لبخندهای احمقانه ی یک زن

اولین پست سال 94 ... تکه پاره های عاشقانه ی رویا بخش دوم
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٤
 

 

 

 

 

                      ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی
                     

                      عیش بی یار مهیا نشود یار کجاست

 

                                                                          حضرت حافظ

 

 

 

 

در را باز می کند

نگاهش می کنم

در آغوش می گیردم

گونه ام را می بوسد

 

مثلِ یک دوست

 مثلِ یک رفیق قدیمی

 

وارد خانه می شوم

خانه ی او

 هجومِ هوایِ آغشته به نفس هایش

نفسم را به شماره می اندازد

کنارش می نشینم

 

چشم از من بر نمی دارد

مرا می خواهد

می فهمم

 

قلبم  آرام بر جای خودش باقیست 

تعجب می کنم

 

فکر می کنم  اگر چند سال قبل این اتفاق می افتاد چطور باید قلبِ پُرتپشِ آش و لاشم را از وسط هال جمع می کردم و بر سر جایش باز می گرداندم !

 

دوستانش نشسته اند

 لبخند می زنم و زیر نگاه خیره اش به صندلی تکیه می دهم .

دستهایش را دور شانه ام حلقه می کند

به مردی می گوید:

"می دونی این اولین عشقِ زندگی منه؟"

 

 

ضربان قلبم کم کم بالا می رود.

 حس می کنم سرخ شده ام.

 حس می کنم به جای دخترک چهارده ساله ای که همه ی عاشورا و تاسوعاها به اصرار با مادر و پدرش به منزلِ آقای فلانی می رفت  تا شاید او هم برای گرفتنِ نذری به آنجا آمده باشد و بینشان سلامی رد و بدل شود، سرخ شده ام .

 

ادامه می دهد :

"همه ی روزهای کودکی و نوجوونی  من عاشقش بودم و بهش فکر می کردم."

 

نفسم بالا نمی آید .

چای می خواهم .

به جای دخترک چهارده ساله ای که تلفن خانه ی آنها را _وقتی پدرش حمام بود_ یواشکی از دفتر تلفن خانه دزدیده بود و روزهای تنهایی با زنگ زدن و حرف نزدن، خودش را به شنیدن صدای او و گاهی هم مادرش عادت داده بود، سرخ شده ام .

 

به من نگاه می کند و می پرسد :

"رویا یادته بهت پیشنهاد دوستی داده بودم و قبول نکردی؟"

 

می خندم . قلبم کم می آورد ،

ممکن است کم کم به وسط پذیرایی منتقل شود .

من استادِ خفه کردنِ صدایِ احساساتم هستم .

با اعتماد به نفسِ مخصوصِ زنانِ سی ساله می گویم :

"مگه آدم می تونه به پیشنهاد دوستی تو جواب رد بده؟ احتمالا خیلی بچه بودم که یادم نیست ."

 

یادم می آید.

همه ی جمله هایش را به خاطر می آورم .

مدتها بود می پنداشتم خیالاتی شده ام و اصلا چنین چیزی بین ما نبوده و من از فرط عشق تخیل کردم که  او ، مردِ رویاهای من ، در روزهای کودکی ، به من حسی داشته . هرچند کودکانه ... هرچند احمقانه ...

یادم می آید با جزییات.

هزار سال قبل  داشتم از دیوارِ سنگی بالا می رفتم .

گفت : "بیا ما با هم دوست بشیم."

گفتم: "مگه الان دشمنیم ؟"

گفت: "نه ، من که همیشه طرف تو ام چون  خیلی دوستت دارم."

گفتم:" خب الانم دوستیم دیگه ، مثل بقیه ."

بعد از دیوار پریدم پایین و فرار کردم .

 

 

می گوید :

"اگه همون موقع قبول کرده بودی الان من اینقدر دچار دردسر نشده بودم."

می خندم :

"پس همه ی مشکلات زندگی تو تقصیر منه !"

می گوید:

"اشکال نداره ، حالا سعی کن جبران کنی ."

 

 

گونه ام گر می گیرد.

به جای دخترک چهارده ساله ای که در دفتر خاطراتش آخر هر فصل ، تعدادِ روزهایی را که از آخرین دیدارشان گذشته بود می نوشت  سرخ شده ام .


به جای دخترک چهارده ساله ای که روز عیددیدنی در خانه ی آقای فلانی طره مویی بر پیشانی اش انداخته بود _ تا مثلا زیباتر شود!_ و پدرش مقابل او با صدای بلند گفته بود  : به به فینتیلِ رویا خانوم رو نگاه کنید چه قشنگه! و  دخترکِ چهارده ساله از خجالت آب شده بود، سرخ شده ام .

 

 دوستش می گوید:

"حالا پاشو ازشون پذیرایی کن ... چای می خورین یا قهوه؟"

 

 

دلم چای می خواهد . چای لب سوز که سرخی گونه هایم را گردن بگیرد و خشکی دهانم را برطرف سازد .

 

 می گوید:

"براش قهوه میارم . مگه همه مثل تو بی کلاسن که به جای قهوه ترک چای بخورن؟"

دوستش می گوید :

"اون کتابا رو هم براش بیار ببینه ، شاید انتخاب قصه خیلی طول بکشه."

لبخند می زنم و موضوع بحث را به سمتِ کتاب ها می برم تا کمی حالم سر جایش بیاید .

 

لبهایم به هم چسبیده اند .

چای می خواهم .

سالهاست که دیگر به عشق های تخیلی و کودکانه نمی اندیشم .

سال هاست که دیدارِ کسی مرا برای شمارشِ روزها ترغیب نمی کند .

بزرگ شده ام و عشق در خیال را برای روزهای کودکی باقی گذاشته ام ،

اما،

هجوم خاطرات ، گونه هایم را آتش زده اند با اینکه دیگر حسی در من باقی نمانده است .

اگر چند سال قبل تر اینها را می گفت ... حتی پنج سال قبل ...

 

حرف می زند و من می توانم یک دلِ سیر به جای آن دخترک چهارده ساله ی عاشق که هرگز جرات نمی کرد سرش را بالا بیاورد ، او را نگاه کنم  و  دلم نلرزد .

ابروهایش هنوز مثل کودکی اش است .

آرام و شمرده حرف می زند .

با نگاهی مهربان .

و حواسی کمی پرت .

 

بیست سالگی ام را به خاطر می آورم .


اولین روزهای بزرگ  شدن.

 شبی را به یاد می آورم که تصمیم گرفتم همه ی اعتماد به نفسم را جمع کنم و به اولین میهمانیِ بزرگانه ی عمرم بروم .

شبی که بعد از سال ها  او را  دیدم

 دست در دستِ دخترکی که 

 بی شک

از من

هزار سال به او  نزدیک تر بود .

 

و من تمام میهمانی سعی کردم لبخند بزنم

و به  دستهایش که در دست های دخترک فرو رفته بود، نیاندیشم .

 

 

نگاهم می کند:

"کجایی ؟ حواست نیستا، دارم از تو تعریف می کنم."

 

می خندم . لحظه ی جذابی را از دست داده ام .

 می گویم:

"خودم رو زدم به حواس پرتی که تو چند بار ازم تعریف کنی، مثلا من نفهمیدم ، دوباره بگو ."

می خندد .

می پرسد:

"یه قهوه ترکِ عالی برات بیارم ؟"

می گویم:

"نمی خوای یه بار دیگه ازم تعریف کنی ؟ می ترسی پررو بشم ؟"

می گوید:

"وقت زیاده. تازه پیدات کردم. قهوه ترک یا چای ؟"

می گویم :

"قهوه ترک عالیه."

 

وجودم با خشم مرا نگاه می کند.

قهوه ترک را همیشه از قهوه های دیگر بیشتر دوست داشته ام اما چای چیز دیگریست .

از ما دور می شود و به دوستش می گوید:

"دیدی گفتم با کلاسه، قهوه تُرک می خوره."

 

به   وجودِ خشمگینم   نگاه می کنم.

یادِ جمله هایی می افتم که درباره ی  "خود بودن و اصلِ خویشتن را زیستن"  همیشه  بر  دهانم جاریست .

 

می گویم :

"راستش منم بی کلاسم و معتاد به چای ، خواستم روی تو رو زمین ننداخته باشم وگرنه که چای تازه دم یک چیز دیگه ست ."

 

وجودم لبخند می زند.

دوستش قهقهه زنان به سمت آشپزخانه می رود و با هم کل کل می کنند.

 

به مانتوی جین آبی فکر می کنم که بعد از پنج سال...

خاطرات را ساکت می کنم.

نفس عمیقی می کشم.

کتابی را جهت تورق بر می دارم . 

 با سینی چای می آید .

 لبخند می زند.

قلبم آرام بر جای خود باقیست .

 

 

 

 

پی نوشت:

 

1 . سلام 

یک ماه و نیم از سال جدید می گذره .

داغ  یک پست برای فروردین ماه سال 94 به دلم موند .

 نشد . درگیر بودم .

ممنون از تبریک هاتون بابت عید و تولد . 

 

امروز دقیقا همون روزیه که در مطلبِ قبل گفتم ،

 همون روزی که  "من فارغ از کیمیا خواهم زیست"

خوشحالم و دارم تلاش می کنم خستگیم در بره .

یک سفر چهار روزه با مادرجان رفتیم شمال .

هوا عالی بود .

از طبیعت لذت بردم .

قرار بود اتفاق های دیگه ای هم بیفته که نیفتاد .

دیگه مهم نیست، از تحمل کردن های بی دلیل خسته شدم

 

آدم نباید به بی احترامی عادت کنه ، به خصوص وقتی امیدی به بهبود نیست .

بگذریم که معلومه دلم خیلی پُره ...

 

این  "تکه پاره های عاشقانه ی رویا" رو خیلی دوست دارم .

مثلِ "قصه های من و همسایه ی روبرو"

اون بار از زبون یک مرد

این بار از زبون یک زن

تلفیقی از شنیده ها و تخیل و تجربه های شخصی .

امیدوارم برای شما هم جذاب باشه .

 

 

2 . "کیمیا"

 

پنجشنبه ی هفته ی قبل، یعنی دهم اردیبهشت ماه سال 94 بالاخره تصویربرداری فاز اول و دوم سریال کیمیا بعد از هفده ماه! به پایان رسید .

البته هنوز بخش های مربوط به خارج از کشورش مونده

تعطیلات خیلی زیاد نیست چون اواسط خرداد  تصویربرداری فاز سوم شروع می شه و به احتمال زیاد من دوباره حدود پنج ماه درگیر کار می شم .

البته هنوز هیچ چیز معلوم نیست .

پخش سریال هم به دلیل عقب افتادن تصویربرداری  فاز سوم،  از باکس ماه رمضان برداشته شد.

دلم می خواست از اول تابستون پخش بشه که نشد .

 هر چی خیر و صلاحه .

ولی خب دیگه طاقت ندارم .

دلم می خواد هرچه زودتر نتیجه ی زحماتمون رو ببینم.

این سریال های از تولید به مصرف   آدم رو بدعادت می کنه .

تحملِ انتظار سخت می شه .

فکر کنم باید تا پاییز منتظر بمونیم!

 

 

 

3 . فیلم سینمایی "قصه ها "

کارگردان : رخشان بنی اعتماد

بازیگران : گلاب آدینه، صابر ابر، فرهاد اصلانی، بابک حمیدیان،

            نگار جواهریان، ریما رامین فر، حبیب رضایی، عاطفه رضوی،

           مهراوه شریفی نیا،محمدرضا فروتن،شاهرخ فروتنیان،باران کوثری، 

            پیمان معادی، فاطمه معتمد آریا، حسن معجونی، مهدی هاشمی.

 

فیلم سینمایی " قصه ها" به کارگردانی رخشان بنی اعتماد  اکران شد .

 من هم نقش کوچکی درش بازی کردم .

ممکنه به دلیل توقیف چهارساله و مشکلاتی که برای اکران داشت ، مدت زیادی شاهد اکرانش نباشیم .

 اگر فیلم های خانم بنی اعتماد رو دیده باشید از دیدنِ "قصه ها" بیشتر لذت می برید چون هر اپیزود به نوعی ادامه ی یکی از فیلم های قبلی ایشونه .

 خوشحال می شم "قصه ها" رو ببینید.

 فردا ، جمعه 18 اردیبهشت ماه 1394 ، ساعت 17.30 

در سینما پردیس کوروش(واقع در اتوبان ستاری اگر اشتباه نکنم)

عوامل فیلم و برخی از بازیگران حضور دارند، منم هستم . 

 

 

4 . ریحون و شاهی کاشتم  . جوانه زدن . خوشحالم .

 دارم نسبتا ساز می زنم .

 یک کار مهم می خوام انجام بدم ولی باید بیشتر فکر کنم ، یک کمی می ترسم .

دو تا تاتر خوب از دست دادم که واقعا دوستشون داشتم ولی به دلیل خستگی و سفر خارج از ایرانِ کیمیا ، نشد که بشه ... حیف .

 

5 . نمایشگاه کتاب شروع شد .

برید و لذت ببرید .

 

داستان های تولد

به انتخاب "هاروکی موراکامی"

ترجمه : فرناز حائری و احسان کیانی خواه

نشر: حرفه نویسنده

 

مقدمه ای که موراکامی برای این کتاب نوشته عالیه .

"... آخرین مورد در فهرستِ رویدادها، اعلام تولد افراد مشهوری بود که روز دوازدهم ژانویه به دنیا آمده بودند و در میان آنها اسم من هم بود! گوینده گفت،"امروز تولد ... سالگیِ هاروکی موراکامی، رمان نویس، است" من با دقت گوش نمی دادم، ولی با شنیدن اسم خودم کم مانده بود  کتری داغ را بیندازم. ..."

 

 

6 . تقسیم کردنِ حس های خوب 

با کسانی که دوستشون دارم ،

برای من   لذت بردن   رو دوچندان می کنه.


مثلا حتی وقتی مقدار کمی خوراکی باقی مونده باشه، دلم می خواد اون رو با کسی که دوستش دارم قسمت کنم

 نه از سرِ مهربونی و این حرفها

 بیشتر از سر خودخواهی

چون به خودم بیشتر می چسبه.

دلخوشی های الکی و کوچک

ولی به نظر من  رنگِ زندگی  به همین چیزهاست .

 به همین چیزهای کوچک ...


 ولی حیف که گاهی تو رو از همه ی این لذت ها پشیمون می کنن

 با وجود اینکه هنوز هم که هنوزه دلت می خواد خوشی هات رو قسمت کنی

از ته دلت ...

 

دوستی می گفت :

 

"هرگز  چیزی را که برایش زحمتِ بسیار کشیده ای

با کسی که حرمت نمی شناسد 

 شریک نشو.

برایش زحمت نکشیده، قدر نمی داند، حرمتش را می شکند، دلت می شکند."

 

 


7 .  بهانه های  کوچک و بزرگِ  خوشبختی  این هفته


الف:  جوراب سبز رنگِ فسفری هدیه ی تولد

 ب:   تعطیلات