لبخندهای احمقانه ی یک زن

پارازیت 21
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٩
 

در جهان روزهایی وجود دارد که می پنداری جز سراب , هیچ نیستی .

و هر چه عشق بود و رنگ بود , همه دروغ است .

و تو انگار هرگز دیگری را نخواهی شناخت .

انگار نباید اعتماد کرد .

انگار نزدیکترینان , دورترینانند ,

                                و تو ... احمق ترین ,

                                             که دل به حمایتهایِ کوچکِ دورانِ نزدیکت بسته ای .

...

چشمانم ناباورانه مبهوت مانده اند .

احساس می کنم دیگر مرا توانِ تحملِ هیچ نگاهی نیست .

...

چشمانم ...

...

آنقدر مغموم و افسرده ام که می توانم بر طبیعت بارانِ سیاه ببارانم و همه را به دیدنِ حقیقتِ وجودشان مجبور سازم .

...

نمی دانم روحِ آزرده ام تا کی این حجمِ لجن را پذیرا خواهد بود .

نمی دانم زخمهای امروز تا کی وجودِ مرا میهمان خواهند بود .

نمی دانم مرگ آستانِ تحملش چقدر است ... شاید ثانیه ای نیز به یاد من بیفتد

و ... دلتنگی ... !

...

می دانی  ... !  

تنها یک چیز را می دانم ...

من هرگز اینهمه بی عدالتی را از یاد نخواهم برد ... هرگز ... عزیز ترین .

 

پی نوشت :

 1 . اعصاب ندارم به هزار و یک دلیل که نمی خوام اینجا بنویسمعصبانی

این پارازیت رو پیدا کردم که در اسفند ١٣٨۴ نوشته شده بود و بسیار وصف الحال بود . میدونم تلخه  , می دونم سیاهه  , می دونم باز دارم غر می زنم ... ولی دلم خواست اینجا بنویسمش . شیطان

2 . یک سری کمد سفارش داده بودم , آوردن , همه ی طبقاتش 1 سانت از همه طرف کوچیکه ناراحت ... اه اه اه اه اه اه اه اه اه اه اه اه اه اه اه

خیلی خیلی ذوق داشتم براشون ناراحت

3 . اینم از فوتبالمون ...

4 . تلخیِ عجیبی لابه لای ِ موهای ِ طلایی جا خوش کرده است ...

5 . صلاحِ مملکتِ خویش خسروان دانند ... !!!


 
 
زلزله
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ٢:٥٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ آبان ۱۳۸٩
 

مثل همیشه ... گه گیجه ی خالص شدم

وقتی یک سلام  همه ی وجودت رو به رعشه در میاره ... می فهمی که تا امروز فقط خودت رو گول میزدی ... همین ... !



هیچ خاکستری خاطره اش را نپوشانده است 

و تو ... حتی  با بخاری برقی و لباسهای گرم  ... هیچ پناهی در برابر زلزله و بارانی که بی وقفه می بارد نداری ...

تو از دست رفتی .


 
 
پارازیت 20
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٩
 

در قالبی عجیب فرو رفته ام

پندارِ تو , لجوجانه خود را به خیالم تحمیل می کند

چقدر نیاز به شکستنت دارم ... !؟!؟!

بی شک , نه بیش از هزاران دخترکی که خود را در مردی به باد  داده اند و هنوز در طوفان باقی مانده اند .

از بودنم در شگفتم ... از اینهمه زندگی نکردن ... فرار ...

فرار از همه ی چیزهایی که می شد داشت

و چه افتخاری ...  به این فرارِ احمقانه  ... !!!

...

زندگیِ جدیدی در من طلوع کرده است

و من هنوز بینِ باور و ناباوری در گرگ و میش ایستاده ام

چشمانم یارایِ دیدنِ آفتاب را ندارند ...


من به نور شک کردم

زندگیِ جدید , همه ی توهماتِ من را بی رحمانه بر سرم می کوبد و می بینم که طلوعِ آفتاب , برایم سایه های سیاه نیز به ارمغان آورده است .


من شب را دوست دارم ...و مهتاب را ... و تنهایی را که در سکوتی بی وقفه , بی حضورِ سایه ات , با ستاره ها قسمت می کنی .


بی شرمانه می گویم ...

سالهاست تفاله ی وجودم از روسپی گری فرار می کند و امروز دیگر دریافته ام که گندابی از حقارت پشتِ همه ی نخواستنها بوده است ,  بی هیچ انتخابی , بی هیچ انتخابی ...