لبخندهای احمقانه ی یک زن

کماکان ابیانه
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ دی ۱۳۸٩
 

فعلا اینجا در ابیانه هستم و به شدت بیکار ... دفترم رو هم تهران جا گذاشتم ... در نتیجه  , اعتیاد به نوشتن رو ،  در وبلاگ ادامه می دم ...


 

١ . از حمام اومدم بیرون , دیدم یک خانومِ میانسال تو اتاقمونه ... شوکه شدم ... دوستم معرفیش کرد , فهمیدم هم اتاقیِ جدیده ... عصبانی شدم که چرا از قبل هماهنگ نکردن ...  قرارمون این نبود . بعد خجالت کشیدم چون لباسم مناسب نبود  , بد اخلاق بودم . روم نمی شد تو اتاق بمونم.

دوباره رفتم تو حمام و لباسم رو عوض کردم , راحت نبودم ... من بلد نیستم با غریبه ها رابطه برقرار کنم ,  معذب می شم  , باید چند روز بگذره تا یخم  آب بشه .

ولی وقتی دچارِ عارضه ای به نامِ  "شهرت"  هستی , هیچکس شرم و خجالت رو در تو باور نمی کنه ... همه چیز حمل بر غرور و خود پسندی می شه .

بعدا به گوشم رسید که اون خانوم درباره ی من چی گفته  ... انتظارِ دیگه ای هم نداشتم ... خب طفلک حق داشت ، من خیلی جا خورده بودم و به شدت بد اخلاق بودم ... همون شب هم برگشتم تهران در نتیجه  فرصتش برای قضاوت خیلی کم بود ...  به نظرم کمی بی انصافی کرد .

 بعضی  شغلها ، حقِ داشتنِ صفاتِ ساده ی انسانی ، مثل خشم و عصبانیت رو  از آدم سلب می کنند .

باید همیشه لبخند بزنی ، حتی وقتی ناراحتی ...


٢. گاهی اوقات فکر می کنم من خیلی دنیا رو جدی گرفتم , برای همین هم هست که همه چیز به طور متناوب به هم می ریزه .

٣ .مهراوه رو از یک  خودآزاری  نجات دادم  ... البته به لطفِ تهدیدها و اظهار نظرهای بسیار صریحِ دوستان .

۴ . یک ایمیل جالب خوندم . یک دایره بود که فعالیتِ مغز انسان رو بعد از هر بحث و جدلی بررسی می کرد ... نکته اش این بود که  نشون می داد , بعد از هر گفتگو بخش اعظمِ ذهن ما , درگیرِ جوابهای هوشمندانه ایه که باید به طرفِ مقابل می داده ولی در اون لحظه به مغز خطور نکرده ... !!!

متاسفانه به شدت راست می گه ... این جریان فقط آدم رو مستهلک می کنه...

حالا چه جوری می شه ترکش کنیم ؟  چه جوری می شه  رها کنیم ؟

چه جوری می شه دعوا ها و بحث ها رو تا مدتها با خودمون حمل نکنیم ؟؟؟

۵ . من به شدت مستعدِ قربانی شدنم و وقتی کسی در کنارم قرار می گیره که خود خواهی , اصلِ اولِ زندگیشه  , از بین رفتنِ من حتمیه .

در نتیجه اینجاست که اون عقلِ سلیم باید بیاد و به دادِ دلِ فروردینیِ احمقِ پر شورِ من برسه . به قولِ مهناز " عزیزم وا بده دیگه ".

۶ . این روزها بسیار خوشحالم  ... در کنارِ یک دوستِ قدیمی ، خاطرات رو دوره می کنیم و از با هم بودنِ دوباره ، لذت می بریم .

٧ . تا یک سالِ پیش یکی از 3 آرزوی اولم , شرایطی بود که امروز درش زیست می کنم ...اینو نوشتم ,  که در کنارِ همه ی  قطره ها و آه ها , یادم باشه چقدر خوشبختم  ... چقدر خدا مواظبمه ... و چقدر باید شاکرش باشم ...

و خدایی که در این نزدیکیست

لای این شب بوها ، پای آن کاج بلند

روی آگاهی آب ، روی قانون گیاه ...

                                                                           ١٣٨٩/١٠/١