لبخندهای احمقانه ی یک زن

پارازیت 16
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٩
 

خود را به باد سپرده ام

روزها رنگها را تجربه می کنند و من همچنان به نقطه ای خیره شده ام و فقط منتظرم .

منتظر     تا دستهایی تقدیرِ مرا رقم بزنند .

انگار حوادث از من گریزانند ...  آنقدر که خواهانشانم .

...

در تنهاییِ خلسه واری فرو می روم و قدمهایم نا استوار بر هر دشتی فرود می آیند

قله ای نیست ... و توانی نیز  برای فتح کردن ...

سر گشتگی ... زمانِ گذر از آرمانهاست ... لحظه ی شکستنِ بُتهاست .

گاهی است که هر آنچه تو را معنی می کرد , تهی از هر گونه مفهومی , پوچی اش را به صورتت سیلی می زند ,

و تو ... نغمه خوان می گذری ,

روزگاری دگر است       و تو       خودی دیگر را به تماشا نشسته ای .

آینده    کم کم       تاریک و طوفانی به نظر می رسد ...

هجومِ پچپچه ها دیوانه ات می کند ...

غمگینی ...   توهم   همه ی وجودت را اسیرِ خویش کرده است .

...

کی از چنگالِ این فشار رها خواهم شد ... نمی دانم .




 
 
تمام
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٩
 



اولین باره که   رها کردم   ولی    احساسِ رهایی نمی کنم ...

شکست خوردن ... مغلوب شدن

...

"و این منم

زنی تنها

در آستانه ی فصلی سرد

در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین

و یاس ساده و غمناک آسمان

و ناتوانی این دستهای سیمانی ."

 

(فروغ فرخزاد)

 

...

ولی میشه به چیزهای خوب هم فکر کرد , به لبخندهای مهربونی که در کنارم هستند , دوستم دارند و من همیشه خوشبخت ترینم به خاطرِ داشتنشون ...

همون لبخندهای مهربونی که وقتی یک روزِ جمعه می خوان با خیالِ راحت  تا ظهر بخوابن , من غمباد می گیرم و میام اینجا خودمو حسابی لوس می کنم .

وقتی خوب به دور و برم نگاه می کنم ... _بعد از تنهایی_ ... می بینم  چه سعادتمندم که اینهمه آدمِ خوب رو می شناسم ...

 آدمهایی که حضور هر کدومشون مثلِ یک هدیه ست ...

دوستانِ با معرفتی که هیچوقت وجودشون رو ازت دریغ نمی کنن... با وجودِ اینکه تا یکی دو سالِ پیش اسمشون  فقط یک "غریبه"  بود  و هیچوقت  در دور انداختنِ یک ساندویچ _ در اثر دریافتِ یک اس ام اسِ هیجان انگیز _  با من شریک نبودن ... !!!

...

من هیچوقت فکر نکردم که مشکلاتم از دیگران بیشتره ... در این یک موردِ خاص , کاملا به عدالت ایمان دارم و معتقدم که سختی و مشکل و رنج برای همه ی انسانها در نظر گرفته شده و بینشون عادلانه تقسیم شده .

ولی شکل این مصائب با هم به شدت فرق داره ... یعنی ممکنه  من از دور ,  به زندگیِ کسی غبطه بخورم و فکر کنم هیچ مشکلی نداره یا مشکلاتش کوچک و پیش پا افتاده هستند , در حالیکه اگر جای اون آدم زندگی می کردم تازه می فهمیدم که چه دردی رو تحمل می کنه ...

جمله ای که همیشه دوستش دارم : " قبل از اینکه راه رفتنِ کسی رو قضاوت کنی  , مدتی با کفشهای او راه برو . "

... اینا رو در جوابِ دوستی گفتم که  برای من می نویسه تو خیلی دلت برای خودت می سوزه !!!

در ضمن , اگه خودم هم دلم برای خودم نسوزه که دیگه خیلی بد میشه ...

گاهی وقتا حتی من هم گناه دارم ... مثل همه ی آدمها ... باور کن ...

...

این روزها دارم سعی می کنم حالِ خودم رو خوب کنم ,

چاره ای ندارم ,

چیزی رو از دست دادم که خیلی دوستش داشتم و فکر می کردم میشه بهترین لحظات رو رقم زد  ... ولی نشد ... نتونستم ... نتونست ... نخواست ... !

...

حتما زندگی پر از چیزهای خوبه ... پر از لحظاتِ لذت بخش  ,  ( _ مثلِ همون 10 دقیقه در اردیبهشتِ 83 که باعث شد دو ساندویچ از دستِ دو دخترِ فوقِ گرسنه  ,  راهیِ سطلِ آشغال بشه _ ) پر از لبخند , پر از انسانهای دوست داشتنی که قدر مهر رو می دونن , پر از کار , پر از نیکی ...

امیدوارم همه ی خوبیهای جهان به نگاهمون هجوم بیاره ... و جای اشکهایِ همیشه غلتان رو بگیره .

...

پی نوشت:

1. همین که آرژانتین با اون فضاحت سوراخ سوراخ شد یعنی خدا هنوز هم منو دوست داره ... خیلی حال کردم ... خیلی خیلی خیلی  ( با عرضِ پوزش از محمود)

2.داشتنِ یک خانواده ی دوست داشتنی , بهترین چیز در دنیاست .

3. دیشب ساعتِ 2.30 برق رفت ... طبق معمول هم من در اینترنت بودم ...  از ترس سکته کردم , ... آخه یک دفعه ظلمات شد ...  یادتون باشه که هیچوقت در شب باتریِ لپ تاپتون رو در نیارید ...

4.اما  کماکان  روزگارم همان است که بود ..."  چشمانم گاهی هم می بینند ... اگر اشک بگذارد . "




 
 
تنهایی
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ تیر ۱۳۸٩
 

خیلی جالبه

همه خوابن

من از تنهایی متنفرم

همیشه متنفر بودم ... از تنهایی ... از انتظار ... از در تعلیق بودن ... از نبودنِ همیشگیِ آدمهایی که باید باشن ولی نیستن ...

از حضور نداشتن

...

 بچه که بودم وقتی من رو تنها می گذاشتند توی ماشین و می رفتن دنبالِ خرید یا کارهاشون ,  گریه ام میگرفت ... نمی تونستم تنهایی رو تحمل کنم ... کمی که می گذشت به یک عابر می گفتم که پیشم بمونه ... همش ازش می پرسیدم که نکنه توی اون مغازه دزد اومده و مامان بابای من رو دزدیده ... !

همیشه هم برای این کارِ احمقانه ام ( حرف زدن با غریبه ها و معطل کردنشون دمِ ماشین ) تنبیه می شدم ... ولی فایده نداشت

نه من می فهمیدم که نباید این کار رو انجام بدم ... نه اونا می فهمیدن که من چقدر از تنها رها شدن می ترسم .

...

الان 29 سالمه ... ولی هنوز ... همه ی اون ترسها با منه

شبا بیشتر میشه ... روزا کمتر .

...

پارسال همین موقع ,  بزرگترین آرزوم این بود که مستقل بشم ... و ... حالا ... از تنهاییم متنفرم ... .

...

از صبح هیچ کس نیست .

همه یا خوابن ... یا سرِ کارن ... یا فرصت ندارن جوابِ تلفن بدن ... یا ... .

4 نفرِ اصلی رو می گم ... همونایی که جونم براشون میره ... و احتمالا اونا هم ...

...

چقدر حسِ مزخرفیه واقعا ... یک دومِ مهم و جذابِ عمرم سپری شده و من هنوز از تنهایی می ترسم ... مثل مهراوه ی 7 ساله ... !!!




 
 
ادامه ی روز نگار
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٩
 



خب به سلامتی تعطیلات فردا به پایان می رسه ...!!!

کارِ ما عالیه ... فکر می کنی یک هفته تعطیلی و بعد به ناگه  , تعطیلاتِ یک هفته ای به دو روز تقلیل پیدا می کنه .

در نتیجه برنامه های فردا همگی کنسل می شوند .

کلی با خودم کلنجار رفته بودم ... در خودم انگیزه ایجاد کرده بودم که فردا برم دنبالِ رفعِ نواقص و خرید  و این حرفا ... ولی ...

حتما قسمت نیست دیگه ... چی کار کنم ؟

...

امروز تا 2 خوابیدم ... ولی قول می دم فردا 10 بیدار بشم ... اینجوری آدم به هیچ کارش نمی رسه ...

البته دلیلِ این صبح دیر بیدار شدن اینه که الان پروژه شب کاره و من هم هر وقت احضار میشم تا صبح سرِ کارم , در نتیجه خیلی نمی شه ساعت خواب رو تغییر داد ...

 

...

 

دیگه نمی دونم چی بنویسم ...

 

...

 

امروز کلا روی ِ مودِ  خاطره ام ... می خواستم دو سه تا از شاهکارای زندگیمو اینجا بنویسم که کمی به من بخندین ولی فعلا پشیمون شدم ... چون باید اسم افراد و مکان و ... تغییر کنه و قابل شناسایی نباشه ... عجب گرفتاری شدیما

...

 

تلویزیون داره دلایلِ حذف ایتالیا رو بررسی می کنه ...!!!

اینا هم بیکارنا ... دلایلِ حذفِ ایتالیای قهرمان کاملا معلومه ... !

ایتالیا این جام رو در حد و اندازه هایی ندید که بخواد تحویلش بگیره و براش زحمت بکشه ... همین .

 

تازه ... هر دوره که نمی شه ایتالیا قهرمان بشه ... خب بقیه هم گناه دارن ...

 

ما کنار کشیدیم که  آلمان و اسپانیا و بقیه ( به جز آرژانتینِ دو دره باز )حالشو ببرن ... !!! ... !!!

 

بله ... اینجوریاست !!!





 
 
روز نگار
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ٢:٤۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ تیر ۱۳۸٩
 

 

 

 

از امروز به مدت چند روز تعطیل هستم و می خوام هر روز بنویسم ... همینجوری الکی بنویسم ... دنبالِ سوژه و ایده و انگیزه هم نمی گردم .

فقط می خوام بنویسم , هرچقدر هم که چرند شد اشکال نداره .

احساس می کنم باید بنویسم تا رها بشم ... از شرِ همه ی فکرهای منفی و احمقانه ... از شرِ همه ی حسهای ناراحت کننده ... از همه چیز

کلا نوشتن همیشه بهترین راهِ حله ... یعنی تا حالا بوده ...

به جای 4 ساعت مکالمه ی ذهنیِ بلا انقطاع که در نهایت به حالِ بد و بی انرژی شدنِ من ختم می شه , بهتره بیام اینجا و بنویسم

...

تصمیم گرفتم یک سری خاطرات رو مثل داستانِ کوتاه بنویسم ... البته مطمئنا نمی تونم اینجا ارائه اش بدم چون متاسفانه زندگیِ من و خاطراتم فقط مالِ خودم نیستند .

شاید یک وبلاگِ ناشناس باز کنم و هر روز اونجا یک قصه بنویسم .

به نظرم درگیریِ ذهنیِ خوبی می شه و من رو هم از تفکرات احمقانه و حساس بودن ِ بیش از حد باز میداره .

...

این مدت به شدت سرِ کار بودم و ... خیلی هم حالم خوب نیست چون به اینگونه بودن عادت ندارم ... هیچ چیز برام راضی کننده نیست  اون صداقت و صمیمیتی که دوست دارم  ... تقریبا دیگه هیچ جا  وجود نداره ...

بگذریم ... قرار بود از کار حرف نزنم

...

راستی به زودی سایتم راه اندازی میشه , اونجا یک وبلاگ دارم که توش فقط قراره از کار حرف بزنم و خب البته پر از سانسور و ملاحظه کاری هم خواهد بود ... ولی سعی می کنم در کمترین حدِ ممکن باشه .

...

همه چیز فعلا قاطی پاطیه و اصلا روی هیچ جیز نمی تونم حساب کنم. انگیزه و حوصله هم ندارم ... حتی حال ندارم برم نقایص خونه رو برطرف کنم ... واین نهایتِ فاجعه ست 

نمی فهمم اون همه شور و ذوقم یک دفعه کجا رفت ... خیلی عجیبه واقعا ... انسان هیچ وقت نمی تونه بفهمه کجا قرار گرفته ... حتی اگه درست وسطِ  رویاش  باشه


...

و اما اون اتفاقِ هیجان انگیز ...

می دونین , حقیقت اینه که من دخترِ بهارم ... عاشقِ عشقم ... ولی در تمامِ مدت زندگیم سعی کردم به طرز احمقانه ای عاقل باشم ...

به جز یک بار ... که به طرز شگفت آوری تصمیم گرفتم شجاع باشم ... که در نهایت هم نتیجه اش شد پارازیت هایی که اینجا نوشتم ... مربوط به سالهای 83 یا 84 ...

از پارازیت ها کاملا میشه فهمید که اتفاقِ فرخنده ای بود یا بسیار مزخرف و آزار دهنده ...

بگذریم

...

الان ... بعد از مدتها , باز شجاعت به خرج دادم و تصمیم گرفتم برم تو دلِ یک ماجرا تا ببینم چی میشه

فرقش با همه ی اتفاقهای دیگه اینه که اونا حداقل دو سه ماهِ اول پر از  خوشحالی و شادی و لبخند بودن ... بعد ...  کم کم ...  گند زده می شد به همه چیز ...

  ولی این بار از اولش کلا همه چیز عجیب غریب و فاجعه گونه ست .

با این حال ,  هر لحظه اش  ,  از همه ی لحظات عمرم تا امروز ( به جز ده دقیقه در اردیبهشت 1383) جذاب تر و بهتر و عمیق تره  ...

نمی دونم ... احساس بسیار عجیبی دارم ...

کلا در این زمینه همه چیز رو سپردم به خودش ... من هیچی نمی فهمم ...

نشستم و فقط نظاره می کنم ... صبورم و سعی می کنم درک کنم و بفهمم .

بخشِ بسیار لوسم رو شدیدا غیر فعال کردم ... هر چند که باز هم زیاده ... و هست .

هیچ وقت در طولِ عمرم اینقدر با گذشت و بی توقع نبودم !!!!!

می فهمم که چقدر آروم شدم ... چقدر خوب شدم ... ولی نمی فهمم آیا ارزشش رو داره یا نه ؟

یعنی می دونم ارزشش رو داره ... برای همین هم اینقدر آرومم ... ولی می ترسم ... از اینکه من نادیده گرفته بشم ... از اینکه خودم حقِ خودم رو فراموش کنم ...

کلا دلگیرم ... شدید ... خیلی شدید ... ولی نمی تونم بگم

نمی شه ... هیچ زمانی نیست ... هیچ انرژی و توانی نیست .

...

احمقانه ست واقعا ... همه چیز ... !!!

سرشار از مهرم   ,    ولی نمی دونم اصلا کسی در جهان هست  که ارزش مهر رو بدونه و شایسته ی مهر ورزیدن باشه ...   ...  ...     حتی  خودِ  من !!!

مهرِ واقعی ... مهر از ته دل ... عمیق

من معتقدم با دوست داشتن و اعتماد میشه بر همه چیز غلبه کرد .

هیچ چیز مثل عشق , انسان رو سرشار نمی کنه ... هیچ چیز

به توکل احتیاج دارم  ,   به حمایتِ آن نیروی برتر که همیشه همه چیزم رو مدیونشم

...

و روزگارم در این ایام این گونه است :

                                             چشمهایم   گاهی هم   می بینند ... اگر

                                                                 
                                                                                                اگر اشک بگذارد





 
 
پارازیت 15
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ تیر ۱۳۸٩
 

دلم تنگ است

معصومیت را گم کرده ام و دوستش ندارم و بی تابم

انگار که بخواهی کاش هیچوقت معصوم نبودی و نباشی

سنگِ قبری سیاه بر گلویت چمباتمه زده است

و آوازِ غم انگیزِ صدایت را هیچ قناری بر نمی تابد ...

تو تنهایی

و چشمهایِ مهربانش ,  مهرش را پنهان می کنند  تا تو دیگر  اسیرِ نگاهِ عمیقش نگردی

و چشمهایِ مهربانت  ,  مهرت را فریاد می زنند  تا شاید  هراسش  مغلوب شود

...

 و بازنده تویی ...

تو که هنوز به دنبالِ مهری

در بوی باروت

و سیاهیِ شبهایِ تنهایی .