لبخندهای احمقانه ی یک زن

روزهای خوب
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٩
 

سلام

متاسفانه به چند دلیل این مدت نتونستم اینجا بنویسم

مهمترین دلیلش خنگیِ من بود  ...!

نمی دونم آلزایمر در سن 29 سالگی طبیعیه یا نه ...!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!

به هر حال این روزها فراموش کردنِ پسورد یکی از کارهای نرمالِ زندگیم شده .

خدا رو شکر  ... همیشه یک  " مهربان تر از برادر "  در کنارم هست که مشکلاتِ اینچنینی و آنچنانی رو رفع می کنه ... خدا خیرش بده .

دلم به شدت برای اینجا تنگ شده

...

فعلا نمی تونم بیشتر بیام اینجا ... در مسافرت به سر می برم .

سفر عالیه ...

برای تمدد اعصاب

برای فراموشی 

برای پختگی 

برای انعطاف پذیر شدن 

برای دلتنگی 

برای قدر دونستن 

برای بزرگ شدن

برای قوی تر شدن

برای فرار ... فرار ... فرار 

برای آرامش

برای درگیری ذهنی

برای ...

برای همه چیز

...

دلم تنگ شده ... خیلی خیلی خیییییییییییییییلی

...

بهترین سفر اینه که بهترین ها در کنارِ آدم باشن ... تحملِ اینهمه دلتنگی برام سخته ... سفرِ تفریحیِ بعدی , بدونِ خواهرم هرگزززززززززززززززززززززززززز ...

ولی همه چیز فوق العاده است ... بی نظیره 

اینکه به کجا سفر می کنی اصلا مهم نیست ... مهم نفسِ عملِ سفره ....

و من کماکان ... هر لحظه ... حتی در اینجا ... بیشتر و بیشتر  می فهمم که چقدر می تونم کشورم رو دوست داشته باشم .



 
 
آدمهای همیشه طلبکار
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ مهر ۱۳۸٩
 

خیلی جالبه واقعا ... بعضی آدما همیشه ازت طلبکارن ... همیشه نق  می زنن که نیستی که بی معرفتی ... حتی وقتی هستی ... دوست دارن همیشه تو رو بدهکار بدونن ...

همین آدما اگر جای تو باشن و مشغله ی تو رو داشته باشن چه جوری خواهند بود  ... بماند !!!

خیلی جالبه


امشب رفتم خونه ی عمه ام ... از در که وارد شدم تا اومدیم بنشینیم گفت ای وای برم برات شربت بیارم ... بعد مشغول رب زدن به خورشت شد ... بعد سالاد درست کرد .... بعد ماست و خیار ... بعد هم بشقاب و قاشق و چنگال و بساطِ شام ...

بعد هم شام رو کشید ... نشستیم غذا خوردیم و بعد از غذا تا اومدیم کمی گپ بزنیم دوباره پا شد و مشغول جمع کردن میز شد ... در نتیجه من هم بلند شدم  ... به آشپزخانه رفتیم ,  مشغول جادادن غذا و ... شدیم , ظرفها رو گذاشت تو ماشین ظرفشویی ...  اونهایی هم که جا نشد رو  خودش شروع کرد به شستن ...

بعد به عنوانِ دسر شیر برنج داد و بعد هم با ظرفِ میوه رفتیم تو پذیرایی و عمه جان مشغول پوست کندن میوه شد , ساعت  11 شده بود ... وسط میوه پوست کندنِ عمه بلند شدم که بیام خونه

خیلی تشکر کردم از همه ی زحماتش ... عمه جان در جواب فرمودند : این که اصلا قبول نیست ... من که ندیدمت ... باید یکبار دیگه بیای که جبران بشه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بله ...

خیلی جالب بود واقعا ...

 


چند روز پیش وسط کلی کار و شلوغی , با یک دوستِ نسبتا جدید  قراری گذاشتم برای دیدار ...

از وقتی اومد فقط گله کرد ...  75% مکالمه درباره ی این بود که من چقدر بی معرفتم و چرا قرار نمی گذارم همو ببینیم !!!!!!!!

واقعا انگیزه ام برای دیدارهای بعدی بیشتر  شد  !!!!!!!!!!!!!!!



ماهی یک بار هم به یک موسسه ای سر می زنم و یک سری کار انجام می دم ... امروز مسئولِ رسیدگی بهم گفت : چرا کم پیدا شدین ؟؟؟

گفتم : من سه هفته پیش اومدم , شما نبودین . گفت : بله , بچه ها گفتن ولی مثل اینکه زود رفتین .

گفتم : نخیر . نزدیک به 3 ساعت هم اینجا بودم . گفت : اِ ... بودین ... خب ... ولی واقعا کم پیدایین ها ... ما همش باید شما رو تو سی دی ببینیم !!!!!!!!!! بیشتر بیاین پیشِ ما ... !!!

...

بله ... اینا رو گفتم که گفته باشم ... همین


پی نوشت :

این قصه های خاکستری , قرار نیست یک شاهکارِ ادبی باشن .  واگویه های ذهنِ من هستند  .   40%  واقعیت , 60 % تخیلِ من   .

برای همین هم اسمش رو گذاشتم قصه ... چون نه خاطره ست   نه شعر   و   نه تجربه ی یک آدمِ واقعی .

برداشتِ منه از برخی شنیده ها و دیده ها ... مثلِ یک سکانسِ کوتاه از یک فیلم  .  مثلِ یک کابوس . مثلِ یک رویا . همین



 
 
قصه های خاکستری 1
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ مهر ۱۳۸٩
 

سپیده 8 سالش بود . سپیده غرور نداشت . سپیده می ترسید .

تو ماشین نشسته بود ... منتظر بود ... می ترسید ... گریه می کرد .

پدرش آمد , با چشمانی که از عصبانیت گرد شده بودند از دیدنِ غریبه ها .

: باز گریه کردی ؟ پیاده شو برو گمشو ... کثافت ...

سپیده فکر کرد که امروز صبح حموم بوده یعنی هنوز کثیفه ؟ شاید چون گریه کرده باز کثیف شده .

: پیاده شو ... برو از ماشین پایین ... برو گمشو پیش همونایی که داشتی باهاشون حرف می زدی ... برو گمشو پیش اونا ... پاشو دیگه ... برو گورتو گم کن از ماشین بیرون .

سپیده فقط گریه می کرد .

: گریه می کنی کثافت ؟ گریه نکن . ببُر اون صداتو ... گفتم گریه نکن .

دست خودش نبود . اشکاش میومد پایین . نمی تونست گریه نکنه . بلد نبود . داشت فکر می کرد اسم این خیابون چیه ؟ کاش شماره ی تلفن عمه اش رو حفظ کرده بود . کاش بلد بود  گریه نکنه .

سپیده می ترسید . نمی خواست بذارنش سرِ راه . سعی می کرد صدا ازش در نیاد .

بازوش رو گرفت که بندازدش از ماشین بیرون . گریه اش صدا دار شد . سپیده غرور نداشت .

: تو رو خدا ... غلط کردم ... ببخشید ... تو رو خدا ...

ولش کرد .

: کثافت ...

ماشین روشن شد . تا یک هفته باید خونه رو مرتب می کرد . جریمه شده بود . فکر می کرد چرا وقتی صبح حموم بوده باز هم کثیفه ... کثافته ... یعنی بو می داده ؟

سپیده 8 سالش بود ... غرور نداشت ... می ترسید ... نمی خواست کثافت باشه .



 
 
او
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ مهر ۱۳۸٩
 

از هرچه وابستگی ست  ,  وارسته است .

اما

دلبستگی ها ,

                    خود ,

                           ترکش کردند .


دیگر هیچ بهانه ای باقی نمانده است

                                             برای تپیدن

                                                     برای لبخند

                                                                برای اشک ...

تلخ است ,

        تنها و تلخ ...