لبخندهای احمقانه ی یک زن

کیمیا
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ آبان ۱۳٩٤
 

 

 

 

                    از در خویشم مران کین نه طریق وفاست

                    در همه شهری غریب در همه ملکی گداست

                    با همه جرمم امید با همه خوفم رجاست

                    گر درم ما مس ست لطف شما کیمیاست

 

                                                                     "سعدی"

 

 

از تاکسى پیاده مى شوم ،

به هتل کاروانسراى آبادان نگاه مى کنم،

تقریبا دو سال پیش ، در همین فصل زیبا ،

من نفس کشیدن به جاى کیمیا را آغاز کردم،

با عشق ، با ایمان،  

پا به پاى مردى که مى گفت مثل من به کیمیا ایمان دارد

و من آن روزها  هنوز در شک و تردید بین باور و عدمِ باورِ کلامِ او مانده بودم.

 

مردى که سه ماه بعد از شروع فیلمبردارى فهمیدم روزهاى نوجوانى  بخشى از وجودش را در خرمشهر جا گذاشته  تا از وطنش دفاع کرده باشد

و وقتى مى گویم بعد از سه ماه منظورم این است که جواد افشار از آن دست آدم ها نبود که جنگیدنش را فریاد بزند یا به خاطر عضو از دست رفته اش از دیگران طلبکار باشد،

که البته همه ى آنهایى که با عشق جنگیدند همینقدر شریف و بزرگوار بودند و هرگز طلبى از کسى نداشتند.

مردى که پا به پاى ما و چه بسا بیشتر از ما مى دوید و انرژى مى داد و لحظه اى فکر نمى کرد این خاک چیزى به او بدهکار است.

 

اولین بار مادرم گفت

من بهت زده نگاهش کردم:

"جانباز؟؟؟ مگه مى شه؟؟؟ پاى مصنوعى؟؟؟ اون که از منم چالاک تره!"

 

و باورم نشد تا روزى که براى ابراز اعتراض به شرایط سخت کار، درِ اتاقش را به صدا درآوردم و او لى لى کنان در را باز کرد و من هرآنچه مى خواستم بگویم  را فراموش کردم و مات ماندم.

پس از اندکى سکوت،  چیزى سرهم کردم و گفتم و به اتاقم در هتل  بازگشتم.

و فکر کردم چقدر مانده تا یاد بگیرم در برابر سختى ها مقاوم تر و مقاوم تر و مقاوم تر باشم ...  

و فکر کردم چقدر مانده تا بفهمم که وقتى پسر هفده ساله اى پایش را براى میهنش مى دهد یعنى چه

و فکر کردم که من چقدر باید به این مرد احترام بگذارم،

به مردى که سالهاى دور براى میهنم مقاوم بوده و امروز کیمیایش را به من سپرده

و چقدر باید از جان و دل براى کیمیا شدنِ کیمیایش تلاش کنم.

 

پاییزِدو سال پیش...

 

و حالا این روزها فکر مى کنم مگر مى شود وقتى که از دل برآمدیم بر دل ننشینیم؟

مگر مى شود همه ى تلاش و انرژى آن مردِ خالصِ نازنین  در خلال اشتباه ها و سهل انگارى هاى دیگران گم شود؟

 

حالا مثلا صندوق پستىِ پشت در خانه ى خانم طاهرى یا قیافه ى تیرهاى چراغ برق (که حتى اگر مى خواستیم هم نه بودجه اى براى تغییرشان داشتیم و نه امکاناتى) یا حضور هزاران نشانه ى نامحسوس از دنیاى سى و هفت سال بعد که موذیانه از چشمانِ یک گروه پنجاه نفره پنهان ماندند، آیا قرار است ارزشِ همه ى دل و جانى را که گذاشتیم از بین ببرد؟

و مگر آیا همه نمى دانند که ما در خرمشهر و آبادان و تهرانِ امروز به سراغ سى و هفت سال پیش رفتیم؟

و مگر آیا همه نمى دانند که تبدیل حتى یک خیابان در شهرِ همین روزها، به خیابانى در سى و هفت سال قبل چقدر دشوار است، چه برسد به سریالى که در هفتاد و پنج قسمت نزدیک به پانصد لوکیشن مختلف دارد و براى داشتنِ تهران قدیم نه شهرک سینمایى در اختیار دارد و نه بودجه ى آنچنانى و یا امکاناتى براى بازسازى کامل شهر؟

این ها را نمى نویسم که بگویم اشتباهات توجیه دارد و ایراد به کار وارد نیست،

قطعا که ما با وجود همه ى دقت و تلاش تک تک بچه ها، باید بازهم بیشتر و بیشتر به نکات ظریفى که امروز شما در تلویزیون هاى بزرگ خود مى بینید دقت مى کردیم...

اما  حرفم این است که آیا همه ى این ها، جان کلام را دستخوش تغییر مى کند؟

و آیا همه ى عشقى که ما در کیمیا براى شما به امانت گذاشتیم از لابه لاى همین اشتباهات سهوى و از دست در رفته به قلب شما سرازیر نمى شود؟

راستش گاهى خوشحال مى شوم که یادگرفته اید اینقدر با دقت سریال ببینید.

دیگر هنگام شام خوردن و گپ زدن با دیگران لحظه هاى مهم سریال از دستتان در نمى رود.  

گاهى فکر مى کنم همین که همه چهارچشمى پاى تلویزیون نشسته اید و اینقدر ریز و دقیق نگاه مى کنید اتفاق جالبیست، این یعنى عادت رادیویى دیدنِ سریال ها از بین رفته.

 از نوشته ها و گفته هایتان مى فهمم که کیمیا را مى بینید و اغلب _با وجود همه ى گیردادن هایتان_ دوستش دارید  و  نگران سرنوشت همه ى کاراکترهایش هستید.

از عشق و ازدواجشان گرفته  تا دیدگاه هاى سیاسى و نظرات مختلفشان.

مى فهمم دریافته اید چقدر ارزشمند است که براى اولین بار در تلویزیون ایران شاهد شنیدنِ نظرات موافقان و مخالفان انقلاب هم زمان هستیم.

مى فهمم که نگاه مثبت سریال را به مردى نظامى در زمان قبل از انقلاب یعنى پدر کیمیا، فرخ پارسا، ارج نهادید.

مى دانم که فهمیده‌اید ما با قلبمان برایتان کار کردیم ، فهمیده اید که از جان و دل مایه گذاشتیم  و به همین دلیل است که  اینقدر نگران سرنوشت تک تک ما  هستید.

این هفته قصه ى کیمیا اوج خودش را به تصویر خواهد کشید.

دلم مى خواهد صبر کنید و زمانى به قضاوت ما بنشینید که جان کلاممان روایت شده باشد.

و در پایان  من از کیمیا، جواد افشار و تک تک هم بازى ها و همکارانم در این سریال بسیار آموختم،

و تلاش کردم از هرآنچه تا امروز بلد بودم براى ارائه ى نپختگى وبى تجربگى کیمیا تا روزهاى سختِ پختگی و بزرگ شدنش درست استفاده کنم

و افتخار مى کنم که دو سال از زندگیم را به جان دادن به نقشى اختصاص دادم که صادقانه تجربه ى زیستنِ همه ى لحظه هاى زندگى سخت و عجیبش را از هیجان زدگى و خامى تا بلوغ و تکامل به من هدیه کرد.

روزهاى اول کیمیا در آبادان چیزى نوشتم که همه ى حس من را تا امروز در بر مى گیرد.

 

 "کیمیا که مى شوى

باید

وجودت را از طلا کنى

تا کیمیاگر

سال هاى عمرش را

در پى کشف تو

بیهوده تلف نکرده باشد،

اینجا

آبادان

شهر مهربان

من عیارم را محک مى زنم" 

 

                       

                                                     مهراوه شریفی نیا آبان ماه 1394

 

 

پی نوشت :

 

1. سلام 

می خواستم تکه پاره های عاشقانه ی رویا بنویسم ولی دیدم نمی شه .

دیدم الان همه چیز زندگیم تحت الشعاع کیمیا قرار گرفته و من نمی تونم بی تفاوت از کنارش بگذرم و دغدغه های دیگرم رو زندگی کنم .

متن بالا رو _البته خیلی مفصل تر_  یک ماه قبل یعنی شب اولی که به آبادان برگشتیم تا صحنه های پایانی کیمیا رو فیلمبرداری کنیم برای وبلاگ نوشته بودم ولی با مشورت دوستان تصمیم گرفتم کمی صبر کنم، تعدیلش کنم و بعد به جای گفتگو درباره ی سریال _چون به نظرم خیلی زوده و هنوز حتی نصف سریال هم پخش نشده_ منتشرش کنم .

جمعه یادداشت رو خبر آنلاین کار کرد.

منم امروز اینجا برای شما به اشتراک گذاشتم.

این که نوشتم تعدیلش کردم مربوط به بخش های سیاسی ماجرا می شد، ترجیح دادم اون مطالب رو کلا ننویسم و واردش نشم .

گاهی نظراتی می خوندم که من رو به شدت به تعجب وا داشت

بعضی وقتا فکر می کنم  یعنی آدم هایی پیدا می شن که تصور کنن با انکار یک واقعه ی تاریخی می شه اون رو عوض کرد؟

یا مثلا به دلیل نارضایتی های امروز نباید نارضایتی های گذشته رو بیان کرد؟

من اصلا به خوبی یا بدیِ حکومت های مختلف ایران کاری ندارم

نه به گذشته نه به امروز

سوالم اینه

اینکه مردم _درست یا غلط_ سال 57 همه با هم متحد شدن و انقلاب کردن، آیا اتفاق نیفتاده؟؟؟

آیا پتانسیلِ نارضایتی _مجددا تاکید می کنم که به درست یا غلطیش کاری ندارم_ در اون سال ها بین مردم وجود نداشته؟

و بعد مهم تر از همه اینکه

آیا روایتِ یک قصه در روزهای رخدادِ یک واقعه ی تاریخی به معنای بررسیِ اون اتفاق تاریخیه؟

 

این که درباره ی کیمیا برخی سیاسی نظر می دن یا قضاوت می کنن به نظرم غیر منصفانه ست.

اما این روزها نهایتِ شهامتِ بعضی ها در این خلاصه می شه که در صفحه های مجازی فحش بدن و دیگران رو قضاوت کنن و با زشت ترین الفاظ عقده هاشون رو خالی کنن.

از دیدنِ چنین بی فرهنگی هایی که متاسفانه داره روز به روز در کشورمون بیشتر می شه  فقط تاسف می خورم.

 

 

2. بالاخره اینقدر خوابیدم و بیدار شدم تا روز پخش کیمیا فرا رسید

و این روزها نوبت به قسمت های خیلی جذابش رسیده

از اینکه هرشب مهربانانه و خطاپوش میزبان ما هستید سپاسگزارم.

از آبادان هم  برگشتم و تصویربرداری کیمیا که از تاریخ 1392/9/5 شروع شده بود در تاریخ  1394/8/8 رسما تموم شد.

هنوز انگار خوابم.

 

 

3. مثلی از کتابِ کوچه 

احمد شاملو  .  آیدا سرکیسیان

جلد سوم   . حرف   " الف"

 5146 . صفحه1229

 

امثال و حکم :

از بی عرضگی تازی است که روباه پشت تاپو بچه می کند.

از یادداشت های استاد بهمنیار با این توضیح:

بی نظمی یک شهر یا یک اداره به واسطه ی عدمِ کفایتِ حاکم یا رییس است. جری شدنِ اشرار نتیجه ی عدمِ اقتدارِ مامورینِ دولت است.

 

 

4. کنترلِ کامنت های  صفحه ی اینستاگرام یه جوری شده،

تقریبا دیگه خوندنشون برام ناممکن شده،

کامنت ها به سختی لود می شن و تا یک نفر کامنتِ تازه ای می گذاره  همه ی لود شده ها از بین می رن و دوباره از اول ...

در نتیجه من تصمیم گرفتم یک صفحه ی جدید باز کنم که بتونم به وسیله ی  اون صفحه  کامنت های شما رو بخونم ولی قطعا جواب دادن به اون روش خیلی کار سختی می شه

به هر حال خواستم بدونین که به وسیله ی استفاده از صفحه ی دوستام هنوزم می خونم

و باعث خوشحالیمه که هنوز دلتون برای گوشه ی دنج تنگ می شه و هنوز به فضای گذشته ی صفحه و دلنوشته ها  _فارغ از کیمیا_  علاقه دارید.

این روزها مجبورم بیشتر از کیمیا عکس بگذارم چون تقریبا همه ی کامنت ها به اون سمت می ره .

حتی وقتی عکسی از حضور  دی وی دی "قصه های رخشان بنی اعتماد"  در نمایش خانگی، منتشر کردم  باز هم بعد از پایانِ سریال کامنت ها به سمتِ کیمیا رفت و مجبور شدم سریع از خودم و مامان عکس بذارم که نوشته های قشنگتون رو درباره ی "قصه ها" زیر پست خودش   از دست ندم. 

 خلاصه اینکه  ...

هیچی

همه اش رو شرح دادم!

 

5.

 " ممکن است که من منکرِ چیزی باشم

 ولی لزومی نمی بینم که آن را به لجن بکشم،

 یا حقِ اعتقاد به آن را از دیگران سلب کنم!"

 

به نقل از "کالیگولا" نوشته ی آلبرکامو

 

 

6. می خوام یک کانال تلگرام باز کنم برای شما که وبلاگ می خونین.

قصه های من و همسایه ی روبرو، تکه پاره های عاشقانه ی رویا، قصه های مردمان سرزمین گرم و بعضی از پست هام رو که حالت داستانِ کوتاهِ غیر حرفه ای دارن براتون به صورتِ صوتی منتشر کنم. 

آدرس کانال رو هم فقط همین جا بذارم

مخصوص شما که با گوشه ی دنج من آشنایید 

خوبه؟



7 .  بهانه های  کوچک و بزرگِ  خوشبختی  این هفته

 

الف: سفرِ کوتاهِ بسیارِ دلچسب و دوست داشتنی در هوایی رویایی

ب: وقتی از پنجره ی اتاقم به بیرون نگاه می کنم فقط درخت های زیبای زرد شده رو می بینم. خدا رو شکر هیچ ستونی روبروم نیست که یک مارمولک کنجش نشسته باشه و من از دیدنش تا دو ساعت عصبی باشم.

(آبادان و مردم مهربون و  هتل کاروانسراش  رو دوست دارم  ولی از مارمولک ها و ملخ ها و تمامی حشرات موذی جنوب متنفرررررررررررررررررررررررررررم)

ج: پیدا کردن بستنی و سوفله ی شکلاتِ داغ  در کمال ناامیدی

د: دفتر یادداشت کوچک و مدادنوکی صورتی، جایزه های کوچکم.

ه: تعطیلات