لبخندهای احمقانه ی یک زن

حس سیاه
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ فروردین ۱۳٩۱
 

حسی پنهان است ...

عمیق  .  مستتر در زیرین ترین لایه هایِ پوست  .

در مقابلِ چشمانی که سالهاست به رویش بسته شده اند  ,  بدونِ انگیزه ای حتی برای نیم نگاه .

از روزِ اول ... از روزِ نامیده شدن ... .

 

اما , گویا , این حس ِ پنهان ِ از یاد رفته , بی رحمانه خواهانِ مرئی شدن است .

خواهانِ تکذیبِ وجود

انکارِ نام ... .

 

شبها در خواب , روحِ مرا می آزارد  .  مثل شبح ظاهر می شود .

ضربان قلبم را به هزار می رساند  .  چشمهایم را می گشاید و مرا به دیدنِ انکاری سی ساله شکنجه می کند .

 

روبرو   یک حسِ سیاه   ایستاده است  ...

تار و پودی از نفرت و اشمئزاز ...

 

من می ترسم , فریاد می زنم , عرق می کنم , ذهنم به یغما می رود , نوری شدید همه ی مرا می پوشاند ...

و من نفس زنان به جهانِ خودم باز می گردم .

 

اتاق تاریک است  . چراغ را روشن می کنم . ضربانم همان است که بود , هزار در ثانیه .

احساس می کنم به جای خون , تلخی در رگهایم جاری شده است .

می ترسم , اشک می ریزم  , مغزم پر از ناقوس است . تابوتی سیاه همه ی خاطراتم را صاحب شده است .

قطره قطره فرو می ریزم .

چشمهایم را می بندم . خودم را لعنت می کنم . از جایم بلند می شوم ...

شمایلِ تاریک , آرام آرام محو می شود

دیگر خوابم نمی برد ...

 

صدایش را که می شنوم , انگار , دوباره خون به جای تلخی جاری می شود .

سرخ می شوم .

قلبم تپشِ همیشگی اش را از سر می گیرد .

شرم , مرا نگاه می کند ... به درونم می خزد ... با سرخی می آمیزد و دوباره نامم را به قلبم باز می گرداند .

و من  مستاصل  درمی یابم چاره ای جز مهربان بودن ندارم ...

مرا اینگونه نامیده اند ... از آغاز .... آمیخته به مهر ...

 

اما ...

خوب می دانم    ,    تا  انکارِ مهر  ,    دیر زمانی بیش باقی نمانده است  .

 

پی نوشت :

 

1 .  سال نو مبارک .

 

2 .  گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است ... گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود ...

 

3 .  بدترین لحظه ها , برای من , لحظه هایی هستند که یک حسِ مبهم , تهِ ته ِ دلم بهم می گه  " شاید ترجیح می ده من بمیرم ... شاید ...  "

 

4 .  یک عالمه حرف داشتم ... در مورد خیلی چیزها ... ولی الان اعصاب نوشتنشون رو ندارم ... این پست رو حدودا یک ماه پیش نوشته بودم , می خواستم اولین  پی نوشت رو بنویسم که اتفاقی افتاد و  باعث شد من این پست رو نصفه ول کنم ...

الان هم دیگه حوصله ی خیلی چیزهایی که اون روز می خواستم بنویسم رو ندارم ناراحت

 کلا فعلا خیلی اعصاب ندارم ... مهم هم نیست ...

 

5 .  ممنونم از کامنت هاتون ... به خصوص همه ی اونهایی که مستقیما مربوط به متنه و ربطی به شخص من نداره ... از خوندن اینگونه  نظرات  بسیار خوشحال می شم , لذت می برم , به فکر فرو می رم ,  می بینم که گاهی چقدر خوب فهمیده می شم  و گاهی چقدر اشتباه ... می فهمم که گاهی چقدر درست نوشتم و گاهی چقدر در بیان مطلب ناتوان بودم ...

از کتاب های خوبی هم که به من پیشنهاد کردید ممنونم ... نیمی از اونها رو قبلا خوندم ونیمی رو نه .

خوشحالم که صفحه ی نظراتم با نام تعدادِ زیادی کتابِ تاثیر گذار , به درد بخور شده . لبخند

 به هر حال ممنونم از لطف و محبت همتون .

 

6 .  اینهمه دوری   ,  شاید من و تو رو به هم نزدیک تر کنه  ,  شاید هم دورتر ... شاید هم باعث فراموشی بشه ... 

مهم اینه که  ,  دور باشی یا نزدیک  ,  دیگه برای من  مهم نیست  .

 

7 .  ...