لبخندهای احمقانه ی یک زن

تمام
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٩
 

دنبالِ مرگ بودم ... ولی اشتباه کردم ... حادثه  ،  چیزِ دیگری بود ... هزار بار بدتر از مرگ .

دیگه نمی تونم ببخشم ... دیگه نمی تونم تحمل کنم ... از مِهری متنفرم که همه ی جهان پاسش می دارن .

در نتیجه ، اینجا  نمی نویسم ... تا روزی که همه ی این سیاهی از من بیرون بره .

این وبلاگ  ، ١٢ اسفند ١٣٨٨ ، من رو مهمون کرد  ... و امروز ،   ٢١ اسفند ١٣٨٩  ، دیگه جایی برای حملِ حجمِ خشمِ من نداره .

همین .



 
 
انسانِ خوب
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٩
 

1 . وقتی بیکاری ... همش منتظری  زودتر بری سرِ کار ...

وقتی سرِ کاری ... روزشماری می کنی که کی تموم می شه !!!

مسخره ست ... شاید هم فقط من اینجوری هستم ... اه , اه , اه , چه دخترِ بدی .

 خوشبختی , توانِ لذت بردن از چیزهاییه که داری ...از لحظات خوب , از رسیدن به آرزوها ...

مهم نیست چقدر داری , چی داری ... مهم اینه که بلد باشی کیف کنی ... شکر کنی ... هرقدر کوچک هرقدر بزرگ ...

سعی می کنم یاد بگیرم .

 

 

 

 

2 . هر شب بهم زنگ می زنه ! ... دلم می گیره ... می دونم از حرفی که دفعه ی قبل بهش زدم غصه دار شده ... دیگه دلش نمی خواد به بی عاطفگی محکوم بشه .

دفعه ی پیش  که از سفر برگشتم گفت : دلم برات تنگ شده بود . گفتم : دروغگو , خب زنگ می زدی , شماره رو که داشتی . گفت : نشد دیگه , چند بار زنگ زدم ولی نمی گرفت ... گفتم : پس چرا ملیکا می تونست هر روز زنگ بزنه ؟ بگو دلت تنگ نمی شه , بی عاطفه شدی ...

دلش شکست ... صداشو شنیدم ... دلم شکسته بود ... صداشو ... !!!

بی انصافی کردم , سنگدل شده بودم , نباید باهاش اینجوری حرف می زدم ... به حرمتِ 9 ماهی که حملم کرده بود , به پاسِ 6 سالِ اولِ عمرم که من همه چیزش بودم , به پاسِ هر دم و بازدمش ... نباید می گفتم ...

تو این سفر هر شب زنگ زده ... کاش از دلتنگی بوده باشه نه  دلشکستگی ناراحت

 

 

 

 

3 . مهربونیِ بی حد و حصر , آدمها رو به شدت بد عادت می کنه . لطف به وظیفه بدل می شه ...

در این فاجعه , مقصر , انسانِ بیش از حد مهربان است ... همین !

 

 

 

 

4 . آدمِ زرنگیه ... اجازه نمی ده کشفش کنم ... برای همینه که تموم نمی شه ... با من بازی می کنه ... خودم بهش اجازه دادم ... اشتباه کردم ... بی دلیل .

پدر سوخته ی نفهمِ سو استفاده کنِ بیشعور !!!

 

 

 

 

5 . بعضی از آدمها سعی می کنند دیگران رو شاد کنند ... شوخ طبعن , خوش اخلاقن ...

دیگران در موردشون می گن : خوش به حالش , از هفت دولت آزاده .

ولی وقتی دراشون رو باز می کنی تازه می فهمی همه ی این  بشاش بودن به بی خیالی ربطی نداره , مربوط به گذشته ی سختیه که تونستن باهاش کنار بیان و بپذیرنش ...

بعضی از آدمها تسلیم گذشته اشون می شن , بعضیا ازش برای جلب ترحم و مظلوم نمایی استفاده می کنن , بعضیام می پذیرنش و از بین همه ی سیاهی ها , هدیه اش رو پیدا می کنن و دیگه دنبالِ مقصر برای مشکلاتشون نمی گردن .

همه چیز به ما بستگی داره که از چه زاویه ای به وقایع نگاه می کنیم . 

 

 

 

 

۶ . آدمهای خودپسندِ مغرور که دائما در حالِ تعریف کردن از فعالیتهای اکتسابیشون هستن ,  مثل یک بادکنکِ پر از کثافت می مونن ... اگه بهش سوزن بزنی که بترکه , گهش سر تا پاتو به گند می کشه ...

از اینجور موجودات فقط باید حذر کرد . همین .

 

 

 

 

7 . چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است ... بیشعور .


 
 
سفر
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ اسفند ۱۳۸٩
 

اینجا امکاناتم خیلی کمه ... هم زمان ندارم , هم روی این لپ تاپ حروفِ فارسی نچسبوندم ...

ولی به شدت دلم می خواد بنویسم ...

1. در این سفر  , کلمه ی خود خواهی کاملا برام معنی شد ... توسطِ یکی دو انسانِ بی نظیر که حالمو به هم می زنند ... ولی عالیند ... تو عمرم هیچوقت به این شدت پررویی و خود خواهی رو حس نکرده بودم ... تجربه ی جالبیه , توانایی آدم  در تحملِ افراد  بالا می ره ... صبور میشی ... ولی واقعا برام جالبه ... چه میدونم  , لابد این هم یک مدل تربیته دیگه !!!

2. استانبول طبیعتِ زیبایی داره ... یک پلِ خیلی جالب هم داره که بخش آسیایی رو به بخشِ اروپایی وصل می کنه ... از دیدنش لذت می برم .

ولی هیچ جا تهران نمی شه ... با همه ی بدیهاش و خو بیهاش ...دلم برای اتوبانِ مدرس و نقاشیهای زیبای شهر تنگ شده ...

3 . متاسفانه در این مملکت _ اکثرا _ امکانات , دستِ کسانیه که کارشون رو بلد نیستند , برای یادگیری حتی تلاش هم نمی کنند و پذیرای کمک یا نظرات بهتر هم نمیشن ... در برابرِ این شرایط , تو فقط می تونی تاسف بخوری و آرزو کنی  روزی برسه که لیاقتِ آدمها  , امکاناتی که براشون فراهم می شه رو رقم بزنه .

4 . در یک فیلم سینمایی , یک سریال  یا یک تاتر , داشتنِ هم بازیِ خوب نعمتِ بزرگیه ... خدا رو شکر که دراین روزهای تلخ , از این مورد خیلی شانس آوردم .

5 . از زیباییِ این روزهای سراسر سپید , نهایت لذت رو ببرید .

6 .اینجا بی عزیزترین , هیچ ثانیه ای خالی از یادش سپری نمی شه ... کاش بود ... امسال که هر بار تلاشمون برای همسفر شدن بی نتیجه موند ...

 وقتی یک وروجکِ کوچک و دوست داشتنی در کنارم باشه می تونم از سخت ترین لحظات به راحتی عبور کنم ... نوشیدنِ یک لیوان چای با بهترین خواهرِ دنیا همه ی خستگی رو از بین می بره ...

اشکالی نداره ... انشالله دفعه ی بعد ...

  در همین روزهای دلتنگی , شنیدن صدایِ شاد و پرانرژی اش , صورتم رو به لبخندی پر از عشق مهمون می کنه ...

7 . عاقل بودن خیلی هم سخت نیست ... مطمئنم ... امیدوارم ... سعی می کنم .


 
 
مرگ
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٩
 

همه ی ما یک روز می میریم . با مرگ تنهاییِ مطلق رو تجربه می کنیم .

مرگ برای من یک موضوعِ مبهم و ترس آوره ... خیلی وقتها سعی می کنم بهش فکر نکنم ... اما گاهی این خیال با چنان قدرتی  به من هجوم میاره که همه ی سلول های بدنم یخ می زنند .

از مرگ در تنهایی می ترسم ...

تنها مرگِ خیلی نزدیکی که تجربه کردم مرگِ مادر بزرگم بود در سالِ 68 . اون موقع کوچک بودم ولی مادر بزرگم رو خیلی دوست داشتم چون پیش اون زندگی می کردم .

مادر و پدرم نذاشتن  بفهمم  مادر بزرگم فوت کرده ... گفتن رفته امریکا !!!

من فهمیده بودم ... از صورت گریانِ مامانم ... از لباس مشکی اش ... از سو تی هایی که دوستان می دادن چون نمی دونستن من نمی دونم ... همه فکر می کنن یک دختر 8 ساله بچه است و هیچی نمی فهمه ... دلم می خواست بهم می گفتن ... دلم می خواست در مراسمش شرکت کنم ... دلم می خواست عزاداری کنم ... ولی نذاشتن ... حتما صلاح بوده ... چه می دونم .

اولین بار برای چهلم منو بردن سرِ قبرش . اونجا تونستم گریه کنم و ازش بخوام از امریکا برگرده !

من از مرده پرستی بدم میاد ... از اینکه آدمها وقتی می میرن عزیز و بخشیده می شن بدم میاد

از اینکه باید نباشی تا همه بی کینه دوستت داشته باشن بدم میاد ...

از اینکه وقتی زنده ای کسی برای دیدنت  کارش رو تعطیل نمی کنه ولی وقتی می میری همه چیز برای مراسم ختمت تعطیل می شه بدم میاد...


" شاخه ای از دسته گلی که بر مزارم می آوری را ، امروز به من هدیه کن "

 

پی نوشت :

١ . باز دارم می رم سفر ... سفرِ کاری ... امسال پر از سفر بود ...امیدوارم آخریش هم به خیر بگذره ... هرچند که !!!

٢ . نمی دونم اشکالِ دردِ دل کردن چیه ... وبلاگِ من دقیقا برای همین منظور ایجاد شده ... دلنوشته ... به خصوص وقتی دلم غم داره ... همین .

٣ . از کامنت های خصوصی خوشم نمیاد .

۴ . آدمِ عاقل از یک سوراخ دو بار گزیده نمی شه ...در نتیجه من که برای بارِ دهم باز هم از همون سوراخ گزیده شدم حتما نه آدمم نه عاقلم ... یک موجودِ احمقم .

۵ . این روزها چراغ قرمز رو خیلی دوست دارم ... بویِ گلِ نرگس می ده لبخند

۶ . وقتی خونه تمیز می شه  ، همه چیز  عالی می شه ... حتی روحیه ی من .

٧ . بارِ دیگر  مردی که دوست می داشتم ...