لبخندهای احمقانه ی یک زن

پارازیت 11
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ فروردین ۱۳۸٩
 

با عرضِ پوزش از دوستانی که پارازیت ها را دوست ندارند

...

دیر است ... زودتر از اینها باید قلم به دست می گرفتم و وقایع را از دلم به بیرون پرتاب می کردم .


دو سال پیش بود که در تابستان ... نزدیکِ همین روزها ... نوشتم :


"   و یک نفر  که شاید    نمی دانم چرا    نفهمیدم     اجازه دادم که احساسش را به نسیمِ جاری بسپارد و در من رها شود    و دستانش , شانه هایم را در بر گیرند    و کلامش , زهرِ نخواستن هایِ تو را ,  آرام آرام  , از خونم برهاند ...   "


و امروز یک ماه است    که این " یک نفر "     این یک نفرِ ساده ی کوچک  ,


همه را رها کرده   و به آسمان رفته است

 

امروز    یک ماه است ... دستانی که یک بار شانه هایم را در بر گرفتند  , دیگر هرگز هیچ شانه ای را لمس نخواهند کرد


و  من


شاید


نیم روزی را برای ِ درکِ غمِ این سوگ , نیاز مند بودم .


نیازمندِ زمان


تا اشکهایم باورم را فریاد کنند و قلبم هجرتِ آن  "یک نفر " را به ماتم بنشیند .


...


شاید امروز    _ اگر  آن "یک نفر"  بود  _      هرگز به واژه ی دلتنگی حتی فکر هم نمی کردم


اما ...


مرگ   چیزِ عجیبیست 


همه ی نباید ها و چهارچوبها را به هم می ریزد


انسان را مهربانترین می کند


و همه ی آنچه ممنوع بود  ,  به یکباره موجه ترین میشود


...


دروغ نمی گویم


دلم برایش تنگ شده است ...


                                                                                  شهریور 1386



 
 
پارازیت 10
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٩
 

نیمه شب است


باران می بارد


لبخندی , مرا نگاه می کند

 

اشکی نیست    قطره ای نیست    , لبخند در برم گرفته است و دلیلی برایش ندارم .


...


بادِ سردی که صورتم را خیس می کرد ,  دوست داشتم


و هوا را


          و باران را


                         و دریایِ زیبایِ جنوب را


و آن شب را


در ساحلِ شنی , کنارِ دریا و مه و همه ی زیبایی هایِ جهان ,


و یک نفر    که   _    شاید    نمی دانم چرا         نفهمیدم    _

 

... اجازه دادم  ،  احساسش را به نسیمِ جاری بسپارد    و    در من رها شود


و دستانش      ,       شانه هایم را در بر گیرند


و کلامش    ,       زهرِ نخواستن هایِ تو را , آرام آرام     از خونم برهاند ...


...


ابر و مه و دریا و شبی نیلگون


و جملاتی ساده , کودکانه


و لبخندِ من ...


و یادِ تو ,


         که حضورش را دوست داشتم .


و تجربه ی جدیدِ خواستنِ حسی


                                            از کسی , بدونِ هیچ   هاله ی رنگی

 

                                                                                  و بدونِ هیچ حسی در من ...


...


دوست داشته شدن را دوست می دارم


تو نیستی


و جایِ خالیت   دیگر   آنقدرها هم    آزارم نمی دهد  ... !







 
 
وقتی نمی فهمی
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸٩
 

چند سالِ پیش یک انسانی در زندگیِ من بود که اشتباهاً خیلی قبولش داشتم ...این آدمِ مهم  ,  نقش بسیار موثری در کیفیتِ زندگیِ فرهنگیِ من داشت ... نظرش هم برای من خیلی مهم بود ...


یک روز , در طیِ گپ و  گفتهای همیشگیمون , صحبت به نوشته هایِ فاکنر کشیده شد ... ( از اون جایی که من همیشه به جایِ اینکه اول  شاهکارِ هر نویسنده رو بخونم , می رم سراغِ بقیه ی آثارش ) ... وقتی اون آدمِ مهم ازم پرسید : "خشم وهیاهو"  رو خوندی؟   خیسِ عرق شدم و با نهایتِ شرمندگی گفتم  :  " نه "  ...  !  احتمالاً اون لحظه تو دلش دو تا فحش داده و پیشِ خودش گفته : " وقتی  خشم وهیاهو رو نخوندی , غلط می کنی درباره ی فاکنر نظر میدی دختره ی احمق " ... خدا رو شکر که روش نمی شد به من اینا رو بگه ...

به هر حال نتیجه ی بحثِ اون شبِ ما این بود که من ثانیه شماری می کردم برم خونه و  هر چه سریعتر خشم و هیاهو رو بزنم بر بدن ...

...                ...                  ...                 ...                ...              ...

واااااااای ... 50 صفحه خونده بودم و ... همچون خری در گل مانده ...

نمی شد ... نمی فهمیدم ... اعصابم هم به شدت خورد شده بود ... "تسخیر ناپذیر " یا " شاخه گلی برای امیلی "  اصلا اینجوری نبودن ...

گیجِ گیج شده بودم ... همه چیزِ مبهم بود ... تلاش می کردم یک چیزی درک کنم ولی چیزی برای درک وجود نداشت ... احساسِ خنگیِ شدید می کردم .

وقتی به صفحه ی 70 رسیدم دیگه نتونستم تحمل کنم ... کتاب رو پرت کردم روی تخت و شروع کردم به فحش دادن ... رفتم دنبالِ چای خوردن و ساز زدن ... ولی غلبه نکردن بر "خشم و هیاهو "   مثل خوره , افتاده بود به جونِ روح و روانم ...

کتاب رو برداشتم و رفتم سراغِ پایانش !!! ... در کمالِ خوش شانسی و ناباوری دیدم که چند نقد از خشم و هیاهو در انتهای کتاب آمده ... یکیش هم از  "سارتر"  بود  , ... من تا اون موقع با داشتنِ پیش زمینه از کتاب یا فیلم مخالف بودم  , دلم می خواست برخوردم با اثرِ هنری , بی واسطه و بدونِ پیش قضاوت باشه  اما ...

 

وقتی هیچی از یک اثر نمی فهمی چه کاری باید انجام بدی ؟؟؟

 

بله ... نقدها رو خوندم ...

...

آخیییییییییییییییییش ... راحت شدم ... تکلیفم روشن شد ( کسانی که هنوز خشم وهیاهو رو نخوندن و می خوان بی واسطه باهاش برخورد کنن , می تونن از اینجا تا پایانِ جملاتِ سبز رنگ رو نخونن )  در نقدِ سارتر همون اول , بخشی از قصه به صورتِ خطی تعریف می شه . بعد هم دلیلِ آشفتگیِ قصه بیان میشه . فصل اول از زبانِ یک عقب مانده ی ذهنی یا به قولِ سارتر  "یک ابله که ساعت و زمان برایش مفهومی ندارد " تعریف میشه ... . خب پس معلوم شد  که چرا من گیج  شدم  ... در فصلِ اول , گاهی جواب یک جمله , با جمله ای داده می شد که در 20 سالِ بعد گفته شده ... (من هم که عجول , می خواستم همون موقع و در همون صفحه کشف کنم که چه ربطی داشت )... . برای تعریفِ کلی از نوعِ نگارش , سارتر از واژه ی  غرابتِ صناعت (یا غریب بودنِ شیوه ی پرداخت)  استفاده می کنه  و شکستگیِ زمان رو , فلسفه ی تفکرِ نویسنده می دونه . 

خلاصه که  مواجهه با به هم ریختگیِ زمان و روایت شدنِ قصه از دیدگاهِ چند شخصیت به اون شکلِ عجیب ,  اتفاقی بود که من تا زمانِ خوندنِ خشم و هیاهو باهاش روبرو نشده بودم .

بعد از خوندنِ نقدهایِ انتهای کتاب , دوباره از اول شروع به خواندنِ اثر کردم ... و این بار با لذت ... چون فهم و شعورِ سارتر  در من هم متجلی شده بود !!!!!

الان خوندنِ کتابهای    "سورِ بُز"    یا       " گفتگو در کاتدرال "     خیلی بیشتر از  "خشم وهیاهو"   به فسفرِ مغزِ  من احتیاج دارن   ولی   اصلا به اون بیچارگی نمی افتم  . خیلی هم برام جذابه  . مثلِ یک پازل , یا یک معمای شیرین   ...   دیگه به راحتی این جور آثار رو می فهمم و بهشون عشق می ورزم  .

 حالا مسئله اینه که  آیا خوندن نقد و برداشتِ  دیگران  ,  قبل یا بعد از رویاروییِ  با آثارِ مدرن , مفهومی و گاهی پیچیده  کارِ درستیه یا نه ؟؟؟

مثلا فیلمهای لینچ  ...  آیا بهتره قبل یا بعد از دیدنِ  lost highway    یا   Mulholland Drive    نقدهایِ نوشته  شده رو بخونیم و جوابِ سوالهامون رو بگیریم  ؟...  یا  نه ... فیلم رو همونجوری که هست بپذیریم و خیلی به دنبالِ پاسخ نباشیم ؟ ... یعنی اصولا این جور فیلمها و کتابها رو باید فهمید ؟... یا باید پذیرفت و لذت برد ...؟

البته همه ی این درگیریها مربوط به آدمهایی مثلِ من میشه که فهم و شعورشون در حدِ فهمِ این جور کارا نیست و به کمک احتیاج دارن ... اونایی که می فهمن , خوش به حالشون ... اینهمه خود درگیری ندارن !


 
 
پارازیت 9
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ فروردین ۱۳۸٩
 

حضورت مرا تنها می کند

                   

              و من در تنهایی ام غوطه می خورم...

                                   

                                                به دنبالِ آرامشی که

                                       

                                                                               تنهایی

                                   

                                                                                    بی حضورِ تو داشت .


 
 
کو گوش شنوا
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ فروردین ۱۳۸٩
 

این روزها , روزهای معاشرته ... همه میرن خونه ی همدیگه ...

در این دید و بازدیدها یک چیزی خیلی به نظرم عجیب میاد ,

چه اتفاقی افتاده که  "شنیدن"  و "گوش دادن" فراموش شدن ؟؟

...

اخیرا با هر کسی که حرف می زنی در جوابت میگه : ولی من ...

یعنی در واقع حرف تو اصلا مهم نیست , مهم اون چیزیه که طرف مقابلت با شنیدنِ حرفِ تو به یادش اومده ...

خیلی کم پیش میاد که کسی در موردِ حرفِ تو سوالی بکنه یا از تجربیاتِ شخصیش مثال نیاره ...

خیلی کم پیش میاد که وقتی تو داری حرف می زنی کسی به خودش فکر نکنه و با بیانِ خاطره ای به نفی تو نپردازه ...

شنیدن جمله ی : " نه , ولی من ... "  این روزها برام تبدیل به یک عادت شده .

...

چی شد که شنیدن حرف ِ دیگران و اهمیت دادن به دیگران اینقدر سخت شد ؟؟؟

چی شد که همه پر از  "من"  شدیم ؟؟؟

...

قبلا فرق بین شنیدن و گوش دادن برام خیلی مهم بود ولی الان اتفاقی که افتاده اینه که حتی وقتی به حرفت گوش می دن هم دارن به خودشون فکر می کنن . سریع تو مغزشون واردِ فایل مقایسه میشن که ببینن خودشون چی ... ببینن نظر اونا چیه , دیگه کمتر کسی برای نظرِ گوینده ارزش قائله , کمتر کسی دنبالِ شناختِ آدمهای دیگه ست . همه دنبال ارائه ی خودشونن . البته این اصلا بد نیست ولی اینکه یادمون بره هر از گاهی به دیگران , به درونشون , به حرفاشون توجه کنیم بده .این که حتی  نتونیم هر از گاهی از خودمون چشم بپوشیم بده ... این که فکر کنیم فقط ما هستیم که حقِ حرف زدن داریم بده ...

این روزا اکثرا  منتظرن ببینن که کی نوبتشون میشه حرف بزنن .... بعضی ها هم که اصلا منتظر نمی مونن , نوبت رو به زور می گیرن ... می پرن تو حرفِ یکی دیگه  و حرفِ خودشون رو می زنن .

این که چی می گن هم خیلی مهم نیست ,  مهم اینه که یک چیزی گفته باشن ,  حتی اگه اطلاعاتِ درستی هم از حرفی که می زنن نداشته باشن  , حتی اگه  یک چیزی رو از توی جدول یاد گرفته باشن  , یا اگر کلامِ آدمِ دیگه ای رو قرقره کنن باز هم براشون مهم نیست ... مهم اینه که حرف بزنن و به چشم دیگران خودشون رو صاحب نظر نشون بدن ... مهم اینه که خودشون رو ارائه بدن حتی اگر درونشون پوچ و خالی باشه ...

نمی دونم بعد از خوندن اونهمه شعرهای خوب در وصفِ  "دُر" بودنِ کلام  و فکر کردن قبل از حرف زدن , چی شد که حالا همه فقط دنبالِ حرف زدنن ... به هر قیمتی .

آیا اگر گاهی فقط گوش کنیم و به یک آدمِ دیگه اهمیت بدیم معنیش اینه که ما بی ارزشیم ؟؟؟

 گوش کردن یک هنره ... هنری که شاید برای حفظِ یک دوستی ضروریه ...

همیشه  باز گو کردنِ خاطراتِ مشابه با چیزی که کسی داره تعریف می کنه  خوشایند نیست ... گاهی هم میشه با یک سوالِ کوچک  ,  احساسِ لذت بخش تری به صاحب سخن داد...


دلم تنگ شده , برای همه ی روزهای خوبی  که به هم گوش می کردیم

...


 
 
پارازیت8
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ فروردین ۱۳۸٩
 

روزگاری

وقتی تو را نگاه می کردم

همه ی ذراتِ خوشبختی ,  مرا می بوسیدند ...

...

امروز

تو را می بوسم

همه ی ذراتِ خوشبختی مرا می نگرند

و    آرام        آرام

مرا ترک می کنند...!


 
 
سفر
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ فروردین ۱۳۸٩
 

در طیِ یک عملیاتِ احمقانه و عجولانه تشریف بردم سفر ... در نتیجه , ده روزی از همه چیز دور بودم ...


این سفر به غیر از همه ی دلتنگی ها و میلِ شدید به باز گشت ... چند تا نکته ی مثبت هم داشت ... مهمترینش اینه :


                              وقتی برگشتم فهمیدم که چقدر کشورم رو دوست دارم


...

دلتنگی فقط یک واژه نیست , یک حسّه , یک حسِ خیلی عجیب که به نظرِ من , کلمه برایِ بیانش خیلی ناتوانه .

آدم فقط  وقتی از عزیزانش دور میشه می فهمه که واژه ی دلتنگی چقدر برایِ بیانِ این حس کوچیکه ...


دلم تنگ شده بود ... دلم از تنگی داشت خفه می شد ...


خوش نگذشت , چون من هنوز بلد نیستم تنهایی از خیلی چیزا لذت ببرم  .


در تعطیلاتِ نوروز , تهران بهترین نقطه ی کره ی زمینه .


و ...


دیدنِ کشور هایِ فقیر و کثیف که دارایِ طبیعتِ زیبا و بکر هستند باعث میشه آدم به نقشِ مهمِ یک شهردارِ خوب در زیبا سازیِ شهر ایمان بیاره ...


آقای قالیباف ... , آقای کرباسچی ...  به خاطرِ زیباییِ شهرم ازتون ممنونم .