لبخندهای احمقانه ی یک زن

آدم بزرگ
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ دی ۱۳٩٠
 

یک  چیزِ آهنی رو فرو کرد تو لثه ام  , دردم گرفت , کمی که گذشت حس کردم  دلم می خواد بیشتر فشارش بده , دلم می خواد دهنم پر از خون بشه .

صدای قژ قژِ دستگاهش مغزم رو نابود می کرد  .  اون بوی لعنتی که  همراهِ  دستکشهای سفیدش بود  , حالمو به هم می زد ... همیشه هم هست ... حتی وقتی ماده ی نعنا مانند روی دندون می ذاره ,  باز هم اون بوی لعنتی همه ی حجمِ دماغت رو اشغال می کنه ...

چشمهام به هم چسبیده بود ... پر از اشک ...  نورِ مزخرفی که از بالا به سر و چشم و دهنم می تابید روحم رو سوراخ می کرد ... نمی تونستم نگاه کنم ... سرم تیر می کشید ...

دلم می خواست دندونام رو روی اون تکه ی آهنی فشار بدم ... مزه ی خون  ...  درد ... دلم می خواست ضعیف باشم ... آسیب ببینم ...گریه کنم ...

دلم می خواست وقتی چشمهامو جمع می کنم, ازم بپرسه " درد داری ؟ می خوای برات آمپولِ بی حسی بزنم ؟"  و من بگم   " نه , تحمل می کنم "  .

و تحمل کنم فقط برای اینکه  آخرش به مامانم بگه " به به , چه دخترِ صبوری دارین ,خیلی پر طاقته , حتی آدم بزرگها هم اینقدر بی صدا تحمل نمی کنند . "

حالا دیگه من آدم بزرگم و تحمل کردنِ  هیچ دردی  عجیب نیست .

دلم می خواست بچه بشم ... دستِ مامانم رو توی دستم بگیرم و احساس کنم کسی هست که نگرانمه ... کسی هست که باید به خاطرش تحمل کنم ... کسی هست که باید به خاطرش دخترِ خوبی باشم  ...

چون به بد بودنِ من عادت نداره ...

همیشه می ترسیدم ... می ترسیدم  اگه بد باشم , اگه ضعیف باشم , اگه ترسو باشم ,  دیگه دوستم نداشته باشه  ... و اگه دوستم نداشت ... من می مُردم .

نمی دونم این نیاز به دوست داشته شدن از کجا میاد ؟ از ناتوانی , از غریزه ,  از ...

بزرگ  که می شی باز هم هست , باز هم دلت می خواد دوستت داشته باشه حتی وقتی از کارهاش دیوانه می شی ,باهاش دعوا می کنی , قهر می کنی ... در هر شرایطی دلت می خواد بدونی که براش مهمی ... ولی چون بزرگ شدی تکذیب می کنی , سرکوب می کنی , انکار می کنی ... همه ی نیازتو انکار می کنی ...

امروز , توی دندونپزشکی فقط برای چند لحظه دست از انکار برداشتم و فکر کردم ... به بیست سالِ پیش ...

اون روزها وقتی صدای کر کننده ی دستگاهها آزارت می داد , دستی بود که سفت و محکم  دستهات رو می فشرد  ... چشمی بود که به خاطرِ دردِ تو پر از اشک می شد ...

آدم بزرگ شدن یک دنیا خوبی داره , یک دنیا بدی ...

بدترین چیزش اینه که وقتی آدم بزرگ شدی , حتی اگه مادرت  وقت و حوصله و سلامتِ کافی  هم داشته باشه که باهات بیاد دندونپزشکی , نه اون روش می شه دستهات رو بگیره نه تو ازش می خوای ...

و اگر   _ به احتمالِ یک درصد _   اقدامی در جهت گرفتنِ دستهات انجام بده , تو با عصبانیت بهش می پری که : "مگه من بچه ام ؟ "

 

پی نوشت :

1 . نزدیک به یک ماه و نیم بی کار بودم . از صبح تا شب می نشستم توی خونه . با دوستام تلفنی حرف می زدم  . کتاب می خوندم .  با عزیزترین چای می نوشیدم . سریال می دیدم . شال گردن می بافتم . فارم ویل بازی می کردم .  فیلم می دیدم ... کاملا هم یادم بود که باید پونصدتا دکتر برم , با دویست نفر قرار بذارم , ساز بزنم و ... هر روز صبح ساعت رو کوک می کردم برای 9 که بیدار بشم و برم دنبال دکترها و کلاس ها و قرارها ... .

راسِ "9 " ساعت زنگ می زد , منم با کلی فحش و بد و بیراه خاموشش می کردم  ... برای ساعت 10 تنظیمش می کردم و دوباره به خوابی ناز فرو می رفتم ...می خوابیدم تا 10 , ساعتِ بیچاره دوباره  زنگ می زد , من کماکان با فحش و بد و بیراه بیدار می شدم , کوکش می کردم برای  11 و همینجوری قضیه ادامه پیدا می کرد تا  زمانی که تلفن به صدا در بیاد و من مجبور بشم تختم  رو ترک کنم ... و خب بعد از بیدار شدن , دو سه تا تلفنِ مفصل کافی بود برای اینکه بفهمم امروز هم دکتر و کلاس و بقیه ی ماجراها تعطیل ... تا فردا ... که دوباره روز از نو روزی از نو ... به این ترتیب یک ماه و نیم گذشت ...

امروز سومین روزه که کارِ جدیدِ من  شروع شده و من , سه روز پیش  , بالاخره از همه ی دکترها و کلاس ها  وقت گرفتم و  قرارها رو هم هماهنگ کردم ...

حالا هر روز مجبورم زنگ بزنم و  همه چیز روکنسل کنم  ... چون باید برم سرِ کار !!!

دلم می خواد خودم رو  کتک بزنم ... یعنی واقعا اینهمه تنبلی خجالت آورررررررررررررره ...

یک ماه و نیم هیچ کاری نکردی , تا کارِ اصلی ات شروع شد یادت افتاد که هزار جور مشغله داری !!! واقعا مسخره ست ...

 


 

 

 2 . لذتی که در آشپزی هست ...

 

 


 

 3 . گاهی اوقات هم به این فکر کن که می تونی اینقدر تلخ و از خود متشکر  و عقده ای نباشی ... دیگه داری حالمو به هم می زنی ... همین .

 

 

4 . به سانِ رود

               که در نشیبِ دره سر به سنگ می زند ,

                                                               رونده باش .

  امیدِ هیچ معجزی ز مرده نیست

                                             زنده باش .

                                                                                                                   ( هوشنگ ابتهاج )

 

 

5 . این روزها  همه هستند ولی انگار غیب شدن ... نیستن ...

یا به قولِ عزیزترین " کسی هست که هست ... کسی هست که نیست  " .

 

 

6 . به جبرانِ دو ماه "به روز نشدن"  , این بار نگذاشتم حتی چهار روز هم از نوشته ی قبلی بگذره ...

 

 

 7 . ...

 

 


 
 
شب یلدا
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ دی ۱۳٩٠
 

سلام

در این دو ماه  هر وقت دلم می خواست بنویسم , فرصت  نداشتم  ...

 هر وقت   فرصت داشتم  , حوصله ی نوشتن نداشتم  ...

تا ... امروز ...  که هم فرصت دارم و هم نسبتاً حوصله . ( برای غروبِ جمعه ,  داشتنِ فقط کمی حوصله  هم غنیمته )

...

1 . روزگارِ جالبیه ... پر شده از آدمهای عجیب و غریب  , پر از توهم , پر از ادعا .

آدمهایی که تنها هنرشون  تعریف کردن از خودشونه ...  نخوت و غرور  وجودشون رو اشباع کرده .

آدمهایی که ممکنه    " ببخشید "    رو صدقه بدن    ,  در حالیکه عمیقاً ایمان دارن هیچ گاه اشتباه نکردن .

 خلاصه که دلِ اینجانب حاویِ مقدارِ زیادی گله و شکایته ... :

عزیزِ من

"مشک آن است که خود ببوید ..."

"چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است ..."

"عروسِ تعریفی   گ...و   از آب در میاد ... "

و بقیه ی مثال های مشابه

( حالا خودتون پیدا کنید پرتقال فروش را )

 

2 . بی انگیزه شدن  , بدترین دشمنِ انسان های موفقه .

   وقتی چیزهایی رو که قبلا آرزوت بوده , به دست میاری  , دچارِ عارضه ی بی انگیزِگی می شی  . همین باعث می شه یادت بره از آرزوهات لذت ببری ...  خیلی بده ولی می شه با کمی تامل درستش کرد .

ولی بدتر اینه که وقتی چیزهایی رو به دست میاری که قبلا حتی قادر به  تصورشون هم نبودی  _چون  در واقع از آرزوهات  فراتر بودند  _  به جای شکر و سپاس و قدر دانی  , تبدیل بشی به یک آدمِ پر از فیس و افاده که از هیچ چیز راضی نیست .

در کل اینکه  :  "یارب مباد آنکه گدا معتبر شود ... "

 

3 .  فیلم "MIDNIGHT IN PARIS "  ساخته ی  "وودی آلن " رو ببینید .

( اگر می خواهید خط اصلیِ قصه براتون تازِگی داشته باشه ادامه ی مطلب رو نخونید )

فارغ  از جذابیت دیدنِ مشاهیرِ دورانِ گذشته  و داستانِ روان و ساده ای که داره  , این فیلم نکته ی بسیار خوبی رو بیان می کنه  .

این که همه ی انسان ها , در هر دوره ای ,  ترجیح می دن در زمان های قبل زندگی کنند و  به گذشتگان  غبطه می خورند ,  حتی اگر مهمترین انسانِ عصرِ خودشون باشند .

و البته برای من شعف مندترین لحظه , زمانی بود که کاراکتر اصلیِ فیلم تصمیم گرفت از اعماقِ تاریخ به دورانِ خودش برگرده و در کنارِ دختری از عصرِ خودش به زندگی ادامه بده .

قبل از  همه به خودم می گم , ( چون من هم اعتقاد داشتم که باید 250 سالِ پیش , دور از هیاهوی تمدن و رسانه به دنیا می آمدم )  حسرتِ زیستن در گذشته  و شیفته ی فرهیختگیِ انسان هایِ قرونِ قبل بودن , راهیه برای فرار از روبرو شدن با ناتوانی ها و تنبلی های شخصیِ خودمون .

در هر عصری می شه  از هر لحظه  لذت برد ... کافیه راهِ لذت بردن رو پیدا کنیم .

 

4 . باختیم که باخته باشیم .

سر مربی نداریم که نداشته باشیم .

وضعیتمون در لیگ افتضاحه  که باشه .

ما از اون طرفدارای نامرد نیستیم ...

شعارمون اینه : پرسپولیس ...  ببری ... ببازی  ... دوستت داریم ...

اینننننننننننننه

 

5 .  مدتیه هیچکس برای من ,  " تو " نمی شه ... همه " او " باقی می مونن ...

حوصله ندارم . از غریبه ها می ترسم .

زرق و برقِ محیط !  قدرتِ هرگونه اعتمادی رو از من سلب می کنه .

اما ... در این روزگارِ پر از دروغ و سیاهی و دورویی ,  باید شاکر باشم که عزیزترین هست   و اینقدر با محبته و   برای همه ی  لحظه ها اینقدر کافیه ... و از قدیم دوستانی هستند که هیچکدام  , هیچگاه  " او " نبودند , دور نبودند  ... نعمتِ بزرگیه ... عمیقاً  خدای مهربونم رو شکر می کنم .  عمیقاً ...

 


 6 .  شبِ یلدا هم گذشت . زمستون آغاز شد .

 وقتی واردِ دی ماه می شیم  , من  بیشتر و بیشتر  به تو فکر می کنم ...

یادِ تو و جایِ خالیِ صمیمیتی 7 ساله ... جذابترین سالهای عمرم ...

شاید  تو موفق شده باشی  تلفن های 3 ساعته ی پر از خاطره رو    _  در روزهای بی حوصلگی  با کارِ دیگه ای جایگزین کنی ... ولی من  , هنوز  در   روزها و  شب های  بی شمار  , دلم برای قهقهه های  تو تنگ می شه  , حسرتِ همه ی  لحظه های خوب ,  مثل سنگ در گلوم چمباتمه می زنه ...  و  هنوز    لحظاتی   هست که حسِ تلخِ نداشتنِ تو    از چشمانم فرو می ریزه .

دلم هوای  مرورِ خاطراتِ دانشگاه هنر    رو کرده  ...

 روزهای سردِ برفی ... روزهای پیاده روی هایِ طولانی  ... روزهای   خندیدنِ بی پایانِ تو ...   روزهای تجربه ی اولین عشق  , اولین نگاه  , اولین بوسه ...

صمیمی ترین , امسال سومین ساله ... آیا ... روزی ... امیدی هست ؟!؟

 

 

 

7 .  با درودی به خانه می آیی و

                                          با بدرودی

خانه را ترک می گویی .

ای سازنده !

                  لحظه ی عمرِ من

 به جز فاصله ی میانِ این درود و بدرود نیست  ...

به مناسبت تولد احمد شاملو ( با تاخیرِ 10روزه )