لبخندهای احمقانه ی یک زن

شمع ها
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩٤
 

 

 

 

       ناصحم گفت که جز غم  چه هنر دارد عشق

        برو  ای خواجه عاقل  هنری بهتر از این 

 

                                                            حضرت حافظ

 

 

 

 

 

 

 

شمع هایم   تاریکند

ساکتند

غمگینند

نمی رقصند

 

 

دنبالِ بهانه  می گردم

انگیزه ای، شوقی،  شوری،  خواستی

تا  دوباره  پیچ و تابشان

این سیاهیِ محض را   کمی   روشن کند

 

دلم  برای نقش هایی که  بر دیوار  ترسیم می کردند  تنگ شده است

برای سوسو زدنشان

دود کردنشان

آب شدنشان

چکه کردنشان

دلم  برای روشن کردنشان  تنگ شده است

 

بهانه ای  پیدا می شود

من،   بی تفاوت

فندک را  روشن می کنم

نزدیک اولین شمع  می برم

 گازش  تمام می شود

بر می گردم

کبریتی  پیدا می کنم

گوگردِ قرمزِ سرِ چوب را   بر سطحِ زبرِ قهوه ای رنگ   می کشم

اصطکاکی در کار نیست

کبریت   نم کشیده است

 

شمع ها   خاموش و سرد،  بر جای خود    نشسته اند

و   تاریکیِ خانه ی مرا    به رقصِ نقش هاشان     نمی آرایند .

انگار مدتهاست قهر کرده اند

یا انگار  دلشان گرفته است

یا انگار  می خواهند  شبیه  من  باشند

خاموش  و  تاریک  و   تلخ

مثلِ یک دخترِ سرخورده از مهر...

 

 

حقیقت این است

شمع ها بهانه ها را دوست ندارند

مثل من...

 

شمع ها بهانه ی خودشان را می خواهند ...

 

 

و من فکر می کنم

آیا تا پاییز   از پسِ غصه ی شمع هایم   بر می آیم ؟

 

 

 

 

پی نوشت :

 

1. سلام

کلی حرف داشتم . چیزهایی نوشته بودم برای اینستاگرام که طولانی بود و می خواستم اینجا براتون بنویسم ولی ...

به روز کردنِ وبلاگ اینقدر طول کشید تا خبر فوت علی طباطباییِ نازنین و ایرج کریمی کلا شور و شوق رو ازم گرفت.

 

علی  یک سال و دو ماه نقشِ برادر ما رو در سریال آشپزباشی بازی می کرد

جدا از اون،  پدرِ علی تهیه کننده ی سریال "قلبِ یخی1 و 2" بود و  به همین دلیل من ارادت زیادی  به علی و خانواده اش دارم .

همه ی روزهای خوبِ آشپزباشی  ما  از علی چیزی به جز احترام و ادب و مهربونی ندیدیم .

پرسپولیسی به شدت متعصبی بود و من همیشه از دیدنِ غیرتش روی تیمِ محبوبم لذت می بردم.

همه مون  از ته دل  دوستش داشتیم.

واقعا دوستش داشتیم.

باور رفتنش هنوز هم برام سخته .

نه اینکه بخوام بگم حضور پررنگی در زندگیم داشت، نه .

متاسفانه مدتها بود که ازش بی خبر بودم

ولی ...

وقتی به بعضی از آدم ها فکر می کنی، فقط لبخند به لبت میاد، باهاشون فقط خاطره ی خوش داری، جز خوبی چیز دیگه ای ازشون در ذهنت نیست...

علی یکی از همون آدما بود.

 

و  این روزها،

ما  مجبور شدیم باور کنیم که شریکِ همه ی لبخندهای ما در روزهای خوبِ آشپزباشی دیگه نفس نمی کشه .

 

 

2. زمان پخش سریال کیمیا مشخص شد .

گویا هفته ی اول مهرماه (احتمالا دقیقا چهارم مهر ماه)

ساعت 9.30 . هرشب از شبکه ی دوم سیما .

تیزرهاش هم که از تلویزیون پخش می شه .

منم سه چهارتا تیزر پانزده ثانیه ای درست کردم که تا مهر می ذارم روی صفحه ی اینستاگرامم. 

امیدوارم "کیمیا" رو دوست داشته باشید ... خیلی بیشتر از من.

 

 

3. مثلی از کتابِ کوچه 

احمد شاملو  .  آیدا سرکیسیان

جلد دوازدهم   . حرف   " چ"

 468 . صفحه 91

 

باورهای توده، آیین ها .

 

چایی

.اگر کسی نیم خورده ی چای دیگری را بنوشد با او دلسردی پیدا می کند.

.اگر قند در چای بیفتد میهمان می آید.

.اگر چای شیرین روی زمین بریزد آن روز، روز شیرینی می شود، اگر چای تلخ روی زمین بریزد، آن روز روز تلخی خواهد شد. 

 

چای باید مثل بوسه تازه و پُرمایه و لب سوز و لب دوز و لبریز باشد.

 

دوستان عزیزم دقت بفرمایید که در کتاب کوچه  صرفا اینگونه اصطلاحات و تعابیر و خرافه پرستی ها  جمع آوری شده و قطعا به معنای تاییدشون نیست .

 

 

4. از بینِ همه ی مثبت و منفی های وجودم

 یک خصلت دارم که تقصیرِ من نیست

 تقصیرِ پدرمه به دلیلِ نامی که برای من انتخاب کرده

و گاهی کلافه ام می کنه

چون نمی تونم از پسش بر بیام

 

 

مثل این روزها  که  به شدت

از "مهر" و همه ی متعلقاتش

خسته شدم .

 از "مهر" بانی

از "مهر" ورزی

و از همه مهم تر از "مهر"خواهی

 

اصلا از آمیخته به مهر بودن خسته شدم

 

ترجیح می دم مدتی آمیخته به یک چیز دیگه باشم

یا اصلا آمیخته به هیچی نباشم

یک  "آوه" ی خالی باشم تا ببینم دنیا چه جوری می شه

 

شاید

 بعضی از آدما

 با نیمه ی دوم نامشون خوشحال تر باشن تا نیمه ی اول.

 

(این متن مربوط به عکس گوشواره ی "مهراوه" بود که لحظات آخر با تغییر در صفحه ی اینستاگرامم گذاشتم. گوشواره  هدیه ی عزیزترینه. چون روزِ خواهر نداریم ، عزیزترین همیشه در روزِ مادر علاوه بر مادرجان به من هم هدیه می ده و من رو پر از عشق می کنه.)

طراحی اسم و گوشواره  امیرحسین یگانه . لیقه .

 

5.

"جنوب مرز غرب خورشید"

نویسنده : هاروکی موراکامی

مترجم: سلماز بهکام

انتشارات ترانه

 

"هیچ وقت شیفته ی زیبایی ظاهری زن ها و دخترها که معمولا قابل سنجشه و معیارهای مشخصی بینِ عوام داره نبودم. همیشه مجذوبِ مفهومِ درونی تری بودم،یه چیزی که بدونِ هیچ دستکاری و بَزَکی ذاتِ کامل خودشو داره.مثلِ خیلی از آدم ها که عاشقِ رگبار و زلزله و خاموشی ان، چون این چیزها خودشونن، کامل و بی نقص. من هم دنبالِ یه مفهوم غیر قابل تعریف تو جنسِ مخالف بودم. اگه بخوام از کلمه ی بهتری استفاده کنم، اسمشو می ذارم مغناطیس."

 

و طبق معمول این موراکامیِ بی نظیررررررر که خوابِ شب من رو با تاخیرهای طولانی مواجه می کنه .

 

وقتی در دنیای خودت روزهای خیلی خوشی رو سپری نمی کنی، غرق شدن در دنیای کتاب های موراکامی  تسکین بزرگیه، به خصوص وقتی عزیزی اون رو بهت هدیه می ده.

 

 

6. انجام دادنِ یک کارهایی درست سرِ وقتش،

می تونه  روی  همه چیز تاثیر بذاره .

ولی زمانش که می گذره،

تنها چیزی که برای آدم باقی می مونه غصه و حسرته.

در موردِ اتفاق های مهم   فرصت ها رو نباید از دست بدیم.

چون وقتی از دست دادیم ،

هرقدر هم که بتونیم لبخند بزنیم و به شادی تظاهر کنیم، 

تا همیشه، پشتِ  نگاهمون سِیلی هست که می تونه همه ی شهر رو تو خودش غرق کنه.


7 .  بهانه های  کوچک و بزرگِ  خوشبختی  این هفته

 

الف: فیلم نوازندگی ام به غیر از کامنت های پر از مهر شما که خیلی حالم رو خوب کرد، یک رهاورد جالب داشت.

پدر دو تا خواهر  از شاگردهای قدیمی ام  برام فیلم پیانو زدنشون رو فرستاد . مدت ها بود گمشون کرده بودم  و از هیچ طریقی ازشون خبر نداشتم .

به شدت ذوق زده شدم، شماره شون رو گرفتم و رفتم پیششون .

نازنین دوازده سالش بود و نوشین هشت سالش که پیش من پیانو می زدن ...

و من مدتها بود دیگه ندیده بودمشون ...

نازنین الان بیست و چند سالشه، برای خودش خانومی شده، آلمان درس می خونه و خوشبختانه برای تعطیلات برگشته بود ایران و من تونستم ببینمش.

نوشین هم الان 18 سالشه و امسال کنکور داده!

باور کردنی نبود که اون دختر بچه ی دوست داشتنی و شیرین 8 ساله که کلی کاردستی و نقاشی ازش به یادگار  دارم، حالا تبدیل به یک دختر جوون و زیبا و تودل برو شده ...

روزها زود می گذرن ...

زود بزرگ می شیم  و  زود ...

احساسِ عجیبیه

دیدنِ شاگردهات ... وقتی بزرگ شدن

احساسی درهم ... آمیخته ای از شوق و ناباوری و ...

درکِ گذرِ عمر ...

 

ب: تا ساعت 11 شب باز بودنِ نشر چشمه ی مجتمع کورش 

خرید کتاب های جدید و عالی 

با تشکر از فروشنده ی مطلع و باحوصله اش 

 

ج: پسته ی تازه،

 

د:کیک بی بی به مناسبت یک میلیونی شدن صفحه ی اینستاگرام،به لطف دوست بهتر از برگ درخت بهتر از آبِ روان 


ه: یک هدیه ی هیجان انگیز و دلپذیر از یک انسانِ مهربانِ بی نظیر. حک شدنِ نامم بر روی یک مُهر قرمز ، تا صفحه ی اولِ همه ی کتاب هام  به نامم مُهر بخوره.

 

و ...

 

م: مرور کردنِ خاطرات روزهای خوش .

همین که تو زندگیت روزها و شب هایی رو تجربه کردی  که گاهی  دلت می خواد دوباره و دوباره  تو ذهنت مرورشون کنی، نهایت خوشبختیه .

 نباید به آخر ماجراها فکر کنی

فقط باید خودت رو بسپاری به دست اون لحظه ی زیبا که ناگهان به مغزت هجوم آورده .

ممکنه گاهی پیدا کردنِ عکسی، نوشته ای، چیزی  تو رو به روزهای خوبت هدایت کنه

شاید الان حال خوشی نداشته باشی ولی می تونی شاکر باشی و احساس خوشبخت بودن بکنی از اینکه خنده های از ته دل  رو قبل تر  در کنارِ انسانی  تجربه کردی.

زندگی،  همه ی این خاطره هاییه که   فکر کردن بهشون باعث می شه

رو لبت  لبخند  بشینه  و   چشمات  نمناک  بشه ...