لبخندهای احمقانه ی یک زن

حماقت
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٩
 


عجب هفته ی جالبی بود ... همزمانی ها من رو منهدم کردند ... این هم یک نوع زندگیه ... نمی دونم ... فعلا به شدت گیجم ...

 در چند پست ِ قبل ازتون نظر خواهی کرده بودم ... بین دو انسان ...

بین عشق و عقل ... نظر اکثرتون برگزیدنِ عقل بود .

ولی نشد ... جواب نداد ....

بعد به حرفِ دلم گوش کردم ... ولی اونم نشد ... فاجعه  شد  ... گند زدم ... گند زد .

حالا سر در گمم .... به شدت ...

فقط خوشحالم که سرِ کارم ... همیشه در همه ی رابطه های احمقانه , کار به دادِ من رسیده

امیدوارم که ایندفعه هم بتونه کمک کنه .

به شدت محتاجم ... به قدرت ... به توانایی ... به فائق آمدن ... به خدا .... به خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

پی نوشت :                                                                                                                                           

 1. خوشحالم که ابیانه هستم ... خوشحالم که اتاقم عوض شد ... خوشحالم که در کنار این انسانهای دوست داشتنی می شه  برای لحظاتی غمها رو فراموش کرد .

2 . دلم برای خواهرم تنگه شدید ... و تا 3 هفته ی دیگه هم تنگ می مونه ... مگر اینکه آلاله لطف کنه و یک جمعه تا سه شنبه من رو تعطیل کنه ... تا من , در طی یک عملیاتِ کاملا دور از عقل  , به سمت خواهرم بشتابم  , برای مدت 4 روز .

3 . بهشت زیر پای مادران است .... وای به اون روزی که فرزند اشتباها تبدیل به بهشت شود ... !!!

4 . خود کرده را تدبیر نیست .

5 . آدم عاقل از یک سوراخ دوبار گزیده نمی شه ... ولی وقتی شدی , یعنی اینکه ترجیح دادی عاقل نباشی  ... یا اینکه کلا عقل نداری ... پس عزیزم بیخودی تقصیر کسی ننداز ... خودت حماقت کردی ... حماقتِ محض .

6 . یادت باشه  ... اون کسی که ارزش اشک هایِ  تو رو داره  ،    باعث گریستنت نمی شه ...

ولی چه فایده ... وقتی که  تو  مثل احمقها ارزش بیخودی بهش می دی .

7 . گر طالبِ عشقی ... مردِ ره باش

وگرنه برای چی با احساساتِ دخترِ مردم بازی می کنی   ...  مرتیکه ی عوضیِ دروغگویِ حقه باز ...

چند تا فحشِ " کش" دار هم می خواستم بدم ولی فکر کردم شاید اینجا خانواده نشسته باشه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!  

 


 
 
دوست
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٩
 

به دی ماه که نزدیک می شویم ، غمگین می شوم .

دوسال است که دیگر هیچ صمیمیتی نگاهم را مهربان نمی کند .

چقدر جایت خالیست ...

و من امروز دیگر نمی دانم با اینهمه خاطره چه باید کرد ...

_ با بی شمار لحظه ای که تنها یک کلمه کافی بود ، تا هزاران تصویرِ مشترک  در یادمان زنده شود ... که تا صبح قهقهه بزنیم و به حماقتهایمان بخندیم ... بخندیم ... بخندیم ... _

چقدر جایت خالیست ...

یادت ، نبودنِ حضورت را ، در شادترین ثانیه ها ، به صورتم سیلی می زند ...

خاطرات به گلویم هجوم می آورند  و تو با قطره قطره ی من از چشمهایم فرو می ریزی ...

روزها ، مرا دوره می کنند   و    من ، می بینم که دلتنگِ تو بودن ، پایان نخواهد پذیرفت .

پی نوشت :

1. مدتیه که از تهران دور هستم برای کار .

2. خیلی زیاد دلم برای هر روز نوشتن در وبلاگ تنگ شده ... ولی نمی شه ... فرصت نیست و امکاناتِ اینترنتی هم اینجا محدوده .

3. کار کردن در یک گروهِ خوب و صمیمی واقعا نعمتِ بزرگیه ... تقریبا برای اولین باره که در یک پروژه اصلا احساسِ غریبگی نمی کنم .

4. بعضی وقتها سکوت ، خیلی بهتر از تماسهای احمقانه و جوابهای بچه گانه ست ... به خصوص در یک ... !!!

5. این زوج و فرد شدن ماشینها هم برای خودش عالمی داره ... پیش به سویِ پیاده روی در هوایِ آلوده ی پاییزی .

6. می ترسم ... به شدت ... خدا کنه همه چیز خوب پیش بره .

7. از دست دادنِ هیچ عشقی  ، بدتر از ، از دست دادنِ صمیمی ترین دوستِ دخترت نیست ... به خصوص اگر چراییش همیشه برات مجهول بمونه .