لبخندهای احمقانه ی یک زن

سفرنامه
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٤
 

 

 

 

               بگذر  ز  نقش  و  صورت   جانش  خوشست   جانش

                                                                                 مولانا

       

 

خوب نباش و مهربان نباش

که من تو را یک بار از سر گذرانده ام

 

خوب نباش و مهربان نباش

که من یک بار

غرق در تو

به دیار باقى شتافتم و اکنون

با تنفس مصنوعى و آب هاى درون ریه ام زنده ام

 

خوب نباش و مهربان نباش

که من از جزر و مد دریا مى ترسم

که سال هاست

کابوس هاى مرا

عمق اقیانوس و ماهى هاى رنگارنگ ساخته اند

 

خوب نباش و مهربان نباش

که من سلول هاى بنیادین وجودم را

در آن غرق شدگىِ مفرط گم کردم

و امروز به کشف ذره هاى نوشکفته ى درونم با شگفتى مى نگرم

 

خوب نباش و مهربان نباش

که من خوبى ها و مهربانى هاى تو را

هنوز

در ریه ى پُر آبم نفس مى کشم

و براى زنده ماندن

با هر دم و بازدمى

تو را انکار مى کنم

 

تو را

و خوبى ها و مهربانى هایت را...

 

 

 

پى نوشت:

 

۱. به دخترى که در سفر یک شب یهو به خاطر یک متن که در مغزش متولد شده تصمیم مى گیره وبلاگ آپ دیت کنه، در حالیکه هیچ امکاناتى از جمله لپ تاپ و کامپیوتر و تبلت نداره، چى مى گن ؟؟؟

خدا به دوستان بامعرفت ما عمر با عزت بده که همیشه مشکل گشان.

 

۲.  فیلمبردارى فاز سوم سریال "کیمیا" از اول تیرماه در تهران شروع شد. الانم حدود یک ماهه که گروه اومده گرجستان براى فیلمبردارى بخش هاى خارج از ایران فاز اول و دوم و سوم . منم حدود دو هفته قبل به گروه در تفلیس (پایتخت گرجستان) ملحق شدم و امروز دارم برمی گردم تهران . الان در فرودگاه باکو نشستم و با لپ تاپ حسن هندی عکاس پروژه در حال ادیت نوشته های وبلاگ هستم که در طول سفر در گوشیم تایپ کردم . بابت اینکه توضیحاتم در زمان های مختلف نوشته شده عذر می خوام . سفرنامه ست دیگه ...در طول دو هفته نوشته شده . در ضمن لپ تاپ حسن هندی برچسب فارسی نداره  و من بابت تایپ مطالب جدید دارم سرویس می شم! انگار مجبورم !!!!!!

متاسفانه گرجستان پرواز مستقیم نداره . یعنی ما از تفلیس اومدیم باکو و حالا باید حدود ۹ ساعت در فرودگاه منتظر پرواز باکو به تهران بمونیم !!! یعنی یک مسیر یک ساعت و نیمه قراره حدود ۱۴ ساعت  طول بکشه !!!  البته از این هفته پرواز مستقیم جمعه ها راه افتاده ولی قسمت ما نشد .

تفلیس شهر قدیمى و زیباییه، ساحلى نیست، رودخونه داره، پر از دار و درخته، ولى کلا بافت فرسوده اى داره، روى در و دیوار پر از نوشته هاى بیخود با اسپرى و این چیزاست. در واقع به زیباسازى و نظافت شهر به کل بى توجهن. یک مقدار هم کثیفى هاى غیر معمول تو کوچه و حتى خیابون اصلى دیده مى شه که به شدت تعجب برانگیزه! (شاید چاه توالت خونه هاشون گرفته!!!) اما خیلی از کوچه ها سنگفرش شده و به دلیل سرسبزى بسیار زیبا هستن.

خوراکى هاى بسیار خوشمزه اى  دارن به نام هاى (اگر اشتباه نکنم) خاچاپورى وخینگالى و ... که البته بنده هنوز نخوردم چون کلا من فست فودبازم، البته حتما اینا رو هم امتحان مى کنم اگر هوس بستنى خوردن در مکدونالد اجازه بده!!! ( روز آخر سفر خوردم . بدک نبودن خوشمزه بودن) 

در این فصل که ما اومدیم، همه ى بوتیک ها و مرکز خریدهاش حراج هستن و خریدش عالیه.

یک خیابون  هست به نام شاردنى که خیلی زیباست. در واقع پاتوق تفریحى همه ست و زندگى شبانه ى شاد و پر از موسیقى اى داره. قلیون هم که به راهه.

ولى شهر پر از گداست و گداهاش هم به شدت کنه هستن ، ولت نمى کنن!!!

روز آخر به لطف دوستان خوب و مهربان ایرانی مقیم تفلیس  خیلی بهمون خوش گذشت و حداقل پایتخت قدیمی گرجستان شهر مسختا (اگر اشتباه نکنم) رو دیدیم و ناهار هم در رستوران بسیار زیبایی غذای گرجی خوردیم و بسیار لذت بردیم . 

و اما هیجان انگیزترین بخش این سفر دیدن بازی بارسلونا و سویا سوپر جام اروپا در استادیوم بود .

عکس و شرح ماوقع در صفحه ی اینستاگرامم هست.

 

و در کل طبق معمول همه ى سفرهایى که رفتم، یک تار موى گندیده ى تهران خودمون رو ( مثلا یک تار موى گندیده ى اتوبان مدرس رو) به هیچ جا نمى دم. هیچ جا ...

دلم تنگ شده،هرچند که گروه ماه و بى نظیرن و در کنارشون همه چیز عالیه ولى دلم تنگ شده.

من نمى دونم این "شهر" این "خونه" چى داره که در بهترین حالت هم من بیشتر از ده روز دورى رو تاب نمیارم و بى قرار مى شم.

حالا خدا رو شکر اینترنت هست و من مى تونم صداى عزیزان دلم رو بشنوم و باهاشون معاشرت صوتى و تصویرى کنم، وگرنه که تحمل همه چیز، حتى خوش گذشتن ها، بسیار سخت مى شد.

حالا به شرح برخى از اتفاقات سفر مى پردازم :

الف: شب اول که رسیدم اینجا اتفاقى افتاد که براى یکى از دوستانم در مسیج نوشتم ، اون مسیج رو اینجا کپى مى کنم :

"خدمت شما عارضم که ما دیشب ساعت ۹ رسیدیم کمى معاشرت کردیم و بعد از شام رفتیم در خیابان هاى شهر قدمى بزنیم

درحال پیمودن خیابان در ویترین یک مغازه بنده به ورانداز کردن خود پرداختم و به ناگه یک لحظه متوجه شدم چیزى روى کله ام اضافی ست

و از آنجا که از ویترین گذشته بودیم مغزم عکس رو اسکن کرد و متوجه شد که آن چیز اضافى روى کله بسیار شبیه چهاردست در کارتون نیک و نیکوست

چهاردست یادته!!!!!

و بلافاصله بنده در خیابان آبروریزى شدیدى به راه انداختم

و همزمان با پرتاب هرچه با خودم داشتم  فرار نمودم

ولى متاسفانه کسى از بچه ها اون ملخ الدنگ رو ندید و من به شدت به هم ریخته و عصبى شدم!

جهت تمدد اعصاب رفتیم بستنى مک دونالد میل نمودیم و برگشتیم که دیدم همون ملخ در همون ابعاد روى زمینه و مجدد فرار کردم و بچه ها اون رو فرارى دادند و من از ترس سریع به هتل بازگشتم و کپیدم

امروز هم از صبح آفیش بودم تا الان و تازه رسیدم به هتل.

این بود انشاى بنده با موضوع گرجستان خود را در شب و روز اول  چگونه گذراندید!"

 

ب: یک روز دیگه هم یکى از دوستان عزیز با وعده ى پیتزا من رو گول زد ولى در نهایت پیتزا رو پیچوند و جالب ترین وعده ى غذایی ممکن رو با هم خوردیم.

غذامون رو توى یک میز کوچک چوبى آوردن. ما قبل از سفارش غذاى اصلى هى اصرار داشتیم سیب زمینى بگیریم ولى گارسن گیر داده بود که نه نمى شه غذاتون بزرگه نیازى به پیش غذا نداره ، یکیش هم براتون کافیه ، و ما هم به ناچار قبول کردیم . وقتى اون میز چوبى و حجم غذا رو دیدیم فهمیدیم چقدر در حقمون لطف کرده ... یعنى اینقدر بزرگ و جالب و هیجان انگیز بود که زنگ زدیم یکى دیگه از بچه ها هم بهمون بپیونده! بقیه اش رو هم اوردیم هتل !!!

ج:کلا خدا رو شکر اینجا یک مشت آدم شکمو افتادیم به هم ... ورزشکار هم هستن ولى همه شکمو ... بزنم به تخته رستوران هاى تفلیس همه آباد شد!ا

د: یکى از بهترین سکانس هاى من در فاز سوم رو سه روز پیش گرفتیم، از اون سکانس ها که منتظرش بودم، البته نمى دونم در نهایت چى از آب دراومد ولى به من چسبید

ه: همسفرهاى خوب ، سختى هاى غربت رو کمرنگ مى کنن ، بابت حضور تک تک آدم هاى این گروه بى نظیر خوشحالم . در کنارشون همه ی لحظه ها به یاد موندنی می شه .

 

 

٣. کتاب کوچه سنگین بود با خودم نیاوردم،البته واقعا هم فکر نمى کردم تصمیم داشته باشم اینجا وبلاگ اپ دیت کنم ولى خب یهو این متن اصلى به مغزم هجوم آورد و مجبور شدم بنویسم ، دلم هم هواى نوشتن کرده بود .

در نتیجه خودتون یک چیز جالب از کتاب کوچه پیدا کنین ، اگر هم دوست داشتین مى تونین تصویرش رو براى من در اینستا بفرستین ، براى پست هاى بعدى کار منم راحت تر مى شه ،مى تونم از انتخاب هاى شما استفاده کنم.

 

 

۴. اگر  روزى 

کسى 

مهربانى  تو  را   

ارج  ننهاد

و به تحقیر     فرشته ى مهربان      خطابت کرد

باید   سکوت کنى

باید   سکوت کنى  و  یاد بگیرى   چگونه  وجودت را 

از گزند  همه ى  کلمات زشت   محافظت کنى

و فکر کنى  دیگر هنگام  آن  است که    به ایستى

در مقابلِ همه ى واژه هایی  که  با چشم هاى بسته

همه ى خوبى هاى تو را   مسخره مى کنند

از فرط خشم    یا    ناکامى هایى که

مسببش   هرگز   تو   نبودی.

 

 

۵. "تکثیر تاسف انگیز پدربزرگ"

نویسنده : نادر ابراهیمى

نشر روزبهان 

۱۷۳ صفحه . قیمت ۱۲۰۰۰ تومان .

 

" چه بد شده است که واژه ها که رسایی کافی هم ندارند, این طور برای ما تعیین تکلیف می کنند و سرنوشت می سازند یا خط می دهند, می کوبند و هموار می کنند. واژه ها,چون یک بیماری مزمن, زندگی انسان را ظالمانه مورد تهاجم قرار داده اند. یادش به خیر آن روزگارانی که زبان, به راستی, وسیله ی ارتباط بود. اینک, زبان, وسیله ی تظاهر به ارتباط است نه چیزی بیشتر. "

 

این کتاب از اون کتاباییه که دلم می خواد همه اش رو اینجا براتون بنویسم ...

 حتی دلم می خواد همش رو هرشب براتون بخونم ...

از با صدای بلند کتاب خوندن هیچوقت لذت نمی بردم  ولی شرایطی باعث شد که  کم کم   لذت ببرم 

و الان در حین خوندن  این کتاب عجیب و بی نظیر , گاهی  دلم می خواد با صدای بلند بخونمش ...

دلم می خواد  کتاب خوندنم رو شریک بشم ...

با صدای بلند ...

مثل روزها  و  شب هایی که ... 

 

 

این کتاب رو بخرید  و  بخونید

و با دقت   بخونید

و با همه ی  وجودتون   بخونید

این کتاب  رو  ـ به یاد هر کس یا هر چیز که دوستش دارید ـ  با صدای بلند   بخونید ...

 

 

۶. از دیالوگ هاى ماندگار

دکتر از مردی که خودش سر انگشتش را قطع کرده می پرسه:

"ببخشید می تونم بپرسم واسه چی این کارو کردید؟"

مرد:

"واسه اینکه می خواستم دردی را در بدنم حس کنم که از درد توی دلم بیشتر باشه"

 

 

 7. بهانه های کوچک و بزرگ خوشبختی این ماه:

 

 الف: ماشین یکى از دوستان بهتر از برگ درخت بهتر از آب روان رو دزدیده بودن، بعد از چهار روز پیدا شد... واقعا همه از ته دل خوشحال شدیم.

ب: سفر خوب ، همسفرهاى خوب تر

ج: سرزدن به صفحه ى فیس بوک متروکه بعد از یک سال!!!

د: دیدار با یکى از بهترین شاگردهاى پیانوم .

داره خانوم دکتر مى شه!!!

وقتى دوازده سالش بود بهش پیانو درس مى دادم ، خودش و مادر نازنین و مهربونش همیشه جاى ویژه اى تو دلم داشتن . حتى زمانى که من تدریس رو رها کردم هم رابطه مون کامل قطع نشد، از طریق فضاى مجازى در ارتباط بودیم تا اینکه یکى از شبهاى قبل از سفر یهو همه چیز براى دیدار جور شد و من رفتم خونه شون و روحم جلا پیدا کرد. مانا حالا بیست و دو سه سالشه ، پزشکى مى خونه و اولین کتاب شعرش رو زیر چاپ داره . اون موقع ها زیبا و دلنشین ساز مى زد ، یکى از بهترین و کوشاترین شاگردهاى من بود .

مادر بی نظیری داره .

اینقدر دوستشون دارم و اینقدر برام عزیزن که در شب دیدار اصلا نفهمیدم زمان چه جوری گذشت.

تا نیمه های شب با هم گپ زدیم و  سرشار از عشق شدیم .

در این دنیا  هیچ چیز  از تعلقات قلبی نسبت به انسان های خوب و مهربون   ارزشمندتر نیست.

 کاش وقتی هستن,

وقتی خدا بهمون   داشتنشون  رو    هدیه می ده ,

قدر بدونیم .

 

 


 
 
خوابِ رویایی
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ امرداد ۱۳٩٤
 

 

 

 

 

 

   رو سینه را چون سینه‌ها هفت آب شو از کینه‌ها

                                  وآنگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو

   باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی

                                گر سوی مستان می‌روی مستانه شو مستانه شو

   یک مدتی ارکان بدی یک مدتی حیوان بدی

                                  یک مدتی چون جان شدی جانانه شو جانانه شو

   ای ناطقه بر بام و در تا کی روی در خانه پر

                                  نطق زبان را ترک کن بی‌چانه شو بی‌چانه شو

 

                                                                                 مولانا

 

 

 

 

 

تجربه ی  عشق های مجازی  به نظر من   یک اتفاقِ طبیعیه .


از کودکی شروع می شه و در 13 , 14 سالگی به اوجِ خودش می رسه.

 (زمان ما اینجوری بود الان گویا روزگار خیلی تغییر کرده . گویا که ... بگذریم)

 

منم این فاز  رو  تجربه کردم .

از عشقِ بی دریغم به  واکی بایاشی گنزو ( دروازه بان کارتون فوتبالیست ها )  بگیر تا احساس های مسخره ی ذهنی به هنرپیشه های خارجی و ایرانی و ورزشکارها و غیره .


 

یادم میاد یک شب از همون  دوره ی  عشق و عاشقیم  با  واکی بایاشی گنزو  

خوابش رو دیدم .

خواب دیدم  واکی   اومده دم  مدرسه   دنبالم !

نشسته بود روی پله ها منتظر من !

من از مدرسه اومدم بیرون  و  دیدمش ، خیلی ناراحت و نگران بود ، انگار دیر کرده بودم!

خواست  دستم رو  بگیره  با هم بریم   که ...

 

من  از شدت شعف و عشق  از خواب پریدم .

 

 

انگار روحم  توانِ لمسِ  واکی  رو نداشت!

(هنوزم یادمه، با جزییات، حتی رنگِ زردِ لباسش ...)


 حالا تا اینجاش خواب بود  و خیلی هم  ایرادی  نداشت

ولی از اینجا به بعدش یک کم برای یک دختر چهارده، پونزده ساله  خطرناک و نامعقوله!!!

 

فرداش که رفتم مدرسه،   بشاش و  مشعوف  بودم ، سرحال و خوشحال تا زنگِ آخر .

زنگِ آخر ضربان قلبم به شدت بالا رفته بود، دلهره ی عجیبی داشتم .

هی به خودم می گفتم :

 "مهراوه،  الاغ،   خواب بود،    واکی انیمیشنه،  کارتونه ...  چته ؟  دیوونه شدی؟  تو دیگه چرا!؟!؟!"


ولی حالم بد بود .

یک حس احمقانه، امید واهی  دائم  تو مغزم می گفت  که حالا شاید هم بیاد ...!!!!

با یک حال عجیب از مدرسه اومدم بیرون

با خجالت  و  ترس روی  پله ها  و اطراف  مدرسه  رو  نگاه کردم .

 

 

نه،  هیچ پسرِ جذابی با بلوز زرد و یک کلاه لبه دار مشکی و ابروهای پهن و اون چشم های درشت و  پادردی که همیشه مثلِ یک صاعقه روی مچش بود،  منتظر من نبود.

 

طبیعی هم هست .

 هیچ آدم عاقلی  انتظار نداره   کاراکتر کارتونی مورد علاقه اش   بیاد دم مدرسه دنبالش !

 

من اون سالها  تا این حد  خیالپرداز بودم و  به  معجزه  ایمان داشتم!

 

بعد از ماجرای خواب، دیگه  از  فکر   واکی  بیرون  نمی اومدم.

البته قبلش هم  تمامِ کمد و میزتحریرم 

فقط عکس برگردونای واکی چسبونده شده بود!

 

 

بعد از ماجرای خواب،  فکر می کردم  حتما یک راهی برای  واقعی شدنِ واکی  وجود داره .

واقعا این موضوع  ذهنم  رو درگیر کرده بود .

مطمئن بودم اون نیمه ی گمشده ی منه  و  باید پیداش کنم !!!

 

تا اینکه یک روز  تلویزیون  صحنه هایی رو  از دوبلاژ کارتون فوتبالیست ها  نشون داد.

منم با هیجان نشستم  پای تلویزیون  تا ببینم کدوم پسر جذابی  صدای  واکی  رو در حنجره اش داره!

( اون موقع اینترنت و کامپیوتر و این چیزا نبود که بشه سرچ کرد!!!)

 

آقای پشت و پناه  یک دفتر تلفن مخصوصِ پروژه های سینمایی داشت  که  شماره ی  همه ی اهالی سینما و دوبله و تاتر و ... اون تو بود .

من دفتر تلفن رو برداشته بودم  و  منتظر بودم  تا دوبلور واکی  رو ببینم، 

اسمش رو بشنوم  و شماره رو بردارم!!!

 

فکر می کردم  الان یک  مردِ جذاب  رو در تلویزیون می بینم  که می تونه با صدایِ عشقم 

همیشه برام حرف بزنه  و  مردِ رویاهای من  بشه .

همینطور که در رویاهام غوطه ور بودم،  دیدم  تصویر واکی  پخش شد 

و در کنارش یک خانومِ محترم  رو نشون داد که در حالِ حرف زدن به جای  واکیه !!!

انگار دنیا روی سرم خراب شد .

 نمی تونستم باور کنم که صدای مردِ رویاهای من  صدای یک  زنه .

 اینقدر هول و عصبی شده بودم که اسمش رو هم درست نفهمیدم .

نفهمیدم  خانم شاهین مقدم  جای واکی  و  سوباسا حرف می زد یا  خانم فاطمه نیرومند .

با سرخوردگی  تلفن جفتشون  رو از دفتر تلفنِ جادویی  پدرم   برداشتم .

 

ولی ...

 

 هیچوقت  جرات نکردم   زنگ بزنم.

فکر می کردم  اگر زنگ بزنم  و  یک زن   با صدای واکی  بگه :

"الو، بفرمایید " !  من حتما سکته می کنم .

 

 

سال ها گذشت...

 

 

خانم فریبا شاهین مقدم  که گویا  مدیر دوبلاژ کارتون فوتبالیست ها  هم  بود، مامان رو به طور اتفاقی در جایی دید،  از هم دانشکده ای های قدیمی  از آب دراومدن  و  با ما رفت و آمد خانوادگی  پیدا کرد!!!

هربار که  با دخترش می اومد خونه ی ما،

من  یادِ  واکی  و حماقت های کودکانه ی خودم  و  اون روز که  تلویزیون دوبله ی فوتبالیست ها رو نشون می داد می افتادم  و  خدا رو شکر می کردم که  جرات نکردم زنگ بزنم خونه شون و  مزاحم تلفنی بشم!!!

 خدا به آبرو و حیثیت من جلوی دوست مامانم  رحم کرد !!!

 

فکر می کنم  در مقطع راهنمایی  داشتنِ این حس های غلوآمیزِ کودکانه   طبیعی باشه.

البته برای اون روزگار ... الان رو واقعا نمی دونم ...


ولی اگر در سنین 18 , 19 سالگی  و  دانشگاه هم  این اتفاق ادامه داشته باشه  به نظرم  فاجعه ست .

به نظرم  عشقِ مجازی   اجازه نداده که فرد  به  بلوغ عاطفی برسه 

و  با دنیای حقیقی کنار بیاد .

 

 حالا این عشقِ مجازی   شاملِ  حس های کودکانه ای  که  ما  تو دلِ خودمون  نسبت به  جنس مخالف تو فامیل و در و همسایه و بچه های دوستانِ پدر و مادرمون داریم  هم می شه .

به هر حال خیال پردازی های اینچنینی  ما رو از مواجهه  با دنیای حقیقی  و پذیرش عیوب آدم های واقعی  باز می داره .

و به نظرم  باید از   افراط  در این گونه دوست داشتن  حذر کرد،

چون تحملِ آدم رو  در برابرِ مشکلاتِ موجود در جهانِ واقعی  خیلی کم می کنه .

 

وقتی این حرفا رو می زنم  فکر نکین با یه آدمی طرفین

که خودش مشهوره و نفسش از جای گرم در میاد و حالا داره  پند می ده،

نه ، من از همه تون دیوونه تر بودم ،

این ماجرای  واکی  آبرومندانه ترین  عشق مجازیم  بود که  اینجا شرح دادم .

بقیه رو  فعلا روم  نمی شه  بنویسم .

در این زمینه   شاهکارهای فاجعه آمیز   زیاد داشتم .

حتی وقتی یکی از عشق های خیالیم ازدواج می کرد،

افسردگی می گرفتم و حس می کردم بهم خیانت شده!!!

 یعنی می فهمم  ماجرا  برای آدم  چقدر  جدیه .

 

ولی نباید اجازه داد خیالبافی  درباره ی آدم های دور از دسترس

زندگی واقعی  رو تحت تاثیر خودش قرار بده .

 

شاید، حتی  همون  واکی بایاشی گنزو   اگر واقعی می شد

رفتارها و عادت هایی  داشت که  هیچوقت  در تلویزیون به نمایش در نیومده بود

و من نمی تونستم تحمل کنم  و  از حضورش  آزار می دیدم  یا  آزارش  می دادم .

 

در فضای مجازی  آدم ها  همیشه  بهترین بخشِ وجودشون   رو زندگی می کنند .

حتی واکی بایاشی گنزو...

 

حتی من ...!!!

 

 

 

پی نوشت :

 

1. سلام

تقصیر من نیست

 من می خواستم پنجشنبه آپ کنم  ولی   روزهای دیگه ی هفته   اعتراض کردن .

گفتن اصلا چه معنی داره یک وبلاگ نویس  بین  روزهای هفته  تبعیض قائل بشه؟

به خصوص که اغلب پنجشنبه ها پرشین بلاگ  مشکل داره و  سایت بالا نمیاد. 

خلاصه بعد از گفتگوی فراوان  خانم شنبه   تونست بقیه ی بچه ها رو راضی کنه که این هفته ایشون به "به روز شدنِ وبلاگ" مزیّن بشن .

ماه قبل هم که جمعه خان  مورد عنایت قرار گرفته بودن .

حالا تا ببنیم دفعه های بعد نوبت به کدومشون می رسه .

به هر حال دل  من و همه ی روزهای هفته  برای شما خواننده های مهربون تنگ شده بود.

خیلی زیاد دوستتون داریم .

 

2. فیلمبرداری فاز سوم سریال  "کیمیا" کماکان ادامه داره .

(توضیحات کامل سریال  رو در چهار پست قبل تر نوشتم)

روزهای کار  دلم برای همه  کسانی که در فاز اول و دوم بودند ولی الان نیستند به شدت تنگ می شه .

 برای مامان ، آقای پورشیرازی و علی شادمان بیشتر از همه.

جای خالیشون در لحظه لحظه ی روزها حس می شه .

دارم به مهرماه فکر می کنم که به امید خدا  قراره همه مون کنار هم بشینیم و نتیجه ی زحمات دوساله مون رو ببینیم .

و فکر می کنم به زندگی خودم که تو این دوسال چه ها بر من گذشت ...

به سال 93 که بهترین سالِ زندگیم بود و سال 94 که نیمه ی اولِ جذابی نداشت ...


آرزو می کنم  نیمه ی دوم سال 94 پر از مهربانی، شعف،  رضایت کامل، آرامش و  سرشار از حس های خوب باشه .

 

 آمیییییییییییییییییییییییییییییییییییییین

 

 

3. مثلی از کتابِ کوچه 

احمد شاملو  .  آیدا سرکیسیان

جلد پنجم   . حرف   " ب "

4700. صفحه 1305

 

 

ترکیبات جمله ئی و شبه جمله ئی

سر را بستن

 

سرِتو  واکردی  بستی

همونی  که  بودی  هستی!

 

آرایش و پیرایش، شخصیت آدمی را تغییر نمی دهد.

 

 

 

4. نخوندم

 به همین سادگی .

به بدترین  چیزهایی که  می تونست توش  نوشته باشه  فکر کردم

 و به بهترین  چیزهایی که  می تونست توش  نوشته  باشه. 

دیدم دلم نمی خواد  هیچکدومشون  روی  تصمیمی که گرفته شد  تاثیر بذارن.

 

تصمیم  درست بود .

"باید  از   آزار دیدن   و   آزار دادن   رها می شدم "

حُرمتِ آرامشِ مأمن  . . .

تعهد کتبی  دقیقا یک مرحله قبل از  اخراجه .

 در نتیجه،   بر حسِ کنجکاوی ام فائق  اومدم و ...  نخوندم .

همین .

 

 

5. معرفی کتاب

 

ته خیار

نویسنده : هوشنگ مرادی کرمانی

 انتشارات معین

مجموعه ی 30 داستان کوتاه 220 صفحه

قیمت 14000 تومان

 

"   هدیه به :

  آن پیرمرد چاق، کوچولو و تنهایی که هرشب خواب های پاره پاره، سیاه و تلخ می دید

  چون بر می خاست، می نشست خواب ها را می دوخت،

رنگ می زد، شکر می زد، کتاب می کرد و می فروخت. "

 

آیا همین نام  برای خریدنِ یک کتاب کافی نیست ؟

یا همین  نوشته ی ساده و زیبا در ابتدای یک کتاب  ؟

 

 

6 . از مجموعه ی دیالوگ های ماندگار

 

  "باور کن رفیق

   شاید این پایانِ چندان خوشی نباشه

   اما پایانِ درستیه!"

 


7 .  بهانه های  کوچک و بزرگِ  خوشبختی  این هفته

 

الف: بازسازی تراس

ب: پاک کردن شیشه های پذیرایی با مشقت فراوان و پرتاب نشدن در حیاط !!!

ج: معاشرت های دلچسب

 د: کاغذ A4  رنگی رنگی

 ه : خورشت قورمه سبزی