لبخندهای احمقانه ی یک زن

روزمره
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٩
 

مدتیه که اینجا ننوشتم ...

همیشه سر زدم ... ولی ... نوشتنم نیومد ... چون تلخ بودم و سیاه

پر از غم

معلق در زمین و آسمانِ خدا

خدا ... خدا ... خدا

مهربان ترین و پایدار ترین ...

...

دلم تنگ شده بود .

امروز هم خیلی شاد نیستم ولی دو روز پیش بودم ... خیلی ... خیلی

به مدت چند ساعت . شاد بودم . عمیق . از صدام معلوم بود ... از نگاهم ... از قلبم ...

ولی ... باز ... !!!

بگذریم ... 

نمی خوام غر بزنم ... نه به این دلیل که راحت نباشم ... نه ... با وجود اینکه خیلی ها از این سیاه نویسی  انتقاد می کنن ,  ولی من باز هم اینجا رو  برای درد دل کردن امن می دونم  .

در ضمن  اسمش هم روشه ... دردِ دل ... _اینو برای دوستانِ معترض عرض کردم _ .

 کلا خسته شدم ...

از ناراضی بودن ... از وابسته بودن به عشق ... به احساس ... به عاطفه ... 

از اینکه رسما رضایت در زندگیِ عاطفی , باعثِ خوشحالیِ من در کلِ زندگی می شه .

حالا چه جوری می شه از خودِ خودِ زندگی , بدون عشق  لذت برد ؟ ... نمی دونم ... هنوز یاد نگرفتم.

البته چرا ... چند تا تجربه ی خوبِ کوتاه مدت  داشتم ... مثل دورانِ برگزاریِ جشنِ نفس ... تابستونِ 84

من سرشار  از حس مثبت و رضایت بودم  ... درست در بدترین روزهایِ بزرگترین شکستِ عاطفی .

برگزار کردنِ یک جشنِ خیریه  به من کمک کرد تا بتونم خودم رو از فرو رفتن به قعر افسردگی نجات بدم .

احساسِ مفید بودن , خوب بودن , درست بودن , لایق بودن ...

چه دو هفته ی رویایی ای  بود .

وقتی شبِ دومِ جشن هم با موفقیت  به پایان رسید , من , پر از انرژی , پر از شعف از ته دلم لبخند می زدم و شاکر بودم .

لبخند همه ی وجودِ من رو فرا گرفته بود ... مهراوه خودش یک لبخند شد . یک لبخندِ عمیق و پر از رضایت .

...

شاید هم با  کار  بشه از زندگی لذت برد ... بدونِ عشق .

ولی فکر کنم زندگیِ خیلی خیلی مزخرفی بشه ... پر از یاس و تنهایی و تلخی ...

نمی دونم .

به هر حال فعلا که متاسفانه کارم هم نسبتا سبکه و زمان های بطالتم زیاد شده ...

به شدت فعال و ورزشکار شدم ... !!!

پیاده روی ... پیاده روی ... بولینگ ... پیاده روی ... پینگ پونگ ... پیاده روی ... پیاده روی ... بولینگ ... پیاده روی ...

احتمالا به زودی  به استخدامِ باشگاه انقلاب در میام ... به علتِ حضورِ مداوم !!!

پازلِ  3000 تیکه ی گرونیکا (پیکاسو) رو هم بالاخره شروع کردم ...  پدرم در میاد  ... می دونم . ولی لذت بخشه ... یعنی امیدوارم باشه .

و در پایان , یک خبرِ خیلی خوب ...

اون 7 کیلویِ کذایی بالاخره وجودِ من رو ترک کرد ... از باعث و بانیش ممنونم ... هر چند که دهنِ روحم رو سرویس کرد و من به خاطرش همه ی آبِ بدنم رو گریستم ولی خیلی خیلی خوشحالم .

پی نوشت

1. اگه روزه بودین ... فرصت داشتین ... حال داشتین ... دلتون صاف بود ... یادتون بود ... سرِ افطار , دعا کنید ... برای همه ... برای ِ شاد بودنِ روحِ همه ... برای سلامتی و تنها نبودنِ همه ی آدمها .

2. دلم براتون تنگ شده بود .

3. یعنی می شه ؟؟؟

۴. از کامنتهای خصوصی خوشم نمیاد .دلم می خواد همه چیز عمومی باشه .




 
 
پارازیت17
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ۳:٢۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ امرداد ۱۳۸٩
 

دل نازک ... تحجری بی امان ...

در اعماقِ مکیده شدن , دستت را به سنگی قلاب می کنی ,

پاهایت فریاد می زنند    و  تو آخرین نفس را    برای رهایی از هبوط    می بلعی  .

فرو می روی ,

 

آنقدر فرو می روی  که  دیگر پروازِ هیچ لاشخوری   موجودیتت را   به تاریخ  نشان نخواهد داد .

 

فراموش کرده ای ... فراموش شده ای

فراموشی شده ای تو ... !

اشک می ریزی    بدونِ لحظه ای درنگ

به هر آنچه می نگری در هاله ای از غم فرو شده است .

نمی خواهی بخندی

جهان چه بی زحمت تو را با طوفانِ رنج بازی می دهد ...

تو   ,  ساده لوحانه   هر بار خود را فریب می دهی  و از کوچکترین ذره ,   برای خود   , گردبادی مهیب می سازی ...

استادی و هنرمند  !     همیشه از بهترین ترکیبات , بدترین نتیجه را استخراج می کنی ...

استعدادی که در کمتر کسی می شکفد      به این شدت ...  !

 

...                    ...                 ...


به قعر افسردگی هجوم می برم و نمی فهمم ...

چشمهایم  کارشان گریستن است ,  در کنارش گاهی هم می بینند ,  اگر اشک بگذارد .

ایمان ... ایمان ... ایمان

از تنهایی می ترسم     عمیق می ترسم


هوا سنگین شده   اگر آسمان هم به اندازه ی من می بارید , شهرِ من بهترین هوا را می داشت .