لبخندهای احمقانه ی یک زن

شکنجه
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٩
 

١.کماکان روزهای گند ادامه دارن ... بله ... من هم مطمئنم که بالاخره تموم می شن ... همه چیز در این جهان ، فانیه ...

ولی تا این منحنیِ سینوسی ، از فرود به فراز برسه ، دهن من سرویس می شه.

چاره ای نیست جز ... مدارا

و البته مثل همیشه حرفهای شما ، حالِ من رو خوب می کنه .

٢.امروز دو تا پسر بچه تو خیابون ترقه بازی می کردن ... بوی چهارشنبه سوری و عید اومد ... یک سال دیگه هم گذشت ... امسال چه کردیم ؟؟؟

٣. انسان های بی تجربه و کم هوش ، چون خودشون اعتماد به نفسِ خلاقیت ندارند ،با هر گونه نوع آوری در دیگران هم مخالفت می کنند ... و تبدیل به یک دیکتاتورِ احمقِ بی مغز می شن که حالتو به هم می زنه ...

وقتی ترس همه ی وجود یک انسان رو در بر بگیره ، جایی برای شکوفایی باقی نمی مونه .

فقط خدا به خیر بگذرونه ... تحمل ... صبر ...

اشکال اینه که من اصلا به این مدل عادت ندارم ... خفه کردنِ من ، هیچ نتیجه ای جز یک کارِ بی روح در پی نخواهد داشت .

۴. یک میوه فروشیِ خوب با قیمت مناسب در شریعتی زیر پل صدر هست که تا ساعت ١٢ شب بازه ...

چون خودم از کشفش خیلی ذوق کردم ، فکر کردم بهتره اینجا هم اعلام کنم ... شاید به درد یکی بخوره .

۵. انرژی هام داره تحلیل می ره ... احساسِ تموم شدن می کنم ... انگار وجودم تقلیل یافته ... نمی دونم چرا مثل همیشه نمی تونم برگردم و خودمو جمع و جور کنم !!!

از ناتوانی خوشم نمیاد ... باید قوی بود و استوار ...

۶. نیکو کاری همیشه پرداخت پول به آدمهای نیازمند نیست ...

در این روزهای سرد ، شاید کلامی دلنشین یا لبخندی مهربان ، از اسکناس ها کارسازتر باشند ... نوروز نزدیک است ... خیلی ها تنها هستند ...

٧. گاهی اوقات _در کمالِ حماقت و بلاهت _  فکر می کنم شاید می شد که بشه ... شاید تقصیر من بود ... اگه کمی نرمال تر بودم ... حساسیتم کمتر بود ... بلد بودم نیازهام رو کنترل کنم ... یا ... نمی دونم ...

گاهی همه ی وجودم لبریز غصه می شه  ... در حسرتی عمیق ، برای لحظاتی که تجربه شون نکرد.

نمی دونم چرا سوگواریِ من برای این  "مانده در دل" تموم نمی شه .


 
 
روزهای خیلی گند
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٩
 

1 . وبلاگم دچار مشکل شده بود ... با internet explorer باز نمی شد ...

الان مشکل حل شده ... دو تا پست قبلی رو دوباره گذاشتم ... اسمشون هم هست  "تکرار"

2 . روزهای زمستانی , روزهای خوبی باید باشند ولی امسال نیستند ...

3 . کار کردن با کسی که اصلا نمی شناسیش ریسک بسیار بزرگیه ... من 2 بار این کار رو انجام دادم ... خدا رو شکر هر دفعه هم خوش شانس بودم ... ولی این بار !!!

خدا به خیر بگذرونه ...

4 . جشنواره ی امسال فقط 3 تا فیلم دیدم .... آقا یوسف , سعادت آباد , راه آبی ابریشم

" دوستش  گفت : دخترت که هیچوقت نیست  . آقا یوسف جواب داد : خودش نیست  , لباساش که هست ... بوش که هست ... غذایی که برام می پزه که هست ..."

 

5 . وقتی کامنت هاتون رو می خونم خوشحال می شم ... خیلی خوشحال می شم ...  از اینکه بالاخره نوشته هام از خودم و اسمم مهم تر شدن  ...

از اینکه این دیوارِ زشت و تلخ شکسته شده و من تونستم به دلِ بعضی از شما نفوذ کنم ... بدونِ حضورِ سایه ی هیچ شهرتی ...

حسِ لذت بخشیه

6 . این بفرمایید شام هم جالبه ... آدمها خیلی بامزه هستن ...بعضی وقتها  واقعا در کفِ رفتارِ دوستان می مونم .... به شدت ... !!! انسان شناسیِ بسیار مفیدیه .

7 . دلم تنگ شده ... زیاااااااااااااااااااااااااااد



 
 
تکرار ...
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٩
 
نویسنده : مهراوه شریف - ساعت ۳:۴۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۴ بهمن ۱۳۸٩
 

این بار که رفت ... دیگر رفت که رفت

من هم رفتم ...

 مانده بودم دیوانه  می شدم ... ابیانه نجاتم داد

...

بعضی انسانها وقتی که می روند قطراتی از خودشان به جا می گذارند ... روی ِ صورتِ تو ... بر روحت ... در فضای خانه ات ... در هوای کوچه ات ...

هرچقدر هم که بهشان می گویی  "قطره هایت را بردار و برو"   نمی فهمند ... جا می ماند ... دست خودشان نیست ... قطره هایشان قدرتِ ترکِ تو را ندارند ... از خودشان عاشق ترند !


می دانم , مثل دفعه های قبل که رفته بود ... این بار هم اکسیژن کم می آوردم و حضورش را ...


خوب شد من هم رفتم ...


وقتی که می رود , خانه سرد می شود ... یخبندان ... و پر از بی هوایی ... و پر از غم ... تلخ ... تلخِ تلخ ... هیچ اکسیژنی برای تنفس نیست ... و من خفه می شوم ... بارها و بارها خفه می شوم ... بغضی بی امان دلم را تکه تکه می کند ...چشمهایم می شکنند و سیل همه جا را خیس می کند .

...

خوب شد من هم  رفتم ...

تنها علاج  , برایِ من , " کاردرمانی "  ست ... چند ساله  که تجربه  این رو بهم ثابت کرده ...

معاشرت  و   کار ... کار ... کار

خوشحالم ... دوستانی دارم بهتر از آب روان ...

اما ...

 

دلتنگ شدن ... بخشیدن ... خواستن ... بعد از همه ی بدیها و تندیها و تلخیها ... فقط برای توست که همه ی وجودم را در بر می گیرد .

مانده ام حیران ... پر از سوال

پشتِ همه ی وعده های تو ... چرا هیچ حقیقتی حضورِ مرا به انتظار ننشسته بود !!!!

 

پی نوشت :

1 . این فوتبالمون هم که طبق معمول گند زد ... فعلا رفت تا 4 سال دیگه که باز اعصابمون خورد بشه .

2 . در این دو ماه طبیعتِ بسیار زیبایی رو تجربه کردم ... پاییز ... برگهای زرد ... زمستانِ پر از  برف و مه ... پنجره را که می گشودی , مه اتاق را در بر می گرفت ... بارشِ تند و ریزِ برفِ پر شکوه  ...  در روزهایِ زیبایِ ابیانه  جای همتون خالی .

3 . محمود دولت آبادی بی نظیره ... چند سالِ پیش با " کلیدر" زندگی کردم ... و امسال با " جای خالی سلوچ"دارم کیف می کنم ... چقدر جایِ خواندن این کتاب , در زندگی من , خالی بود ...  توصیه اش می کنم به شددددددددددت . عمق و تاثیر گذاریش حرف نداره ... حداقل برای من که اینطوری بوده .

4 . با انسانهای جالبی آشنا شدم ... انسانهای مغرور ...با سواد ... بی سواد ... با هوش ... خنگ  ... دروغگو ... مهربون ... دورو ... خاله زنک ... همه جور

ولی از همه جالب تر اون آدمهایی بودن که با اعتماد به نفس , همه رو بی رحمانه قضاوت می کردن  ... فکر می کردن  دانای کل هستن و نظرشون مهمترین و درست ترین عقیده در جهانه ... و همه ی این اعتماد به نفس رو با اتکا به دانشی به دست آورده بودن  که هیچ بینشی رو در بر نگرفته بود ...

در پستِ بعدی  تجربه ی شخصیم رو در برخورد با آدمهایِ با دانش ولی بی بینش  می نویسم ... آدمهای خودشیفته ی با سوادِ مغرور ... که اتفاقا خیلی هم بامزه و دوست داشتنی هستند ... و آدم فقط دلش می سوزه ... همین .

 


 
 
تکرار ...
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٩
 
 
نویسنده : مهراوه شریف - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ دی ۱۳۸٩
 

فعلا اینجا در ابیانه هستم و به شدت بیکار ... دفترم رو هم تهران جا گذاشتم ... در نتیجه  , اعتیاد به نوشتن رو ،  در وبلاگ ادامه می دم ...


 

١ . از حمام اومدم بیرون , دیدم یک خانومِ میانسال تو اتاقمونه ... شوکه شدم ... دوستم معرفیش کرد , فهمیدم هم اتاقیِ جدیده ... عصبانی شدم که چرا از قبل هماهنگ نکردن ...  قرارمون این نبود . بعد خجالت کشیدم چون لباسم مناسب نبود  , بد اخلاق بودم . روم نمی شد تو اتاق بمونم.

دوباره رفتم تو حمام و لباسم رو عوض کردم , راحت نبودم ... من بلد نیستم با غریبه ها رابطه برقرار کنم ,  معذب می شم  , باید چند روز بگذره تا یخم  آب بشه .

ولی وقتی دچارِ عارضه ای به نامِ  "شهرت"  هستی , هیچکس شرم و خجالت رو در تو باور نمی کنه ... همه چیز حمل بر غرور و خود پسندی می شه .

بعدا به گوشم رسید که اون خانوم درباره ی من چی گفته  ... انتظارِ دیگه ای هم نداشتم ... خب طفلک حق داشت ، من خیلی جا خورده بودم و به شدت بد اخلاق بودم ... همون شب هم برگشتم تهران در نتیجه  فرصتش برای قضاوت خیلی کم بود ...  به نظرم کمی بی انصافی کرد .

 بعضی  شغلها ، حقِ داشتنِ صفاتِ ساده ی انسانی ، مثل خشم و عصبانیت رو  از آدم سلب می کنند .

باید همیشه لبخند بزنی ، حتی وقتی ناراحتی ...


٢. گاهی اوقات فکر می کنم من خیلی دنیا رو جدی گرفتم , برای همین هم هست که همه چیز به طور متناوب به هم می ریزه .

٣ .مهراوه رو از یک  خودآزاری  نجات دادم  ... البته به لطفِ تهدیدها و اظهار نظرهای بسیار صریحِ دوستان .

۴ . یک ایمیل جالب خوندم . یک دایره بود که فعالیتِ مغز انسان رو بعد از هر بحث و جدلی بررسی می کرد ... نکته اش این بود که  نشون می داد , بعد از هر گفتگو بخش اعظمِ ذهن ما , درگیرِ جوابهای هوشمندانه ایه که باید به طرفِ مقابل می داده ولی در اون لحظه به مغز خطور نکرده ... !!!

 

متاسفانه به شدت راست می گه ... این جریان فقط آدم رو مستهلک می کنه...

حالا چه جوری می شه ترکش کنیم ؟  چه جوری می شه  رها کنیم ؟

چه جوری می شه دعوا ها و بحث ها رو تا مدتها با خودمون حمل نکنیم ؟؟؟

۵ . من به شدت مستعدِ قربانی شدنم و وقتی کسی در کنارم قرار می گیره که خود خواهی , اصلِ اولِ زندگیشه  , از بین رفتنِ من حتمیه .

در نتیجه اینجاست که اون عقلِ سلیم باید بیاد و به دادِ دلِ فروردینیِ احمقِ پر شورِ من برسه . به قولِ مهناز " عزیزم وا بده دیگه ".

۶ . این روزها بسیار خوشحالم  ... در کنارِ یک دوستِ قدیمی ، خاطرات رو دوره می کنیم و از با هم بودنِ دوباره ، لذت می بریم .

٧ . تا یک سالِ پیش یکی از 3 آرزوی اولم , شرایطی بود که امروز درش زیست می کنم ...اینو نوشتم ,  که در کنارِ همه ی  قطره ها و آه ها , یادم باشه چقدر خوشبختم  ... چقدر خدا مواظبمه ... و چقدر باید شاکرش باشم ...

و خدایی که در این نزدیکیست

لای این شب بوها ، پای آن کاج بلند

روی آگاهی آب ، روی قانون گیاه ...

                                                                           ١٣٨٩/١٠/١   


 
 
آخرین بار
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ بهمن ۱۳۸٩
 

این بار که رفت ... دیگر رفت که رفت

من هم رفتم ...

 مانده بودم دیوانه  می شدم ... ابیانه نجاتم داد

...

بعضی انسانها وقتی که می روند قطراتی از خودشان به جا می گذارند ... روی ِ صورتِ تو ... بر روحت ... در فضای خانه ات ... در هوای کوچه ات ...

هرچقدر هم که بهشان می گویی  "قطره هایت را بردار و برو"   نمی فهمند ... جا می ماند ... دست خودشان نیست ... قطره هایشان قدرتِ ترکِ تو را ندارند ... از خودشان عاشق ترند !


می دانم , مثل دفعه های قبل که رفته بود ... این بار هم اکسیژن کم می آوردم و حضورش را ...


خوب شد من هم رفتم ...


وقتی که می رود , خانه سرد می شود ... یخبندان ... و پر از بی هوایی ... و پر از غم ... تلخ ... تلخِ تلخ ... هیچ اکسیژنی برای تنفس نیست ... و من خفه می شوم ... بارها و بارها خفه می شوم ... بغضی بی امان دلم را تکه تکه می کند ...چشمهایم می شکنند و سیل همه جا را خیس می کند .

...

خوب شد من هم  رفتم ...

تنها علاج  , برایِ من , " کاردرمانی "  ست ... چند ساله  که تجربه  این رو بهم ثابت کرده ...

معاشرت  و   کار ... کار ... کار

خوشحالم ... دوستانی دارم بهتر از آب روان ...

اما ...

 

دلتنگ شدن ... بخشیدن ... خواستن ... بعد از همه ی بدیها و تندیها و تلخیها ... فقط برای توست که همه ی وجودم را در بر می گیرد .

مانده ام حیران ... پر از سوال

پشتِ همه ی وعده های تو ... چرا هیچ حقیقتی حضورِ مرا به انتظار ننشسته بود !!!!

 

پی نوشت :

1 . این فوتبالمون هم که طبق معمول گند زد ... فعلا رفت تا 4 سال دیگه که باز اعصابمون خورد بشه .

2 . در این دو ماه طبیعتِ بسیار زیبایی رو تجربه کردم ... پاییز ... برگهای زرد ... زمستانِ پر از  برف و مه ... پنجره را که می گشودی , مه اتاق را در بر می گرفت ... بارشِ تند و ریزِ برفِ پر شکوه  ...  در روزهایِ زیبایِ ابیانه  جای همتون خالی .

3 . محمود دولت آبادی بی نظیره ... چند سالِ پیش با " کلیدر" زندگی کردم ... و امسال با " جای خالی سلوچ" دارم کیف می کنم ... چقدر جایِ خواندن این کتاب , در زندگی من , خالی بود ...  توصیه اش می کنم به شددددددددددت . عمق و تاثیر گذاریش حرف نداره ... حداقل برای من که اینطوری بوده .

4 . با انسانهای جالبی آشنا شدم ... انسانهای مغرور ...با سواد ... بی سواد ... با هوش ... خنگ  ... دروغگو ... مهربون ... دورو ... خاله زنک ... همه جور

ولی از همه جالب تر اون آدمهایی بودن که با اعتماد به نفس , همه رو بی رحمانه قضاوت می کردن  ... فکر می کردن  دانای کل هستن و نظرشون مهمترین و درست ترین عقیده در جهانه ... و همه ی این اعتماد به نفس رو با اتکا به دانشی به دست آورده بودن  که هیچ بینشی رو در بر نگرفته بود ...

در پستِ بعدی  تجربه ی شخصیم رو در برخورد با آدمهایِ با دانش ولی بی بینش  می نویسم ... آدمهای خودشیفته ی با سوادِ مغرور ... که اتفاقا خیلی هم بامزه و دوست داشتنی هستند ... و آدم فقط دلش می سوزه ... همین .