لبخندهای احمقانه ی یک زن

خودکار لعنتی
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩۳
 

 

 

 

                            در به سماع آمده است از خبرِ آمدنت

                            خانه غزلخوان شده از زمزمه ی دَر زَدَنت

 

                            خانه ی بی جان ز تو جان یافته،جانا! نه عجب

                            گر همه من جان بشوم بر اثرِ آمدنت

 

                                                                                        حسین منزوی

 

 

 

 

همه ی مغزم درگیرِ یک خودکاره .

همون خودکار که همیشه قایم می شد زیرِ تخت .

همون که مدرکِ بی دقتیِ من بود .

همون خودکار که همه ی روزهای خوبِ کودکی من رو  ...

، _روزهای خوب؟ ، روزهای نه چندان خوبِ کودکیِ من رو _ ، 

به گریه های بی وقفه و حسرت آمیز می آمیخت .

 

حالا  ، امروز  ،  من اونقدر در پیدا کردنِ خودکارهای مخفی شده ی دیگران می کوشم

 که  گاهی  خودم  تبدیل می شم به یک آقای پشت و پناهِ عیب جو   

که فقط دنبالِ بهانه ای می گرده تا جهان رو تنبیه کنه  .

 

خودکار

خودکارِ لعنتی

خودکاری که   ساده و بی صدا   قل می خورد  زیر تخت و  همون زیر  جا خوش می کرد  و درست همون وقت  که  زمانِ بازرسی فرا می رسید  و  تمیز بودنِ بی نقصِ اتاق   می تونست   تضمین کننده ی برده شدنِ من به خونه ی عمه جان  و  بازی با دخترعمه جان ها و پسرعمه جان ها باشه  ، _خودکارِ لعنتی_ ،  از خودش صدایی  تولید می کرد  و  باعث می شد   آقای پشت و پناه   خم بشه  و  زیر تخت رو نگاه کنه  و  ببینه که ...

 بله ، خودکارِ غلتیده شده به زیرِ تخت ،  همیشه مدرکی بود دالِّ بر بی دقتی و کامل نبودن و بی نقص نبودن من  و  در نتیجه شایستگی رفتن به مهمانی و بازی با همسالان را نداشتن !!!

 

حالا  ،  امروز  ، من  ،  خسته از گشتن  به دنبالِ خودکارهای مخفی شده ی خودم و دیگرانم .

حالا  ،  امروز  ، من ،  دلمرده  از عیب جویی ها  و  اصرار در دیدن کاستی های خودم و دیگرانم .

 

سال ها گذشت تا بفهمم  این تمایلِ احمقانه ی من   برای کشفِ بدی های مخفی شده  ،  از کجا نشات می گیره !

  از اون خودکارِ لعنتی  .


روانکاوِ خود بودن خیلی جذابه .

 این موهبتیه که از کلاس های یونگِ ناهید معتمدی به یادگار دارم .

ولی بعد از اینکه خودت رو روانکاوی کردی و ریشه ی بعضی از مشکلاتِ رفتاریت رو کشف کردی باید برای درمانش گام برداری .

درمانش به نظر من  دیگه کارِ خودت نیست ، نیاز به کمک داری ، نیاز به متخصص داری .

 

مدتهاست دوست ندارم  چشمهام دنبالِ خودکارها بگردند .

مدتهاست دارم تلاش می کنم  چشمهام به جای اینکه دائم  به دنبال ایرادهای انسان ها باشن ، خوبی هاشون رو ببینن  و  به جای تنبیه برای نقص ها ، به پاسِ  خوبی هاشون  تحسینشون کنن .

درصد موفقیتم  خیلی کم بوده .

شاید بعد از اینهمه سال تلاش ،  صرفا امسال  ، تونستم کمی عیب جویی رو در خودم کمتر کنم ،

کمی سهل گیرتر باشم  ، هم نسبت به خودم  هم  نسبت  به  دیگران .

 

یادمه سالهای دبیرستان ، همیشه بعد از امتحان با قیافه ی ناراحت و غمگین به خونه برمی گشتم  و در جوابِ سوال مامان که می پرسید امتحانت رو چطور دادی  می گفتم "افتضاح ، می دونم می افتم"  ،  مامان می خندید و می گفت "من که می دونم آخرش هجده ،نوزده می شی فقط می خوای دل ما رو خون کنی"

ملیکا  برعکس من  بود . از امتحان که بر می گشت خونه ،  تحت هر شرایطی می گفت عالی بود ، بیست می شم ، همه ی سوالا رو جواب دادم !

و ما همیشه تا روزِ کارنامه فکر می کردیم با این چیزی که ملیکا تعریف می کنه باید معدلش بیست بشه .

در مورد درس های عملی راست می گفت ، همه رو بیست می شد ولی در مورد درس های حفظی و عمومی  کارنامه اش رو که می گرفت  تازه گندش در می اومد . 

همه ی سوالا رو جواب داده بود ولی درست یا غلط جواب دادنش  دیگه براش مهم نبود .

همیشه  امتحان که تموم می شد ، من  دو ساعت به معلم هام  التماس  می کردم که یک برگه سوال به من بدن که  با کتابم چک کنم ببینم چه سوالایی رو درست جواب دادم و چه سوالایی رو غلط  و  تا روز کارنامه   به خاطرِ اشتباهاتم  فقط در حالِ سرزنش کردنِ خودم بودم  و  حساب کتاب که  بابت اشتباهِ سوال سوم ، نیم نمره   ازم  کم می شه  یا هفتاد و پنج صدم !!!

و همه ی این حساب کتاب ها چه فایده ای داشت ؟

هیچ جز غصه خوردن و ناامید شدن از خود .

 

دلم می خواد به روزهای خوب ...

 به روزهای نه چندان خوبِ کودکی برگردم  ،  در قالبِ مهراوه ی بزرگِ امروز .

دلم می خواد به جای آقای پشت و پناه  ، من ، مهراوه ی بزرگِ امروز ، پام رو توی اتاقِ مهراوه ی کوچکِ دیروز  بگذارم .

دلم می خواد درِ اتاقش رو با لبخند باز کنم  و  به جای گشتن به دنبال خودکارها  و  لنگه جوراب های زیر تخت و کمد  _برای بهتر تربیت شدنش _  ، بغلش کنم  و  ببوسمش  و بی هیچ شرط و شروطی ببرمش مهمانی .

نمی دونم ،  شاید هم اگه  من ، مهراوه ی بزرگِ امروز ،

مهراوه ی کوچک دیروز  رو  تربیت می کرد ،

امروز یک دخترِ شلخته ی مسئولیت ناپذیر لوس تحویلِ جامعه ی آدم بزرگا داده می شد.

شاید  نکاتِ مثبتِ  وجودیِ منِ امروز ، 

نتیجه ی همه ی  اون سخت گیری ها  و  مته به خشخاش گذاشتن ها   باشه .

اما

تنها چیزی که برام مسلمه اینه که

 گشتن به دنبالِ خودکارهای مخفیِ دیگران ،

لذتِ زیستن و عشق ورزیدن  رو  از آدم  دریغ می کنه .

 

 

 

پی نوشت :

 

1 . پنجم آذر ماه 1392 ، در آبادان   " کیمیا"  رو کلید زدیم .

پنجم ِ آذر ماه 1393 هم گذشت  و  ما در تهران  همچنان درگیر قصه ی "کیمیا" هستیم .

به کیمیا و  کیمیایی ها  و  شما بینندگانِ کیمیا   ، عشق می ورزم .

 

2 . تیم محبوبم شهرآورد رو  برد .

البته این اتفاق در بخشِ بهانه های کوچکِ خوشبختی قرار می گیره ،

مطلبی که اینجا می خوام بنویسم نگاه کردن به این اتفاق از زاویه ی دیگه ایه .

من در صفحه ی اینستاگرامم یک عکس گذاشتم از چراغ قرمزی که ثانیه شمارش عددِ شش رو نشون می داد ، زیرش هم به   قرمز دوستان  برد شیرینِ تیمِ محبوبم رو تبریک گفتم ، 

ولی اصلا انتظار نداشتم مجبور به بلاک کردنِ حدود پنجاه نفر بشم !

با خوندنِ کامنت های زیرِ عکس ، یک سوال ذهنم رو درگیر کرد .

ریشه ی این حجم از بددهنی و نفرت کجاست ؟

چرا باید باختِ تیمِ مقابل باعث بشه به طرفدارانِ تیمِ رقیب فحاشی کنیم ؟

اون هم با رکیک ترین  کلمات !

 تقریبا اکثر دوستانِ نزدیک من استقلالی هستند ، ما همیشه با هم سر تیم های محبوبمون کل کل می کنیم ، اما همه ی این کل کل ها و کری خونی ها در نهایتِ ادب و احترام و خنده برگزار می شه ، یادم نمیاد حتی یک بار به دلیل برد یا باختِ پرسپولیس از کسی در دنیای حقیقی فحش شنیده باشم یا رابطه ام با کسی مخدوش شده باشه ...

 

در واقع   در فضای حقیقی هر  استقلالی ای  که می شناسم آدمِ بافرهنگ و مودبیه . 

سال هشتاد و نه  که استقلال یکی از دربی ها رو  _استثنا_  برد ،

من  منزل دوست دورانِ دبیرستانم که سالهاست خارج از ایران زندگی می کنه  و  یک استقلالی دو آتیشه ست ، 

_از همون سال های دبیرستان یکی از دلالیل صمیمیت ما همین کل کل های فوتبالی بود_  

مهمان بودم  .

قرار گذاشتیم  تیم هرکسی که باخت شام  ساب وی  بده ، پرسپولیس باخت و  من مجبور شدم شام ببرمش بیرون .

اون شب یکی از خوشمزه ترین ساندویچ های عمرمون رو خوردیم ، کلی با هم خندیدیم  و  کیف کردیم  و  خاطره ساختیم .

استقلالی هایی که من می شناسم آدم های باحال و با جنبه و خوش مشربی هستند ، همه شون ، بدون حتی یک استثنا .

 حالا این استقلالی های بددهن از کجا تو اینستاگرام پیدا شدن خدا می دونه ...

شاید هم مثل  تماشاچی نماها ،  این ها هم استقلالی نما هستن 

و استقلال یا پرسپولیس  رو دستمایه ی  عقده گشایی  خودشون کردن  .

 

 

به هر حال  ، خواستم بگم که من تک تکِ کامنت هاتون رو می خونم .

خوب هاش بهم انرژی و انگیزه  می ده ،

نقدهای صحیح و غیر مغرضانه اش من رو به تفکر وا می داره ،

بدهاش  هم ناراحتم می کنه  ، 

نه به دلیلِ فحاشی به من  یا  خانواده ام یا  همکارانم ،

بلکه به این دلیل که  دلم نمی خواد  مردمِ خوبِ سرزمینم حالشون بد باشه و به عقده گشایی های مجازی و بی فایده ، نیاز داشته باشن .

البته که خدا رو شکر  ، تعداد این  تماشاچی نماها  اینقدر کم و انگشت شمار هست که در خیلِ عظیم انسان های باشعوری که در این فضای مجازی پرسه می زنند ، گم می شه .

و من به همین دلیل ، همیشه از حضور در اینستاگرام لذت بردم  چون با مخاطبِ بافرهنگ تری نسبت به دیگر فضاهای مجازی طرف بودم .

با وجودِ همه ی شگفتی ام از کامنت های مزخرفِ فوتبالی ، می خوام بگم شماهایی رو که با دنیای مجازی مثلِ دنیای حقیقی رفتار می کنید و ادب  و متانتتون رو در فضای غیر واقعی هم حفظ می کنید ، بسیار دوست دارم و براتون احترام قائلم .

امیدوارم حضور راسخ و درست و امیدوار کننده ی شما ریشه ی همه ی حضورهای دروغین و عقده گشایانه رو بخشکونه .


 

 

3 . مثلی از کتابِ کوچه 

احمد شاملو  .  آیدا سرکیسیان

جلد پنجم   . حرف   " ب "

5338. صفحه ی 1476

 

ترکیبات جمله ئی و شبه جمله ئی . بلغور کردن. 

گه خوردنش بس نیست عربی هم بلغور می کند !

 

با اعمال و رفتار شخصیت شکن خود مدعی فضل و دانش نیز هست .


کلاغی به هنگام طلوع آفتاب بر تپاله ی تازه ای نشسته و از آن می خورد .

عابری رسید و پرسید : _چه میل می فرمایید؟ 

کلاغ سینه ای پیش داد و در پاسخ گفت:_لقمةُ الصَّباح مِسمارُالبَدن!

عابر با خود گفت:_گه خوردنش بس نیست عربی هم بلغور می کند!

 

 

4 . پاییز جان عزیز دل داره کم کم به پایانش نزدیک می شه .

دلم براش تنگ می شه .

در مجموع  ، با پستی و بلندی های فراوان  ،

پاییزِ امسال ،  پاییزِ دلچسبی بود . 

 

 

5 . باید ماراتن شروع کنم .

برای ساز زدن ،

ورزش

رسیدگی به خود و رژیم غذاییِ سالم .

باید ، باید ، باید .

خدایاجانم  کمکم کن جهت دارا شدنِ  اراده ای دایمی  و  ترک ناپذیر .

 بی نهایت دوست دارم .

 

 

6 . شنبه بعد از جشنِ معمولی و بی هیجانِ  سالروز تولد کیمیا ، 

فکر کردم چه هدیه ای می تونه  به مناسبتِ یک سال کار ِ سنگین و مداوم  روحیه ام  رو شاد کنه  ؟ 

مراسم در خیابانِ ویلا برگزار می شد  ،  منم تصمیم گرفتم  بعد از پایانِ مراسم  برم  نشر ثالث  و دلی از عزا در بیارم  و روحم رو شاد کنم .

 

یکی از خوبی ها و محاسنِ  آقای پشت و پناهِ عزیزِ من   همین بود .

اینکه   از کودکی  معنایِ شعرِ

                                          "من یارِ مهربانم  دانا و خوش بیانم

                                         گویم سخن فراوان با آنکه بی زبانم ..."


رو به طورِ کامل و گسترده  در زندگیِ من  پیاده کرد .

از مزایای  مادر و پدرِ کتاب خوان داشتن  اینه که تو  همیشه می دونی یک دنیا  دوستِ بی صدا  دور تا دورِ دیوارِ خونه برات چیده شده  تا هروقت حوصله ات سر رفت و دلت از دنیای خودت گرفت ، بری توی دنیایِ یکیشون و از مشکلاتِ جهانِ خودت فارغ بشی و روحت رو جلا بدی .

شاید رفاقت با خوندن و نوشتن   یکی  از  بهترین  ویژگی هاییه که  آقای پشت و پناهِ عزیزِ من    به من هدیه کرده  و  من ، تا آخر عمر   بابتِ این اتفاق  مدیونشم .

 

شنبه   ده  پونزده تا   رمانِ خوب خریدم  و دلم آروم شد .

 حالا کلی شوق دارم برای این که تک تک شون رو هر چه زودتر بخونم و تو دنیاشون غوطه بخورم .

نمی دونستم از  "ارهان پاموک"  اینهمه کتاب ترجمه شده ! چندتاش رو خریدم .

 

الان اولین کتابی که شروع کردم رو معرفی می کنم .

دلیل جذب شدنم طرح جلد  و  اسم کتاب بود !!!

"پیرمرد صدساله ای که از پنجره ی خانه ی سالمندان زد به چاک و ناپدید شد"

نوشته : یوناس یوناسون

 ترجمه : جلال رضایی راد

نشر: نشانه

351 صفحه . 17500 تومان

 

نمی دونم کتاب خوبیه یا نه ، تازه شروع کردم .

به هرحال چنین عنوانی من رو به خودش جذب می کنه .

دو سه صفحه اش رو  همون جا  خوندم . جالب بود  .

 

امیدوارم تا هفته ی آینده تموم بشه و برم سراغِ دو گزینه ی بعدی

بازمانده ی روز   نوشته ی کازئو ایشی گورو . ترجمه ی  نجف دریابندری

و

زن در ریگ روان  نوشته ی کوبو آبه . ترجمه ی مهدی غبرائی

 

شما هم اگر دلتون خواست این سه  کتاب رو بخرید .

از نویسنده ها و مترجم هاشون مشخصه  که قطعا ضرر نمی کنید .

 

7 .  بهانه های  کوچک و بزرگِ  خوشبختی  این هفته

 

الف : برد تیم محبوبم در شهرآورد

کری خوانان عزیز هی گفتن شما  "گل گهر"  رو ببرید ما 14 آذر تلافی می کنیم ... ما هم سکوت کردیم ... گل گهر رو بردیم ... ولی اس اس جان نتونست از پس پنالتی هاش بر بیاد ... حیف شد ... چهارده آذر هم براتون دو سه تا گل کنار گذاشته بودیم !!!

 

ب : با دسته گل نرگس و جعبه ی بزرگی ایستاده بود.

زیبا و محجوب ، دوستی از دنیای مجازی که حالا به مناسبت سالروز تولد کیمیا  به دنیای حقیقی پا گذاشته بود و من برای اولین بار دیدمش .

در جعبه کیک بزرگی بود با تصویر کیمیا و کیمیایی ها .

به شدت غافلگیر شدم اما اتفاق هیجان انگیزی بود . دوست داشتنی و دلپذیر .

در دنیای مجازی  هنوز هم انسان هایی هستند که محبتشان دروغین نیست و آدم رو سرشار می کنن

مثلِ  یاسین عزیز و مهربان

 

ج : راه افتادن آبنمای زیبایم ... مأمن  صدای برکه می دهد

 

د : کاشته شدنِ  پیاز نرگس توسط یکی از دوستانِ بهتر از آب روان بهتر از برگِ درخت

 

ه : آغاز بازیِ آقای کیانیان در سریالِ "کیمیا"

حضورشون به شدت برای همه ی ما قوت قلبه  ,  چون خیالمون از اجرایِ مهم ترین نقشِ منفیِ سریال راحت شده  ، از طرفی هم چون مدت زمانِ کوتاهی با ما هستند مجبوریم  همه ی صحنه هاشون رو پشت سر هم بگیریم ،  در نتیجه من وقتِ بیشتری برای مهراوه بودن پیدا می کنم .