لبخندهای احمقانه ی یک زن

اهداء عضو ... اهداء زندگی
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

 

 

نمی دونستم  تعدادِ بچه هایی که دلشون می خواد بدون کپسولِ اکسیژن زندگی کنند , چقدر زیاده  .

نمی دونستم داشتنِ "قلبِ منتظرِ پیوند"  چقدر زیستن رو سخت می کنه  .

نمی دونستم "اهداء عضو" چه شرایطی داره .

نمی دونستم "مرگ مغزی" با "کما" و "حیات نباتی" فرق داره .

نمی دونستم حتی اگر کارتِ " اهداء عضو" پر کنم باز هم نیاز به رضایتِ قانونی اقوام درجه اول هست .

نمی دونستم هر "بیمارِ مرگ مغزی"  می تونه با اهدای اعضای بدنش , 12 نفر رو از زجرِ بیماری نجات بده .

...

بهار سال 1384 , میلاد صدر عاملی من رو برای کمک به بهتر برگزار شدنِ  "جشن نَفَس" دعوت کرد .

گفت : "بیمارستانِ مسیح دانشوری دو سه ساله نزدیکِ روز زن , برای فرهنگ سازیِ اهدای عضو , جشنی برگزار می کنه به نام جشن نفس . در این جشن هم بیمارانِ نیازمند به پیوند حضور دارند , هم بیمارانی که تحت عمل پیوند قرار گرفتند و الان حالشون خوب شده و هم خانواده هایی که عزیزشون رو از دست دادند و اعضای بدنش رو به بیمارانِ نیازمند اهدا کردند . "

گفت : " بیمارستان مسیح دانشوری و خانم دکتر نجفی زاده می خوان امسال حمایت هنرمندان رو داشته باشند ... برای فرهنگ سازی , نیاز به همراهی ِ چهره های شناخته شده دارند ... می تونی تو هم در دعوت از هنرمندان و برگزاری جشن کمک کنی ؟ "

قبول کردم .

اول برای اینکه موضوع برام جالب بود و هیچ اطلاعاتی در این زمینه نداشتم  ,  دوم به این دلیل که در بحرانِ روحیِ شدیدی به سر می بردم و دلم می خواست سرم گرم باشه ...

رفتم  . شروع کردم .  هماهنگی و همه ی مسئولیت های مربوط به صحنه ی برگزاری مراسم رو به عهده گرفتم .

کار کردم . فهمیدم . درک کردم . برام مهم شد . برام خیلی مهم شد .

...

جمعه ساعت 2 نیمه شب وقتی هر دوشبِ جشن به بهترین شکلِ ممکن اجرا شد احساس می کردم روی ابرها راه می رم ...

شعف , همه ی وجودم رو پر کرده بود ... 

 از حسِ خوبِ " مفید بودن " سرشار بودم  ...

به هنرمندانِ کشورم افتخار می کردم که اینچنین مشتاقانه , بدونِ هیچ چشمداشتی ,

برای نجاتِ جانِ هم نوعانشون تلاش کردند و قدم برداشتند ...

به خودم بالیدم که تونستم قدمی در جهت زنده موندن و کمتر زجر کشیدنِ حتی یک انسان بردارم ...

بحران روحی ,  در یک ماه تلاش برای به ثمر رسیدن جشنِ نفس , به فراموشی سپرده شده بود و من فهمیده بودم اینهمه حسِ خوب رو نمی شه از یک نفر طلب کرد ...

فهمیده بودم ,  فقط انجام کارهایی که باعث رضایت قلبی عمیق بشه می تونه اینچنین آرامش و شوق رو توامان به انسان هدیه کنه .

گذر کرده بودم ... از اتفاق های تلخ , از اولین اشتباهِ عاشقانه ام , از روزهای سختِ تغییر ... و همه ی این خوشبختی رو مدیونِ نشاطی بودم که جشنِ نفس به من بخشید .

من در جشنِ نَفَس , ارزشِ  " سلامتی " رو حس کردم  ...

بزرگ شدم ...

...

 این روزها , بهار 1391 , بعد از 7 سال ,  دوباره جشن نفس من رو به کمک طلبیده ... و من مشتاقانه به درخواستش پاسخ مثبت دادم .

دوستانی که بهتر از برگ درخت , بهتر از آبِ روان هستند  در کنارِ عزیز ترین , مثل همیشه , شانه به شانه ی من همراهی ام می کنند .

به امید اینکه امسال شاهد بهترین و پربارترین جشنِ نَفَس  باشیم  .

وعده ی دیدار ما , با همه ی شمایی که دوست دارید در این فرهنگ سازی سهیم باشید :

  28 و 29 اردیبهشت ماه 1391

محل  دائمی نمایشگاه بین المللی تهران ( اتوبان چمران )

از ساعت 18 تا 24

 

 

پی نوشت :

1 . کار جدیدم از 30 فروردین شروع شد . یک سریالِ خوب ( به امید خدا ) برای ماهِ رمضون  , به نامِ ( خداحافظ بچه ) . همه داریم نهایت تلاشمون رو می کنیم که نتیجه رضایت بخش باشه . تقریبا هر روز سر کارم . ساعتهای آزادم هم به هماهنگی های جشن نفس اختصاص داده می شه  . امیدوارم انرژی و توان کافی داشته باشم تا این هفته رو به خیر و خوشی به پایان برسونم  ... امیدوارم .

2 .  می دونم  تا حالا صد بار گفتم که داشتنِ دوستان خوب چه نعمت بزرگیه , ولی دلم می خواد باز هم بگم ... تقصیر من نیست , تقصیر خودشونه , اینقدر خوبن که هرچی می گم باز هم کمه ... خدا رو شکر که هستن ... از داشتنشون همیشه دلم گرمه .

3 . پرسپولیس عزیزم , 4 تا که چیزی نیست , این  " اس اس " ها 6 تا 6 تا هم خوردن ,  هنوز هم تو لیگ بازی می کنن ... بعضی وقتها هم در 10 دقیقه از یک تیمِ 10 نفره 3 تا گل خوردن و آب از آب تکون نخورده ... اصلا ناراحت نباش ... این فصل که گذشت ... می دونم  فصل بعد قهرمان می شی ... به هر حال هرجای جدول که باشی یادت باشه ما دوستت داریم .

4 . بعضی وقتها اتفاقاتی می افته که باورش برام سخته ... وقنی با آدمهای خوب و کاربلد و بی عقده کار می کنم , با خودم می گم نکنه دارم خواب می بینم , مگه می شه ؟ , یعنی هنوز هم آدمهایی هستن که کارشون براشون از همه چیز مهم تر باشه ؟؟؟ ... این روزها دارم از همکاری با انسان های خیلی خوب , پر از لذت می شم ... خوشحالم ... از وجود داشتنشون خوشحالم . 

5 . ممنونم از تبریک هاتون برای تولدم . بهترین هدیه ی عمرم رو عزیزترین برام به تصویر کشید ... مثل همیشه بی نهایت مبهوتم کرد ... و پر از شادی .

6 . همه ی تظاهرت ... همه ی دروغ هات ... همه ی انکارت  ... همه ی ...

بگذریم ...

 در مقابلِ تو , سکوت تنها کاریه که این روزها می تونم انجام بدم

غمگینم ... عمیقا نگران و متاثر  و  منتظر ...

منتظرِ روزی که شاید   _ امیدوارم , از ته قلبم امیدوارم _    بخشِ سپیدِ روحت رو پیدا کنی و بر همه ی سیاهی ها و حماقت ها چیره بشی ... امیدوارم ... همین .

7 . بی همگان به سر شود,بی تو به سر نمی شود...داغِ تو دارد این دلم,جایِ دگر نمی شود

خوابِ مرا ببسته ای , نقشِ مرا بشسته ای...وز همه ام گسسته ای ,بی تو به سر نمیشود .