لبخندهای احمقانه ی یک زن

تکه پاره های عاشقانه ی رویا . بخش اول .
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩۳
 

 

 

                             کاش از شاخه ی سرسبزِ حیات 

                             گلِ اندوهِ مرا می چیدی

                             کاش در شعر من ای مایه ی عمر

                             شعله ی رازِ مرا می دیدی

 

                                                                      فروغ فرخزاد

 

 

 

_ "به دوستام گفتم  یار   داره  میاد"


"یار" ؟

 چرا واژه ی  "یار"  اینقدر برای من ارزشمنده ؟


به نظرِ من  "یار"   زیباترین  و  کاملترین کلمه ایه که می شه  آدم به پارتنرِ عاطفی اش بگه.

ولی هرکسی نمی تونه  شایسته ی  "یار"  خطاب شدن باشه .

وقتی می خوای از یک  واژه  استفاده کنی باید حواست به بار ِ کلمه   باشه .


واژه ی "یار " در بازیِ حکم خیلی خوب تعریف می شه .

 اگه دست تو خالی باشه  و دست ِ یارت پُرِ،  چون شما یارِ هم  هستید  برد و باختتون یکیه.

یعنی دستِ تو  و  دستِ یارت   فرقی نداره

مهم اینه که   با هم    بتونید خوب بازی کنید

مهم اینه که ببرید

بردتون مالِ هردوتونه

هم مال اونیه که دستش پُر بود ، هم مال اونیه که دستش خالی بوده

جفتتون به یک اندازه سهم می برید

ولی  وقتی دستت خالیه   باید بیشتر دقت کنی

باید سعی کنی بتونی از کمترین امکاناتت حداکثر استفاده رو ببری

 مثلا وقتی یک دونه حکم بیشتر نداری ،  باید با همون یک دونه اینقدر به جا و درست بِبُرّی که هم حُکمت زیر حُکمای "یارت"  نرفته باشه و هم دست گرفته باشی

توی حُکم مهمه که  "یارِ" چه کسی هستی

مهمه که "یارِ" تو کیه

مهمه که چه جوری  حتی با دست خالی همدیگه رو حمایت می کنین

مهمه که چه جوری به هم روحیه می دین

مهمه که چه جوری پشت هم هستین ، حتی اگه اشتباه بازی کردین .

مهمه که چه جوری دل تیم مقابل رو خالی می کنین

مهمه که چه جوری  گولِ حرف ها و خالی بندی های تیم مقابل رو نمی خورین .

مهمه که واقعا "یارِ" هم باشین

"یار"  تو بازیِ حکم  واقعا  باید "یار" باشه  ، به معنای کاملِ کلمه .

 

_ "حکم بلدی ؟"


_ "نه "


_" معنی یار رو برام  می گی ؟"

 

_" یار ، یک کلمه ی عاشقانه ست که بیشتر شاعرا باهاش شعر می گن، حالا چطور مگه؟ به نظر خودت معنی یار چیه ؟"

 

_" باید حکم یاد بگیری "

 

 

 

 

پی نوشت :

 

1 . سلام

بعد از مدت ها فرصت کوتاهی پیدا می کنم تا به گوشه ی دنجم سر بزنم .

نه که دلم تنگ نشده باشه

 نه که فراموشش کرده باشم

راستش ، این مدت ، اینقدر حجمِ اتفاق ها زیاد بود که نیاز به زمانِ طولانی داشتم تا بتونم در مغزم دسته بندی شون کنم .

 فشار کارم هم  در  سریال "کیمیا" به اوج خودش رسیده

البته تعطیلی های تک و توکی این وسط داشتم  ولی همه ی تعطیلات صرفا به استراحت کردن و معاشرت در دنیای حقیقی اختصاص داده شد .

تازه برای اون معاشرت ها هم  وقتِ کافی نداشتم .

 مثلا سه شب پیش  بعد از شش هفته ، ملیکا رو دیدم .

ساعت ده شب بهم زنگ زد . من تو سرویس بودم . از خاورشهر _لوکیشن خونه ی کیمیا _ داشتم برمی گشتم خونه . گفت: "تو یک پیتزا فروشی ام که پیتزاهاش انگِ توئه اگه خونه ای و حال داری برات بخرم و بیارم؟ صد سال هم هست که ندیدمت ."

خلاصه که ساعت یازده و نیم اومد پیشم و به غیر از پیتزا برام یک گلدونِ ناز و یک مجسمه ی نگهبانِ گل آورد که بی نهایت خوشگله . عکسش رو گذاشتم اینستاگرام .

کلا مدتیه که سیستم زندگیم فرق کرده . هم به دلیل کیمیا هم به دلیلِ اتفاق های دیگه که البته همه شون دوست داشتنی و خوشایند هستن . فقط دیگه مثلِ قبل زمان های بیکاری و تنهاییِ زیادی ندارم که بتونم با فراغِ بال  بنویسم .حقیقت اینه که من عاشقِ نوشتنم و این مدت  تو  زندگیم خلا نوشتن رو خیلی حس کردم . ولی درست می شه . کم کم یاد می گیرم با وجودِ همه ی اتفاق های جدید و دوست داشتنی بتونم به علاقمندی های شخصی خودم هم برسم .

بهار ... بهار  که  بیاد  ، کیمیا  کم کم  بارش  رو می بنده  و  روزهای آزادِ مهراوه   بیشتر  می شه   ، اونوقت  شاید بتونم منظم تر  و  حساب شده تر  زندگی کنم .

تصمیم گرفتم برای همه ی پی نوشت ها   تیتر   بگذارم .

به نظرم  جالب تر می شه .

 البته مثل همیشه  ، من مجبور  به رعایتِ قوانینِ خودم نیستم و ممکنه یک روزهایی همه ی قانون ها رو له کنم.

ولی می خوام  از این به بعد سعی کنم  وبلاگ رو جوری طراحی کنم  که حتی اگر زمانِ زیاد برای نوشتن نداشتم  بتونم با سر تیتر اخبار و خلاصه نویسی ، به روز نگه ش دارم .

بندِ اول که همیشه کلامی با شماست .

بند دوم رو به  " کیمیا "   اختصاص می دم ، چون الان حدود یک ساله که مهم ترین بخشِ زندگی من رو شامل می شه.

 بند سوم که به احمد شاملو و مَثَل های  " کتابِ کوچه " ی بی نظیرش تعلق داره .

بند چهارم رو به  "ماراتن " اختصاص می دم . که شامل روزمرّه گی ها  و   رژیم گرفتن ، پیاده روی کردن ، فیلم دیدن ، ساز زدن ، زبان خارجی خوندن ، ورزش کردن و  همه ی کارهایی می شه که در زندگی به من احساسِ مفید بودن می دن و از انجامشون بسیار لذت می برم ولی همیشه تنبلی و افسردگی و بی حوصلگی باعث می شه نتونم پیگیر و راسخ ادامه بدمشون .

بند پنجم  رو  به  " من یارِ مهربانم "  .

بند ششم هم  برای  دردِ دل های  خودم   یا  اتفاق های متفرقه  .

 بند هفتم هم که مدتهاست با بهانه های کوچکِ خوشبختی نگاهم رو به زندگی دقیق تر و قانع تر کرده .

یک مدت اینجوری امتحان کنیم ببینیم چی می شه . به نظرم باید جواب بده . چون زندگی من همینه . مهم ترین چیزها رو در وبلاگ می نویسم  و مهم ترین چیزها در زندگی من بعد از درددل های روزمره و اغلب عاشقانه ، همین ها هستند .

 این وبلاگ در واقع یک چیزی شبیه دفترِ خاطراته .

شبیه روزنگار .

البته به طور طبیعی با سانسور ،که من همیشه سعی کردم سانسور زیاد نباشه .

شاید اگر خداوند به بزرگ ترین آرزوی من جامه ی عمل نپوشونه و من پونزده سال آینده رو هم ببینم ، و تا اون موقع هنوز هم وبلاگ نویسی برام جذابیت داشته باشه ، کمی راحت تر و بی سانسور تر خاطره نگاری کنم . خاطرات دورانِ جوانی .

 

به هر حال مهم اینه که شما بدونین من در تمامِ این مدت چقدر دلم می خواست بیام اینجا و بنویسم .

 اگر بفهمید من برای اینکه  آخرین روزِ بهمن ماه رو از دست ندم  و بتونم وبلاگ رو به روز کنم چقدر از ساعت خوابم زدم و در چه شرایطی نوشتم ، حتما تاخیر دو ماهه ی من رو می بخشید .

دوستتون دارم .

 

2 . "کیمیا"

(سریال کیمیا ، 110 قسمت .

کارگردان : جواد افشار . نویسنده : مسعود بهبهانی نیا . تهیه کننده : محمدرضا شفیعی .

زمان پخش تابستانِ 1394 .

بازیگران : مهراوه شریفی نیا . آزیتا حاجیان . حسن پورشیرازی . پوریا پورسرخ . مهدی پاکدل . عاطفه رضوی . مهرداد ضیایی . گلاره عباسی . علی شادمان . سوگل طهماسبی . سودابه بیضایی . عطا عمرانی . نسرین نکیسا . رضا توکلی . بیوک میرزایی . کورش زارعی . میرطاهر مظلومی . شهین تسلیمی . حسین توشه . مالک سراج . حسن تسعیری . محمود مقامی . فریبا طالبی . مهتاب ثروتی . روح الله کمانی . علی منجزی . نوید خداشناس . میرفرخ هاشمیان . علی افشار و ...

با حضور : رضا کیانیان . نیکی کریمی . مهدی سلطانی . حسن جوهرچی و حامد بهداد.)

 

از دوم آذر 1392 ، تهران رو به مقصد آبادان برای فیلمبرداری سریال کیمیا ترک کردیم . پنجم آذر کلید زدیم و تا امروز  دقیقا یک سال و دو ماه و بیست و پنج روزه که کماکان در حال کار هستیم . 

با اینکه  فشارِ کارم خیلی سنگینه و  خسته شدم و به شدت نیاز به استراحت دارم، ولی می ترسم ، می ترسم از اینکه تموم بشه و من یادم رفته باشه که قبلا با یک مهراوه ی بدونِ کیمیا چه جوری زندگی می کردم .

می ترسم یک نفر بودن رو فراموش کرده باشم .

 الان دقیقا یک سال و دو ماه و بیست و پنج روزه که یاد گرفتم دو نفر باشم ، نگرانِ دو تا زندگی باشم ، برای دو تا خانواده دلم بلرزه ، دغدغه های دو نفر رو با خودم حمل کنم .

می ترسم  کیمیا رو از دست بدم  ،  می ترسم دلم براش تنگ بشه ، برای خودش ، برای خانواده اش ، برای شیطنت هاش ، برای دردسرهاش ، برای بزرگ شدنش ، برای قوی بودنش ، برای همه ی لحظه های عجیبی که باهاش زندگی کردم و سرشار از غم و غصه و شادی و هیجان و شگفت زدگی و ... شدم .

یک ترسِ دیگه هم دارم ، اینکه نتونم از  روزهای آخرِ کیمیا به علتِ خستگی و فرسوده شدنِ روانم ، اونطور که باید  لذت ببرم .

این روزهای آخر روزهای سختی هستند .

لوکیشنِ خونه ی ما در  خاورشهر ، خیلی دوره . هر روز تقریبا سه ساعت رفت و برگشتمون طول می کشه . صحنه های باقی مونده هم همه پر از حس های عجیب و غریبند .

بعضی وقتها فکر می کنم دارم نفس های آخرم رو می کشم ، فکر می کنم دیگه دووم نمیارم، نیاز به نیروی کمکی دارم ، فقط با همه ی وجودم تلاش می کنم این خستگی مفرط به کسی منتقل نشه ، چون می دونم که همه دارن از آخرین باقی مونده ی  توانشون استفاده می کنن .  

از آخرین ذراتِ انرژی شون .

 گروه کیمیا اینقدر خوب و درست انتخاب شده بود که ما از یک سال و دو ماهِ پیش تا امروز ، کمترین تغییر رو در کادرِ پشتِ صحنه داشتیم و این در سینمایی که آدم ها حتی در یک کارِ دو ماهه نمی تونن همدیگر رو تحمل کنند ، اتفاقِ شگفت انگیزیه . در نتیجه همه مثل من نسبت به یک سال پیش  کم توان تر شدن . و همه نیاز به انرژی های مضاعف دارن .

شاید به دلیلِ همین نیازهاست که من هم کمتر وقت می کنم به دنیای مجازی برسم . چون روزهای تعطیل فقط باید استراحت کنم و فارغ از هر دغدغه ای از زندگی لذت ببرم و از حس های خوب سرشار بشم تا بتونم از پسِ همه ی سختی ها و مصائبِ زندگیِ کیمیا بر بیام  و برای این تجدید قوا باید در آدم هایی غرق بشم که دوستشون دارم  و  حقیقی هستند .

پارسال  تولدم رو آبادان در هتل کاروانسرا  با گروه خوب و مهربون کیمیا برگزار کردیم .

 دلم می خواد امسال هم  کار تا بیست و نهم فروردین ماه طول بکشه و تولدم با حضور کیمیا جشن گرفته بشه .

پارسال قدمش خیلی برام خیر بود .

 سال نود و سه یکی از بهترین و دلچسب ترین سال های زندگیِ من بود .

خلاصه که به روزهایِ آخرِ عشق ورزیدنِ من به کیمیا نزدیک می شیم ،

خدا به من رحم کنه .

آمین .

 

 

3 . مثلی از کتابِ کوچه 

احمد شاملو  .  آیدا سرکیسیان

جلد نهم   . حرف   " ت "

1484. صفحه 313
 
 
ترکیبات جمله ئی و شبه جمله ئی . تسبیح 
 
کار که به استخاره شد، تسبیحِ ملّا پاره شد!
 
در بدبیاری ها دل بستن به استخاره نیز به اشکال برمی خورد .

 

 

4 . باید ماراتن شروع کنم .

برای همه چیز ، از ساز زدن بگیر تا  تغذیه ی سالم  و  زبان و  ورزش  و ...

باید دنبال کارای مدرک دانشگاهم هم برم .

چند تا دکتر  ، رسیدگی به امور  مالیاتی  و ...

 بعیده  در این طرف سال بشه انجامشون داد ...

امیدوارم بهار  دیر نشده باشه .

فعلا یک رژیم غذایی رو شروع کردم ، دکتر جان فرمودند که حتما باید روزی نیم ساعت فعالیت جدی هوازی انجام بدی  ، یعنی یا پیاده روی تند یا ورزش روی تردمیل و الیپتیکال یا اینکه برقصی  .  این ورزش نیم ساعته در حال حاضر حتی از کم خوری هم  برای شما مهم تره!!!

دیروز ساعت ده شب کارمون تموم شد و به علت طولانی بودن مسیر ، من ساعت یازده و نیم شب به صورتِ یک جنازه ی متحرک  رسیدم خونه . خسته ، بی انرژی ، بی حوصله ، کثیف ، داغون ... ، داشتم به این فکر می کردم که خب برای اون نیم ساعتی که دکی جان دستور فرمودن الان رقص با آهنگ های سامی بیگی بیشتر می چسبه یا اندی یا  شهرام شب پره !!!

و چون دیدم تحمل شنیدنِ هیچگونه موسیقی و کلام و کلا صدایی رو ندارم ، تصمیم گرفتم شرمنده ی دکی جان بشم و به جای رقصیدن برم حموم و بلافاصله بخوابم!

ورزشِ هوازی!!!

 

 

5 . تنها حُسنِ مسیرِ طولانی خاور شهر اینه که من در طول راه می تونم کتاب بخونم .

 

الف :

"پیرمرد صدساله ای که از پنجره ی خانه ی سالمندان زد به چاک و ناپدید شد"

نوشته : یوناس یوناسون

 ترجمه : جلال رضایی راد

نشر: نشانه

351 صفحه . 17500 تومان

تموم شد و عالی بود .

در واقع خیلی جالب و بامزه بود .

نثر عجیب و   منطقِ تخیلیِ_تصادفیِ   بسیار هیجان انگیز و خلاقانه ای داشت .

 تاثیر خیلی ویژه ای روی روح و روانم نگذاشت  ولی از خوندنش بسیار لذت بردم  و مشعوف شدم .

درهای جدیدی از خلاقیت به روی مغزم باز شد .

جهان بینی ام رو وسیع تر کرد ، این خیلی اتفاق مهمیه .

 ب:

"ندای کوهستان "

نوشته : خالد حسینی

ترجمه : مهدی غبرایی

نشر : ثالث

قیمت 22000 . 447 صفحه

مدت خوندنش خیلی طول کشید ولی چسبید .

به خصوص نیمه ی دومِ کتاب .

" _ این لقب را خودش به من داده بود. خوشم می آمد . در باغ بزرگمان جست و خیز می کردم و می خو اندم : آهوبره ی بابا منم! آهو بره ی بابا منم!.

بعدها فهمیدم این لقب چه شوم است .

_ بله ؟

_ پدرم آهو را با تیر می زد، موسیو بوستوله ."

 

ج:

دو تا کتاب دیگه هم می خوام شروع کنم که  امیدوارم تا هفته ی آینده تموم بشن و لذتبخش باشن .

پاموک در مقدمه ی کتاب تعریفی ارایه کرده که خیلی خوشم اومد .

 

" رمان نویسی ، هنرِ سخن گفتنِ انسان از زندگی خویشتن  همچون سخن گفتن از زندگی دیگری و از زندگی دیگری سخن گفتن مانند سخن گفتن از زندگی خویشتن است "

 

مجموعه داستان کوتاه

"من یک درختم"

نویسنده : ارهان(ارحان)  پاموک

ترجمه : ایرج نوبخت

نشر : دنیای نو

143 صفحه . 7500 تومان .

 و

 

"ابر قورباغه و پای عسلی"

نویسنده : هاروکی موراکامی

ترجمه : فرناز حایری

نشر: حرفه نویسنده

218 صفحه . 14500 تومان .

 

 

 6 . آدم هایی رو  که دلشون می خواد تصورِ مردم درباره ی اونها بهتر از اون چیزی باشه که  واقعا هستند ، نمی فهمم ، درکشون  نمی کنم  ، خیلی بخوام با خودم صادق باشم  اینه که به شدت عصبیم می کنن .

 هر حرکتی تقلبی و دروغین حالم رو به هم می زنه

شاید چون همیشه به این جمله معتقد بودم که

"وای بر کسی که بیرونش از درونش زیباتر باشد"

آدم هایی که با دانش و صاحب نظر نیستند ولی دوست دارن همیشه درباره ی همه چیز نظر بدن و سلیقه ی خودشون رو خیلی قبول دارند  و  مردمِ باسواد و دانا رو مسخره می کنند اعصابم رو خورد می کنن

«آن‌کس که بداند و بداند که بداند     اسب خرد از گنبد گردون بجهاند

آن‌کس که بداند و نداند که بداند       بیدار کنندش که بسی خفته نماند

آن‌کس که نداند و بداند که نداند        لنگان خرک خویش به منزل برساند 

آن‌کس که نداند و نداند که نداند        در جهل مرکب ابدالدهر بماند»

 

از تلاش برای تعامل پیدا کردن با چیزهایی که به نظرم سخیف و فرومایه اند خسته شدم ...

اصلا چرا من باید چنین چیزهایی رو تحمل کنم ؟


 


7 .  بهانه های  کوچک و بزرگِ  خوشبختی  این هفته

 

الف : گل دادن گل نرگسی که کاشته بودم

ب : خریدهای خوب

ج : ماشین فولکس اسباب بازی و جعبه ی قلبِ خوشگلش