لبخندهای احمقانه ی یک زن

رعد و برق
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ تیر ۱۳٩٤
 

 

 

 

 

ما را سرِ بودنِ جهان نیست         ما را سرِ یارِ مهربان است

این کار نه کارِ توست خاموش      کین راه به پای رهروان است

                                                                                  عطار

 

 

 

 به روزهای قبل می اندیشم

به دخترک کوچکی که چشم های قرمزش را

 به آن وسیله ی برقیِ پُربادِ سوزان  دوخته بود

و با اشک های کودکانه اش از من پرسید:

" دوستم نداشت که نبرد؟"

 

و من فقط آرام به چشم های قرمزش نگاه کردم

و فکر کردم چند ماه است که دیگر طاقتِ دیدنِ این اشک ها را ندارم .

 

 و از عید،

از سالِ جدید،

هربار که به هر بهانه ی احمقانه ای قلبش ترک خورد و اعتمادش فرو ریخت،

خواستم  او را به مدرسه ی شبانه روزیِ دوری بفرستم

تا از  غرشِ رعد  و  روشناییِ وهم آورِ برق،

در  بهاری اینچنین بارانی   در امان باشد.

 

و فکر کردم شاید  نحسی سیزدهم فروردین،

جدایی دختر کوچک را از ما رقم بزند

که نزد

اما

از همان وقت 

دخترک

دور از چشمِ من ، ساک کوچکش را برداشت

و هر روز  یک قطره از اشک هایش را در آن انبار کرد

و آن روز 

که ترک های قلبش منفجر شد،

با سیلابی که در ساکش انبار کرده بود

از خانه ی پر بارانِ ما گریخت.

 

و من فکر کردم

وقتی تلاشِ تو برای تبدیل شدنِ  غرش ها به  زمزمه

 بی نتیجه می ماند،

شاید هم گریختنِ دختر کوچکت

 به ناکجاآبادِ این جهان یا آن جهان

تاوانِ بزرگی نبوده باشد .

 

نزدیک ترینان 

همه می دانند

دخترهای کوچک از رعد و برق می ترسند.

 

 

 

پی نوشت :

 

1. سلام

فکر کنم  کم کم  اینجا رو تعطیل کنم  سنگین تر باشم !

 

متن خوبی در وایبر  خوندم که منسوب شده بود به آقای شکیبایی

حالا نمی دونم نوشته ی خودشون بوده یا اینکه در فیلم یا سریالی این متن توسط ایشون خونده شده

به هر حال مهم اینه که بسیار دوستش داشتم و روی من تاثیرگذاشت و باعث شد کمی به خودم و زندگیم و مهربانی های بی انتهای احمقانه ام بیشتر فکر کنم

متن این بود :

 

"گاهی...!

نباید بخشید،

کسی را که بارها او را

بخشیدی و نفهمید...

تا این بار در آرزوی بخشش تو باشد.

گاهی...!

نباید صبر کرد،

باید رها کرد و رفت...

تا بدانند که اگر ماندی،

رفتن را بلد بودی.

گاهی...!

بر سر کارهایی که برای دیگران انجام می دهی،

باید منت گذاشت...

تا آن را کم اهمیت ندانند.

گاهی...!

باید بد بود ،

برای کسی که

فرق خوب بودنت را نمی فهمد..."

 

البته خیلی باید به واژه ی  "گاهی"   توجه کرد .

چون زندگی کردن به اون طریق  تلخ و بی لذت  می شه!

ولی اینکه بعضی وقت ها یادت بیفته که آدم ها باید برای اشتباهاتشون تنبیه بشن

اتفاقِ خوبیه.

من همیشه  سعی می کنم خودم رو بابت اشتباهاتم (اونهایی که بهشون آگاهم)  تنبیه کنم، قبل از اینکه کسی ازم بخواد.

بعضی وقت ها هم نیاز هست حرف های دیگران رو خوب گوش کنم تا بتونم اشتباهاتم رو کشف کنم و با حل مشکلاتم کمتر باعث آزارِ خودم و دیگران بشم.

اما

چیزی که واضحه اینه که هیچکس حالش بهتر نمی شه تا وقتی خودش از ته دلش نخواد.

حتی یک سرماخوردگی ساده از بدن ما خارج نمی شه تا وقتی که خودمون برای درمانش تلاش نکنیم .

همون سرماخوردگی ساده با بی توجهی ما  می تونه تبدیل به آنفولانزای مزمن و عذاب آور بشه  و هم به خودمون و هم به دیگران آسیب برسونه .

مشکلات روحی هم همینطورن .

باید حواسمون به روح و جانمون باشه تا حال خودمون و دیگران رو بد و بدتر نکنیم

و اتفاق های خوبِ زندگی مون رو  مفت  از دست  ندیم .

 

شاید اگه همه مون با خودمون روراست تر باشیم

و حقِ دیگران و حدِ تحملِ دیگران  رو هم  در نظر بگیریم 

و کمی قدرشناس تر باشیم  همه چیز بهتر بشه .

شاید ...

 

 

2.  از سه شنبه دوم تیرماه فیلمبرداری فاز سوم سریال "کیمیا" در تهران شروع شد .

فعلا مشکلاتی برای رفتن به گرجستان پیش اومده که باعث شده سفر ما به تعویق بیفته ، در نتیجه نمی دونم کی می ریم اونجا .

قراره تصویربرداریِ این فاز حدود چهار تا پنج ماه طول بکشه.

احتمالا از اول مهرماه هم پخش سریال شروع می شه ولی هنوز هیچ چیز قطعی نیست ، هروقت اطلاعات دقیقی پیدا کنم حتما هم در وبلاگ و هم در اینستا اطلاع رسانی می کنم.

کماکان از پیگیری و لطف و مهربونی شما نسبت به این سریال به شدت سپاسگزارم.

 

 

3. مثلی از کتابِ کوچه 

احمد شاملو  .  آیدا سرکیسیان

جلد اول   . حرف   " آ "

3640. صفحه 803
 
 
امثال و حکم . "آخربین" 
 

آخوربین،  آخربین  نمی شود .

آن که تنها به منافع  آنی خود نظر دارد  عاقبت اندیش نمی تواند بود.

 

 

4. از حسرت هایت که فراتر رفتی

به سوی من بازگرد

ما

جهان را از زشتی هایش پاک خواهیم کرد.

 

 

 

5. معرفی کتاب این دفعه کمی با همه ی دفعات فرق می کنه .

 راستش در این دو سه ماه دو تا تجربه ی ناموفقِ کتابخونی داشتم .

تجربه ی ناموفق کتابخونی یعنی شبها دلت برای خوندنِ  کتابی که دستته نتپه .

یعنی وسط خوندن  ذهنت به مشکلات زندگیِ خودت معطوف بشه ،

یعنی توش کشف و شهود نداشته باشی ،

یعنی دلت نخواد به جای هیچ کدوم از شخصیت هاش تو دنیای اون کتاب زندگی کنی ،

یا اینکه اصلا کتاب رو نفهمی و انگار که در زمانِ درستی اون کتاب رو برای خوندن انتخاب نکرده باشی .

انگار برات زیاد یا کم یا  دیر یا زود باشه .

 مثلا سال ها پیش، اولین بار که صد سال تنهایی اثر مارکز رو خوندم هیچ چیز ازش نفهمیدم و نتونستم تمومش کنم . سال بعد دوباره شروع کردم باز هم نتیجه همون بود . حتی درمورد بوف کور صادق هدایت هم برام همین اتفاق افتاد . چند سال طول کشید تا من بتونم این دو اثر ارزشمند رو حداقل تا آخر بخونم و بفهمم . در مورد صد سال تنهایی حتی تونستم ازش لذت ببرم و خوندنش (برای بارِ هفتم ) یکی از بهترین تجربه های عمرم شد ولی با بوفِ کور  نتونستم ارتباطِ خوبی برقرار کنم اما همین که  بالاخره تونستم با ولع تا آخر بخونمش موفقیت بزرگی بود.

یا مثلا کتاب دوجلدی جنگ و صلح تولستوی رو با لذت خوندم ولی 50 صفحه ی آخر رو نتونستم تحمل کنم ، یهو از ادبیات داستانی تبدیل شد به تحلیل تاریخ و حاضر شدم ننگِ ناتمام موندنش رو با خودم حمل کنم ولی عذاب خوندن اون پنجاه صفحه رو بعد از خوندنِ هزار و دویست صفحه نکشم .

 

در این چند ماه هم همین اتفاق افتاد، بعد از مدتها دوباره دو تا کتاب خوندم که نتونستم تمومشون کنم .

خیلی تلاش کردم ولی نشد .

اولی کتاب " شاگرد قصاب" اثر "پاتریک مک کیب" بود که به دلیل اینکه " پیمان خاکسار " ترجمه اش کرده بود خریدم .

هر کتابی رو که ترجمه ی ایشون یا آقای غبرایی باشه چشم بسته می خرم .

ولی متاسفانه شاگرد قصاب در حد و اندازه ی شعور و فهمِ من نبود .

یعنی   واگویه های بیمارگونه ی یک روایت  نتونست من رو به خودش جذب کنه با وجود اینکه از نثر قوی و ترجمه ی بی نظیر ایشون بسیار لذت بردم  ولی کتابِ 218 صفحه ای رو در صفحه ی 170 رها کردم . 

مغزم نمی تونست درست تحلیلش کنه .

 دومین کتابِ نیمه کاره کتاب "رودِ راوی"  اثر ابوتراب خسروی بود که برنده ی بهترین رمان سال 1382 از بنیاد هوشنگ گلشیری شده .

کتاب رو فروشنده ی نشر ثالث بهم معرفی کرده بود که همیشه کتاب های خوبی بهم پیشنهاد می داد .

ولی با نوع نثرش نتونستم ارتباط برقرار کنم . انگار دوزِ عربی یا فارسیِ قدیمش خیلی بالا بود یا باز هم در حدِ فهم و شعور من نبود .

خوندنم خیلی کند و سخت پیش می رفت .

 خلاصه اینکه اگر شما این دو تا کتاب رو خوندید و خوشتون اومد بدونید که من به شما غبطه می خورم .

 


سه تا کتاب دیگه شروع کردم که امیدوارم نیمه کاره نمونن !


"استانبول"

نوشته ی اورهان پاموک . ترجمه ی شهلا طهماسبی . انتشارات نیلوفر


"فرصت دوباره"

مجموعه ی داستان گلی ترقی. انتشارات نیلوفر


"خانواده ی مصنوعی و داستان های دیگر"

مجموعه ی داستان انتخابی از نویسنده های مختلف .

موراکامی هم بینشون بود و در نتیجه من کتاب رو خریدم .

به انتخاب و ترجمه ی مژده دقیقی . انتشارات نیلوفر .

 

البته من خیلی به داستانِ کوتاه علاقمند نیستم، حالا این بار اینجوری امتحان می کنیم ببینیم چی می شه.

 


6. وقتی کسی از چشمِ کسی

باشتاب و سهمناک

سقوط می کند

کوفتگی قلب و مغزِ صاحبِ چشم

از کبودی های بدنِ سقوط کننده

 دردناک تر است.



7 .  بهانه های  کوچک و بزرگِ  خوشبختی  این هفته

 

کلا اردیبهشت و خرداد روزهای خوبی نداشتند .

تنها بهانه های کوچک خوشبختی شاید

یک سفر شمالِ پنج روزه ی خانوادگی بود،

هدیه گرفتنِ دو کتاب دوست داشتنی،

جشن یک سالگی با همه ی فراز و نشیبش!

شروع دیدن سریال "گرِیِز آناتومی "

و ... ساز زدن .