لبخندهای احمقانه ی یک زن

پست آخر سال
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ اسفند ۱۳٩٤
 

 

 

 

                     می خواهمت چنان که شب خسته خواب را

                     می جویمت چنان که لب تشنه آب را

 

                     حتی اگر نباشی، می آفرینمت

                     چونان که التهاب بیابان سراب را

 

                     ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی

                     با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را

 

                                                                         (قیصر امین پور)

 

 

 

 وقتی همه ی لحظات سال 1394 رو بررسی می کنم در نهایت می بینم دوستش نداشتم.

سال خشنی بود.

انگار کلا بی اعصاب بود.

البته اتفاق های خوب توش زیاد افتاد ولی همه شون با اعصابِ خورد و دلهره و هزارتا مشکل ...

 میونه ی من با سال های زوج خوب نیست. نمی دونم چرا.

احساس می کنم مشکلات کمی سخت حل می شن.

توی بازی  کندی کرش   بعضی وقتا یک  آبنبات  رو که جابه جا می کنی خود به خود کلی آبنبات دیگه هم به هم می خورن و جا به جا می شن و جلو می افتی

ولی بعضی وقتا اصلا از این اتفاقا نمی افته. انگار همه چیز گره خورده. یعنی رد کردن هر مرحله  با مکافات و سختی اتفاق می افته.

سال 94 همین جوری بود.

رد شدن از هر مرحله سخت بود و گاهی  حتی   خیلی سخت ...

 

شایدم مهم این باشه که از همه ی مرحله ها رد شدیم و غول آخر رو شکست دادیم

نمی دونم

شاید فقط همین مهم باشه

 

 

فروردین: می تونست ماه خوبی باشه ولی نبود، رویهم رفته خاطرات بدش بیشتر در ذهنم موند تا خاطرات خوشش. به غیر از مشکلات شخصی خودم، برای بچه ی یکی از دوستانم هم اتفاقی افتاد که خیلی ناراحت کننده بود. عجیب بود. ترسناک بود.

کمتر پیش میاد موقع دعا کردن همون لحظه ی اول یاد کسی بیفتم، اغلب کمی طول می کشه، باید فکر کنم تا آدما  یادم بیان... ولی اونا حتی یک لحظه هم از ذهنم بیرون نمی رفتن.

امیدوارم امسال برای خانواده هایی که چشم انتظار فرزندشونن  هیچ اتفاق بدی نیفته.

آمییییییییییییییییییییییییین

 

اردیبهشت: فیلمبرداری فاز دوم کیمیا تموم شد و من استراحت رو شروع کردم

دلم می خواست برم شمال ولی ...

سفر که به هم بخوره  خیلی مزخرفه

گندترین حالتش اینه که چمدونت رو هم بسته باشی و با دیگران قرار مدار گذاشته باشی و بعد به هم بخوره ...

اینجور اتفاق ها برای من که بعد از یک سال و نیم کارِ فشرده، فقط دو سه  هفته تعطیلی داشتم و باید سریع برای فاز سوم آماده می شدم واقعا عذاب آور بود. هرچی بود خدا رو شکر که گذشت...

 

خرداد: در تب و تاب شروع شدن کار که هی به تاخیر افتاد و ... کلا بلاتکلیف و مشوش و آزرده خاطر و ...

 

تیر: شروع کار و ...

فکر می کردم ماه خیلی خوبی باشه ولی نشد ...

ناشکری و قدرندونستن ها کلافه ام کرده بود

خداوند همت عظیمی بهم هدیه کرد، کاری رو انجام دادم که باورم نمی شد بتونم انجام بدم ...

بعضی وقتا آدم باید علیه خودش و دلش کودتا کنه، نتیجه اش بعدها قطعا مثبت می شه ...

 

مرداد: شاید بهترین و لذت بخش ترین روزهای کیمیا رو سپری کردم.

سفر به گرجستان با اون گروه بی نظیر عالی بود. واقعا روحیه گرفتم و حالم بهتر شد ...  از همه چیز رضایت داشتم. انگار از غرق شدن نجات پیدا کرده باشی... از غرق شدن در اندوه و مکالمات ذهنی و فکر مدام ...

کیمیا همه اش غم و اندوه بود، روحیه خودم رو هم داغون کرده بود ...

زندگی شخصی رو کمی آسون گرفتم و ...

همه چیز بهتر شد ...خیلی بهتر

 

شهریور: ادامه ی کار

به همراه چند اتفاق هیجان انگیز و باورنکردنی و لذت بخش ...

تجربه ی کیفناکِ لبریز شدن از دیدن و شنیدن عشق.

شهامتِ عجیبی هم به خرج دادم که هنوز بابتش خودم رو تحسین می کنم.

بهترین اتفاقِ عمرم.

 

مهر: پخش "کیمیا" شروع شد و ما همچنان درگیر روزهای پایانی ِفیلمبرداری بودیم ...

روزهای سخت. روزهای خیلی سختِ ماراتنِ دو ساله ...

احساس می کردم  جونم  داره تموم می شه ... انگار واقعا هم همینطور بود

هر چی داشتم رو بهش هدیه داده بودم

همه ی توانم رو ... همه ی وجودم رو ...

 

 و باید تصمیم مهمی برای زندگیم می گرفتم که سخت بود و ترسناک ...

 

آبان و آذر :  تموم شد و ...

تصمیم رو گرفتم و تلاطم ها، خوب و بد آغاز شدند.

نشستم و همه ی ماه به دیوارهای خونه زل زدم ... همین.

 

دی: یک تجربه ی عجیب و جذاب

خستگی روحی در حد مرگ ...

 

بهمن: سفرهای دلچسب ...

 

اسفند: تکلیف روشن و خیال راحت و به سرانجام رسیدن ... خدا رو شکر حداقل حسن ختامِ این سالِ پیچیده، عالی بود.

 

 

 

پی نوشت:

 

1. سلام

امروز که دارم پی نوشت اول رو می نویسم سه شنبه ست، صبحِ چهارشنبه سوری.

بارون لطیفی روزهای آخر زمستون رو از غصه ها و دلتنگی ها پاک می کنه،

امروز انگار جمعِ اضداده، بارون هوا رو پاییزی کرده، درختها جوونه های سبزِ بهاریشون رو زیر قطره های آب شستشو می دن، ولی حقیقت اینه که نه بهاره نه پاییز، هنوز زمستونه، اواخرِ اسفند ...

منم دلم گرفته و از هجوم اتفاقات خسته شدم،

بدترین مسئله  اینه که بخوای لحظه های بد رو، به آدم هایی که عمیقا ناراحتت کردن اثبات کنی.

خودت دو برابر عذاب می کشی.

غصه می خوری،

به همه چیز شک می کنی، به همه ی حس های خوبِ جهان.

اما، درستش اینه که شک  نکنی.

آدم ها روش های مختلفی برای زندگی دارن. قرار نیست  همه شبیه هم  باشن.

من همیشه دنبال حل کردنم .

دلم نمی خواد بابت سوتفاهم ها آدم های خوب همدیگه رو از دست بدن.

ولی بعضی از آدم ها ترجیح می دن سوتفاهم ها باقی بمونن.

شاید  به حمل کردنِ دلخوری ها در سکوت و حل نکردنِ مشکلات و آزردگی ها عادت دارن.

بعضی از آدم ها حق خودشون می دونن که وظایفشون رو انجام ندن. بابتِ چیزهایی طلبکار باشن که اصلا حقشون نیست. تو دلشون دشمنی می کنن و به دوستی تظاهر می کنن و در مواقع بحرانی ناگهان همه ی  انباشته های درونشون رو تخلیه کمی کنن.

به نظرم دلخوری ها رو _به حق یا به ناحق_ نباید نگه داشت، باید تا قبل از اینکه دعوا بشه در آرامش حرف زد ، وگرنه آدم سنگین می شه، خسته می شه، توان برای عشق ورزیدن براش باقی نمی مونه. 

من فقط با کسانی سکوت می کنم که برام مهم نیستن.

 ولی خب روش دیگران برای زندگی جورِ دیگه ایه، شاید به حمل مشکلات و دلخوری ها عادت دارند . شاید اونطوری راحت تر باشن.

قطعا هر روشی در جای خودش محترمه.

حالا از   سمبل مهر و عاطفه   و   آقای پشت و پناه   بگیر تا  عزیزان دل  و  دوستان  و  همکاران ... 

مشکل اینه که هر کسی باعث ایجاد یک مشکل می شه، بعدش به جای اینکه بخواد ناراحتی رو از دل کسی در بیاره و حال اون رو خوب کنه فقط درصدد توجیه و بهانه تراشی برای اون رفتاره .

مثل اینه که یک لیوان رو  بشکنی

و بعد به جای اینکه شیشه ها رو از روی زمین جمع کنی و عذرخواهی کنی،

داد بزنی و بگی :" ای بابا کی این لیوان رو گذاشته دم دست من؟"

بعد هم خورده شیشه ها رو جمع نکنی و بری ...

و اگه شیشه رفت تو پای کسی، باز هم به جای کمک وجمع کردن و پذیرفتن مسئولیت، فقط داد و هوار کنی که

"به من چه ؟ این لیوان باید توی کابینت می بود چرا روی میز بود"!

اون کسی که شیشه تو پاش رفته هم درصدد اثبات این مسئله ست که

"اگه تو لیوان رو نشکسته بودی شیشه تو پای من نمیرفت و یا حداقل بعد از اینکه شکستی جمعش می کردی ... یا حالا که تو پای من رفته به جای دعوا بیا محبت کن و بقیه اش رو جمع کن و روی پای من مرهم بذار"

ولی  آدمی که لیوان رو شکسته و جمع نکرده فقط درگیره که

" نه! جای لیوان تو کابینته!" و ...

همینجور ماجرا ادامه داره!!!

به نظر من اگر آدم ها وقتی  از عمد یا غیر عمد  به کسی آسیب می رسونن  بلد بودن روی بخشِ آسیب دیده مرهم بذارن خیلی از مشکلات حل می شد.


با خودم هم هستما ... با همه مون هستم ...

خوب که فکر کنیم می بینیم خیلی وقتا خودمون همین جوری می شیم.


و البته که در نهایت هر کسی مسئول زندگی خودشه ...


بگذریم

از اول اسفند ماه هفت جفت کفش آهنین پوشیدم و خونه تکونی رو شروع کردم  . چون به دلیل فیلمبرداری کیمیا و نبودنِ من ، این خونه الان دو سال و نیمه که تکونده نشده !!! (زیرِ گاز نمی دونین چه غوغایی بود!!!)

با  همراه جان  کلی خرید خوب انجام دادیم و نقایص خونه رو برطرف کردیم

با کمک دوستان بهتر از برگ درخت بهتر از آب روان کارهای عقب افتاده انجام شد

به دلیل حوصله نداشتن های پی در پیِ من،  بخش مهمِ خونه تکونی یعنی اتاقِ همیشه به هم ریخته  به روزهای آخر و حتی سالِ بعد  موکول شد.

یعنی می شه اون اتاق بالاخره همه جوره  سر و سامون بگیره؟

 

 

2.  بهانه های  کوچک و بزرگِ  خوشبختی  این هفته

 

 الف: نشانه ی آن روز، آن حضور ویژه  که باعث شد بفهمم خدایاجانم من رو می بینه و می شنوه و دوست داره.

ب: مهربانی ها.

ج: دو تا اتفاق در ارتباط با برنامه های صدبرگ و داستان شب هم هست ولی چون حضور من در اون دو برنامه به ضلع "شهرت" مثلث برمی گرده نمی تونم اینجا بنویسمشون با اینکه  خیلی خوشحال شدم. 

د: سلامتی بازیافته ی عزیزی


3. یه مصاحبه ی خیلی خوب داشتم با بچه های مجله ی تماشاگران.

فضای خیلی صمیمی و خوبی داشتند و به من انرژی مثبت دادند.

موقع عکاسی برای مجله خیلی خندیدیم چون قرار بود کار خلاقانه بکنیم.  لباس مسی برام خریده بودن و توپ فوتبال و ... در نتیجه بهمون خیلی خوش گذشت  ولی نمی دونم چرا در نهایت توی عکس جلد اون شکلی شدم!!! 

انصافا خودم خیلی بهترم نیشخند

اگه دوست داشتین می تونید مجله رو تهیه کنید و در لحظات خوش ما شریک بشید.

 

 

4. سال بسیار خوبی رو برای تک تک شما آرزو می کنم.

 

 

 

 

 


 
 
لباس زیبا
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩٤
 

 

 

 

 

تن آدمی شریف است به جان آدمیت  نه همین لباس زیباست نشان آدمیت

مگر آدمی نبودی که اسیر دیو ماندی    که فرشته ره ندارد به مقام آدمیت

اگر این درنده‌خویی ز طبیعتت بمیرد    همه عمر زنده باشی به روان آدمیت

                                                                                      حضرت سعدی

 

 

 

فکر کنم خود سعدى و نظامى و فردوسی و ... هم اگه تو این دوره به دنیا مى اومدن به اندازه ى من به اشعارشون  معتقد نبودن


شعارهایی که درون این شعرها هست من رو اسیر و بنده ی خودش کرده
 
گاهی همه ی تلاشم رو می کنم که باهاشون مبارزه کنم
 
گاهی موفق می شم و از خودِ جدیدم  خجالت می کشم 
 
گاهی موفق نمی شم و با احساس بهتری به زندگیم ادامه می دم.
 
باشد که همه ی ما رستگار شویم و حالمان خوب باشد ...
 
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآامین
       
        
 
چند وقت پیش داشتم کمد لباسام رو مرتب مى کردم.

تصمیم گرفته بودم هر لباسى رو که متعلق به قبل از سال ٩٠ هست هدیه کنم به دیوار مهربانى ظهیرالدوله.

شروع کردم به پاکسازى لباس ها 

رسیدم به یه پیراهنِ  شبه مردونه ى  چهارخونه ى سفیدآبى
در سنِ بیست سالگی اون رو از کیش یا چابهار خریده بودم.

یک پیراهن آستین بلند دکمه دار چهارخونه ى سفید و آبى
که با شلوار جین مى پوشیدمش.

مدلش  گشاد و راحت بود.

در نتیجه، هم مواقعى که چاق مى شدم قابل استفاده بود و قسمت های  اضافى رو در طبق اخلاص نمى ذاشت و هم  زمان هایى که طی تصمیماتِ ناگهانی لاغر مى شدم برام مناسب بود و نحیف شدنم رو نشون نمى داد.

جنسش عالى بود، اتو نمى خواست،  بشور و بپوش بود.

یک ساعت با خودم کلنجار رفتم که بندازمش دور
نتونستم
پوشیدمش
مثل روز اولش بود
مثل ماه

فقط مشکل این بود که از ده سال قبل تا امروز هر بنى بشرى که با من معاشرت داشته حداقل ده بار اون رو تو تنم دیده ...

یاد یکى از همکارام افتادم
در جمعى داشت پشت سر یکى دیگه از همکارا  _از جنس مخالف البته_  حرف مى زد که گفت:
"فلانى با اینکه به نظر آدم موفقى میاد و همه  بهش  به به و چه چه مى گن  ولى خیلى بدبخته ، اون سال که اومد جایزه اش رو روى سن بگیره پالتویی رو پوشیده بود که چهارسال پیش باهاش مى اومد سر کار!!! خیلی بیچاره ست! زورش میاد لباس جدید بخره!!!"

من بُهت زده مونده بودم و داشتم فکر مى کردم از نظر اون ، حتما من  یه مفلوکم که هنوز دلم مى خواد لباس  ده سال پیشم رو بپوشم و بهش تعلقِ خاطر دارم!

راستش امسال اصلا تصمیم نداشتم برم جشنواره فجر فیلم ببینم
هم حوصله نداشتم و هم تصمیم گرفته بودم استثنا در برنامه هایى که در شهرستان ها برگزار مى شه شرکت کنم و به احساسات مردم نسبت به کیمیا پاسخ بدم و ازشون انرژى بگیرم.

_سریال های تلویزیونی به خصوص باکس پخش ماه رمضون ، باعث می شه بازیگرها و عوامل   از اینجور برنامه ها دعوت بشن . بعد از خداحافظ بچه و روز حسرت هم این شرایط برای من زیاد پیش می اومد  ولی راستش نه خیلی حوصله نداشتم و نه انگیزه. اغلب هم درگیر کار بودم و فرصت پیدا نمی کردم حتی بهشون فکر کنم .  ولی این بار به تشویق اطرافیان تصمیم گرفتم خستگی و هواپیماسواری رو به جون بخرم و برم ببینم چی می شه .