم می خواست پست آخر سال بنویسم و

همه ی ماه ها رو مفصل بررسی کنم

ولی راستش اینقدر پُر از سیاهی بود که

دیدم  برای روحیه ی خودمم خوب نیست  چه برسه به شما.

پس فقط به یک جمع بندیِ کلی بسنده می کنم:

 

آرزوی آمرزش می کنم

برای از دست رفتگانِ حادثه ی پلاسکو

برای روحِ  هر دو پدربزرگ عزیزم  و دایی و عموی مادرم

که سال 95 در طول چهار ماه از بین ما رفتند.

برای علی وزینی نازنین،

برای علی معلم عزیز که پُر از شورِ زندگی بود و حیف ترین،

برای ملیحه نیکجومند مهربان، بازیگر نقشِ مادربزرگم در سریال آشپزباشی،

برای عمو بهمن زرین پور رفیق عزیز مادر و پدرم از سال های دور،

برای پدرِ نازنینِ دوستانم آیدا مصباحی، شهناز و مریم صفایی جم، نیوشا ضیغمی

برای  آیت الله هاشمی رفسنجانی، شوک بزرگ،

برای عباس کیارستمی، دنیا فنی زاده، حسن جوهرچی، دکتر افشین یداللهی، خسرو شجاع زاده، مهرداد اولادی، نیما طباطبایی و ...

آمیییین

 

چند تا اتفاق خوب هم بود،

مثلا  قدیمی ترین دوستم با عشق به خونه ی بخت رفت

و من تونستم نیم ساعت در جشنش حاضر بشم و ببوسمش و بهش تبریک بگم

و براش آرزوی خوشبختی کنم

هرچند که دو سه هفته بعد از عروسیش پدرش رو از دست داد،

ولی می دونم در کنار همسر نازنینش سختی ها رو راحت تر سپری می کنه

و با نیروی  عشق از پس همه چیز برمیاد.

 

یا عزیز دیگری بالاخره به خواسته ی دلش رسید و آرزوی دیرینه ش برآورده شد

و خوشبختانه من در تک تک ثانیه ها کنارش بودم،

با عشق نگاهش کردم و از برق چشماش لذت بردم.

 

یا اجرای تئاتر ترن که برای من

آموختنِ زیاد، تجربه ی گرانبها و حال خوب به همراه داشت، 

تجربه ی بازگشت به صحنه،

تجربه ی دوباره نفس کشیدن با نبضِ تماشاگرِ مشتاق.

و همچنین عشق و محبت شما  که هر شب بعد از اجرا،

تار و پود وجودم رو

دوباره با مهر به هم می بافت.

هر شب وقتی خسته از سر کار برمی گشتم

خونه پر بود از عطرِ گل هایی که شما بهم هدیه دادین.

کتاب هایی کنار تختم بودند که شما بهم هدیه دادین،

توی تراس گیاهانی  رو کاشتم که از شما هدیه گرفتم،

امسال  سر سفره ی هفت سین

سنبل و لاله هایی رو گذاشتم که از دست شما هدیه گرفتم،

خلاصه که خونه پر از مهر شما شد.

 

همه ی اینا باعث شد در  ماه سختِ اسفند، در این سالِ سیاه

آرام و قوی باشم و بتونم به آینده خوب و مثبت نگاه کنم

 تحت تاثیر این حالِ بد نباشم

و برای ادامه ی زندگیم تصمیم درستی بگیرم.

 

 

در کل،

نگاه شخصی من به امسال نه مثبته نه منفی.

می تونست اتفاقات خیلی جالبی بیفته که نیفتاد، شایدم نخواستم که بیفته.

ولی در عوض خستگیِ کیمیا کامل از تنم در رفت،

چون خوب و درست استراحت کردم و سفر رفتم و در برابرِ پیشنهادهای کاری وسوسه نشدم،

واقعا توان نداشتم،  باید دوره  نقاهت رو سپری می کردم.

استراحت شش ماهه ی بهار و تابستون بهترین کاری بود که می تونستم انجام بدم.

البته توی این شش ماه کلی کار مثبت شخصی انجام دادم.

کانال تلگرام رو راه اندازی کردم،

به قصه ها و نوشته هام سر و سامون دادم،

سریال ها و فیلم هایی رو که مدت ها بود می خواستم ببینم دیدم،

درست و حرفه ای تمرینات سازم رو از سر گرفتم،

معاشرت کردم و ...

البته متاسفانه روزهای زیادی هم عزادارِ از دست دادن ها بودم.

 

با وجود همه ی بالا و پایین های امسال،

همه ی کابوس ها و رویاها،

همه ی لحظاتِ بیش از حد تلخ  و  گاهی هم بسیار شیرین،

احساس می کنم تکلیفم با خودم روشن تر شده.

تفاوت آدم ها با هم رو پذیرفتم.

مطمئنم  زمان و روزگار، خودش کم کم  همه چیز رو  به  همه ی ما   یاد می ده

هم به من، هم به بقیه ...

هر تلاشِ دیگه ای بیهوده ست.

 

از اینکه حُسن ختامِ امسال،  حضورم در تئاتر ترن شد بسیار شاکرم.

بسیااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااار.

 

و اما امسال...

 

سال جدید رو به شکل دیگری شروع کردم.

با عزم و اراده ی جدید

با فراموش کردنِ سیکل های دایره وار و تکرار شونده ی منفی،

با گذر از هراس هام،

با روبرو شدن با حقیقتی که مدت ها سعی کردم ازش فرار کنم، ولی بی فایده بود.

 

"گاهی باید چشمات رو باز کنی و مجنون وار به همه چیز نگاه نکنی

گاهی  باید   قدرِ  خودت   رو  بیشتر از این ها   بدونی

این رو به خودت مدیونی."

 

وقتی چیزی برای از دست دادن نداشته باشی

دیگه هراسِ از دست دادن هم نداری.

 

می شینی  و  با  خاطره هات  لبخند می زنی

و دیگه  هیچ ترسی  از این که   نکنه همه چیز پوج بشه، نداری

و دیگه  بی ثباتی و  بدقولی و  حرف های بی رحمانه  و  تحقیرآمیز

روحت رو  از بین نمی بره.

 

خاطرات خوبِ پارسال رو برای خودم نگه می دارم 

و از سالِ 95 عبوووووووووووووور  می کنم،

این بهترین و درست ترین کاریه که می تونم انجام بدم.

سال جدید رو آغاز می کنم

سالِ خروس

 سالِ خودم

پیش می رم

به سوی یک زندگی جدید با افق روشن

با تکلیف روشن.

 

 

                               عیدتون مبارک

                 شادترین سال رو براتون آرزو می کنم

                           پر از لبخند و خوشبختی

   

 

 

 


 
 
تکه پاره های عاشقانه ی رویا ... بخش دهم...
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٥
 

 

 

 

                        حیف بُوَد مردنِ بی عاشقی

                        تا نفَسی داری و نفسی بکوش

                                               

                                                از کتاب " سعدی، از دست خویشتن، فریاد"

                                                                عباس کیارستمی

 

 

 

تکه پاره های عاشقانه ی رویا

بخش دهم: مانتوی جین

 

 

روزِ زیبای زمستانی ست.

برف می بارد و ابرها آسمان را ترک نمی کنند.

من لباس گرم می پوشم و سراغ انباری می روم تا برای عید خانه تکانی اش کنم.

دو سه سالی از آخرین باری که نظافت شد می گذرد.

از شدت گرد و خاک به سرفه می افتم، وسایل و خرت و پرت ها را بیرون می آورم.

همه چیز سیاه و کثیف است.

ترس  پیدا شدنِ جنازه ی زشتِ حشراتِ نفرت انگیز، انباری را به ترسناک ترین مکان خانه تبدیل می کند.

دوران  کودکی بدترین تنبیه،  حبس شدن های طولانی  در انباری بود.

سررسیدی  پشت قفسه افتاده، کهنه و فرسوده،

تنها لذتِ خانه تکانی  همین است، چیزهایی پیدا می کنی که سالهاست فراموششان کرده ای.

سررسید را باز  می کنم، می خوانم...

روزهای هفده سالگیست، روزهای دبیرستان  و کنکور  و  سادگی  و  عشق های رویایی.

جمله ای  که  با رنگ سبز در  پایانِ خاطراتِ روزمره ی یک روز  نوشته شده  توجهم را جلب می کند.

"چهار سال و پنج ماه و هفده روز از آخرین دیدار می گذرد..."

یاد دورانی می افتم که با دختر همسایه  نمکدان کاغذی درست می کردیم و فال می گرفتیم تا ببینیم قرار است آینده ی مان در کدام کشور رقم بخورد و شوهرمان کدام یک از پسران بخت برگشته ی دور و اطرافمان باشد.

چهار سال و پنج ماه و هفده روز از آخرین دیدار گذشته بود.

آخرین دیدار...

 سیزده ساله بودم. 

چند ماه از کاسه ی خالیِ آش نذری شان به دقت مراقبت کرده بودم  و  به انتظار عید نشسته بودم  تا شاید  پس دادنِ  ظرف   بهانه ی کلامی  گردد.

عید آن سال می خواستم برای اولین بار مانتو بپوشم، یک مانتوی جین بلندِ  اِپُل دار با دکمه های گرد و پهنِ مِسی رنگ که دو سایز برایم بزرگ بود،  ولی دلم می خواست  همه جا  بپوشمش که بزرگ تر به نظر برسم.

مثلِ هر سال،  روزهای اول نوروز به رسم ادب به خانه شان رفتیم.

روزِ موعود  کاسه را مملو از گل یاس کردم،

زیباترینِ مانتو و روسری جهان را پوشیدم،

موهایم را با کش بالای سرم بستم،  

چند طره ی تاب دار روی پیشانی ام رها کردم  و  فکر کردم هیچکس نمی فهمد که در دلم چه غوغاییست و این دیدار چقدر برایم مهم است.

هرقدر به خانه ی شان نزدیک تر می شدیم  لرزش و اضطرابم بیشتر می شد.

وقتی رسیدیم مطمئن بودم گونه هایم گل انداخته است.

با مادر و پدرش دم در  به استقبالمان  آمد.

محجوب و آرام، مثلِ همیشه، با لبخند کجی گوشه ی لب و اَبروهای عجیبش.

سرعتِ تپش قلبم سرسام آور شد،  طبق معمول هیجانم را با سکوت و تظاهر به بی تفاوتی پنهان کردم.

بعد از سلام و علیک و تبریک عید  وارد شدیم.

من سرم را پایین انداخته بودم تا گل انداختن گونه ام  را کسی نبیند که ناگهان شیطنت پدرم گل کرد و  با خنده و  صدای بلند رو به پدرش گفت:

"این رویا خانومِ ما رو اینجوری نگاه نکنید که ساکته و حرف نمی زنه ها،... اتفاقا  خانواده ی شما رو خیلی دوست داره،  از وقتی فهمیده می خوایم بیایم اینجا  همه ی  یاس های محله رو چیده، مانتوی نو تنش کرده و  چندتا فینتیل هم براتون انداخته روی پیشونیش...، دیدین فینتیلاشو؟ ... از صبح حسابی ذوق داشته، حالا چرا اینقدر ساکته و حرف نمی زنه نمی دونم."

کاسه از دستم افتاد روی فرش و همه ی گل های یاس پخش زمین شدند.

دلم می خواست همان جا  در زمین فرو بروم.

دلم می خواست از خجالت بمیرم.

 

او،   مردِ رویاهای من،  لبخند مهربانانه ای زد و  خم شد  دانه دانه گل ها را جمع کرد.

من سرم را پایین انداخته بودم  و  فقط تلاش می کردم بغضم از چشمانم فرو نریزد.  

احساس می کردم حقیرترین موجود روی زمینم.

احساس می کردم پدرم همه ی رازهای مرا می داند.

احساس می کردم درهای قلبم باز شده و هر آنچه درباره ی مرد رویاهایم درش بود روی زمین جلوی چشم همه  پخش شده است.

 

چهارسال از من بزرگ تر بود، همبازی کودکی و حامیِ همیشگی من در بازی های گروهی.

آن شب تمام مدت با همان مانتو و روسری کنار مادرم نشستم و از ترسِ رفتنِ آبرویم از جایم تکان نخوردم .

هرقدر مادرش گفت برو پیش بچه ها، نرفتم! تا  کسی نفهمد چقدر برای این شب لحظه شماری می کردم و چقدر دلم می خواست بروم به اتاق بچه ها و برای دفتر خاطراتم کلامی  بیش از یک سلامِ ساده  پیدا کنم. 

 آخرین دیدار به پایان رسید، بی هیچ کلامی به جز همان سلامِ دم در ...

 

 سال های بعد هم جهت عید دیدنی به خانه شان رفتیم  ولی او، مردِ رویاهای من، که دیگر هجده ساله شده بود،  یا  با دوستانش به سفر رفته بود  یا  خانه نبود.

 و من از همان شب، روزها و ماه های انتظار را می شمردم.

 

تقویم هفده سالگی پر از سوز و گداز است، پر از دلتنگی، پر از توهمات یک نوجوان که  با همبازی کودکی اش رویاپردازی می کند...

سررسید را ورق می زنم، لبخند از لبانم محو نمی شود.

حجمِ حماقت های مثلا عاشقانه  روحم را شاد کرده. 

به روز دیدارِ مجدد می رسم.

می خوانم و  کم کم  از شدتِ  خنده اشک از چشمانم جاری می شود.

غم و غصه ی روزهای گذشته، در  زمان حال  تبدیل به  زیباترین  خاطرات  می شوند.

سررسید را با جمله ی  "من بدشانس ترین دختر روی زمینم"  شروع کرده بودم.  

خوب یادم می آید.

قرار بود با دوستانم برای اولین بار به کنسرت موسیقی بروم. 

دلم می خواست زیباترین دختر هفده ساله  باشم و لباسی بپوشم که تنم ندیده اند.

چمدان لباس های نو  را آوردم  و  چشمم به مانتوی جین بلند اپل دارم افتاد که سیزده سالگی خریده بودم  و  برایم بزرگ بود و  بعد از آن  عید کذایی  دیگر  نپوشیده بودمش.  

تازه  اندازه  و  برازنده شده بود.

از پیدا کردن مانتوی پوشیده نشده خوشحال شدم.

پوشیدمش و  به دوستانم پیوستم.

در سالن انتظار ایستاده بودیم و خوش بودیم و می خندیدیم  که  کسی  نام مرا صدا زد.

"رویا؟"

برگشتم.

دیدمش.

خودش بود.

نفسم بند آمد.

گفت:

"باورم نمی شه، چقدر خوشحال شدم که دیدمت... شناختی منو،... ؟"

چهار ثانیه مکث کردم، تنها چیزی که در مغزم می گذشت این بود که

" حتما منو از روی مانتوم شناخته "

در حالیکه صدایم از ته چاه در می آمد  گفتم:

" سلام، خوبی، معلومه که شناختم، خیلی خوشحال شدم، ببخشید من باید برم دوستام منتظرن.. !"

و  به سمتِ دستشویی فرار کردم  و  زدم زیر گریه...

از کنسرت هیچ چیز نفهمیدم و فقط فکر می کردم  چرا بعد از چهارسال باید او را درست روزی ببینم که مانتوی جین آبی را پوشیدم...

 مانتوی جادویی...

فکر می کردم از این به بعد هروقت دلم برایش تنگ شد باید مانتوی جین آبی را بپوشم و بروم در خیابان قدم بزنم، تا او مرا ببیند و صدایم کند: "رویا!" ...

من هم ...

من هم طبق معمول از خجالت فرار کنم.

 

بعدها شنیدم ازدواج کرده  و  بعدتر شنیدم جدا شده...

و خیلی بعدتر یک شب شام مرا به رستورانی دعوت کرد و  از من خواستگاری کرد

و من بی آن که فکر کنم گفتم  نه

حقیقت این است که عشق روزهای کودکی باید عشق روزهای کودکی باقی بماند،

دلم نمی خواست معصومیتِ خاطراتِ کودکی با مشکلات ازدواج و بزرگسالی کدر شود.

دلم می خواست  هرجا که اسمش را می بینم  لبخند بزنم  و  لبخند بزنم  و لبخند بزنم و بعد بی هیچ لرزش و تپشی  بروم دنبال زندگی خودم،

زندگیِ واقعی در دنیای واقعی در کنار عشقِ واقعی.

 

در را باز می کند.

"رویا! چی کار می کنی؟ چرا منو صدا نکردی؟"

نگاهش می کنم، تقویم را نشانش می دهم:

"رفته بودم سفر زمان... الان چند  سال ازت عقبم ..."

می خندد و می گوید:

"حسابی هم خوشگل کردی!... با نوک دماغ سیاه و لباس کثیف رفتی سفر؟"

دماغم را با دست پاک می کنم، سیاه تر می شود. ازش می پرسم:

"زود بگو احمقانه ترین کاری که برای  عشق دوران بچگیت کردی چی بوده؟"

بی مکث می گوید:

" برای زنِ رویاهام قاصدک می فرستادم که بهش بگه من دوستش دارم  و  می خوام باهاش ازدواج کنم."

از خنده غش می کنم.

می پرسم:

" زنِ رویاهات کی بود؟"

می گوید:

" یه خانومی بود که برای بچه ها قصه می گفت، اون موقع ها فکر می کردم خیلی خوشگله، ولی الان فهمیدم دخترایی که نوک دماغشون  رو  تو انباری سیاه می کنن  خوشگل ترن!"

می خندم، برق شادی را در چشم هایم می بیند.

"سفر بهت ساخته ها، سرحال شدی،..."

می پرسم:

" چرا برای من قاصدک نمی فرستی؟"

می گوید:

"از کجا می دونی نفرستادم؟... شاید پشتت باشه... اونجا... رو زمین..."

پشتم را نگاه می کنم، چیزی نیست.

سرم را برمی گردانم، چشمانش را بسته،  دستانش را  باز کرده.

"می شه سفر زمانتون رو  ول کنین و به قول خودتون بیاین تو بهشت؟"

از جایم بلند می شوم:

"خدا رو شکر که تو  من رو  تو  اون  مانتوی آبیِ اپل دار  ندیدی! "

چشمانش را باز می کند  و  با شیطنت  می گوید:

" مثلا فکر می کنی الان با این دماغِ  سیاه  و  لباسای کثیف خیلی خوبی؟"

می خندم  و  به سمتش  می دوم، فرز است به موقع فرار می کند، تا دماغش سیاه نشود ول نمی کنم، می داند، بالاخره تسلیم می شود.

حیاط را صدای قهقهه   پُر می کند.

مانتوِیِ آبیِ اپل دار و خاطرات کودکی  محو می شوند.

 

 

 

پی نوشت:

 

 

1. سلام

یادم رفت پنجشنبه ی آخر ماهه!!!

کلا بهمن،  ماه بسیار شلوغی بود.

تمرینات تئاتر "ترن" رو شروع کردیم و من به شدت درگیر شدم.

ترافیک وحشتناک و  خونه تکونی عید و اِدیت وُیس های آبادان هم مزید بر علت شدن...

در این حد که الان یک ماهه بهانه ی کوچک خوشبختیم رو از دست دادم یعنی دست به سازم نزدم!!! فرصت  نمی شه ...

جشنواره هم نتونستم درست و حسابی برم و فیلم ببینم، فقط یک بار نیمه نصفه رفتم.

اسفند احتمالا بدتر هم می شه...! 

 

 

2. از هفدهم بهمن امسال با بازی در تئاتر "ترن"  تجربه ی جالبی رو آغاز کردم.

در کنار بازیگرانِ توانمند تئاتر من هم تجربه کسب می کنم و تلاش می کنم تا از همه ی توانم برای زندگی بخشیدن به نقشی که دوستش دارم استفاده کنم.

شما، از روزِ اولِ اجرا با حضور گرمتون من رو شگفت زده کردید.

واقعا انتظارِ اینهمه مهر و لطفِ واقعی و فراتر از دنیای مجازی رو نداشتم.

از ته دلم می گم که به وجود تک تکتون  افتخار می کنم.

مایه ی مباهات من هستید.

همه ی شما که از تهران و شهرستان های مختلف توی این شب های شلوغ و پر ترافیک وسطِ  گرفتاری های شب عید و  درس و ... برای دیدنِ "ترن" لطف کردید و تشریف آوردید، من رو شرمنده ی مهرتون کردید.

حقیقت اینه که فکر نمی کردم در دنیای حقیقی هم مثل دنیای مجازی حمایتم کنید.

حجمِ معرفتتون باورنکردنیه.

ازتون ممنونم.

 

می دونم که تا  بیستم اسفند ماه   قطعا  اجرا داریم.

تئاتر کلا شنبه ها تعطیله، قطعا در ایام فاطمیه و عزاداری ها هم اجرا نخواهیم داشت.

بقیه ی شب ها ساعت 19.30 منتظر حضورتون هستم.

سالن اصلی تئاتر شهر   واقع در چهارراه ولیعصر

تهیه ی بلیت از سایت  tik8.com

 

تئاتر "ترن"

نویسنده و کارگردان: حمیدرضا آذرنگ

بازیگران:

امیر جعفری، مهراوه شریفی نیا، نسیم ادبی، بهرنگ علوی، سید علی صالحی، حسین سلیمانی، وحید آقاپور، مجید رحمتی، علی عامل هاشمی، آذین نظری، سیاوش جامع، باران شادی پور، ستایش محمودی، بهروز سرو علیشاهی، عباس امیری، عماد قلی پور، فرزین طاهری، فرزاد صبوری، محمد فرجی، سجاد محمدی، پیام میر مصطفی

و نادر برهانی مرند

با هنرمندی:

فریده سپاه منصور، فرید سجادی حسینی، خسرو احمدی 

 

 

3. برای پست آخر سال می خوام از شما کمک بگیرم،

قطعا فرصت نمی کنم تو این روزهای شلوغ برم سراغ کتاب کوچه و مَثَل ها رو زیر و رو کنم، مثل این ماه که واقعا وقت نشد.

حالا شما اگر حوصله داشتید در کامنت هاتون برای پی نوشتِ 3 به من پیشنهاد بدین.

 ترجیحا مَثلَی از کتاب کوچه که مختصر و جالب باشه،

ولی اگر از کتاب دیگه ای هم مطلب جذابی پیدا کنید قبوله.

با ذکر منبع دقیق، یعنی تا شماره صفحه اش رو مثل من بنویسید.

حتما از کتاب، منابع اینترنتی مورد اعتماد  نیستن.

 

 

4. بازی برد و  باخت  داره.

مهم اینه که صدر جدولیم...

البته هر جای جدول که باشه، مثل تمامِ این سال ها، بی کم و کاست، دوستش داریم و طرفدارشیم.

 

 

5. ماه قبل، یک اتفاق دلپذیر افتاد که می خواستم به عنوان پست اصلی بنویسمش.

 مفصل و طولانی... شبیه قصه ی "آشتی کنون".

ولی خب همون موقع که داستان به ذهنم رسید ننوشتمش و کلا از مغزم پرید!

ماجرا از این قرار بود که  بعد از ماجرای آشتی کنون، بالاخره  امام رضا  طلبید!

تا حالا پیش نیومده بود دلش برای من تنگ بشه.

هیچوقت احساسِ طلبیده شدن نکرده بودم،

ولی این بار...

راستش احساس می کنم شاید این بار  هم دلش  برای من تنگ نشده بود، بلکه دلش برای همراهان من تنگ شده بود و به خاطر این که می دونست من توانِ برنامه ریزی بالایی دارم  و می تونم حضور بچه ها رو هماهنگ کنم،  مجبور شد  من رو  هم بطلبه.

شاید هم واقعا من رو طلبیده بود...

 نمی دونم!

اغلب در زندگیم باور این که من هم دوست داشته می شم برام سخته...!

می گن دلیل این حس ها در کودکی ما نهفته ست.

من کودکی عجیبی داشتم،

مثلِ اکثر بچه های دهه ی شصت که خانواده شون درگیر مسایل انقلاب یا جنگ شده بود.

درگیری های سیاسی خانواده، کودکی من  و  بسیاری  از بچه های متولد سال های پنجاه و هفت تا دهه ی شصت  رو  به شدت تحت تاثیر خودش قرار داد،

شاید  بسیاری از هراس های نامتعارف ما، و این احساسِ عمیقِ دوست داشته نشدن که تقریبا در همه مون مشترکه  به دلیل فشار، استرس، احساس ناامنی و احساس تنهایی  در  سال های اول زندگیمون باشه ...  

یادِ یک ترانه ی زیبا درباره ی دهه ی شصت افتادم که خیلی دوستش دارم و به شدت من رو تحت تاثیر قرار داده...

حیفه شما نخونید،

می نویسمش و بعد می ریم  سراغ ادامه ی ماجرای سفر:

 

            "وقتی سی ساله می شی می فهمی

             عمری که رفته خیلی هم کم نی

             دهه ی شصت یعنی بمبارون

             دهه ی شصت یعنی ناامنی

          

             ما توی کوچه ها بزرگ شدیم

             با لباسای وصله خورده و تنگ

             پدرایی که برنمی گشتن

             مادرایی که مَرد بودن و جنگ

             همه چی شونو تو خودش سوزوند

             مُردن از زندگی نکردنشون

             باد پاییزی حتی رحم نکرد

             به گل روسریو  دامنشون

 

             ما توی کوچه ها بزرگ شدیم

            جسدامون هنوز پیدا نیست

            جز یه کوچه که سهمِ بابا شد

            دیگه چیزی به اسمِ ماها نیست

  

             ما هنوز از صدای آژیر و

             از تماشای دود می ترسیم

             ما هنوز از سکوتِ کارون و

             بغض زاینده رود می ترسیم"

                                                رستاک حلاج

 

 

خلاصه ... داشتم می گفتم

پیشنهاد سفر از عمه جانِ دلبند و شوهر عمه جان بود،

کلا بامعرفتن، هرجا که می خوان برن به من تعارف می کنن که همراهشون برم، نه از این تعارف الکیا، تعارف واقعی، تعارف از ته دل.

یه جورایی این عمه جان دلبند و همسر عزیزش،  خانواده ی درجه یکِ من محسوب می شن.

یعنی همیشه،  در مشکلات و شادی ها  شریک روح من هستن، دلخوشی بزرگِ من هستن، خدا برام نگه شون داره.

اونا می خواستن سه شب مشهد  بمونن.

ولی من دلم می خواست صبح برم و شب برگردم، حوصله ی شب خوابیدن تو هتل رو نداشتم.

اول بیخیال شدم و گفتم نمیام، بعد با خودم فکر کردم من که اینجا کار خاصی ندارم، می تونم مثل دفعه ی قبل _دقیقا یک ماه قبل از شروع شدنِ فیلمبرداری "کیمیا"_  صبح برم و شب برگردم. 

دلم گرفته بود، حالم خوب نبود، فکر می کردم اگه برم اونجا شاید سبُک بشم و قدرتم رو به دست بیارم و همه چیز بهتر بشه...

بعد ناگهان اسم چند نفر در مغزم روشن شد.

اول اسمِ یک رفیق که مدت ها بود به دلیلِ  فاصله ی شهرهامون امکان دیدارش رو نداشتم و می دونستم مشهد در کنارش قطعا دلچسب تر می شه،

بعد اسم آدم هایی که دو سه سال قبل بهشون پیشنهاد کرده بودم با هم یک سفر یک روزه  بریم مشهد و همه هم خوشحال و پایه قبول کرده بودند ولی تنبلی کردیم و شرایط مهیا نشد،

بعد هم به دوستان بهتر از آب روان، بهتر از برگ درخت فکر کردم  و بعد  ناگهان سر و کله ی یکی از دوستان عزیزِ مشترکِ من و عمه جان دلبند به طور خودجوش پیدا شد و معلوم شد که اون هم تشنه ی مشهده و ... 

در عرض یک ساعت بلیت گرفتیم و فردا صبحش راهی  شدیم!!!

قشنگیش این بود که هماهنگ کردن بلیت ها از تهران و شیراز به سمت مشهد خیلی راحت انجام شد، با وجود این که پنجشنبه بود و  امکان پیدا نشدنِ بلیت برای اون تعداد آدم یا هماهنگ نشدن ساعت پرواز تهران و شیراز  خیلی زیاد بود ولی انگار واقعا امام رضا طلبیده بود.

این هماهنگی سفر بین ده نفر آدم، بدون برنامه ریزی قبلی، به شدددت کیف داد.

سفرمون حوالیِ تولدِ دو تا از بچه ها بود، فکر می کنم اونا مهمونای ویژه ی امام رضا بودن و قطعا هدیه ی خوبی ازش دریافت کردن که کم کم  توی روزهای زندگیشون معلوم می شه.

در مجموع سفر دلچسبی بود، لبخند به لبم آورد، حالم رو کمی بهتر کرد، البته انتظار داشتم حالم خیلی بهتر بشه که نشد، دلم می خواست بیشتر اشک بریزم و  درد دل کنم ولی ...،

اما اصلِ اتفاق اینقدر جذاب بود که مطمئنم  به یکی از بهترین خاطراتِ  تک تک ما تبدیل شد.

امیدوارم دوباره قصه ام یادم بیاد و بعدتر بنویسمش. 

 

 

6. ممنون از کامنت های قشنگتون.

کانال تلگرام به محض پیدا شدن فرصت، برنامه ریزی و راه اندازی مجدد می شه.

کمی دچار وسواس شدم!!!

 

یک تشکر ویژه می خوام بکنم از فن پیج های نازنین بابت پست اتحادشون برای پوستر ترن.

واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم.

واقعا بهم چسبید.

دمتون گرم به شدت.

 

 

7. بهانه های  کوچک و  بزرگِ  خوشبختی  این ماه

 

الف: بلبل و  سوغاتی های قشنگم...

ب: دو قلبِ قرمزِ فراری

ج: آدم برفی کوچولو

د: عطرِ خوشِ همه ی گل ها و به خصوص گل های نرگس که از طرفِ شما مهربونا از روزِ اول اجرای تئاتر ترن دریافت کردم و برای همیشه مشامم رو پُر از محبت  کردن.

چقدرررررررررررررررررررررررر دوستشون دارم...

 

 

 


 
 
تکه پاره های عاشقانه ی رویا... بخش نهم
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ بهمن ۱۳٩٥
 

 

 

 

 

                  عشقِ ما دهکده یی ست که هرگز به خواب نمی رود

                  نه به شبان و

                           نه به روز،

                 و جنبش و شورِ حیات

                 یک دم در آن  فرو نمی نشیند.


                هنگامِ آن است که دندان های ِ تو را

                                                           در بوسه ای طولانی

                                                             چون شیری گرم

                                                                بنوشم.

 

                                                                      احمد شاملو

                                                                      " آیدا در آینه"

 

 

 

 

 

تکه پاره های عاشقانه ی رویا

بخش نهم :  شیر گرم

 

 

نگاهش می کنم.

آرام روبرویم نشسته است.

خیره به من

بی آنکه پلک بزند حتی.

دستش را دراز می کند،  سیگاری از پاکت بر می دارد و با فندک روشن می کند.

همچنان خیره مانده ست.

بی دلیل خنده ام می گیرد.

می پرسد:

"بالاخره ماشینِ خفن  خریدی؟"

می گویم:

"ماشین خفن به من نمیاد."

اخم می کند:

"به تو همه چی میاد، فقط باید دلت بخواد، دلت نمی خواد."

می پرسم:

"تو دلت می خواد من ماشینِ خفن  بخرم؟"

سر تا پایم را نگاه می کند:

" نه، بهت نمیاد."

می خندم.

هنوز مثل قبل است، در اوجِ جدیت، طنّاز و مردم آزار.

 

برای من، کتابِ  جذابی بود که دلم می خواست  با دقت،

سطر  به سطرش را  ببلعم،

نگذاشت،

از خوانده شدن متنفر بود،

 دوست داشت همه به بخش کوتاهی که پشت جلد نوشته شده  بسنده کنند،

آدم های مشتاقِ خواندن را هیچوقت تجربه نکرده بود.

 

من،

گاهی  وسوسه اش می کردم،

شاید بخواهد خوانده شود...

وسوسه های زودگذر

وسوسه های بی فایده

 

روزهای متمادی

شبیه یک قایق سرگردان بودم

 بی پارو

بی سرنشین

مبهوت و شیدا

بالاخره

درست زمانی که دیگر شوقی برای خواندن در من نمانده بود،

بی هیچ وسوسه ای 

خواست که خوانده شود!


 می گفت  همه ی جهان را گشتم  و  دیدم  اینجا، کنارِ تو،  در وجودِ تو  چیزی هست  که دیگران  حتی  لحظه ای تجربه اش  نکرده اند!


بعد از سپری شدنِ روزهای سخت و تلخِ  دل کندن و رها کردن، 

خواسته اش دیگر دلم را نلرزاند،

فقط  تبسمی  بر  لبانم   آورد   و  دلمردگی

و  این سوال که  چرا  من  از   بودنِ در کنارِ  او    هیچ دلخوشی   به  خاطر   نمی آوردم

و احساس نمی کردم   در کنارش چیزی هست که در کنار دیگران نیست !؟

 

جلوی صورتم بشکن می زند: 

"کجایی؟ باز رفتی واسه خودت؟ ول کن رویا جان ... فکر نکن ... گذشته رو بریز دور."

لبخند می زنم:

"ریختم،  خیلی وقته!  معلوم نیست؟"

از سیگارش کام می گیرد:

"چرا، متاسفانه معلومه..."

 

به  حرفهایش  درباره ی  ماشین  ادامه   می دهد ،

درباره ی  دیگران ،

درباره ی  کار ،

درباره ی زندگی ،

شاید هم  باز مثل همیشه  من را    سرِ کار   گذاشته   و   نمی فهمم .

مهم هم نیست،

 می فهمد  مهم  نیست  .

می فهمد  تلاش های بی وقفه اش  جواب  نداده .

اینقدر  بی علاقه  به حرفهایش گوش می دهم  که نطقش کور  می شود.

نزدیک تر می آید.

با انگشتانش موهایم را نوازش می کند،

در چشم هایش شعر شاملو سروده می شود،

چشم هایم را می بندم که نبینم،

دست بردار نیست،

سرش را نزدیک گوشم می آورد،

زمزمه  می کند:

"هنگام  آن  است که دندان های  تو را   در بوسه ای طولانی  چون شیری گرم  بنوشم.  "


من،

 متنفر  و  خسته  از این دلبری های نخ نما شده،  

فکر  می کنم:

شاید  هم  هنگام  آن  باشد  که 

تو را،

شبیه  پس ماندهای حساسیت بهاره،

با  فشارِ ساده ای 

از بینی ام 

به چاهک دستشویی  پرتاب  کنم، 

سِرُمِ  شستشو  را  نفس   بکشم  

و  هر آنچه سبزی  و  لَزِجی  

از تو

در  سوراخ های مجاری تنفسی ام  باقی  مانده است،  تخلیه  کنم.

 

یا  مثلا 

شاید هنگامِ آن باشد که 

تو را،

همچون  لازانیای مسمومی  که  خامه ی مانده  و  تاریخ مصرف گذشته درش  ریخته اند،

از معده  به  دهانم بازگردانم 

و  کاشی های  حمام  را 

به  استفراغی از وجودِ تو  

میهمان کنم.

 

یا مثلا

شاید هنگامِ آن باشد  که 

تو را،

شبیه باد معده ی  آدمی که باقالی پخته خورده و  دل درد  امانش را بریده،

از  روده ام   به  بیرون  پرتاب  کنم  

تا  فضای  خانه   با  بوی گندت   مه آلود  شود 

 و دل دردم  آرام  گیرد.

 

یا مثلا...

بس است   دیگر 

تا  شاملوجان،  

مرا، برای  آلودنِ   جمله ی عاشقانه ی شهوت ناکش  به   اشمئزاز   

نفرین نکرده،  باید  مغزم را  خاموش  کنم.


 سرم را می کشم کنار و از جایم بلند می شوم:

"شیر بهت نمی سازه، دل و روده ات به هم میریزه."

وا می رود:

"تو به دل و روده ی من چی کار داری؟"

گوشی و سوییچم را برمی دارم..

 کم نمی آورد:

"رویا خانوم شیر داغ رو ننوشی فاسد می شه ها!"

می خندم : 

"بذاری تو  یخچال، سالم می مونه، بلد نیستیا. "

دود غلیظی از بینی اش بیرون می دهد:

"آدمی که توی گلدن تایم  میاد، درست نیست دست خالی راهی بشه، بمون."

می پرسم:

"کی گفته من توی گلدنِ تایمم؟"

سیگارش را در زیر سیگاریِ پر از ته سیگار خاموش می کند، بلند می شود و به طرفم می آید: 

"چشمات دیگه ، معلومه نشستی سه روز مثل خر عر زدی."

می خندم:

"نه بابا، حساسیته."

ادکلنِش را از روی کتابخانه ی دم در بر می دارد و به دست هایش اسپری می کند، بوی همیشگی اش در خانه می پیچد، یادِ متروی پاریس می افتم، نفس نمی کشم.

به چشمهایم خیره می شود:

"حساسیت به چی وسطِ زمستون؟ ... عقل درست و حسابی که تو کله ت نیست، کوری! آدمای خوب  رو نمی بینی!  هی می ری سراغ این قراضه ها که اشکتو در میارن ...واسه من دو قطره از این اشکا ریخته بودی الان داشتیم بچه مون رو عروس می کردیم. حالا این مرد خوشبخت کی هست که تونسته اشک تو رو در بیاره؟ ما که سعادت نداشتیم..."

به سمتِ در می روم. کفش هایم را می پوشم و سعی می کنم یادِ همه ی روزهایی که مرا در برزخ  رها کرده بود و  چشم هایم ابر شده بودند و جز بارش وظیفه ی دیگری نداشتند، نیُفتم.

می گویم:

"پس خبر از تو."

اخم می کند:

"یعنی فقط به خاطر کار اومده بودی و دلت هم نمی خواد پیش من بمونی! همه ی دلبری هامم کشک...  داری همینجوری خشک و خالی می ری؟"

 

به چشم هایِش زل می زنم، با احتیاط نفس می کشم،  بوی ادکلنِ آمیخته به سیگار حالم را به هم می زند.

به رویای چند سال پیش فکر می کنم...

می گویم:

"خوشحال شدم دیدمت، خداحافظ."

 

گونه ام را می بوسد: 

"شب بمون، شیر فاسد می شه ها..."

لبخند می زنم، در را می بندم و می روم و با خودم فکر می کنم،

چه حجمی از حماقت باعث شد که من فکر کنم تو وارسته ترین مردِ روی زمینی؟  

 

 

 

پی نوشت:

 

1. سلام

پنجشنبه  اینقدر روز بدی بود که اصلا دلم نمی خواست وبلاگ رو به روز کنم.

بعد از  مدتها مادرجان از سفر برگشته بود، از قبل قرار ناهار و معاشرت گذاشته بودیم، قرار بود خوشحال باشیم و رفع دلتنگی کنیم ولی...

قلبمون، مثل قلبِ شما، مثل قلبِ همه ی مردم،  فقط سرشار از اندوه شد و دیگر هیچ...

همه ی کشور در بُهت خبر فروریختنِ ساختمان پلاسکو و سرنوشت نامعلوم آتشنشانانِ فداکار فرو رفته.

از پنجشنبه  همه نگرانیم و منتظر

منتظر برآورده شدنِ آرزوهای محال

منتظر اجابت شدنِ دعاها

 منتظر معجزه ...

 نمی دونم چه جوری می شه عمق فداکاری آتش نشان ها رو بیان کرد،

نمی دونم چه جوری  می شه ازشون قدردانی کرد،

نمی دونم چه جوری می شه به دل خانواده هاشون مرهم گذاشت،

 احترام قلبی ما، تقدیمِ وجودِ مهربون و بزرگشون.

امیدوارم در این روزهای سخت، مسئولین، کسبه و کارکنان ساختمان پلاسکو  رو  مدبرانه و همدلانه  حمایت کنن.

راستش امروز هم حوصله ی به روز شدن نداشتم با اینکه وبلاگ مدتهاست آماده ست...

ولی زندگی کماکان ادامه داره، حتی اگه دلمون رو توی آتش سوزی جا گذاشته باشیم.

 

این قسمت از تکه پاره های عاشقانه ی رویا بازنویسی یک متنِ قدیمی از وبلاگه که من تحت تاثیر کتاب "مرگِ قسطی"  نوشته ی  لویی فردینان سلین با ترجمه ی عالی "مهدی سحابی"، نوشتم. یکی از کتاب هایی که بسیاااااااااااار زیاد دوست داشتم و نگاهم رو به نوشتن  تغییر داد.

شاید تکه پاره های عاشقانه  رو در چهارده قسمت تموم کنم، باید ببینم "رویا" خودش ما رو  تا کجا می بره!

 

 

2. به تصویر  خیره می شوم

بغض می کنم

می شکنم

فرو می ریزم.

مدتی ست  صداها و خاطره ها

 رهایم  نمی کنند

در هر لحظه  بر سرم آوار می شوند

و مرا در سکوتی ناخواسته غرق می کنند،

شب ها به خوابم هجوم می آورند

و شکسته شدنِ دلم را با صدایی مهیب به رُخ می کشند.

مدتی ست به حرف هایی فکر می کنم که گفته می شوند

و مرا با لبخند و پر از امید به زیستن ترغیب می کنند،

اما

 پای عمل که می رسد

پوچ می شوند

جوری که انگار هرگز نبوده اند،

هرگز نبوده اند.

به جمله ای می اندیشم که

پسِ همه ی خاطره های دردآور

مرا می ترساند.

" مستی و  راستی".

مغموم و ناامید و افسرده فکر می کنم

بعد از اینهمه تلاش

بعد از اینهمه امید

چاره ای برایم نمانده است جز

باورِ  همین جمله ی تلخ و دردناک و دوست نداشتنی.

چقدر این جمله  تلخ و دردناک و دوست نداشتنی ست...

 

 

3. مثلی از کتابِ کوچه 

احمد شاملو  .  آیدا سرکیسیان

جلد اول    . حرف   "آ"

120. صفحه 396

 

ترکیبات جمله ای و شبه جمله ای : آدمیزاد (1741)

برو بمیر که نه دردت به دردِ آدمیزاد می ماند نه خوراکت!

یکی پیش طبیب رفت که:_ ریشم درد می کند!

پرسید: _ناهار چه خورده ای؟

گفت: _ نان و یخ!

گفت: _ برو بمیر که نه دردت به دردِ آدمیزاد می ماند نه خوراکت!

 

 

4. خبر برگزارى کنسرت علیرضا عصار من رو پرتاب مى کنه به سال هاى قبل،

به روزهایى که دانشجوى سال اول دانشکده ى موسیقى بودم.

اون موقع رفتن به کنسرت پاپ، در جَوِ دانشگاه  خیلى باب نبود،

اما،

من  و  صمیمى ترین  دوستم اینقدر صدا و آثارِ  عصار رو دوست داشتیم که پاى ثابت همه ى کنسرت هاش بودیم،

چه سالن میلاد نمایشگاه، چه فرهنگسراى بهمن،


اینقدر آهنگ هاش رو فریاد مى زدیم که تا سه چهار روز صدامون در نمى اومد.

حالا وقتى بعد از چند سال دوباره خبر برگزارى کنسرتِ عصار رو مى شنوم،
اول پر از شوق مى شم، بعد غم و اندوه وجودم رو پُر مى کنه.
از همون سال هایى که عصار دیگه کنسرت جدى  نذاشت، صمیمى ترین غیب شد ...
و من تا امروز  ازش بى خبرم.
مطمئنم علیرضا عصار امسال هم  مثل قبل  با قطعات زیبا و خاطره انگیز و ارکستر حرفه اى و متفاوت، هیجان زده مون مى کنه  و یک شب عالى برامون رقم مى زنه،
اما،
جاى کسانى که نیستند خالى می مونه ...
............................
کنسرت علیرضا عصار

سه شنبه، چهارشنبه، پنجشنبه، جمعه۵،۶،٧،٨ بهمن ماه ١٣٩۵

در دو سانس ١٨.٣٠ و ٢١.٣٠

سالن میلاد نمایشگاه بین المللى

تهیه ى بلیط از سایت     www.84200.ir

 

 

5. این بند  فقط برای علاقمندان به  کتاب و ادبیات داستانی  نوشته شده،

     اگه حال ندارید می تونید نخونید.لبخند

 

هفته ی قبل  کتابِ "برقص، برقص" نوشته ی موراکامی رو معرفی کرده بودم که خودم  نخونده بودمش.

الان که تقریبا نیمی از کتاب رو خوندم می تونم معرفیم رو پس بگیرم، متاسفانه مثل کتاب " 1Q84"  از همین نویسنده، ترجمه اش به دلم ننشست،

سوژه ی اصلی کتاب هم به نظر من به جذابیِ بقیه ی آثار موراکامی نیست،

البته من فقط نیمی از کتاب رو خوندم ولی به هر حال گفتم که اگر به معرفی های وبلاگ اعتماد می کنین سریع بیام و نظرم رو بهتون بگم.

توضیح دادنِ اینکه چرا ترجمه ش به دل نمی نشینه کار سختیه!

 از نظرِ دلی و حسی به نظر من مترجم  وظیفه ی  سنگینی داره، چون باید جان و روح یک اثر رو در یک قالب جدید ارائه کنه، جوری که هچ صدمه ای به اون جان و روح وارد نشه.

به نظر من این دو ترجمه متاسفانه نتونسته بود این تغییرِ قالب رو بدون ضربه زدن به روحِ اثر انجام بده.

البته این صرفا نظر شخصی منه.

از نظرِ منطقی هم ،  ترجمه ای که غلط دستوری و نگارشی یا دیکته ای  داره از همون اول از چشمم می افته،

مثلا  استفاده ی  غلط  از  "کسره"  به جای  "ه"

 _که توی این ترجمه به وفور یافت می شد_.

یا ترجمه ای که از  واژه های عربی  یا  لغات سخت  

به جای  کلمات فارسی  و  مصطلح تر  استفاده می کنه،

_به خصوص درمورد آثار موراکامی_ باعث می شه  از خوندن کتاب لذت نبرم.

به نظرم استفاده از کمکِ یک ویراستارِ ادبی همیشه می تونه ترجمه و گاهی حتی نوشته رو خیلی بهتر کنه.

 

در یکی از صفحاتِ معتبر ادبی،  

درباره ی استفاده ی صحیح از "کسره" و "ه"  

مطلبی  پیدا کردم که اینجا نقل می کنم:

                                          کسره  یا  ه  ؟

الف. اضافه

              صحیح:  دوستِ تو، مثل من، کتاب خوب، فروغ فرخزاد.

                          جانِ من فدای خاکِ پاکِ میهنم.

               غلط:  جانه من فدایه خاکه پاکه میهنم.

 

ب.  به جای "است" و برخی حروف آخر در فارسی محاوره

              صحیح:  حالم خوبه. می خوره. اگه.

                           یه امشب شبِ عشقه، زمونه رنگارنگه.

                غلط:   یِ امشب شبه عشقِ، زمونِ رنگارنگِ.

 

ج. نشانه ی معرفه در فارسی محاوره

              صحیح:   دختره، پسره، مغازه داره

                           خونه ی مادربزرگه هزارتا قصه داره

               غلط:   خونه ی مادربزرگِ  هزارتا قصه داره

 

د.  پسوند در انتهای اسم ها و صفت ها

              صحیح:   دهنه، انگیزه، روزنه

                          صد دانه یاقوت، دسته به دسته

                غلط:   صد دانِ یاقوت، دستِ به دستِ

 

 یک کتاب دیگه بهتون معرفی می کنم که خودم تقریبا وسطاش هستم ولی دوستش دارم و برام جذابه، با این که  در ترجمه ی اسامی مکان ها کمی اشتباه داره ولی در مجموع دلچسبه.

 

کتاب " دام گستر"

نوشته "اووه تیم"

ترجمه " حسین تهرانی"

نشر "چشمه"

قیمت 28000 تومان

387 صفحه

از متن کتاب:

 " نگاه به کشفِ جزیره از این منظر جایگاه ویژه ای در دلم دارد، این که: دزدی یعنی چه؟ به عقیده ی من دزدی یک نوع هدیه است که دهنده و گیرنده اش را به هم پیوند می زند، هدیه دادن و هدیه گرفتن آدم را متعهد به جبرانِ آن می کند. حتا یک غریبه هم می تواند چیزی بردارد. ساکنین جزیره ی ایستر با وجدانی راحت دزدی می کردند و اروپاییان هم با وجدانی راحت به طرف آن ها شلیک می کردند. ساکنین آن چه را که دوست داشتند بر می داشتند و در ازای آن زنانشان را تقدیم می کردند. اما ملوانان زنان را مفت طلب می کردند."

 

 

6. من می خوام کانال رو فعال کنم ولی هی نمی شه!

کلا امسال همش عزادار بودیم ،

هم شخصی و خانوادگی، هم مصیبت های بزرگ تر و فراگیرتر...

انشالله که این دو ماه آخر به خیر بگذره.

 

https://telegram.me/mehravechannel

 

 

 و اما کامنت های شما:

مهربانانِ دوست داشتنی، همیشه گفتم  نظراتتون رو می خونم و برام ارزشمنده.

درباره ی تاتر پرسیده بودید، اون قبلیا که توی خندوانه گفته بودم فعلا کنسل شدن،

ولی احتمالا اواخر بهمن ماه امسال  یک اتفاق دلچسب در این زمینه می افته که حتما در کانال اطلاع رسانی می کنم.

برای نوشتن آدم باید واقعا دل و دماغ داشته باشه،

 این مدت متاسفانه اتفاق هایی که باعث اندوه می شدند بسیار بیشتر از اتفاق های انرژی دهنده بودند،

این اتفاق ها باعث می شن من  روزهای غمزده بودن رو  در سکوت سپری کنم.

شاید کم کم اتفاق های خوب برای همه مون بیشتر بشن و من هم انگیزه هام رو پیدا کنم.

دارم روی خودم کار می کنم ... امیدوارم که موفق بشم.

 

از شما فن پیج های نازنین بابت محبت هاتون و حضورتون ممنونم

چه خوبه که هستین و گاهی اوقات عکس هایی می گذارید که خاطراتِ خوبِ من رو زنده می کنه.

اینجور وقتا چشمام با دیدنِ عکساتون پر از اشکِ شوق می شه.

دوستتون دارم  و در قلب من جا دارید، با لایک یا بی لایک!چشمک

 

 

7. بهانه های  کوچک و  بزرگِ  خوشبختی  این ماه

 

الف: ساز  و   دفتر نُت  و  موسیقی  و  دیگر هیچ...

 

 

 

 

 


 
 
موکت
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٥
 

 

 

 

                 دلی که در دو جهان جز تو هیچ یارش نیست

                 گرش تو یار نباشی جهان به کارش نیست

 

                 چنان ز لذتِ دریا پُر است کشتیِ ما

                که بیمِ ورطه و اندیشه ی کنارش نیست

 

                                                                      "ه . ا . سایه"

                  

 

 

 

                                                           

همیشه

از بچگی، 

دوست داشتم   کف اتاق خوابم  موکت  باشه.

احساس می کردم  اینجوری  اتاق تمیزتره، وسایلم تمیز می مونه و پام کثیف نمی شه.

یعنی حتی  وقتی کف خونه  پارکت، سرامیک  یا سنگ  هم بود باز  دلم می خواست کف اتاق خواب   موکت باشه.

 فقط اتاق خواب، کاری به جاهای دیگه ی خونه نداشتم.

هیچکس مثل من عاشق موکت نبود، تقریبا همه ازش فراری بودن.

 

 خیلی سال پیش،  یک بار  که بابا  رفته بود سفر،  شیطنت کردم.

همه ی شهامتم رو جمع کردم و  اتاقش رو به سلیقه ی خودم  تغییر دادم.

 از روز اولی   که به اون خونه اسباب کشی کرده بودیم،  هرقدر  من گیر داده بودم که بذار همه ی  اتاقا رو موکت کنیم زیر بار نرفته بود  و  می گفت زشت می شه،

راست می گفت، زشت می شد  ولی من دوست داشتم.

فقط زورم رسیده بود  اتاق خودم و خواهرم رو موکت کنم.

تا مدت ها  موکت نبودنِ اتاقِ  بابا   اذیتم می کرد.

به خصوص اینکه،  هر بار  پدر جان  سر کار جدید می رفت، 

لباس هاش رو  برای فیلم می برد و  وقتی کار تموم می شد دیگه فرصت نمی کرد  اونا رو برگردونه سرجاشون  و   همه رو می ذاشت وسط اتاقش، اتاقی که موکت نبود و فقط یک گبه داشت که به شدت پرز می داد.

به دلیل مشغله ی کاریِ پدر جان، روز به روز  به حجمِ این لباس های وسط اتاق افزوده  می شد.

متن ها و بقیه ی وسایلش گوشه و کنار اتاق  تبدیل به ستون می شدند و بالا می رفتند.

کسی هم   جرات نمی کرد به اتاقش دست بزنه و  وسایل رو مرتب کنه،   چون بابا  در اون شلوغی،  نظم عجیبی داشت که منطقش رو فقط خودش می فهمید!

یعنی وقتی ازش چیزی می خواستی ،

حتی چیزهای کوچک و پیش پا افتاده مثل قبض تلفنِ سه ماه پیش،

از زیر یک کوه  فیلمنامه و کتاب و کاغذ و لباس و وسایل متفرقه،

در عرض چند ثانیه  پیداش می کرد و   می آورد.

یا مثلا وقتی  کتابِ  "چگونه فولاد آبدیده شد"   رو احتیاج داشت،

به سرعت  از بین هزاران جلد کتابش _که ما نمی فهمیدیم  بر چه اساسی چیده شده_،  پیداش می کرد.

یا مثلا  می دونست اون  بلوز آبیه که راه راه سفید داره  کدوم گوشه ی اتاقش زیر کدوم لباسا  مدفون شده.

  

من همیشه  فکر می کردم بابا  دلش می خواد  اتاقش مرتب  باشه اما فرصتش رو نداره،

در نتیجه

اون سال، وقتی رفت سفر، 

تصمیم گرفتم همه ی وسایل  اتاقشو  بریزم بیرون،

اونجا  رو موکت کنم  و بعد به وسایلش سر و سامون بدم!

ریسک بزرگی بود،

ولی تصمیمم رو گرفته بودم  و  شروع کردم.

یک روزِ کامل طول کشید تا  همه چیز  رو  از اتاقش بریزم بیرون و  لباس های کهنه  و  آشغال ها  و  وسایل   به درد نخور رو جدا کنم.

 

در و دیوار و کف اتاق  خیلی وقت بود که  نظافت نشده بود، گبه ی عزیز هم که در دادنِ پُرز سنگ تموم گذاشته بود،

برای نظافت در و دیوار و شیشه ی پنجره و کف،  کمک آوردم و با خودم فکر کردم  حتما دیگه پدر جان  از پرز و اینهمه گرد و خاک  به ستوه اومده  و به حرفِ من رسیده  که موکت چقدر عالیه.  

با پولِ خودم، براش یک موکت خیلی شیک خریدم  و  اتاقش رو موکت کردم.

جرات نکردم به پول خونه دست بزنم، فکر کردم اگه موکت حالت هدیه داشته باشه احتمالِ پذیرفته شدنش بیشتره.

بابا وقتی می رفت سفر  مقداری  پول بابتِ مخارجِ خونه  پیش من می گذاشت،  

من  امانت دار خوبی بودم ،

لیستِ ریز مخارج رو با فاکتور سوپر و میوه فروشی بهش تحویل می دادم.

اون هم وقتی برمی گشت  همه رو  دقیق بررسی  می کرد  و  باعث می شد  چند ساعت با هم بخندیم.

با این کارها سعی می کرد  به ما یاد بده قدر پول رو بدونیم  و درست خرج کنیم .

حتی گاهی   از درآمد من  _که اون موقع شاگرد پیانو داشتم_  می پرسید، آمار پس اندازم رو می گرفت و سر خرج های بی دلیل   بهم انتقاد می کرد.

مثلا  اگه لباسی می خریدم و می انداختمش یک گوشه،  می گفت:" این لباس رو با پول همون کلاسایی خریدی که با تاکسی می ری و وقتی برمیگردی یخ کردی دیگه؟"

من اول بهش غر می زدم   ولی  بعد عذاب وجدان می گرفتم،  لباسم رو بر می داشتم،  با احترام به چوب لباسی آویزونش می کردم و می گذاشتمش تو کمد.

یا اگه آخرِ ماه پول کم می آوردم  و  ازش درخواست قرض می کردم به جای اینکه  بهم پول قرض بده  برام کار تولید می کرد و  بهم دستمزد می داد.

مثلا کتاب هایی رو که می خواست چاپ کنه می داد  براش نمونه خوانی کنم و غلط های تایپیش رو بگیرم.

یا قرار می شد به مدت یک ماه  ماشینش رو تمیز کنم.

یا می گفت  کتابای کتابخونه رو بر اساس قطع های وزیری و رقعی و جلد های بزرگ مرتب کنم و  نویسنده های ایرانی و خارجی رو جداسازی کنم و هر قفسه رو به یک موضوع اختصاص بدم.

یا اون موقع ها که تازه گواهینامه گرفته بودم و عشق شدید رانندگی داشتم و بدونِ دلیل موجه بهم ماشین نمی دادند، گاهی سرویسِ مدرسه ی خواهرم  می شدم.

هم کِیف داشت،  هم کسبِ درآمد بود.

یاد می گرفتم یا برای  پول بیشتر  زحمت بکشم، یا با همون چیزی که دارم سر کنم.

خلاصه...

بعد از سه روز تلاشِ بی وقفه ی خودم و کمک  دوستان، اتاق بابا شبیه یک  اتاقِ رویایی شد.

برای لباس ها یک عالمه چوب لباسی خریدیم و همه رو مرتب و منظم بر اساس رنگ به کمدش آویزون کردیم،

توی اتاقش قفسه گذاشتیم  و  همه ی وسایلش رو دسته بندی کردیم و براش مرتب چیدیم،

لامپهای سوخته رو عوض کردیم و لوستر براش نصب کردیم،

پرده و شیشه و در و دیوار رو هم برق انداختیم.

وقتی از سفر برگشت نسبتا خوشحال شد و گفت اتاقش خیلی خوشگل شده و شگفت زده شده بود که من چه جوری این کار رو کردم!

ولی حسابی هم غر زد که حالا من نمی دونم هر چیزی که می خوام کجاست و

تا مدتها    اگه چیزی رو پیدا نمی کرد   من رو مقصر می دونست  و  باهام کل کل می کرد و  دور خونه   دنبال من که با پررویی می خندیدم می دوید.

ریسک خوبی بود.

شادی و خوشحالی  برامون به همراه داشت.

بیشترین چیزی که   نگران بودم بابتش  دعوام کنه موکت کردن اتاقش بود که

خدا رو شکر اصلا بهش  گیر نداد!

اول فکر کردم  سلیقه اش عوض شده و  از موکت خوشش اومده ولی بعدا فهمیدم که نه، فقط نمی خواسته دل من بشکنه،  چون وقتی  خونه  رو عوض کرد،  توی اتاق جدیدش   باز  دوباره   یک گبه ی خوشگل   پهن کرد  و هیچ  علاقه ای به موکت نشون نداد.

 

همه ی اینا رو گفتم که متوجه بشید حضور موکت در اتاق خواب  برای من چقدر مهم بوده.

شایدم همه ی اینا رو گفتم چون دلم برای خاطره نگاری تنگ شده و مدتهاست به دلیل مشغله ی کاری پدرجان ندیدمش و این روزها به شدت به یادشم.

بگذریم.

از اون زمان سال ها می گذره

چهار پنج سالی بود که اتاق خواب خودم یک موکت کرم داشت که دیگه  خیلی چرک مرد شده بود،

از زمستون پارسال تصمیم گرفته بودم موکت رو عوض کنم و یک موکت قهوه ای تیره بخرم که هم نظافتش راحت تره، هم شیک تره و هم به وسایلم بیشتر میاد،

ولی هی نشد،

سفر  و کارهای مختلف پیش اومد و این موکت روز به روز  کثیف تر شد،

من هم به خیالِ اینکه می خوام به زودی عوضش کنم دیگه  نمی شُستمش.

روی شوفاژ  قبلا شمع گذاشته بودم که اونم  آب شد  و ریخت  روی موکت.

خلاصه موکت اتاقم   واقعا زشت و دور انداختنی شده بود.

 

تا اینکه بالاخره چند روز پیش، که روزِ نظافت منزل بود و کمک داشتم،  تصمیم گرفتم  از شر موکت کرمِ چرک مرد شده، خلاص بشم.

شروع به کندن موکت کردم،

از پسِ میز توالت و کتابخونه ها براومدم تا رسیدم به تخت.

بلند کردن تخت واقعا نشدنی بود.

دیده بودم اونایی که میان موکت می چسبونن با کاتر اضافه هاش رو می بُرن،

تصمیم گرفتم دور موکتی رو که رفته بود زیر تخت  با کاتر ببُرم ، چون  تختم پایه نداره و روی زمینه. در نتیجه وقتی دورش رو بریدم موکت کامل کنده شد و بقیه ش هم زیر تخت موند بدون اینکه اصلا دیده بشه.

و تازه سنگ های قشنگ اتاق معلوم شد.

 بعد از نظافتِ کف، یکی از گبه های قهوه ای  پذیرایی رو که به نظرم برای اونجا زیادی بود به اتاقم آوردم و  همه چیز عالی شد.

در پستِ ماه قبل وبلاگ،

کندن موکت،   بهانه ی کوچک خوشبختی من شد  چون  بعد از کندنش  هربار که وارد اتاقم شدم ناخودآگاه لبخند زدم و از تمیزی کف اتاق لذت بردم.

بهانه ی کوچک خوشبختی شد  چون بعد از مدتها  بالاخره انجامش دادم.

بهانه ی کوچک خوشبختی  شد  چون یک عادت رو ترک کردم و تونستم سلیقه ام رو با شرایطم وفق بدم.

 

بهانه های کوچک خوشبختی قراره اتفاق هایی باشن که فارغ از ثروت، قدرت، شهرت به لبِ ما لبخند می نشونن.

اتفاق هایی که نیاز به پولِ آنچنانی ندارند و خوشحالمون می کنن و می تونن برای همه پیش بیان.

 

کندنِ موکت اتاق برای من بهانه ی کوچک خوشبختیه

چون از وقتی کندمش  خوشحال ترم.  

 

 

 

 

پی نوشت:

 

 

1. سلام

میلاد حضرت محمد(ص) و امام جعفر صادق(ع)  مبارک.

دو هفته ست پُست آماده ست،

فقط باید ادیت می شد که تا پنجشنبه تنبلی کردم.

 همین.

امروزم  که تعطیله، در نتیجه پنجشنبه و جمعه و شنبه خیلی فرقی ندارن.  نیشخند

 

 

2. و  اما کامنت ها...

 

برام خیلی ارزشمند بود که بعضی از شما ،

به قسمتِ اولِ قبلیِ  تکه پاره های عاشقانه ی رویا رجوع کردید و مجدد خوندینش.

فکر نمی کردم کسی حال و حوصله ش رو داشته باشه.

ممنونم از باحالی تون.

 

مدت ها بود که بند 3 پی نوشت ها قانون داشت و به مثلی از کتاب کوچه اختصاص داده شده بود مگر در موارد خاص.

ولی در چند پست آخر صرفا به دلیل تنبلی رهاش کرده بودم  و فکر میکردم برای شما  مهم نیست!

وقتی توی کامنت ها خوندم که دوستش داشتید، براتون مهم بوده و دلتون براش تنگ شده  خیلی کیف کردم  و همین باعث شد  تا  دوباره بند 3 به  کتاب کوچه اختصاص پیدا کنه.

این وبلاگ کوچک 

صرفا یک گوشه ی دنجه،

 برای من،

و برای شمایی که هشت ساله همراه من هستید، 

شمایی که هر از گاهی از بین نظرات مختلف، بویِ آشناتون رو حس می کنم و مشامم پر از صمیمیت و مهرتون می شه.

گاهی از بین همه ی حرف ها،  نظر تعدادی از شما به من می گه که وبلاگ داره توسط آدمِ درست خونده می شه و تاثیر درست می گذاره.

و این نظرات  حال من رو خوب می کنه  و  انرژیم  برای ادامه دادن مضاعف می شه.

 

در ارتباط با معرفی کتابِ بیشتر، به نظرم در همین حد کافیه

 من  همه ی کتاب های جهان رو نخوندم

گه گاهی اگر چیز خوبی بخونم معرفی می کنم.

 سوالاتتون درباره ی کتاب رو می تونید از فروشندگان شهر کتاب، نشر چشمه یا نشر ثالث بپرسید.

چون تخصصشون اینه که شما رو راهنمایی کنن تا کتاب مناسب رو پیدا کنید.

 خودم هروقت به نشر چشمه ی پاساژ کورش( نبش ستاری شمال) می رم، با کمک و راهنمایی فروشندگانش کتاب  می خرم.

من  به نوبه ی خودم اگر چیز خوبی ببینم، بخونم، گوش کنم و ... اینجا معرفی می کنم

چه موسیقی باشه، چه کتاب، چه خوردنی، چه فیلم، چه تاتر، چه میوه فروشی و ...

و قطعا  از  از علاقمندی های خودم می نویسم، سلیقه ی شخصی،  همین.

 

 

3. مثلی از کتابِ کوچه 

احمد شاملو  .  آیدا سرکیسیان

جلد یازدهم    . حرف   "ج"

120. صفحه 33

 

تعبیرات مصدری: جا

رفتن یک جای گرمی که سگ نگیرد!

مدخل به صورت امری یا پیشنهادی به کار می رود: " برو یه جای گرمی که سگ نگیرتت!" "به حاجی بگو این قدر هارت و پورت نکنه، بیاد بره یه جای گرمی که سگ نگیرتش!"

اشاره ی "آن جای گرم" به نشیمنگاهِ گوینده است و مدخل در تخطئه ی شنونده یا شخصِ موردِ نظر به کار می رود.

 

 

4. معرفی کتاب

  "ساندویچ ژامبون"

نوشته ی "چارلز بوکوفسکی"

ترجمه ی  "علی امیر ریاحی"

انتشارات نگاه

قیمت 28000 تومان

400 صفحه

"ساندویچ ژامبون"  رو دوست داشتم، حقیقت اینه که خیلی دوست داشتم.

ترجمه ی جالبی هم داشت.

می چسبه.

 

از متن کتاب:

" او مرا به مدرسه ی پولدارها فرستاده بود تا وقتی من دارم بچه پولدارهایی را می بینم که از توی ماشین های کوپه ی کرم رنگ عربده می کشند و دخترانی با لباس های براق را سوار می کنند، از طریق قوانین حاکم بر آنجا منشم عوض شود و مثلا آدم بشوم. در عوض من یاد گرفتم فقیرها اغلب فقیر می مانند. بچه ی پولدار وقتی بوی گندِ فقر به دماغش می خورد، یاد می گیرد کمی با آن خودش را سرگرم کند. آن ها باید می خندیدند، در غیر این صورت خیلی وحشتناک می بود. آن ها، این را در طول قرن ها یاد می گرفتند. من هرگز آن دخترها را به خاطر این که سوار کوپه ی کرم رنگ آن پسرهای خندان می شدند نمی بخشم. البته که نمی توانستند جلوی خودشان را بگیرند، اما آدم همیشه فکر می کند شاید... اما نه، هیچ شایدی در کار نبود. ثروت یعنی پیروزی و پیروزی تنها واقعیتِ موجود بود.

یک زن با انتخاب یک ظرف شور چه چیزی در زندگی به دست می آورد؟

در طول دبیرستان، تلاش کردم به این فکر نکنم که در نهایت چه بر سرم خواهد آمد. بهتر بود فکر کردن را به تعویق بیندازم..."

 

 

5. ماجرای کانال تلگرام عجیب شده!

نمی دونم چرا هیچ کدوم از برنامه ها اونجوری که دلم می خواد پیش نمی ره.

البته منم این روزها درگیر تمرین و کار بودم،

 امیدوارم زمستانِ کانال پُربارتر باشه.

 واقعا برام مهمه و تلاشم رو می کنم.

 

https://telegram.me/mehravechannel

 

 

6.  شب یلدا بهتون خوش بگذره

 

 

7. بهانه های کوچک و بزرگ خوشبختی

 

نرگس  و  پاییز  و  برف  و  ساز  و  موسیقی ... خدا رو شکر.


 

 


 
 
تکه پاره های عاشقانه ی رویا. قسمت اول بازنویسی
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ آذر ۱۳٩٥
 

 

 

 

                           در سرما

                           در باد

                           قدری هیزم را که برای ما مانده بود

                           روشن کردیم.

 

                                                                       احمدرضا احمدی

 

 

 

 

تکه پاره های عاشقانه ی رویا:

بازنویسی قسمت اول 

 "یار"

 

 

 

پنج دقیقه دیر می رسد.

من، توی رستوران سر میز نشسته ام.

با لبخند روبرویم می نشیند و  سلام می کند.

می گویم:

"ببخشید که باعث شدم قرارتون رو کنسل کنین."

 

می گوید:

"مهم نبود،  به دوستام که گفتم امشب با  خانومِ یار  قرار دارم  خوشحال شدن و خودشون برنامه رو کنسل کردن."

 

دلم غنج  می رود.

با شیطنت می گویم:

" پس با این حساب فکر می کنم  یارِ  شما بودن، مسئولیت سنگینیه؟"

 

نیم نگاهی به من می اندازد،

بعد چشمانش را به میز می دوزد

و با لبخندی  که  

دلم را   از لحظه ی اولِ دیدار   لرزانده    می گوید:

"برای مسئولیت های سنگین فکر نمی کنم بهتر از شما  وجود داشته باشه."

 

ذوق می کنم:

" آره، من دخترِ کارای سختم، هر چی سخت تر بهتر."

 

می خندد:

"حالا اونقدرها هم سخت نیست."

 

می خندم:

"خدا رو شکر، داشتم کم کم دنبال راه فرار می گشتم."

 

سکوت می شود.

دلم می خواهد مثل همه بلد باشم سر حرف را باز کنم و از شر این سکوت لعنتی خلاص شوم.

با لبه ی روسری ام بازی می کنم، مسخره ترین کار جهان.

می گوید:

" خب،  خانومِ یار  یه کم تعریف کنین."

 

خانومِ یار!

کیف می کنم. احساس می کنم گونه هایم سرخ شده اند.

می ترسم ببیند  و  من بیشتر خجالت بکشم.

نگاهش می کنم،

سرش پایین است،  فعلا  حاشیه ی میز را به صورتِ من ترجیح می دهد.

می گویم:

" خانومِ یار لقبِ جذابیه ... "

 

دنبالِ ادامه ی جمله می گردم  ولی چیزی به ذهنم نمی رسد.

فکر می کنم دخترهای دیگر معمولا در اینجور مواقع چطور دلبری می کنند تا فردِ موردِ نظر چشمانش را از میز بردارد و به صورتِ آن ها بدوزد؟

اصلا   چقدر عجیب است که  هنوز مردهایی  وجود دارند  که  به جای  تو 

به میز  خیره می شوند  و  در نگاهِ اول  همه ی وجودت را نمی بلعند.

ناخودآگاه  با  پایش به زمین ضربه های سریع و کوتاه  می زند.

می پرسم:

" حکم بلدی؟"

 

می گوید:

" نه، با ورق میونه ی خوبی ندارم."

 

می گویم:

" حیف شد، من توی حکم  یارِ خیلی خوبی  هستم."

 

با خودم فکر می کنم چقدر دلم می خواهد با  او حکم  بازی کنم،

روبرویش بنشینم  و  یارش باشم.

 

مثلا دستِ هردوی ما بد باشد،

ولی آنقدر خوب و  هوشمندانه بازی کنیم  که بازی را ببریم  و با هم جیغ بزنیم و پنج انگشتمان را به نشانه ی پیروزی به هم بکوبیم و از این که بازی را به سختی بردیم غرق لذت شویم.

 

یا مثلا دست او بد باشد،

مایوس و ناامید برایم سر تکان دهد، آنوقت من حکم های بالایم را رو کنم و کاری کنم که دست را ببریم و بر لبانش لبخند بنشیند.

 

یا مثلا دست من بد باشد،

یک برگ حکم بیشتر نداشته باشم و با  همان یک برگ آنقدر خوب و به جا ببُرّم که  او با چشمانی پر از تحسین مرا بنگرد.

 

حکم عاشقانه ترین بازیِ جهان است.

 

می پرسد:

" ببینم،  فقط تو حکم یار خوبی هستی؟"

 

سرخ می شوم. می خندم، می فهمم.

هزار جوابِ شیطنت آمیز به ذهنم خطور می کند ولی احمقانه ترینشان به زبانم می آید:

"نه، تو بقیه ی کارها هم شاید بد نباشم ولی تو حکم عالی ام، عاشق حکمم، می شه حکم یاد بگیری؟"

 

سرش را بالا می آورد،

کمی سکوت می کند،

با چشمانی که به نگاهِ من دوخته شده   می گوید:

" چرا نمی شه؟ شما جون بخواه خانومِ یار."

 

 

 

پی نوشت:   

 

1. سلام،

اولین پنجشنبه ی آذر ماه رو با آخرین پنجشنبه ی آبان ماه جایگزین کردم.

تاخیرم رو ببخشید، درگیری هایی پیش اومد که نمی تونستم روی وبلاگ تمرکز کنم.

این پُست بازنویسیِ قسمت اولِ تکه پاره های عاشقانه ی رویاست.

 قبل تر بهتون قول داده بودم که خوانش تکه پاره ها رو شروع کنم ولی وقتی همه ی قسمت ها رو پشت سر هم خوندم متوجه ی ایرادهایی شدم که باید قبل از خوانش رفع می شد .

مثلا به شدت با متنِ قسمت اول مشکل داشتم، بیشتر نظریه بود تا قصه.

یا مثلا در قسمت ِ پنجم که برای خودم محبوب ترین تکه پاره ی عاشقانه ست، همه ی قصه رو به زبان محاوره نوشتم که متاسفانه با بقیه ی قسمت ها هم خوانی نداره.

خلاصه در بررسی مجدد دیدم که تکه پاره های عاشقانه ی رویا به ویرایش اساسی نیاز داره و چیزهایی رو  باید  بهش اضافه کنم  که منسجم تر بشه  تا  مخاطب راحت تر بتونه  سرنوشت آدم هایی رو که رویا درگیرشون بوده، دنبال کنه.

فکر می کنم برای این منظور  باید از دو سه نفر از دوستانم هم کمک بگیرم،

در نتیجه  خوانش با کمی تاخیر اتفاق می افته

ولی مطمئنم که نتیجه رضایت بخش تر خواهد بود.

 

 

2. برای شکموها :

با یک کبابی فوق العاده بی نظیر آشنا شدم که قطعا خیلی هاتون می شناسینش

 ولی من تازه کشفش کردم.

کباب شمرون.

دقیقا توی میدون تجریش یک شعبه ی بی نظیر و خوشگل داره، چند شعبه ی دیگه هم داره که من بلد نیستم.

شانسی یکی دو ماه پیش  رفتیم اونجا و بعد معتادش شدیم.

عااااااالیه .

یعنی اونایی که مثل من کوبیده باز هستن اگه یک بار کوبیده ش رو میل کنن متوجه می شن که چی می گم.

به نظرم بهتر از این کوبیده در جهااااااااان نیست.

 

 

3. مثلی از کتابِ کوچه 

احمد شاملو  .  آیدا سرکیسیان

جلد نهم    . حرف   " ت"

1348. صفحه 280 

 

ترکیبات جمله ئی و شبه جمله ئی:  ترکیب

" مفرداتت خوب است، مرده شور ترکیبت را ببرد!"

تعریض به کسی است که نتیجه ئی نادرست را مقدماتی نیکو تمهید کرده باشد.

 

یکی بر آن شد که تنبک زدن را جوازِ شرعی به دست کند. پس طلبه ئی ساده دل را نشان کرد و روزی عبا و قبایی فراهم آورد و با قیافه ئی ظاهر الصلاح با تنبکِ کوچکی که زیرِ عبا پنهان کرده بود نزد او رفت و گفت برای حل مشکلی شرعی مزاحمِ وی شده است و چون مخاطب از مشکلِ او پرسید، گفت:_ می خواستم بدانم که بریدنِ سرِ گوسفند از لحاظِ شرعی مانع دارد یا خیر.

شیخ گفت:_ البته که بلامانع است، مومن، نمی بینی همه ی مسلمین به ذبح و اَکلِ غَنَم اقدام می کنند؟

رند پرسید:_ الحال بفرمایید شرع در بابِ کندنِ پوستِ آن چه حکم می کند.

شیخ گفت:_ آن هم بلامانع است.

پرسید:_ دباغی کردنِ آن چه طور؟

شیخ باز گفت:_ مانعی ندارد. مانعی ندارد.

پرسید:_ اگر پوست را پس از دباغی روی قطعه چوبی یا سفالینه ئی بکشند منعِ شرعی دارد؟

شیخ که از منظورِ او سر در نیاورده بود گفت:_ چرا باید منعِ شرعی داشته باشد؟

رند بناگاه از جای جست تنبک را از زیرِ عبا بیرون آورد و به زدن پرداخت. شیخ که تازه دریافته بود چه فریبی خورده و آن مرد چه گونه توانسته کلمه به کلمه فتوای خلافِ شرع نبودنِ تنبک زنی را از او بستاند به جبران فتوائی که داده بود فریاد زد:_ مومن، مفرداتت خوب بود اما مرده شورِ ترکیبت را ببرد!

 

"متن شاملو عینا از کتاب کوچه نوشته شده است"  

 

 

4. باریدنِ برف در پاییز، عجیب و لذت بخش است.

اینجور وقت ها  چای داغ  و  آش رشته  و  حلیم(هلیم)   می چسبد،

حتی اگر سر کار باشی و هزاران  مشکل و گرفتاری بر سرت آوار شده باشد

حتی اگر  در  خیابان یخ کرده باشی و ناامیدانه به مسیرِ تاکسی هایی که نمی آیند چشم دوخته باشی.  

نداشتن پول، وجودِ  مشکلات  و  درگیری های فکری  برای لذت نبردن از این برف  بهانه های خوبی نیستند.

گاهی لحظه ای  باید همه چیز را رها کرد و در  زیبایی های طبیعت  غرق شد

در کنارِ همه ی سختی ها و مصائب، لذت بردن از هدیه های الهی را از خودمان دریغ نکنیم.

 

 

5. معرفی کتاب

در اینستاگرام آثار بوکفسکی رو بهتون پیشنهاد دادم .

"هالیوود"  و  "عامه پسند"   رو خودم خوندم و بسیار دوست داشتم،

"ساندویچ ژامبون"  رو هم دارم می خونم و تا اینجاش رو دوست داشتم.

چند روز قبل  رفتم کتابفروشیِ نشر ثالث  و  دیدم کتاب " برقص برقص" از موراکامی منتشر شده،

 متاسفانه شناختی روی انتشارات و مترجمش نداشتم.

ولی خریدم.

 هنوز شروع به خوندن نکردم

به هر حال موراکامی جذابه .

 

"برقص برقص"

نوشته  "هاروکی موراکامی"

ترجمه   "سلماز بهگام"

انتشارات ترانه

قیمت 35000 تومان!  586 صفحه

 

 

6. دلم می خواد بیشتر برای کانال وقت بذارم.

همین روزها در کانال،  سه قصه از خاطرات آبادان رو براتون می خونم که مربوط به اسفند ماه سال 92 روزهای فیلمبرداری سریال کیمیاست.

برای خوانش  "قصه های من و مردمِ گرمِ شهرِ گرم"   تصمیم گرفتم کمی از لهجه ی آبادانی دوستانم هم بهره ببرم.

امیدوارم که دوستش داشته باشین.

https://telegram.me/mehravechannel

کانال تلگرام من، برای شناخته شدن و رشد کردن، نیاز به فعالیت بیشترِ خودم و معرفی شدن توسط شما داره.

ممنونم از مهر و محبت همیشگیتون.

ممنونم از کامنت هاتون. ممنونم که می خونید.

دوستتون دارم و برام باعث افتخارید.

 

 یک خواهش هم ازتون دارم،

دوستی هست که نیاز به دعای شما داره برای سلامتیِ عزیزش،

در لحظاتی که با خدای خودتون خلوت می کنین به یادِ عزیزِ دوست من هم باشین و برای سلامتش دعا کنین،

ممنونم.

 

 

7. بهانه های کوچک و بزرگ خوشبختی

الف: نرگس نوبرانه

ب: ساعت مینیون 

ج: پازل شش هزار تکه ای که حدودا ده سال قبل ساخته بودم امروز روی دیوار خونه قرار گرفت، پازلی که تقریبا یک سال تمام براش وقت گذاشتم. عاشقشم.  

د: کندن موکت اتاق.

 

 

 


 
 
تکه پاره های عاشقانه ی رویا، بخش هشتم
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ مهر ۱۳٩٥
 

 

 

 

                           خانه ام بارانی است

                           در آشپزخانه، پذیرایی،

                            و اطاق خوابم،

                            باران می بارد

                            و من در ایوان از پشت شیشه

                            نظاره می کنم.

                                                 

                                                 عباس کیارستمی

                                                  از کتاب "باد و برگ"

 

 

 

 

 

تکه پاره های عاشقانه ی رویا

بخش هشتم: زندگی عشق و دیگر هیچ ...

 

 

 

دستهایش را در دستم می گیرم.

به چشمهایش نگاه می کنم که پُر از اشک به زمین دوخته شده اند.

با دستمال کاغذی مچاله شده بازی می کند.

می گویم:

" اینجوری نبینمت دختر،  چی شده؟"

 

چشمهایش را بالا می آورد، به من نگاه می کند.

می گوید:

" عاشق شدم."

 

می خندم  ولی چیزی در دلم فرو می ریزد.

بی دلیل به آخرین باری که دیدمش فکر می کنم.

به آن شب که بعد از مدت ها  نینا  را

و  دوستانِ سال های دور  را دیده بودم.

  دوستانِ سال های دور...

  مردِ سال های دور...

 

بعد از کمی سکوت ادامه می دهد:

" عاشقِ یه آدمِ عوضی شدم که نابودم کرده، ... از روز اول ازش متنفر بودم، نمی دونم چی شد، نمی دونم چی کار کرد که اینجوری شدم، ... گه گاهی میاد  دوباره منو هوایی می کنه و می ره ... "

 

یخ می کنم

مردِ سال های دور

اسمش در مغزم روشن می شود.

به جز  او  چه کسِ دیگری می تواند  دخترهای خوب را  اینچنین  دیوانه و مجنون  کند؟

بیاید،   دلبری کند،    برود. 

تخصصش است.

 

آن شب، که بعد از سال ها

دوستان سال های دور  را 

و  او  را 

و  نینا  را    سر تمرین دیدم،

فکر کردم   نینا  برای  او   چه طعمه ی خوبیست،

خواستم  با  نینا  حرف بزنم و به او هشدار بدهم تا بداند در محل کارش مرد جذابی هست که باید از او بترسد.

کنارِ  مردِ سال های دور   ایستاده بودم،

مشتاق و مهربان بود  مثل یک عاشقِ قدیمی.

من هم مهربان بودم  اما  بی اشتیاق،

مثل یک رفیق قدیمی که  این مرد  هرگز  مسببِ تجربه کردنِ بدترین روزهای زندگی اش نبوده است.

  نینا  را صدا کردم که پیش ما بیاید.

 نیامد و گفت تو بیا.

آن شب اصلا  شک نکردم که شاید بابتِ حضورِ این  مردِ سیه پوش فریبنده  

به این سو نمی آید

و بوی ادکلنِ  آمیخته به سیگارش 

 مدتها قبل  او  را  هم به جرگه ی قربانیان رهسپار کرده است.

 

می پرسم:

" من می شناسمش؟"

 

نگاهم می کند:

" آره، فکر کنم خیلی  خوب می شناسیش، اون از تو خیلی تعریف می کنه، به من می گه فقط با  رویا   معاشرت کن خیلی آدم حسابیه."

 

شک و تردیدی باقی نمی ماند.

_ " آدم حسابی"  واژه ی بسیار مناسبی ست برای دختری که روزی روزگاری همین قدر و حتی شاید بیشتر بی تابِ تو بود  و سال ها  را به اشک ریختن برایت سپری کرد تا بالاخره به کمک دیگران  توانست  خودش را از غوطه خوردن در منجلابِ لوندی های تو نجات دهد و برایت به بانوی بی احساسی بدل شود که سلانه سلانه از کنارت می گذرد، دست نوازشی به سرت می کشد، لبخندی دلبرانه نثارت می کند و چشم های مشتاق و بی قرار تو را تشنه تر می سازد و  بی هیچ تغییری در ضربان قلبش می رود._

 

 

نینا نامِ  مرد سال های دور  را می گوید

من از درون  فرو می ریزم و صورتم را با لبخندی استوار نگه می دارم.

می پرسد:

" باهاش آشنایی؟"

 

سرم را تکان می دهم:

" آره. سال هاست  می شناسمش...  با هم همکار بودیم قبلا،  آدم خوبیه،

باحاله ... بامعرفته ...  ولی نباید عاشقش بشی،

باید باهاش رفیق باشی، همین."

 

می گوید:

"نمی دونی سه ماه چه جوری تلاش کرد تا بالاخره من راضی شدم یک شب شام برم پیشش، خودمو آماده کرده بودم که اگه اومد طرفم یا خواست کاری بکنه بزنم تو دهنش و ماجرا برای همیشه تموم بشه، ... ولی  ... اون  ... یک ساعت، یک ساعتِ تمام،   فقط آروم روبروم نشسته بود و چشم ازم بر نمی داشت. بعد ... اومد کنارم نشست و سرم رو گذاشت روی سینه اش...  منم انگار که مسخ شده باشم  همونجا مُردم... تا ساعت پنج صبح، باورت می شه تا ساعت پنج صبح  فقط همونجوری نشستیم؟ اون با موهام بازی می کرد و من به صدای ضربانِ قلبش گوش می دادم... همین."

 

به  نینا نگاه می کنم

به  اشک هایش

به  دستمال کاغذی مچاله شده در دستش

به لرزشِ لبش

 

یادم نیست صد سال پیش بود یا هزار سال پیش،

که من،

با چشمانی پر از سوال و تردید،  

روی همان مبل،

ساعت ها نشستم  

و  او  چشم هایش را

پر از عشق و خواستن

به من دوخت.

 

یادم نیست  صد سال پیش بود یا هزار سال پیش،

که من،

با چشمانی پر از سوال و تردید،

روی همان مبل،

سرم را گذاشتم روی قفسه ی سینه ی آن  مردِ جذاب و مرموز

و مشامم از بوی ادکلن آمیخته به سیگارش پُر شد

و با خودم فکر کردم مگر من همیشه از مردهایی که بوی سیگار می دادند متنفر نبودم؟

 

می گوید:

" هیچوقت  از بوی سیگار خوشم نمی اومد. این آدم همیشه مست بود و داشت سیگار می کشید و من ازش حالم به هم می خورد ولی اون شب ...  نمی دونم چی شد که  عین یه بدبختِ روانی  احساس کردم بوی الکل و سیگارش خوشبوترین رایحه ی جهانه. ساعت پنج صبح بهش گفتم می خوام برم خونه، نگفت بمون، هیچ خواسته ای از من نداشت، قبول کرد و منو تا دم ماشینم همراهی کرد. سرم رو بوسید و رفت. همین. نیم ساعت بعد بهم زنگ زد که ببینه رسیدم خونه یا نه.  داشتم بال در می آوردم، احساس می کردم روی ابرا دارم پرواز می کنم. 

فرداش از صبح منتظر تماسش بودم ولی زنگ نزد،

روز بعد خودم بهش زنگ زدم جواب نداد.

بهش اس ام اس زدم جواب نداد  ..."

 

گریه اش شدت می گیرد.

در آغوش می گیرمش

و  فکر می کنم  روزهای من   چقدر  از  نینا     بهتر بود.

فردایش خودش به من زنگ زد  و  خواست  مرا ببیند

آن شب   آغازی شد بر دیدارهای عاشقانه ای که  می گفت هرگز به این شکل در زندگی اش نبوده. 

یک شب که  بعد از ساعت ها بی خبری، بالاخره  تلفنش را پاسخ داده بود  و بی قراری و عصبانیت مرا دیده بود، از محل کارش که خارج از تهران بود به خانه برگشته بود  و  آرامم کرده بود  و گفته بود در عمرش به خاطر  هیچ دختری کارش را لحظه ای  رها نکرده و من باید از این بابت خوشحال باشم!

و من، رویاپردازترین دخترِ کوچک و خامِ  و عاشقِ جهان،  متعجبانه نگاهش کرده بودم و گفته بودم  که مگر می شود عزیزت بی قرارت باشد و تو به خاطرش زمین و زمان را به هم ندوزی، رها کردن کار که اولین قدم است.

او نوعِ بودنِ مرا با تعجب نگاه می کرد و من نوعِ زیستنِ او را

او یاد گرفته بود عشق آخرین اولویت زندگیش باشد

من یاد گرفته بودم که  زندگی،  عشق و دیگر هیچ ...

 

به نینا نگاه می کنم

می گرید، می لرزد،

یاد سیلابی می افتم که از اشک هایم هر روز در خانه راه می افتاد 

یادِ دعاهای  بعد از نمازِ صبح

یادِ روزهایی که مدتهاست فراموششان کرده ام

 

هق هق کنان می گوید:

" همون یک بار رفتم خونه اش، با همون یک بار عاشق شدم، الان سه ساله، دارم دیوونه می شم، من حتی از قیافه ی اینم خوشم نمی اومد،  نمی دونم نگاهش بود  یا اون بوی مزخرف کوفتیش، نمی دونم چی بود، نمی فهمم چرا..."

 

فکر می کنم  نه نگاهش بود، نه بویش، نه صورتش _که اتفاقا من دوست داشتم_ و نه قد و هیکل و صدا و توانایی هایش، هیچکدام برای دیوانه کردن یک زن کافی نیست.

 

شب اول وقتی چشم هایش را از صورتم برداشت و آرام در آغوشم کشید

گرمای عجیبی تمام تنم را دربر گرفت.

احساس می کردم در امن ترین جای جهان قرار گرفته ام .

به ضربان قلبش گوش می دادم و با خودم فکر می کردم مگر می شود یک انسان اینقدر دوست داشتنی و بزرگ باشد

به ضربان قلبش گوش می دادم و با خودم فکر کردم این مرد وارسته ترین مردِ روی زمین است همان که باید باشد همان که همیشه می خواستم.


 شاید همه چیز به قلبش باز می گردد

به صدای ضربانش...


نینا ادامه می دهد:" می دونی اون شب، همونجوری که سرم روی سینه اش بود و داشتم به صدای تپش قلبش گوش می دادم  احساس کردم این مرد وارسته ترین مرد روی زمینه، همونی که همیشه می خواستم."

 

 

 

پی نوشت:

 

1. سلام

نزدیک بود آخرین پنجشنبه ی مهرماه هم مثلِ آخرین پنجشنبه ی شهریور از دستم فرار کنه که خدا رو شکر تونستم بگیرمش.

وبلاگ برای من  یک گوشه ی دنجِ دوست داشتنیه.

حتی اگه دو ماه هم بهش سر نزنم حواسم بهش هست، دلم پیششه.

ولی برای وبلاگ نویسی نیاز به تمرکز دارم، نیاز به زمان، نیاز به ذهنِ باز.

گاهی اوقات نمی شه،

دلم نمی خواد از سر اجبار بنویسم.

تکه پاره های عاشقانه ی  رویا  برام مهم هستن و برای اینکه  درست در من ته نشین بشن و جهتشون رو پیدا کنن نیاز به زمان دارن. 

 از اون طرف هم گاهی در کانال چیزهایی رو می نویسم که باعث می شه نیازم به نوشتن کمی برطرف بشه.

دیگه قول نمی دم ولی سعی می کنم حداقل پنجشنبه های آخر ماه رو از دست ندم.

امیدوارم بشه

اما  قول نمی دم.

 

2. می خواستم  صفحه ی عمومی اینستاگرامم  رو دقیقا  اول پاییز باز کنم

ولی به دلیل مراسم و برنامه های فوت پدربزرگم این کار رو نکردم،

شروعِ پاییز برام خیلی مهم بود

همیشه مهم بوده

پاییز، محبوب ترین فصل سال، زیباترین، عاشقانه ترین ...

فکر می کردم امسال جور دیگه ای شروع می شه

متفاوت با همه ی پاییزها

ولی نشد،

دلم گرفت.


3. می خوام این بار به جای کتاب  بهتون یک مجموعه ی فرهنگی  معرفی کنم.

مجله ی نقش آفرینان.

می تونید مجله رو  در  سایتشون  به طور رایگان  ببینید و  ورق بزنید  و  بخونید  و  لذت ببرید.

وقتی سایت رو باز می کنی جلد همه ی شماره ها هست.

من خودم امروز برای اولین بار به سایتشون سر زدم چون همیشه نسخه ی چاپیش رو می دیدم

اتفاق جالب سایت اینه که درست مثل نسخه ی چاپیه

حتی همونجوری ورق می خوره و می ره صفحه ی بعد ...

 

اگه یه روزی،  یه شبی دلتون گرفته بود و می خواستید حال و هواتون لطیف بشه،

اگه دلتون خواست با بخش فرهنگی عجین بشید و شاعرانه به سینما نگاه کنید،

سری به سایت نقش آفرینان بزنید.

http://www.naghshafarinan.com/

 

این شماره با عکسِ جلدِ   "فرهاد اصلانی"   من رو  دو ساعت  درگیر کرد.

دیشب سر کار بودم  و  فکر می کردم تا صبح هستم  ولی حدود ساعت 12 شب  کارم تموم شد و  برگشتم خونه.

خوابم نمی برد، ذهنم مشغول  بود و  خوشحال نبودم.

چند وقت پیش  امیر طلوع کیان  نسخه ی چاپ شده ی نقش آفرینان رو بهم داده بود که ببینم  و  نظر بدم.

فکر کردم برای تورق مجله  زمان خوبیه.

در تختم دراز کشیدم و مجله رو باز کردم و ...

تا ساعت 3 نیمه شب اصلا نفهمیدم  زمان  چطور گذشت.

اصلا شبیه مجلات سینمایی  نبود

مجموعه ای عالی و چشم نواز بود از شعر و عکس و نقد و ادبیات غنی.

 مثلا  پرونده ای  داشت درباره ی  احمدرضا احمدی، با نوشته هایی از

مسعود کیمیایی، آیدین آغداشلو، عباس کیارستمی و سید علی صالحی درباره ی ایشون.

من دیروز  توی ماشین در راه رفت و برگشت محل کارم،  

_که خدا رو شکر میدان هفت تیر بود و اتوبان محبوبم مسیر عبورم شده بود،_ 

داشتم دکلمه های  احمدرضا احمدی  رو گوش می کردم.

خوندن نظر دوستانشون برام جذاب بود

چقدر تک تکشون خوب و صمیمی نوشته اند و ما رو در خلوت احساسشون سهیم کردند.

یا  مثلا  از کتاب "باد و برگ"  عباس کیارستمی   چند شعر برگزیده که من  با خوندنشون ساعت دو نیمه شب از تختم بلند شدم و رفتم کتاب  باد و برگ  رو  که مدتها بود داشتم  ولی انگیزه ی تورق پیدا نکرده بودم  آوردم  و  خوندم  و  لبخند زدم.

کلا از صفحه ی اول یعنی نحوه ی فهرست بندی مطالب و نوع  نوشتار  تا  انتخاب عکس برای مطالب اصلی و نوع صفحه آرایی و  ادبیاتِ به کار رفته در مطالب  و  انتخاب تابلوهای  ایران درّودی برای  صفحات پشت جلد، کیف کردم  و  آموختم  و  لذت بردم.

البته انتظاری غیر از این هم نداشتم  چون بر میزان دانش و بینش  و عمقِ داناییِ  گردانندگان نقش آفرینان به خوبی واقف هستم.

 

                    "زاده شدم

                     که لباس نو بپوشم

                     جمعه ها تعطیل باشد

                     در تابستان

                     آب سرد بنوشم

                     عشق را باور کنم"

                                             احمدرضا احمدی

 

 

4. یک بار کسی در برنامه ای  سوالی ازم کرد که خوشم اومد

پرسید:

" خب بگید ببینیم چه خبر؟ تو زندگیتون چی کارا می کنید؟ یک کم فضولی ما رو راضی کنید."


فکر می کنم این سوال خیلی واقعی و ملموسه

هروقت بعد از مدتها کسی رو می بینیم دلمون می خواد بدونیم تو زندگیش چی کارا کرده و الان کجای راهه.

منم که بعد از دو ماه و اندی اومدم اینجا، فکر می کنم باید  کمی حس کنجکاوی شما رو آروم کنم.


اواخر مرداد تصمیم داشتم برای حسن ختامِ دوران استراحت و تجدید قوا،

یک ماه برم سفر.

تجربه ی دلپذیری بود

خستگیم واقعا در رفت

فقط مشکل، بخش دلتنگیه که من همیشه درگیرشم و اغلب باعث می شه بلیطم رو عوض کنم و زودتر از زمانی که قرار بود، برگردم.

شاید هم مشکل نیست، یک سعادته که  دلم اینقدر زیاد تنگ می شه

درسته،  اسمش مشکل نیست،

اینکه در زندگیت آدم هایی باشن که اینقدر دلت براشون تنگ بشه،

اینقدر دوستشون داشته باشی، برات عزیز باشن،

برای دیدنشون لحظه شماری کنی  و  بی تابِ دیدارشون  بشی  

که  تاریخ  برگشتت رو  با یک هفته زودتر جابه جا کنی خودِ سعادته.

 

ولی یک چیزی همیشه تو مغزم هست که اگه اونا جای من بودن هم ...؟

شاید آره، شاید اونا هم همونقدر بی تاب می شدن و برمی گشتن.

اینجوری زندگی زیباتره.

 

چند روز بعد از بازگشتم به خونه، پدربزرگم فوت کرد.

براش  متنی در  کانال تلگرام نوشتم.

پدربزرگِ سرحال و قوی بنیه ام، یازده سالی می شد که با بیماری دست و پنجه نرم می کرد.

بیماریش با سکته ی مغزی شروع شد و به قطع پاش منجر شده بود.

به نظر من دیدن زجر کشیدن عزیزان از تحملِ دوریشون سخت تره.  

راحت شد.

 

این روزها  سر کاری هستم که فعلا قرار نیست درباره اش اطلاع رسانی بشه،

هروقت اجازه دادند  توضیح می دم.

در این مدت هم به جز اینهایی که گفتم،

فقط ساز زدم و  خاکشیر میل کردم  و  سریال دیدم  و  کتاب خوندم  و با دوستان و آشنایان  معاشرت کردم،

یعنی هیچ کار مهم دیگه ای برای زندگی شخصیم انجام ندادم،

همه چیز مثل قبله،

اگر  زمانی  تصمیمی بگیرم  و  اتفاق مهم یا خاصی در زندگیم بی افته  قطعا اینجا می نویسم، در نتیجه  تکلیف همه ی حدس ها و گمان ها روشنه...

 

 

5. پاییز کماکان زیباست

و من  عاشقانه دوستش دارم

کم کم هوا  سرد می شود ،

کم کم باران می بارد.

من 

در  تراس کوچکم خواهم ایستاد  و

 به صدای معاشقه ی قطره ها و برگ های چنار گوش خواهم داد   

 چشم هایم با پاییز هم نوا خواهند شد

و من

به روزهای سختی  خواهم اندیشید

که در دل انگیزترین فصلِ سال

باز باید سپری کنم.

روزهایی که

ده ها بار

پشت سر گذاشتم   

و   پشت سر گذاشتم   

و   پشت سر گذاشتم  و  باز   یاد نگرفتم  که "واژه ها" 

آنچه  قصد دارند بگویند،  نیستند.

 

مثلا   انگار  "همه ی زندگی"   به معنای   " همه ی زندگی "  نیست 

به معنای بخشِ کوچکی از آن است.

انگار   "صمیمیت "  شامل  همه ی لحظه ها  نمی شود

 شامل   "برخی از اتفاقات"   می شود.

 

و من همچنان مصرانه

بر باورِ  کلمه ها و  جمله های زیبا   پافشاری می کنم

که عجیب  دل نواز  و  گوش نواز  و  جان نوازند

اما     حقیقتِ دیگری    در خودشان  دارند 

که فقط    در  عمل     عریان می شود.

 

به یک سال قبل فکر می کنم

 به فصلِ گرم


باهوش ترین انسان ها نیز

گاهی

چیزهایی را  فراموش  می کنند که

شاید  در بدترین روزها  گواه  بر  عشقی بی دریغ  بوده باشد

بی نیاز به تلنگری حتی.

 

از فراموش شده ها می گذرم

و به آوای غمگینِ خورد شدنِ  برگ های زرد و خشک زیر قدم هایم فکر می کنم.

این  خزان  را  هم

پشت سر خواهم گذاشت

و  در صدای  لذتِ  همآغوشی  چنار و باران

غرق خواهم شد.

  

 

6. ممنونم از کامنت هاتون،

ممنونم از نظراتتون.

می خونم و برام بسیار ارزشمندند و تا جایی که زمان اجازه می ده پاسخ می دم.

 

تشکر ویژه می کنم از دوستان عزیزی که در اینستاگرام فن پیج دارن.

به داشتنتون افتخار می کنم

به باحال بودنتون و به همراهیتون

شاید یکی از مهم ترین دلایل باز کردن صفحه ی عمومی در اینستاگرام

( mehraveee) درخواست های مکرر شما بود.

اما، قرار نیست مثل قبل زیاد وقتم رو بهش اختصاص بدم،

ممنونم که درک می کنید.

ممنونم بابت محبتی که در مبارزه با حاشیه ها دارید 

پشتم بهتون گرمه.

عکس ها و متن هایی که در تلگرام به اشتراک می گذارم اغلب با اینستاگرام  متفاوتند.

چون تلگرام متعلق به شماست.

دوستتون دارم و برام عزیزید.

https://telegram.me/mehravechannel

 

 

7. بهانه های کوچک و بزرگ خوشبختی

 

الف: داشتنِ لوازم التحریر مثل همه ی بچه هایی که می رن مدرسه،

کمی دیرتر از زمانِ درستش  ولی در  بهترین  و  زیباترین حالت

مثل گلی که روش زنبور نشسته،

سرشار از عشق.

 

ب: پاکت بزرگی که در راه بازگشت از سفر همراهم بود پاره شد،

من مستاصل و ناامید  از فروشنده ی فری شاپ فرودگاه، درخواست کیسه ی پلاستیکی کردم.

فکر نمی کردم خواسته ام رو اجابت کنه چون ازش چیزی نخریده بودم ولی فروشنده ی خوش اخلاقِ غیر ایرانی، بزرگ ترین پلاستیک رو به من داد و بهم کمک کرد تا بسته ی پاره شده رو داخلش جا بدم.

چون  ایرانی نبود  طبیعتا  من رو  نمی شناخت و کمکش فقط به دلیلِ مهربونیش بود.  

 دیدنِ محبتِ بی دلیل و بی منفعت طلبیِ  آدم ها،  من رو سرشار از شعف می کنه.

 

ج: خاکشیر

 

د: بعد از دو ماه  وبلاگ به روز شد،  با اینکه کل پنجشنبه ی من رو  ازم گرفت ولی پست پُر و پیمونی شدااااااااا !

باشد که مقبول افتد...

 

 

 



 
 
تکه پاره های عاشقانه ی رویا.بخش هفتم.
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩٥
 

 

 

 

               من و  بادِ صبا  مسکین   دو سرگردانِ  بی حاصل

               من از افسونِ چشمت مست  و  او  از  بوی  گیسویت

             

                                                                            "حضرت حافظ"

                     

 

 

 

 

 تکه پاره های عاشقانه ی رویا،

بخش هفتم:   پوست پرتقال

 

 

 

 

 مادربزرگ صدایم می کند:

"رویا جان، ننه بیا برات پرتقال پوست کندم"

 

می گویم:

" نمی خوام ، همین الان ناهار خوردیم ، ظرفا رو می شورم میام!"

 

می گوید:

" وا ناهاری نخوردی تو که! دو تا دونه کاهو به زور گذاشته دهنش می گه ناهار خوردم. بیا ننه، بیا حداقل پرتقال بخور، خوبه ویتامین داره "

 

 

روزِ آخر،

یک پَر برداشت، بویید و در دهانش گذاشت، گفت:

"بوی  پوست پرتقال عالیه، تو آتیش  بندازی خوشبوتر هم می شه ..."

 

بعد کمی نگاهم کرد و گفت:

"ولی نه به خوشبوییِ تو..."

 

در چشمهایم خیره شد،

انگشت هایش را آرام بر موهایم لغزاند.

طره ای را در دست گرفت، بویید، بوسید و همانطور خیره در چشمهایم  پرسید:

"خب... اسم بچه مون رو چی بذاریم؟"

 

لبخند زدم.

با قلبی که ضربانش بی نهایت بود و صدایی که تلاش می کرد نلرزد گفتم:

"تو چی دوست داری؟"

 

نگاهش را از چشمانم گرفت و به سقف نگریست،

چند اسم عجیب و غریبِ قدیمی که به عمرم نشنیده بودم گفت، با اسم ها جمله ساخت و شیطنت کرد.

 

من با خودم  فکر کردم  از حامله شدن بیزارم. 

بچه داشتن را دوست ندارم.

می ترسم .

از نُه ماه حمل اجباریِ موجودی در درون خودم می ترسم،

از بسته بودنِ همه ی راه های فرار،

از سختی لاغر شدن،

از مسئولیت عظیمِ بی پایان،

از فداکاری هایی که پیش خواهد آمد،

از از دست دادنش ،

از شیرینی هایش،

از بزرگ شدنش، ...

از  بچه داشتن هراس عجیبی دارم

می ترسم.

شاید به خاطر مادرم ... شاید...

 

دستش دور کمرم حلقه شد، مرا در آغوش کشید و در گوشم زمزمه کرد:

"کجایی؟ نمی گی کدومو بیشتر دوست داری؟"

 

نفس هایش گردنم را گرم کرد،

چشمهایم را بستم،

مشامم از بویش پُر  شد.

فکر کردم    اگر نرود    می توانم  برایش  تا آخر عمر  حامله بمانم.

 

آرام گفتم:

" بچه ی تو باشه، اسمشو هر چی دوست داری بذار."

پر از عشق  و اشتیاق،  در من غرق  شد.

 

 

"رویا ... خاک بر سرم همینجور شیر آب رو باز گذاشتی ماتت برده؟  ای خدا نگذره از باعث و بانیش آخه ... چته دختر ... آخه چرا اینجوری شدی تو ...نه یه لقمه غذا می خوری نه با کسی حرف می زنی ... الانم که همینجوری نعمت خدا رو داری اسراف می کنی ... نکن ... با خودت لج نکن ننه ... ای خدا ... خودت خیرش رو بذار جلوی پاش ...بیا ننه دو تا دونه پرتقال بخور ... هیچی نخوری  همه ی موهات می ریزه ها ... بیا ننه  "

 

شیرآب را می بندد و  همانطورر بلند بلند خدا را به یاری می طلبد و ... می رود.

 

دستانم را با حوله خشک می کنم .

 

فکر می کنم

می ریزد؟

خب بریزد...

 

دیگر چه فرقی می کند،

وقتی موهای من با دستهای او نوازش نخواهند شد...

 

 

 

پی نوشت:

 

 

1. سلام

متاسفانه زمان زیادی طول کشید تا من وبلاگ رو به روز کنم.

می خواستم ولی فرصت نمی شد.

البته خدا رو شکر گرفتاری های بد و منفی نبود.

به هر حال ممنونم که می خونید و با کامنت هاتون گرد و خاک اینجا رو می گیرید.

 

 

 2. از روزی که کانال تلگرام رو راه اندازی کردم روز به روز داره انگیزه و علاقه ام  بیشتر می شه.

چه خوب که خوانش کتاب ها رو دوست دارید و باعث می شه راحت تر برای خریدن یا نخریدن تصمیم بگیرید،

خوشحالم.

این روزها دارم روی خوانش  "تکه پاره های عاشقانه ی رویا"  کار می کنم و  به زودی هم یک فیلم از ساز زدن  می گذارم.

 اگر مطلبی درباره ی کانال داشتید  می تونید در صفحه ی نظرات اینجا بنویسید.

این بار تقریبا  همه ی کامنت ها رو  پاسخ دادم و این کار دو ساعت و نیم زمان گرفت!

بعیده که باز هم چنین فرصتی پیدا کنم، اما حتما می خونم.

باز هم خواهشم رو تکرار می کنم که  لطفا دقت کنید تا یک کامنت چند بار فرستاده نشه.

پاک کردنشون زمان میگیره و اینترنت هم یاری نمی کنه.

ممنونم از محبتتون

 https://telegram.me/mehravechannel

 

 

3. جلسه ی  کتاب خوانی تیرماه  "داستان شب، رویداد هامون"  خوب برگزار شد.

کلا برای هر نوع اجرای صحنه ای استرس می گیرم

ولی جَوِ صمیمی و خوب  باعث شد که این حس به حداقل برسه.

خدا رو شکر.

سه داستان کوتاه از  "مصطفی مستور"  خوندم و پیشنهاد کردم که یک هفته فقط "مصطفی مستور"  بخونیم.

چون با اینکه هر قصه، داستانِ جداگانه داره ولی در هر کتاب  با  تک جمله ای تکلیف بعضی از شخصیت های کتاب های دیگه اش رو هم روشن می کنه؛

این برای من خیلی جالب و دوست داشتنی بود.

کلا خالقی رو که مخلوقش رو رها نمی کنه و حتی وقتی کتاب تموم شده هنوز دغدغه ی سرنوشتِ شخصیت هاش رو داره، دوست دارم.

قیمت کتاب هاشون  مناسبه.

می تونید یکی رو برای خودتون بخرید و یکی هم برای هدیه دادن.

هدیه دادن و هدیه گرفتنِ کتاب  دلچسبه.

 

 

4. و  اما خندوانه...


سه شنبه حدود ساعت 16 از خونه به سمت استودیو حرکت کردم

یک ساعت و نیم در راه بودم،  دور بود و ضبط برنامه تا ساعت 1 نیمه شب طول کشید!

وقتی  یک برنامه گل می کنه  آدم می تونه حدس بزنه که حتما گروه خوبی در حال ساختش هستند.

انتظار داشتم که تیم خندوانه باحال باشن ولی دیگه نه تا این حد.

به غیر از رامبد جوان و جناب خان و کسانی که شما در مقابل دوربین  می بینید، پشت دوربین، تعدادی انسان خوش انرژی و فعال وجود داره که همه ی تلاششون رو برای درست ارائه شدنِ این برنامه می کنن.

انسان هایی  محترم که هم رفتارهای مناسب و دلپذیر دارند و هم تعهد کاریِ بسیار بالا.

و فکر می کنم دلیل موفقیت خندوانه، همدلیِ یک تیمِ با انگیزه ست که با مدیریت صحیح رامبد جوان و تهیه کننده ی برنامه اداره می شه.

خندوانه برنامه ایه که به من بی دلیل خندیدن رو یاد داد.

یادمه در برنامه های قبل،  اولِ برنامه بیست ثانیه همه با هم می خندیدند.

اون موقع ها، وقتی داشتم خندوانه رو نگاه می کردم، حتی اگه حالم خیلی بد بود،  اون خنده ی دسته جمعیِ به منم سرایت می کرد و ناخودآگاه می خندیدم!

روز ضبط  فکر کردم هرجا دلم خواست بخندم، از ته دل بخندم تا خنده به بیننده های برنامه هم سرایت کنه و خندوانه واقعا خندوانه باشه.

 

از مهناز افشار نازنین و دوست داشتنی که میزانِ معرفتش تقریبا تو این دور و زمونه نایابه، از صمیم قلب ممنونم؛

و همینطور از گلاره عباسی عزیزم که همیشه من رو با مهربونیاش شرمنده می کنه.

و ممنون از شما که دیدین و با محبتتون قلب من رو گرم نگه می دارین.

امیدوارم که لذت برده باشین.

 

 

5. عزیزی می گفت، اگه می خوای کسی رو بشناسی و بفهمی سر حرفش می مونه یا نه، با چیزای کوچک امتحانش کن. اگه نشه روی حرفش حساب کرد زود خودشو لو می ده و  تکلیف روشن می شه.

 راست می گفت.

دروغ گفتن و وعده ی الکی دادن، کارِ آدمای بزدل و بی عرضه ست.

به اینجور افراد نمی شه اطمینان داشت.

نمی شه روشون حساب کرد.

راحت  قول  می دن  ولی اصلا   وفای به عهد   ندارن.


در عوض معاشرت با انسان هایی که اگر حرفی بزنن و قولی بدن حتما پاش می ایستن،  پُر از حسِ خوبه.

آدم قبل از اینکه قول بده یا حرفی بزنه باید راجع بهش خوب فکر کنه و ببینه تواناییش رو داره یا نه.

به همین دلیل هم به نظر من،  سخت قول دادن، خیلی بهتر از قول دادن های متعدد ولی پوچ و بی تضمینه.

 

 

6. گروه هنر و تجربه، فیلم های تجربی رو اکران می کنه  ولی به شدت محدود.

یعنی  هر سینما در ماه، دو یا سه سانس،  اون فیلم رو نمایش می ده.

الان در حال حاضر دو فیلم سینمایی در گروه  "هنر و تجربه"  روی پرده دارم.

 "دره ی ستارگان"  و  "پشت در خبری نیست"

 دره ی ستارگان  مستند زندگی جناب آقای شهرداد روحانیه.

فکر می کنم ایشون  در حال حاضر  رهبر دایم ارکستر سمفونیک هستند.

فیلم یک ساعته و برای علاقمندان به موسیقی قطعا جالبه.

حضور مختصر و مفیدِ هنرمندان دیگر  مثل مهناز افشار، پیمان معادی، علیرضا عصار، حبیب رضایی و ... هم از جذابیت های دیگه ی فیلمه.

من هم حضور بسیار کوتاهی در دقایق پایانی فیلم دارم با فرفره های زیبای اتوبان همت.

عکس پروفایل وبلاگ هم مربوط به همون صحنه ی کوتاه و لذتبخشه.

 

فیلم " پشت در خبری نیست"  یک فیلم داستانیه که طنزگونه روایت می شه.

دوستش دارم و فکر می کنم ارزش دیدن داره.

رویا نونهالی، شهرام حقیقت دوست، رضا رویگری، سوسن پرور، صالح میرزا آقایی و حسن موذنی به همراه من بازیگران فیلم هستیم.

حمایت شما از سینمای مستقل "هنر و تجربه" باعث خوشحالی ماست.

اطلاعات سانس های اکران و سینماها رو از اینترنت می تونید دریافت کنید.

 

 

7. بهانه های کوچک و بزرگ خوشبختی


الف: آراستنِ دستشوییِ خانه

ب: بستنی کاراملیِ کیت کت دارِ رویایی

ج: دیدنِ زرافه ی بزرگِ درست شده با لگو

د: پسر نگهبان گل

ه: ساز و جسارت و خلاقیت های نو پا

 

 

( متاسفانه یک ماه و نیم از آپ دیت قبلی گذشته، فقط همینا یادم مونده، وگرنه قطعا بهانه های بیشتری بوده)

 

 


 
 
تکه پاره های عاشقانه ی رویا، بخش ششم
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ٦:٠٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ تیر ۱۳٩٥
 

 

 

 

              تموم کودکیامو بهم دنیا بدهکاره

              تو با لالایی خوابت برد منم با موج خمپاره

             دیگه خستم از این شهر و از این دنیای وا مونده

             میخوام برگردم اونجایی که انگشتام جا مونده

             دلم بعد از تو با هر چی که ترکش داشت جنگیده

             دیگه بعد از تو به هرکی که درکش کرد  خندیده

 

                                                                              "پدرام پاریزی"

 

 

 

 

تکه پاره های عاشقانه ی رویا، بخش ششم

"کابوس"

 

 

 

در سرم هیاهوست.

بوق ماشین ها، شعر مولانا، صدای مادرم...

_ "رویا، رویا مادر پاشو، مدرسه ت دیر شد!"

گیج می شوم.

صدای مادرم؟

مدرسه دیگر از کجا آمد؟

دوازده سالِ لعنتی. دوازده سال صدای زنگِ ساعتِ شماطه دار... صدای ساعت!

چرا یادم نمی آید با صدای مادر از خواب بیدار شده باشم؟ حتی یک بار!

مغزم سوت می کشد. انگار چندین ریل راه آهن همزمان و موازی میزبانِ قطارهای تندروی پر سر و صدا شده اند که از هم سبقت می گیرند و سرخوشانه برای هم بوق می زنند.

صدای چاووشی اتاق را پر کرده است.

  " جان من است او ..."


گنجشک ها با قدرت، سپاسِ صبحگاهی را آغاز کرده اند.

من  در آسانسور زهوار دررفته ی یک  ساختمان متروک میانِ طبقه ی دوم و سوم گیر افتاده ام. به جای صدای لوندِ یک زن، بوق ممتد و موسیقی و حمدِ گنجشک ها و قار قار کلاغ در بلندگوهای آن پخش می شود.

شب های ماه رمضان ترافیک بیداد می کند. از هر راهی که می روی در صفِ طویل چراغ ها و ماشین ها می مانی . شعرِ مولانا، بی دلیل چشمانم را به ابری سیاه بدل می کند که جان مرا می بارد و عاشق ترم می کند، آنهم درست در زمانی که  فقط باید فارغ باشم و دیگر هیچ...

همه بوق می زنند.

از صدای بوق متنفرم. از راننده های عصبی هم.

زنگِ گوشی با صدایِ بوق و جیک جیکِ گنجشک های سحرخیز و موسیقی و قار قار کلاغ ها  می آ میزد.

با تعجب به صفحه نگاه می کنم.

به نامش!

 

جواب می دهم.

مثل همیشه است. بعد از اینهمه وقت...!

مثل یک پدر، برادر، شوهر با جدیت سوال می کند:

" کجایی؟ چی کار می کنی؟ چرا خبری ازت نیست؟ شام چی داریم؟ خونه چرا کثیفه؟"

سراغِ قورمه سبزی و کباب و مرغ و غذاهای خانگی را می گیرد، شیطنت می کند، می خندد.

در خیلِ عظیم ماشین های پر سر و صدا و عجول، کیف سورمه ای مدرسه جلوی چشمم رژه می رود.

از صدای خنده اش یادِ  پسرهای دبیرستانی می افتم که سر کوچه می ایستادند و ما را مسخره می کردند و بلند و کریه می خندیدند.

یادِ اولین نامه ی مثلا عاشقانه! که یکی از همان مسخره کنندگان در حیاط خانه ی ما انداخته بود و اولین دروغِ سال های بلوغِ مرا به مادرم مسبب شده بود.

از فرط هیجانِ اولین خلافِ دورانِ نوجوانی، گُر گرفته بودم.

اولین خلاف! برداشتنِ یک نامه از کف حیاط!

 

وقتی مادرم پرسیده بود "چرا سرخ شدی؟"  تته پته کنان گفته بودم" فکر کنم تب دارم از صبح سرم درد می کرد ." بعد خنده ام گرفته بود و فرار  کرده بودم!

مادرم هم به خیال اینکه شاید دخترش دیوانه شده باشد حتما شب رفتار مرا برای پدر تشریح کرده بود که فردایش پدر جان به مدت دو ساعت و نیم برایم  جلسه ی توجیهی گذاشت: درباره ی شأن و منزلت و جایگاهِ والای دخترهای زیبا و معصومِ نوجوان در برابر پسرهای علاف و خنگ و بی ارزشی که سر کوچه می ایستادند و به همه ی دخترهای جهان نظر داشتند و عشق هیچکدامشان واقعی نبود و همه گرگ هایی بودند در پوستِ بره!

مادرها راحت گول می خورند اما، پدرها! امان از پدرها.

جنسِ خودشان را می شناسند.

 سرخی گونه ات را که ببینند می فهمند که هیچ تب و سردرد و بیماری ای بر دختر نوجوانشان مستولی نمی شود  مگر آنکه پای پسری در میان باشد.  

 پسری که حتی اگر بهترینِ جهان باشد  هم  هرگز از نظر آنها شایسته نیست و نخواهد بود،

چون پدرها همیشه خیر و صلاح دخترشان را می خواهند.

خیر و صلاحی که در آن خبری از عشق و شیطنت نیست.

 

چراغ سبز می شود.

صدای بوق ماشین ها برای چند ثانیه زودتر راه افتادن،  شدت می گیرد.

شبیه یک مرد غیرتی به خیابان گردیِ شبانه ی من اعتراض می کند:

" اصلا چه معنی داره تو این وقتِ شب تو خیابون ولو باشی؟ پاشو بیا اینجا هم تنبیه ات کنم هم با هم شام بخوریم."

انگار دلم تنگ شده،

برای حرف های اینچنینی،

برای مردانگی و غیرتی بازی،

 برای مهم بودن، اهمیت داشتن،

برای اشتیاقِ بی پایانِ گرگ های در پوستِ بره.

 

بی تکلف حرف می زند.

قاطع، سرشار از خواستن. 

جوری که انگار جزئی از مایملکش هستی و دوریت اتفاقِ ناخواسته ای بوده به دستِ تقدیر و نه به انتخابِ خودت.

حرف های پدر در گوشم زنگ می زند. مثلِ ساعتِ شماطه دار. مثل روزهای مزخرفِ مدرسه.

می گویم:

" شام نمی خورم، صبر می کنم تا سحر."

شبیه مسخره کنندگانِ دبیرستانی می خندد:

" اوه اوه فقط مونده بود تو روزه بگیری، پاشو بیا خودت رو لوس نکن، بهت سحری هم می دم  روزه دار!"

حوصله ی رفتن ندارم، هوایم بارانیست، دلم گرفتار است.

در کشاکشِ مبارزه ای سخت با خودم، توانِ تحملِ شیطنت های هیچکس را ندارم.

از نوجوانی فاصله گرفته ام. گرگ های در پوست بره را نمی خواهم، حتی اگر صدای پدر در گوشم طنین انداز نشود و خودم برای همه ی زندگیم تصمیم بگیرم.

 

آسانسور گیر کرده. من از فضای بسته نمی ترسم. انگار دیگر از هیچ چیز نمی ترسم.

چند روز قبل در رستورانی، گربه ی کوچکی به پاهایم پرید و من به جای فریاد زدن خندیدم.

فقط مانده غول مرحله ی آخر!

آن را هم سپری کنم دیگر تبدیل به ملکه ی سنگی می شوم که هیچ طلسمی بر او اثر ندارد.

صورت مادر مقابل چشمانم زنگ می زند. عقربه هایش افتاده اند.

می گویم:

" نمیام، فردا امتحان دارم،  لباسم هم مناسب نیست"

غش غش می خندد.

" چه بهتر ، لباست مناسب بود که دعوتت نمی کردم...  بدو منتظرم... "

 

گوش هایم را می گیرم. صدایش را دوست ندارم.

هیچوقت دوست نداشتم.

می گوید:

"روزا طولانیه، هر دو روز که روزه بگیری، سه روز حساب می شه، فردا رو تعطیل کن و الان بیا پیشِ من"

تند و بلند "لالالالالالالالالالالالا" می گویم و سرم را تکان می دهم.

نمی خواهم بشنوم. نمی خواهم حرفهایش را بشنوم.

داد می زند.

دستش از گوشی بیرون می آید و سرم را محکم به داشبورد ماشین می کوبد.

 

یاد چیزی می افتم، یاد روزی، شبی، اتفاقی، کسی ...

جمله ای در مغزم می پیچد.

صدایی که دوستش داشتم،

کشدار ، با اکو ...

" پس با شنیدن آهنگ های عاشقانه ... یادِ من ... "

قلبم فرو می ریزد.

همه ی حسم را بر می دارم و فرار می کنم.

قلبم و همه ی احساساتم و اصلا همه ی قلب های موجود در جهان و همه ی احساساتِ عاشقانه ی بشریت را زیر پایم می اندازم و با کفش های پاشنه بلند نازک  از رویشان رد می شوم .

به اشک هایم فکر نمی کنم و فرار می کنم.

لج می کنم.

یاد هیچکس نمی افتم.

اصلا این آهنگ اینقدر زیبا هست که نیاز نباشد برای دوست داشتنش یادِ کسی بیفتم ...

شعر فوق العاده ی مولانا، تنظیم عالی، ملودی زیبا و این صدای غمگین که عجیب به این آهنگ می آید.

فقط اگر آن گیتار الکتریک لعنتی چند ثانیه ی آخر با سرعت خودنمایی نمی کرد  همه چیز بهتر بود.

نه، اشتباه کردم، حتی همان هم عالیست.

گیتار الکتریک باید باشد تا من بفهمم صدای اعصابم وقتی اینقدر به هم ریخته است چگونه به گوش می رسد.

فکر می کنم خوش به حالِ  همه ی کسانی که عاشق باشند یا نباشند می توانند از پیروزی ها و شکست ها، حال و خواب و کلامی زیبا بسازند و در نهایت از نتیجه لبخند به لبشان بیاید.

من، بلد نیستم.

 صدای مادر، زنگِ ساعت، موسیقی، بوقِ ماشین ها، سوتِ قطار، قار قار کلاغ ها، نعره، فریاد، ...

سرسام می گیرم ... 

سرم را در دست هایم فشار می دهم... به داشبورد همچنان ضربه می خورد...

تاب نمی آورم ... فوران می کنم...

اتاقکِ آسانسور   پر از تکه های خون و مغز می شود.

 

جیغ می زنم.

چشم هایم را باز می کنم.

ظهر گذشته.

کوفته ام، انگار که کوه کنده باشم.

اینقدر خواب دیده ام که احساس می کنم تمام شب بیدار بوده ام.

رفتم... نرفتم... یادم نیست...

 

حافظه ام فقط در   شعرِ مولانا  می چرخد.

 "شمعِ دل است او ..."

 

 

 

پی نوشت:

 

1. سلام. روزه هاتون قبول.

تا اینجا از پسِ ده روز بر اومدم.

 اغلب هم متاسفانه بی سحری!

در واقع اینقدر زمانِ افطار تا سحر کوتاهه و من اینقدر احساسِ کمبودِ چای و آب می کنم که نزدیک سحر شکمم مملو از مایعاته و جایی برای غذا نداره.

با یک عدد خرما و یک قاشق عسل ،به سفارش عمه جان دلبند، سر و تهش رو  هم میارم.

چند روز پیش در یک کانال خبری به متن و عکسی درباره ی مضرات زولبیا بامیه برخورد کردم.

یعنی یک جوری درباره اش نوشته بود که احساس کردم دارم سیانور می خورم.

باز ما از یک چیز خوشمون اومد همه بسیج شدن زهرمون کنن.

بابا جان خوردنِ چهار تا دونه زولبیا بامیه تو ماه رمضون، هرقدر هم که مضر باشه، حقِ مسلم ماست.

اصلا من به عشقِ بامیه ی محبوبم  دومین چایِ افطار رو می خورم.

این سلامت گراهای افراطی  کلافه ام می کنن.

هر چیزی رو که مرسوم می شه و جذابه باید حتما یک جوری بکوبونن...

من که برام مهم نیست.

نوش جونم.

شمام اگه دوست دارین نوش جونتون ...

 

 

2. ممنون از کامنت ها و لطفتون.

ممنون از همدردی و تسلیت.

امیدوارم روح همه ی رفتگان شما هم شاد باشه.

خوندن نظراتتون درباره ی قصه ها بسیار کیف داد و به ادامه ی کار تشویقم کرد.

بعضی از کامنت ها واقعا لبخند به لبم آورد و انرژی خوب بهم داد.

ممنونم از ته دل.

 

سه فقره هم تشکر و خواهش :

اول: ممنونم از کسانی که  یک کامنت رو ده بار نمی فرستند .

دوم: ممنونم از کسانی که سوال بی ربط  نمی پرسند چون کامنت دونی صرفا جهت نظر دادن درباره ی وبلاگ یا کانال تلگرامه، نه درباره ی من یا مسایل کاری یا حتی درخواستِ جواب!

دلم نمی خواد دوباره کامنت دونی رو ببندم.

https://telegram.me/mehravechannel

سوم: ممنونم از کسانی که به صفحه ی شخصیم در اینستاگرام درخواست نمی دن.  صفحه ی شخصی یعنی عمومی نیست!  فالو کردن چه کاریه؟

کانال تلگرام هست و عکس هایی رو که دوست دارم اونجا باهاتون به اشتراک می گذارم.

مراعات کردنِ شما نشانه ی محبت شماست.

 

 

3. پنجشنبه سوم تیرماه _یعنی دو شب دیگه_  

ساعت 22.30 تا 23.45

در مجموعه ی "داستان شب، رویداد هامون " قراره داستان بخونم.

 

آدرس محل برگزاری: میرداماد، بین مترو و میدان محسنی، نرسیده به خیابان حصاری، پلاک 140. واحد "هامون".

گویا مراسم،  بلیط فروشی داره که باید از سایت tik8.com بلیط تهیه بشه.

حدود یک ساعت و نیم برنامه ست که در بخشی از اون من یک یا دو داستان می خونم.

احتمالا دو تا از قصه های  "مصطفی مستور"  رو که  دوست دارم  بخونم.

این هفته به شدت در حال مطالعه  خواهم بود تا با یک اتفاق خوب و رضایت بخش کنارتون باشم.

امیدوارم اگر دلتون خواست و حضور پیدا کردین براتون  جالب و  خوشایند باشه.  

 از دیدنتون خوشحال می شم.


برگزارکنندگان این جلسات در اینستاگرام صفحه ای  دارن به نام "داستان شب"  که اگه عضو بشید خیلی خوبه.

 هرشب ساعت 23 خوانشِ یک داستان یا بخشی از یک داستان رو به اشتراک می گذارند.

مثلا دوشنبه ها  "صدسال تنهایی" نوشته ی "گابریل گارسیا مارکز" رو می خونن.

صد سال تنهایی یکی از شاهکارهای ادبیات جهانه و خوندنش کمی مشکله.

من اولین بار دوران دبیرستان شروعش کردم ولی نتونستم تمومش کنم.

گیج می شدم. بالاخره بعد از دو سه سال، دفعه ی هفتم!  تونستم تا ته بخونم و بفهممش.

جمعه ها هم "سووشون" نوشته ی سیمین دانشور رو می خونند که  یکی از بهترین رمان های ایرانیه.

شب های دیگه هم داستان های متفرقه از نویسنده های خوب. 

خلاصه که اگر علاقمند به کتابخوانی و ادبیات داستانی هستید،

صفحه ی "داستان شب" پاتوق خوبیه.  

 

 

4. مشکلات، مثل یک  دایره  هستند،  دایم  برمی گردند سر جای اول!!!

بی هیچ تغییری ... بی هیچ اتفاقِ بهتری!

خسته می شوم

از آدم های بی خلاقیت

از همه ی بحث ها و حرف های تکراری

از همه ی تلاش های سطحی و بی جذابیت...

 

فرار می کنم

دروغ می گویم، اغراق می کنم، نادیده می گیرم،

به همه چیز آویزان می شوم تا واقعا تمام شود و دیگر مجبور به مبارزه با دلم نباشم.

دلم نمی خواست اتفاقات اینقدر احمقانه و مسخره باشند ولی انگار چاره ی دیگری نیست.

سپری می شود.

آرام آرام سپری می شود...

من در خانه بست می نشینم،

ساز می زنم،  

می نویسم، 

هر روز از دنیای خودم دورتر می شوم و در فضای خیالیِ نوشته های  دیگران غوطه می خورم.

مثل یک بیمار فقط می خوانم.

گاهی هم چندین ساعت کندی کرش بازی می کنم و از رقبای مجازی جلو می افتم

و از این پیروزی احمقانه به قیمتِ از بین بردنِ سوی چشمم و درد گرفتنِ کمرم و خواب رفتنِ پاهایم  لذت می برم!

سپری می کنم.

سپری می شوم.

در تاریکی خوابم نمی برد.

از سحر تا قبل از ظهر هر روز به یک بهانه بیدار می مانم تا در روز بخوابم و نورِ خورشید نگذارد هیچ کابوسی در مغزم متولد شود.

کولر خراب می شود.

هوا گرم است ولی مهم نیست.

حوصله ی تحمل غریبه  در خانه ندارم.

کماکان  پتوی راه راهم را به خودم می پیچم و مذبوحانه تلاش می کنم بخوابم.

پتو مثل  رَحِمِ مادر  مرا  حفاظت می کند.

یکی دو ساعت بعد عرق ریزان و کلافه بیدار می شوم.

دوش گرفتن و سشوار کشیدن و آرایش کردن در روزهای عادی یک ساعت و نیم طول می کشد ولی ماه رمضان  بیست دقیقه ای سر و ته همه چیز هم می آید.

زمان نمی گذرد.

تلفن را بر می دارم.

 به عالم و آدم زنگ می زنم.

برگ های زرد شمعدانی ها را جدا می کنم.

 به گلدان ها آهن می دهم تا رشدشان بهتر شود.

میزها را دستمال می کشم.

گاز را تمیز می کنم.

دوستان، سریال هایی را که ندیدم  برای دیدن پیشنهاد می دهند.

Shameless

Breaking bad

Game of Thrones

 و ...

شاید هم بهترین کار همین باشد.

همراه شدن با سرنوشتِ دیگران برای فکر نکردن به چای ...

 

 

5. معرفی کتاب

"زیباتر"

نوشته ی سینا دادخواه

نشر چشمه

قیمت 13000 تومان . 195 صفحه.

 قبلا یک کتاب از  سینا دادخواه  خونده بودم به نام "یوسف آباد، خیابان سی و سوم" که عالی بود.

و حالا  این "زیباتر" از سحر تا ساعت 9 صبح  من رو بیدار و  هیجان زده و کف کرده نگه داشت.

البته ممکنه کمی بدآموزی داشته باشه ولی عالی بود نیشخند  

 بسیار جسورانه و جذاب نوشته شده.

 

تکه هایی از متن:

" صبا بقیه ی عطرها را یکی یکی تست کرد. هومن با خودش فکر می کرد مرد راست می گوید؛ نه فقط عطر، که هر چیزی به ذائقه است و ماندگاری. هر مفهومی. هر حسی."

 

" موقع برگشت صبا زین جلو نشست. دوچرخه ی بزرگ، راحت دور زد. لاستیکش مثلِ نفربَرهای ارتش روی ماسه خط انداخت. از جلو بَنِر معاونت پیشگیری ناجا گذشتند: روی  فرو پوش چو دُر در صدف  تا نشوی تیر بلا را هدف. هومن دست هایش را گذاشت روی چشم صبا.

_: دستتو بردار، چشمام یخ کرد.

_:صبا، با تو که هستم آدم بهتری ام.

_: فکر کن که نباشی، رابطه هه تازه داره جا می افته.

_: معلومو مجهول نکن، چرا می گی رابطه هه؟

_: باشه حالا، رابطمون تازه داره جا می افته... دستتو بردار."

 

" واقعا گرسنه بود. کلید برق را زد. لامپ روشن نشد. چند دفعه ی دیگر کلید را زد.

آدم چقدر دیر می فهمد تکرار،  چیزهای خراب را درست نمی کند."

 

" صبا انگار که گلویش خلط دارد، مثل لات های شیره ای خرخر کرد. تُفش را انداخت توی سطل آشغال بغلِ صندلی. انگار عمدا می خواست حرکاتش زننده باشد تا هومن بیزار شود. کاش می توانست به صبا بگوید هر خراب کاری یی بار آورده باشند، از ارزش نواقص مطلوبشان کم نمی شود. برای جنگیدن ساخته نشده بودند. کبوتران طوقی صلح بودند که جای بلند پروازی در ارتفاع کم پرواز می کردند. قانع به دیدن منظره ها و دشت ها و نهرها."

 

" چرا نمی ترسید؟ از نترسیدن خودش ترسیده بود. ماشین را کنار خیابان پارک کرده و رفته بود پارک ملت و در قطارِ همیشه ساکن گوشه ی پارک نشسته بود. بعد از مدت ها از ته دل گریه کرده بود. سرتاپایش اشک شده بود. شوکِ جا مانده، شُل کرده بود. گریه اش بند نمی آمد. تا چند وقت کارش گریه کردن بود. بی دلیل و بی مقدمه. ضعف عصبی. ناامیدی مفرط. گذشته ی سیاه و آینده ی غلط. و بعد مثل همیشه، مع العسر یسرا."

 

 

6. اعتماد به ذاتِ اثر  باعث می شه حتی نحوه ی تبلیغات کار هم متفاوت بشه.

بی خودنمایی.

عاری از شهوتِ دیده شدن...

انتخاب رنگِ سفید ... بدون عکس!

برام جالب و عجیب و تحسین برانگیز بود. 

نیازی هم به تعریف و تبلیغ من نداره قطعا.

وقتی یک آدمی که طرفدار دو آتیشه نیست، اینجوری معتادِ آلبوم شده دیگه تکلیف طرفدارای دوآتیشه کاملا معلومه.

 

 

7. بهانه های کوچک و بزرگ خوشبختی

 

الف: قورمه سبزی پخته و حلوا و شله زرد.

      به من می گه برای تو پختم بیا پیش ما  افطار کن.

      می گم امروز دیگه روزه نگرفتم، چشمام اذیت شدن.

      کسلم حوصله ندارم ، با اینکه دلم برای قورمه سبزی مادر پز لک زده

      اما حال ندارم از جام تکون بخورم.

      می گم نمیام.  

      ساعت یک نیمه شب عزیزترین میاد سراغم.

      با یک پاکت قرمز بزرگ.

      پلو  و  قورمه سبزی و حلوا و شله زرد و یک برش هندوانه و  زولبیا بامیه.

      بسته ی سفارشی از وسطِ  بهشت.

ب:  اراده

پ:  کوتاه کردن موهام

ج:  نواختن

د:  بازگشت دوست عزیز از سفر

ه:  متصل 

 



 
 
پدربزرگ
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٥
 

 

 

 

 

 

        " اندکی بدی در نهادِ تو

          اندکی بدی در نهادِ من

          اندکی بدی در نهادِ ما..._

   

         و لعنتِ جاودانه بر تبارِ انسان فرود می آید.

 

         آب ریزی کوچک به هر سراچه  _هرچند که خلوت گاهِ عشقی باشد_

         شهر را

                از برای آن که به گنداب در نشیند

                                                      کفایت است."

                         

                                                                  احمدشاملو

                                                                  آیدا: درخت و خنجر و خاطره

 

 

 

 

 

پدرم مى گوید:

"اصلا دلم نمى خواست تلفنتو جواب بدم، ... دلم نمی خواست ..."



غمگین مى شوم.

من هم دلم نمى خواست  کلاغِ شومِ بدخبر   باشم.



عمه جان دومى  گریه کنان و بى تاب  مى گوید:

"وقتى دیدین اینجوریه باید زودتر ما رو خبر مى کردین، دلش مى خواست همه ى بچه هاش دورش باشن."

در جوابش سکوت مى کنیم.

من  اما  فکر مى کنم: "ما که نمى دونستیم روز آخرشه، حتى تو دلمون هم جرات نمى کردیم به چنین چیزى فکر کنیم چه برسه به اینکه  بخوایم بقیه رو خبر کنیم."

لحظه ى آخر،  من و عمه جانِ دلبند،   _ته تغارى_    بالاى سرش بودیم، 

یعنى درست همان لحظه اى که حضرت اجل آمد و پدرِ مهربانِ پدرم را با خودش برد.

اگرمى دانستیم  نزدیکِ لحظه ى آخر است  شاید ما هم ترجیح مى دادیم بزرگترها آنجا باشند و دستهایش را بگیرند و ...



براى ته تغارى،

_که فقط ۴ سال از من بزرگتر است و بین هشت خواهر و برادر آخرین بچه به حساب مى آید_ 

دیدن پدرى که یک لحظه نفس مى کشد و لحظه ى دیگر نفس نمى کشد، دلخراش و نابود کننده است.


فکر مى کنم  چقدر باید تلاش کند تا آن تصویرِ عجیب  کم کم در حافظه اش، کمى، فقط کمى  رنگ ببازد...

از ظهرِ یکشنبه حالش بد بود،

_ من جانم  براى این   عمه ى دلبند   در مى رود_

حدود ساعت1 ظهر، قبل از تمام این اتفاقات، حاضر شده بودم براى رفتن و دویدن،

_که همه ى غم ها و دلشکستگى ها را از خودم دور کنم و با جهان و همه ى رویدادهاى عجیب و غیرقابل پیش بینى اش کنار بیایم و سعى کنم دیگر در بلاتکلیفی نمانم و دل آزردگى هایم  روحم را زخمى نکنند_

به عادت هرروز بهش  زنگ زدم.

خانه ى پدربزرگم بود.

نزدیک به یک ماه مى شد که پدربزرگِ قبراق و سرحالم کم رمق شده بود و از تختش پایین نمى آمد.

از دو هفته قبل که برایش پرستار گرفته بودیم هر روز دو سه تا از بچه ها یا عروس هایش آنجا براى کمک بودند.

ولى یکشنبه ی تلخ، عمه جانِ دلبند با مادربزرگ تنها بود.

پاى تلفن صدایش آنقدر نگران بود که احساس کردم نیاز دارد کنارش باشم ، دلم خواست قید دویدن را بزنم و  با آنها ناهار بخورم.

به حرفِ دلم گوش کردم.

رفتم و نادانسته براى  ته تغارى   آغوش شدم تا آخرین نَفَس هاى پدر عزیزش را تنها سپرى نکند.


عموى کوچکم مى پرسد: "باباتو پیدا کردى؟"

مى گویم: "نه"

مى گوید: "بهش مسیج بده"

فکر مى کنم: "مسیج بدم؟ چى بنویسم؟ بنویسم  پدرِ عزیزم، پدرِ عزیزت..."

دوباره تماس مى گیرم.

بوق مى خورد،

دعا مى کنم باز هم جواب ندهد.

سخت ترین کار، بعد از دیدنِ مرگ عزیز، خبر دادن به دیگران است.

به خصوص به آن ها که از تو به عزیز  نزدیک تر هستند. یعنى  فرزندانش...


گوشى را برمى دارد.

غمِ عالم  به دلم مى ریزد.

_: "الو بابا سلام...خوبین؟... چه خبر؟... کجایین؟...مى تونین بیاین خونه ى بابایى اینا؟...چیز شده..."


سکوت مى کنم.


سکوت مى کند.

 

مى پرسد: "چى شده؟"

سکوت مى کنم ...

 

مى گویم: "دیگه ... چیز شد دیگه ..."



نمى دانم چه باید بگویم.

مى دوم به سمت آشپزخانه، گوشى را مى دهم به عمو.



_: "الو،  سلام رضاجان، ... بابا راحت شد."

 

 

 

 

پی نوشت:

 

1. سلام.

مادرم می گه وقتی مرگ میاد تا چند نفر رو با خودش نبره ول نمی کنه.

عذاب وجدان می گیرم که از پُستِ قبل به استقبالش رفته بودم! خدا بقیه ی ماجرا رو ختم به خیر کنه.

پدربزرگِ نازنینم به رحمتِ خدا رفت .

تجربه  ثابت کرده من در مواجهه با مرگ دختر ضعیفی نیستم ... ولی دادنِ خبرِ مرگ به دیگران واقعا یکی از سخت ترین و مزخرف ترین کارهای دنیاست.

بلا از خودتون و خانوادتون دور باشه.

 

 

2. تیم فیلم "فروشنده" برای سینمای ایران افتخار بزرگی آفریدند و باعث سربلندی ایرانی ها شدند.

مبارکِ همه مون  باشه.

 

 

3.    موسیقی عجیبی ست مرگ.

       بلند می شوی

       و چنان آرام و نرم می رقصی

       که دیگر هیچکس تو را نمی بیند!

                                          

                                              گروس عبدالملکیان

 

 

4. کانال تلگرام  راه اندازی شد  و هفت شب  براتون قصه خوندم و قدرت تعهد خودم رو محک زدم.

ساعت گوشی رو هرشب برای 21:30 و 21:45 و 21:59 کوک کرده بودم،

استرس عجیبی داشت،

حتی مجبور شدم سه چهار بار برنامه های کاری و زندگیم رو تغییر بدم که به ساعت 22 و اشتراک قصه برسم،

سخت بود،

دیگه قول و قرارِ راس ساعتی نمی گذارم.

ولی بازم  قصه می خونم ...

کلا از قبل برنامه های متفاوتی برای کانال در ذهنم بود...

از خاطره بازی با دزدعروسک ها و کارهای قدیمی بگیر تا کتاب و ساز و آشپزی و شیطنت های گوناگون ...

شاید به مرور همه رو پیاده کنم ...

تا خدا چقدر توان و نیرو بهم بده.

ممنون از استقبالتون.

 

 

5. چند وقت پیش در جایی دوستی قدیمی رو دیدم .

دوستی خیلی قدیمی.

دوستِ سال های دور.

دانشگاه ...

یادِ صمیمی ترین و ناپدید شدنش افتادم ... از دی ماه 1387 .

دلم براش تنگ شد.

دلم برای همه ی روزهای خوشِ پُرخاطره مون تنگ شد.

هشت سال می گذره

هنوز نمی دونم چی شد، نمی دونم کجاست، هیچ کس ازش خبر نداره

از همه بریده بود

همیشه نگران بودم نکنه یه روزی از منم ...

که ترسم به حقیقت بدل شد و رفت

رفت که رفت.

دوست قدیمی هم حالشو پرسید و گفت: "ازش خبر نداری؟"

گفتم: "نه، ناپدید شد."

گفت: "هنوز صدای خنده هاش تو گوشمه. چه جوری می شه یه دخترِ اونقدر شاد یهو غیب بشه؟"

صدای خنده های صمیمی ترین دوستِ من  ، تو کلِ دانشگاه معروف بود.

شبیه دوقلوهای به هم چسبیده شده بودیم.

 

گاهی مرگ از بلاتکلیفی بهتره

اونجوری حداقل براش عزاداری می کنی و می دونی نتونست

ولی اینجوری فکر می کنی می تونست ولی نخواست

 و این خیلی تلخ تره

...

دوست قدیمی گفت :

"تو هم هیچ فرقی نکردیا! اون موقع ها با خودت یه مهراوه ی جاسوییچی داشتی، یک کودکِ درونِ زنده و شاد، هنوزم بعد از اینهمه سال  مهراوه جاسوییچیه  همراهته!"

 لبخند می زنم.

در اون دیدارِ کوتاه هیچ کارِ خاصی نکردم که مهراوه کوچولوی درونم رو  لو بده...

فکر کردم شاید به خاطرِ  حضور همراه جان بود که کنارش همیشه، یه مهراوه کوچولو، شاد و پُرانرژی،  زندگی می کنه.

شاید هم خودم از ترسِ تنهایی، کودکیم  رو در چشمام زمین گیر کردم تا  همیشه همراهم باشه، تنها نمونم  و هر جا از بیانِ خواسته هام خجالت می کشم  یا دلم می خواد شیطونی کنم، اون رو بندازم جلو و خودم بشینم و نگاش کنم.

با اینکه هیچوقت دلم نمی خواد به کودکیم برگردم ولی

از اینکه هنوز در من زنده ست خوشحالم.

 

 

6. باور کردنی نبود!

همه ی کامنت هاتون رو خوندم.

واقعا باور کردنی نبود!

راستش یادم رفته بود که فضای مجازی هنوز هم آدم های حقیقی داره که اسمشون رو کامل می نویسند،آدرس ایمیلشون رو می گذارند و در نهایت ادب و احترام درباره ی خوانشِ قصه ها در کانال تلگرام یا مطالب وبلاگ نظر می دهند.

هنوز باورم نمی شه که حتی یک کامنت برای تایید نکردن وجود نداشت!

از ته دلم  باعث افتخار و خوشحالیم شدین.

باعث شدین انگیزه پیدا کنم و به فضای مجازی امیدوار بشم.

از تک تک نظرات مهربانانه و نقادانه تون ممنونم.

چه خوب که همه تون از خوندن قصه ها راضی بودین

چه خوب که شبا قبل از خواب دلتون می خواست براتون قصه بگم ...

این روزهای غمگین که بگذره برای ادامه ی قصه خوانی حتما برنامه ریزی می کنم.

ممنونم از همه ی کسانی که تسلیت گفتند.

کلا کامنت هاتون  پر انرژی و  شگفت زدم کرد .

از ته دلم ممنونم.


چشمتون نزنم حالا ... لبخند

آآآآآآآآآآآآآآآآمین

 

7. بهانه های کوچک و بزرگ خوشبختی

 الف: آمدن مادر در شبِ یکشنبه ی غمناک، و انرژی عجیبِ آغوشش که حالِ همه را بهتر کرد.

به نظرِ من، جدایی هایی که  رفاقت را از بین نمی برند و حرمت همه ی سال های پرخاطره را حفظ می کنند

از ماندن های به اجبار و پر از دلخوری، شایسته ترند.

 

ب: مهربانی همه ی دوستانی که با حضور، تماس یا پیامک تسلای خاطرمان شدند.

 

ج: پیدا کردنِ جوراب فروشی سر دیباجی جنوبی


د: مامان عاشق و شیفته ی "جز از کل"  شد. کتابی که خودم بهش معرفی کردم و اصرار کردم بخونه.

طرفدارِ سینه چاکِ آثارِ گابریل گارسیا مارکزه و گفت: "جز از کل" برام در حد "صد سال تنهایی" و "عشق سال های وبا" بود، حتی شاید بهتر!

کیف کردم.


ه: جایزه توسط یکی از دوستان بهتر از آبِ روان بهتر از برگِ درخت بابت خوش قولی قصه ها .  "میکروفن رومیزی" .  ذوق زده شدم.

 

 

 

 


 
 
مرگ
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩٥
 

 

 

 

                      من در شکنجه ی تب  و  جانم به پیچ و تاب

                      در دیده ی پرآبم  عکسِ جمالِ اوست

                      برمی جهد ز چشمه ی جوشانِ مغزِ من

                      هردم خیالِ دوست.

                                                   

                                                          هوشنگ ابتهاج

 

 

 

 

"مرگ" همین گونه است.

تلخ،  ناگهانی،   بی رحم.

بر زندگی ات  فرود می آید و به هیچ چیز  فکر نمی کند.

به قول و قرارهایت فکر نمی کند،

به کارَت،

به آینده ات،

به آرزوهایت،

به برنامه ی سفرت،

به کسی که چشم به راهت است،

به هیچ چیز ...

 

کنار اتوبان ایستاده ای،

مثلا شاید هفت شاخه گل رز هم در دستت باشد و در حال اندیشیدن به آدمی که دوستش داری و سفری که برنامه ریزی کرده اید باشی  و ...

ناگهان،

لاستیک ماشینی در می رود، به سر تو برخورد می کند،

درجا خونریزی مغزی می کنی و می میری.

به همین سادگی.

"مرگ"  نه به گل های در دستت نگاه می کند و نه به قلبِ سرخ و چشمان مشتاقت.

می آید  و  ناگهان   تو   دیگر نیستی.

مُردی.

 

آدمی که دوستش داری  مات و متحیر  به جای خالی تو نگاه می کند و  هرگز نمی فهمد آن روز به خصوص، درست قبل از فروریختنِ آوارِ مرگ، تو  برایش هفت شاخه رز سفید خریده بودی و داشتی به سفری که از مدتها پیش قرارش را گذاشته بودید و بلیط هایش در جیبت بود فکر می کردی و  دلت می خواست عاشقانه ترین روزهای عمرتان را در سفر  با هم تجربه کنید.    

 روزها می گذرد.

کم کم  آدمی که دوستش داری باید از شوک در بیاید،خودش را احیا کند و با آوارِ نبودِ تو کنار بیاید. باید از قول و قرارها بگذرد، از خاطرات عبور کند، باید با این اتفاقِ ناگهانیِ خشنِ بی رحم بسازد و به زندگی اش ادامه دهد.

 

مجبور است ...

 

من، اما، شانس عجیبی نصیبم شده است.

انگار مدتیست، داوطلبانه و با عشق فراوان،

در یک دوره ی آموزشی ثبت نام کرده ام به نام:

" تجربه ی اعجاب انگیزِ مواجهه با مرگِ عزیز  هر ده روز یک بار"

مدتیست که در حال یادگیری هستم،

یادگیریِ چگونگی مواجه شدن با حمله ی مرگ،

ناگهانی، خشن،  بی رحم.

 

 در این دوره ی آموزشی،  به دلایل بسیار بسیار مسخره،  _مثلا همان در رفتنِ لاستیک_،  به ناگه همه ی چیزهایی که  وجود دارند از بین می روند. چیزهایی که دوستشان داری و فکر می کردی همیشه هستند،  چیزهایی که قرار بود در کنارشان سختی ها آسان بشود و روزهای معمولی، زیباترین به نظر برسد.

انگار  "مرگ"  به طور ناگهانی وارد خانه می شود،  همه چیز را برمی دارد و با خود می برد.

آن وقت من می مانم با کوهی از برنامه ریزی ها و قول و قرارهای پوچ شده و یأس و سرخوردگی.

در این دوره ی آموزشی فهمیدم که روی هیچ چیز نباید حساب کرد

چرا که  "مرگ" از همه ی  ما  قوی تر است.

به هیچ چیز نباید دل بست  چرا که  "مرگ" ...

هیچ حرفی را نباید جدی گرفت  چرا که  "مرگ" ...

 

در این دوره ی آموزشی  آدم هایی را  می بینم که می دانند  اگر یک قدم آن طرف تر بروند دیگر لاستیک به سرشان اصابت نمی کند، 

اما نمی روند.

با لجاجت همانجا می ایستند و فکر می کنند  "این لاستیک که عددی نیست!"

و به خاطرِ یک قدم، فقط یک قدم، می میرند و آوارِ این اتفاقِ شوم را بر سرِ من جاری می کنند.

و من، بر خلافِ تلاشِ موسسه  برای قوی تر شدنم،  هر بار بیش از دفعه ی قبل یاد می گیرم که نمی توانم از پسِ این حادثه بربیایم...

و هربار  "مرگ" در نظرم قوی  و  قوی تر می شود،

آنقدر که فکر می کنم دیگر توان مقابله با هجومِ آوارش  را ندارم.

و فکر می کنم  در هربار  هجومِ مرگ  به زندگیِ ام  چند تار از موهایم سفید می شود و چقدر اشک بر گونه ام سیلاب می گردد و چه عمقی به غمِ درونم اضافه می شود.

 و یادِ کتابِ سیاوش خوانی بهرام بیضایی می افتم(اگر اسم کتاب را اشتباه نگفته باشم)  و کاری که مردم شهر  با خودشان کردند. آنقدر خودشان را در معرض شکنجه های خودخواسته قرار دادند تا قوی تر شوند و  بتوانند در برابر شکنجه های دشمن تاب بیاورند و تسلیم نشوند که، در روزِ حادثه، دیگر هیچ توانی برایشان نمانده بود و شهرشان بی شکنجه ی دشمن، راحت تر از هر شهر دیگری تصاحب شد.

 

من هم بعد از این دوره ی آموزشی  احساس می کنم نسبت به مرگ از قبل شکننده تر و آسیب پذیرتر شده ام و دیگر  هیچ توانِ تحملی  در برابر از دست دادنِ عزیزی، توسط یک لاستیکِ بازیگوش و آدمی که حاضر نیست یک قدم جابه جا شود،  ندارم.

به مَثَل هایی می اندیشم که گذشتگان گفته اند:

مرگ یک بار، شیون یک بار ...


 

 

پی نوشت:

 

1. سلام،

از روزی که اینستاگرامم رو بستم هیچ روزی حسرت بسته بودنش رو نخوردم تا دو، سه  هفته ی قبل که مرگ های پیاپی و عجیب و غریب در سن های نامتعارف رخ داد.

مرگ مهرداد اولادی، نماینده ی جوانِ مجلس، مجری برنامه در خراسان که روی استیج فوت کرد و متاسفانه فیلمش رو دیدم و بسیار ناراحت شدم،

و از همه مهم تر "علی وزینی"، مدیر سایت سینمافا، عکاس و خبرنگار  بیست و هفت ساله ی مهربان.

از اوایل فروردین تا امروز، فقط  روز مرگ علی وزینی، _حتی روز تولد خودم هم نه_ واقعا دلم می خواست صفحه ی اینستاگرامم رو باز کنم و  بنویسم.

اتفاق باورنکردنی بود، دقیقا دو روز قبل باهاش از طریق تلگرام حرف زده بودم،از وبلاگ بازهای قدیمی بود و یکی از مشوقان من برای به روز کردنِ وبلاگ.

نظراتش رو دوست داشتم و اینکه هنوز  وبلاگ می خونه و به شدت پیگیره برام لذتبخش بود.

آشنایی خیلی نزدیکی در دنیای واقعی نداشتیم اما بهترین عکس بی هوایی که در عمرم ازم گرفته شده، علی وزینی در نشست خبری قصه ها سال 1392 گرفته بود.

عکسِ غمگینی که دستم رو زیر چونه ام زدم و تا مدتها عکس پروفایل اینستاگرامم بود.

دلم می خواست اون عکس رو با عکس خودش کنار هم بگذارم و به احترام همه ی مهربونی ها و خوبی هاش از شما بخوام براش طلب آمرزش کنید.

حالا که اینستاگرام ندارم، اینجا ازتون می خوام تا یه روز که دلتون رقیق بود، به یادش، شمع روشن کنید و براش طلب رحمت و مغفرت کنید.

جاش سبز...

 

2. هدیه ها برای من بسیار ارزشمندند.

چون یادآورِ لحظات خوش هستند و در خودشون یک دنیا  انرژی مثبت حمل می کنند.

تا حالا نشده با هدیه ای که برام ارزشمنده و نشانه ی مهر و محبتِ کسی بوده با بی اعتنایی رفتار کنم.

هدایای آدم های خاص که دیگه جای خود دارند.

ولی خب برای بعضی ها اینطور نیست. شاید اصلا از یادآوری لحظه های خوب و انرژی های مثبت خوشحال نمی شن.

به هر حال انتخاب با خودمونه.

می تونیم چیزی رو که یک روز با عشق بهمون داده شده همیشه داشته باشیم و ازش سرشار شیم یا می تونیم رهاش کنیم و بریم .

یک زمانی خیلی سعی داشتم یاد بدم که آدما حتی تو دعوا و قهر باید حساب هدیه هایی رو که قبل تر دریافت کردند، جدا کنند و عصبانیتشون رو سر هدیه خالی نکنن.

ولی الان دیگه خیلی هم مهم نیست، لبخند می زنم و رد  می شم و فکر می کنم من مسئول تربیت کردن کسی نیستم.

هر کسی رو باید همونجور که هست ببینم .

رفتارها در وجود آدم ها نهادینه شده، خودشون هم بخوان نمی تونن تغییر کنن. یعنی حتی اگه تغییر کنن هم باز بعضی وقتا از دستشون در می ره.

 مثل خودم ...

که تغییراتم تا یه حدی جواب می دن، از یه جایی دیگه نمی تونم تحمل کنم و برمی گردم به ته ته وجودم.

به عادتهام، به تربیتم.

به هر حال من از روز اول یادگرفتم مهربونی کنم و نسبت به محبتِ دیگران شاکر باشم.

حساس و زودرنج هم هستم، حتی اگه بتونم مدتی خودم رو کنترل کنم و به روی خودم نیارم، بالاخره یک روز همه ی غصه ها و بلاتکلیفی ها  می ریزن بیرون و خودشون رو نشون می دن.

ولی در نهایت چیزی که مهمه اینه که هیچوقت انرژی مثبتِ درونِ هدیه ها رو دست کم نمی گیرم،

حتی اگه دل آزرده ترین دختر شهر باشم.

عاشق همه ی هدیه هایی هستم که به هر دلیلی از کسانی که در زندگیم هستند و دوستم دارند دریافت کردم،

به خصوص هدایای تولد امسالم که فوق العاده بودن. 

از صمیم قلب بابت شون از تک تک عزیزانم سپاسگزارم.

 

3.

"به همه ی آن کسان که به عشقی تن در نمی دهند چرا که

ایمانِ خود را از دست داده اند!_:

در تنِ من گیاهی خزنده هست

که مرا فتح می کند

و من اکنون جز تصویری از او نیستم!

من جزئی از تواَم ای طبیعتِ بی دریغی که دیگر

نه زمان و نه مرگ،

هیچ یک عطشِ مرا از سرچشمه ی وجود و خیال ات بی نیاز نمی کند!"

 

                                                                     احمد شاملو / باغِ آینه

 

4. کانال تلگرام رو باز کردم.

چند روزه به طور امتحانی هی توش مطلب می گذارم و پاک می کنم ولی به نتیجه ی دلخواهم نمی رسم. یعنی فایل صوتی بدون اسم منتشر می شه. حالا کشف کردم که باید فقط از طریق لپ تاپ یا گوشی های اندروید بفرستی تا درست بشه ...

به هرحال، آدرس کانال رو می نویسم، برای شما خوانندگان وبلاگ،

اگر دوست داشتید عضو بشید.

این یکی دو هفته ی اول احتمالا یک کم بی برنامه ست ولی کم کم درست می شه ...

فعلا کمی شبیه اینستاگرام باهاش رفتار می کنم.

 https://telegram.me/mehravechannel

 

 

5.  بارها کتاب جدید موراکامی به نام "1Q84 " رو شروع کردم که بخونم ولی همون اوایل رها می شد،

اول چون شنبده بودم که ترجمه ی خوبی نداره،

دوم چون کتاب های دیگه ای پیش می اومد که دلم می خواست بخونمشون،

سوم چون سه جلده و احساس می کردم باید سر فرصت بخونمش.

بالاخره چند روز قبل عزمم رو جزم کردم و شروع کردم به خوندن.

 انصافا خیلی جذاااااااااابه،

هرچند همونطور که شنیده بودم  ترجمه ی جالبی نداره، ویرایشش هم با بی دقتی انجام شده و کتاب غلط های فاحش املایی و دستوری داره، ولی باز هم جذابه. اونقدر جذاب که حتی فکر کردم بگردم ببینم چه جوری می تونم نسخه ی انگلیسیش رو پیدا کنم و همزمان هر دو رو با هم بخونم.

به هرحال اگر مثل من دنیاهای عجیب موراکامی رو دوست دارین

با وجود سه جلدی بودن و ترجمه ی معمولی

این کتاب رو از دست ندین.

البته لازم به ذکره که خودم هنوز جلد اول رو تموم نکردم.

 

کتاب: 1Q84

نوشته: هاروکی موراکامی

ترجمه: معصومه عباسی نتاج عمرانی

انتشارات: آوای مکتوب

سه جلد. حدود 1350 صفحه . قیمت دوره ی سه جلدی 60000 تومان.

یک کم گرونه متاسفانه.

 

از متن کتاب:

"برای خودش قهوه داغی آماده کرد و به زور چند فنجان نوشید. بقیه صبح را با حوله حمام در رختخواب ماند و به سقف خیره شد. بیشترین کاری که می توانست انجام دهد همین بود. خیره شدن به سقف. سقف چیزی نداشت که توجه اش را به خود جلب کند اما نمی توانست شکایتی داشته باشد. سقف ها در اتاق برای سرگرم کردنِ مردم کار گذاشته نمی شدند."

 

این قسمت برام جالب بود چون  من هم هروقت می خوام خودمو احیا کنم، دراز می کشم و به سقف و دیوار زل می زنم!

خیلی از دوستان و اطرافیانم هم همنیطورن...

اصلا آدم باید زمان هایی رو داشته باشه که  بخوابه و خیره بشه به سقف و دیگر هیچ...

 

6. قهرمان شدنِ استقلال خوزستان رو به همه ی خوزستانی ها تبریک می گم.

یک عکس دیدم که طرفداران استقلال خوزستان بنری رو گرفته بودند که روش نوشته شده بود:

" استقلال خوزستان شعبه ی دیگری ندارد"

خیلی خووووووب بود، یعنی که بقیه ی  استقلال ها(تهران و اهواز)  احساس قهرمانی نکنن.نیشخند

به طرفدارهای خوب پرسپولیس هم بابت تصویر زیبا و خوش رنگی که در ورزشگاه آزادی ساختند تبریک می گم.

اگر پسر بودم من هم حتما با لباس قرمز می رفتم استادیوم .

نایب قهرمانی به هر حال از سومی بهتره.

دربی رو هم که بردیم.

دَمِ همه ی پرسپولیسی ها گرم.

 

7. بهانه های کوچک و بزرگ خوشبختی

 

الف: گل دادنِ پیچِ امین الدوله بعد از سه سال.

ب: گل دادن گل هایی که  خودم  در ملخ جان کاشتم.

 

 


 
 
← صفحه بعد