لبخندهای احمقانه ی یک زن

تکه پاره های عاشقانه ی رویا... بخش نهم
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ بهمن ۱۳٩٥
 

 

 

 

 

                  عشقِ ما دهکده یی ست که هرگز به خواب نمی رود

                  نه به شبان و

                           نه به روز،

                 و جنبش و شورِ حیات

                 یک دم در آن  فرو نمی نشیند.


                هنگامِ آن است که دندان های ِ تو را

                                                           در بوسه ای طولانی

                                                             چون شیری گرم

                                                                بنوشم.

 

                                                                      احمد شاملو

                                                                      " آیدا در آینه"

 

 

 

 

 

تکه پاره های عاشقانه ی رویا

بخش نهم :  شیر گرم

 

 

نگاهش می کنم.

آرام روبرویم نشسته است.

خیره به من

بی آنکه پلک بزند حتی.

دستش را دراز می کند،  سیگاری از پاکت بر می دارد و با فندک روشن می کند.

همچنان خیره مانده ست.

بی دلیل خنده ام می گیرد.

می پرسد:

"بالاخره ماشینِ خفن  خریدی؟"

می گویم:

"ماشین خفن به من نمیاد."

اخم می کند:

"به تو همه چی میاد، فقط باید دلت بخواد، دلت نمی خواد."

می پرسم:

"تو دلت می خواد من ماشینِ خفن  بخرم؟"

سر تا پایم را نگاه می کند:

" نه، بهت نمیاد."

می خندم.

هنوز مثل قبل است، در اوجِ جدیت، طنّاز و مردم آزار.

 

برای من، کتابِ  جذابی بود که دلم می خواست  با دقت،

سطر  به سطرش را  ببلعم،

نگذاشت،

از خوانده شدن متنفر بود،

 دوست داشت همه به بخش کوتاهی که پشت جلد نوشته شده  بسنده کنند،

آدم های مشتاقِ خواندن را هیچوقت تجربه نکرده بود.

 

من،

گاهی  وسوسه اش می کردم،

شاید بخواهد خوانده شود...

وسوسه های زودگذر

وسوسه های بی فایده

 

روزهای متمادی

شبیه یک قایق سرگردان بودم

 بی پارو

بی سرنشین

مبهوت و شیدا

بالاخره

درست زمانی که دیگر شوقی برای خواندن در من نمانده بود،

بی هیچ وسوسه ای 

خواست که خوانده شود!


 می گفت  همه ی جهان را گشتم  و  دیدم  اینجا، کنارِ تو،  در وجودِ تو  چیزی هست  که دیگران  حتی  لحظه ای تجربه اش  نکرده اند!


بعد از سپری شدنِ روزهای سخت و تلخِ  دل کندن و رها کردن، 

خواسته اش دیگر دلم را نلرزاند،

فقط  تبسمی  بر  لبانم   آورد   و  دلمردگی

و  این سوال که  چرا  من  از   بودنِ در کنارِ  او    هیچ دلخوشی   به  خاطر   نمی آوردم

و احساس نمی کردم   در کنارش چیزی هست که در کنار دیگران نیست !؟

 

جلوی صورتم بشکن می زند: 

"کجایی؟ باز رفتی واسه خودت؟ ول کن رویا جان ... فکر نکن ... گذشته رو بریز دور."

لبخند می زنم:

"ریختم،  خیلی وقته!  معلوم نیست؟"

از سیگارش کام می گیرد:

"چرا، متاسفانه معلومه..."

 

به  حرفهایش  درباره ی  ماشین  ادامه   می دهد ،

درباره ی  دیگران ،

درباره ی  کار ،

درباره ی زندگی ،

شاید هم  باز مثل همیشه  من را    سرِ کار   گذاشته   و   نمی فهمم .

مهم هم نیست،

 می فهمد  مهم  نیست  .

می فهمد  تلاش های بی وقفه اش  جواب  نداده .

اینقدر  بی علاقه  به حرفهایش گوش می دهم  که نطقش کور  می شود.

نزدیک تر می آید.

با انگشتانش موهایم را نوازش می کند،

در چشم هایش شعر شاملو سروده می شود،

چشم هایم را می بندم که نبینم،

دست بردار نیست،

سرش را نزدیک گوشم می آورد،

زمزمه  می کند:

"هنگام  آن  است که دندان های  تو را   در بوسه ای طولانی  چون شیری گرم  بنوشم.  "


من،

 متنفر  و  خسته  از این دلبری های نخ نما شده،  

فکر  می کنم:

شاید  هم  هنگام  آن  باشد  که 

تو را،

شبیه  پس ماندهای حساسیت بهاره،

با  فشارِ ساده ای 

از بینی ام 

به چاهک دستشویی  پرتاب  کنم، 

سِرُمِ  شستشو  را  نفس   بکشم  

و  هر آنچه سبزی  و  لَزِجی  

از تو

در  سوراخ های مجاری تنفسی ام  باقی  مانده است،  تخلیه  کنم.

 

یا  مثلا 

شاید هنگامِ آن باشد که 

تو را،

همچون  لازانیای مسمومی  که  خامه ی مانده  و  تاریخ مصرف گذشته درش  ریخته اند،

از معده  به  دهانم بازگردانم 

و  کاشی های  حمام  را 

به  استفراغی از وجودِ تو  

میهمان کنم.

 

یا مثلا

شاید هنگامِ آن باشد  که 

تو را،

شبیه باد معده ی  آدمی که باقالی پخته خورده و  دل درد  امانش را بریده،

از  روده ام   به  بیرون  پرتاب  کنم  

تا  فضای  خانه   با  بوی گندت   مه آلود  شود 

 و دل دردم  آرام  گیرد.

 

یا مثلا...

بس است   دیگر 

تا  شاملوجان،  

مرا، برای  آلودنِ   جمله ی عاشقانه ی شهوت ناکش  به   اشمئزاز   

نفرین نکرده،  باید  مغزم را  خاموش  کنم.


 سرم را می کشم کنار و از جایم بلند می شوم:

"شیر بهت نمی سازه، دل و روده ات به هم میریزه."

وا می رود:

"تو به دل و روده ی من چی کار داری؟"

گوشی و سوییچم را برمی دارم..

 کم نمی آورد:

"رویا خانوم شیر داغ رو ننوشی فاسد می شه ها!"

می خندم : 

"بذاری تو  یخچال، سالم می مونه، بلد نیستیا. "

دود غلیظی از بینی اش بیرون می دهد:

"آدمی که توی گلدن تایم  میاد، درست نیست دست خالی راهی بشه، بمون."

می پرسم:

"کی گفته من توی گلدنِ تایمم؟"

سیگارش را در زیر سیگاریِ پر از ته سیگار خاموش می کند، بلند می شود و به طرفم می آید: 

"چشمات دیگه ، معلومه نشستی سه روز مثل خر عر زدی."

می خندم:

"نه بابا، حساسیته."

ادکلنِش را از روی کتابخانه ی دم در بر می دارد و به دست هایش اسپری می کند، بوی همیشگی اش در خانه می پیچد، یادِ متروی پاریس می افتم، نفس نمی کشم.

به چشمهایم خیره می شود:

"حساسیت به چی وسطِ زمستون؟ ... عقل درست و حسابی که تو کله ت نیست، کوری! آدمای خوب  رو نمی بینی!  هی می ری سراغ این قراضه ها که اشکتو در میارن ...واسه من دو قطره از این اشکا ریخته بودی الان داشتیم بچه مون رو عروس می کردیم. حالا این مرد خوشبخت کی هست که تونسته اشک تو رو در بیاره؟ ما که سعادت نداشتیم..."

به سمتِ در می روم. کفش هایم را می پوشم و سعی می کنم یادِ همه ی روزهایی که مرا در برزخ  رها کرده بود و  چشم هایم ابر شده بودند و جز بارش وظیفه ی دیگری نداشتند، نیُفتم.

می گویم:

"پس خبر از تو."

اخم می کند:

"یعنی فقط به خاطر کار اومده بودی و دلت هم نمی خواد پیش من بمونی! همه ی دلبری هامم کشک...  داری همینجوری خشک و خالی می ری؟"

 

به چشم هایِش زل می زنم، با احتیاط نفس می کشم،  بوی ادکلنِ آمیخته به سیگار حالم را به هم می زند.

به رویای چند سال پیش فکر می کنم...

می گویم:

"خوشحال شدم دیدمت، خداحافظ."

 

گونه ام را می بوسد: 

"شب بمون، شیر فاسد می شه ها..."

لبخند می زنم، در را می بندم و می روم و با خودم فکر می کنم،

چه حجمی از حماقت باعث شد که من فکر کنم تو وارسته ترین مردِ روی زمینی؟  

 

 

 

پی نوشت:

 

1. سلام

پنجشنبه  اینقدر روز بدی بود که اصلا دلم نمی خواست وبلاگ رو به روز کنم.

بعد از  مدتها مادرجان از سفر برگشته بود، از قبل قرار ناهار و معاشرت گذاشته بودیم، قرار بود خوشحال باشیم و رفع دلتنگی کنیم ولی...

قلبمون، مثل قلبِ شما، مثل قلبِ همه ی مردم،  فقط سرشار از اندوه شد و دیگر هیچ...

همه ی کشور در بُهت خبر فروریختنِ ساختمان پلاسکو و سرنوشت نامعلوم آتشنشانانِ فداکار فرو رفته.

از پنجشنبه  همه نگرانیم و منتظر

منتظر برآورده شدنِ آرزوهای محال

منتظر اجابت شدنِ دعاها

 منتظر معجزه ...

 نمی دونم چه جوری می شه عمق فداکاری آتش نشان ها رو بیان کرد،

نمی دونم چه جوری  می شه ازشون قدردانی کرد،

نمی دونم چه جوری می شه به دل خانواده هاشون مرهم گذاشت،

 احترام قلبی ما، تقدیمِ وجودِ مهربون و بزرگشون.

امیدوارم در این روزهای سخت، مسئولین، کسبه و کارکنان ساختمان پلاسکو  رو  مدبرانه و همدلانه  حمایت کنن.

راستش امروز هم حوصله ی به روز شدن نداشتم با اینکه وبلاگ مدتهاست آماده ست...

ولی زندگی کماکان ادامه داره، حتی اگه دلمون رو توی آتش سوزی جا گذاشته باشیم.

 

این قسمت از تکه پاره های عاشقانه ی رویا بازنویسی یک متنِ قدیمی از وبلاگه که من تحت تاثیر کتاب "مرگِ قسطی"  نوشته ی  لویی فردینان سلین با ترجمه ی عالی "مهدی سحابی"، نوشتم. یکی از کتاب هایی که بسیاااااااااااار زیاد دوست داشتم و نگاهم رو به نوشتن  تغییر داد.

شاید تکه پاره های عاشقانه  رو در چهارده قسمت تموم کنم، باید ببینم "رویا" خودش ما رو  تا کجا می بره!

 

 

2. به تصویر  خیره می شوم

بغض می کنم

می شکنم

فرو می ریزم.

مدتی ست  صداها و خاطره ها

 رهایم  نمی کنند

در هر لحظه  بر سرم آوار می شوند

و مرا در سکوتی ناخواسته غرق می کنند،

شب ها به خوابم هجوم می آورند

و شکسته شدنِ دلم را با صدایی مهیب به رُخ می کشند.

مدتی ست به حرف هایی فکر می کنم که گفته می شوند

و مرا با لبخند و پر از امید به زیستن ترغیب می کنند،

اما

 پای عمل که می رسد

پوچ می شوند

جوری که انگار هرگز نبوده اند،

هرگز نبوده اند.

به جمله ای می اندیشم که

پسِ همه ی خاطره های دردآور

مرا می ترساند.

" مستی و  راستی".

مغموم و ناامید و افسرده فکر می کنم

بعد از اینهمه تلاش

بعد از اینهمه امید

چاره ای برایم نمانده است جز

باورِ  همین جمله ی تلخ و دردناک و دوست نداشتنی.

چقدر این جمله  تلخ و دردناک و دوست نداشتنی ست...

 

 

3. مثلی از کتابِ کوچه 

احمد شاملو  .  آیدا سرکیسیان

جلد اول    . حرف   "آ"

120. صفحه 396

 

ترکیبات جمله ای و شبه جمله ای : آدمیزاد (1741)

برو بمیر که نه دردت به دردِ آدمیزاد می ماند نه خوراکت!

یکی پیش طبیب رفت که:_ ریشم درد می کند!

پرسید: _ناهار چه خورده ای؟

گفت: _ نان و یخ!

گفت: _ برو بمیر که نه دردت به دردِ آدمیزاد می ماند نه خوراکت!

 

 

4. خبر برگزارى کنسرت علیرضا عصار من رو پرتاب مى کنه به سال هاى قبل،

به روزهایى که دانشجوى سال اول دانشکده ى موسیقى بودم.

اون موقع رفتن به کنسرت پاپ، در جَوِ دانشگاه  خیلى باب نبود،

اما،

من  و  صمیمى ترین  دوستم اینقدر صدا و آثارِ  عصار رو دوست داشتیم که پاى ثابت همه ى کنسرت هاش بودیم،

چه سالن میلاد نمایشگاه، چه فرهنگسراى بهمن،


اینقدر آهنگ هاش رو فریاد مى زدیم که تا سه چهار روز صدامون در نمى اومد.

حالا وقتى بعد از چند سال دوباره خبر برگزارى کنسرتِ عصار رو مى شنوم،
اول پر از شوق مى شم، بعد غم و اندوه وجودم رو پُر مى کنه.
از همون سال هایى که عصار دیگه کنسرت جدى  نذاشت، صمیمى ترین غیب شد ...
و من تا امروز  ازش بى خبرم.
مطمئنم علیرضا عصار امسال هم  مثل قبل  با قطعات زیبا و خاطره انگیز و ارکستر حرفه اى و متفاوت، هیجان زده مون مى کنه  و یک شب عالى برامون رقم مى زنه،
اما،
جاى کسانى که نیستند خالى می مونه ...
............................
کنسرت علیرضا عصار

سه شنبه، چهارشنبه، پنجشنبه، جمعه۵،۶،٧،٨ بهمن ماه ١٣٩۵

در دو سانس ١٨.٣٠ و ٢١.٣٠

سالن میلاد نمایشگاه بین المللى

تهیه ى بلیط از سایت     www.84200.ir

 

 

5. این بند  فقط برای علاقمندان به  کتاب و ادبیات داستانی  نوشته شده،

     اگه حال ندارید می تونید نخونید.لبخند

 

هفته ی قبل  کتابِ "برقص، برقص" نوشته ی موراکامی رو معرفی کرده بودم که خودم  نخونده بودمش.

الان که تقریبا نیمی از کتاب رو خوندم می تونم معرفیم رو پس بگیرم، متاسفانه مثل کتاب " 1Q84"  از همین نویسنده، ترجمه اش به دلم ننشست،

سوژه ی اصلی کتاب هم به نظر من به جذابیِ بقیه ی آثار موراکامی نیست،

البته من فقط نیمی از کتاب رو خوندم ولی به هر حال گفتم که اگر به معرفی های وبلاگ اعتماد می کنین سریع بیام و نظرم رو بهتون بگم.

توضیح دادنِ اینکه چرا ترجمه ش به دل نمی نشینه کار سختیه!

 از نظرِ دلی و حسی به نظر من مترجم  وظیفه ی  سنگینی داره، چون باید جان و روح یک اثر رو در یک قالب جدید ارائه کنه، جوری که هچ صدمه ای به اون جان و روح وارد نشه.

به نظر من این دو ترجمه متاسفانه نتونسته بود این تغییرِ قالب رو بدون ضربه زدن به روحِ اثر انجام بده.

البته این صرفا نظر شخصی منه.

از نظرِ منطقی هم ،  ترجمه ای که غلط دستوری و نگارشی یا دیکته ای  داره از همون اول از چشمم می افته،

مثلا  استفاده ی  غلط  از  "کسره"  به جای  "ه"

 _که توی این ترجمه به وفور یافت می شد_.

یا ترجمه ای که از  واژه های عربی  یا  لغات سخت  

به جای  کلمات فارسی  و  مصطلح تر  استفاده می کنه،

_به خصوص درمورد آثار موراکامی_ باعث می شه  از خوندن کتاب لذت نبرم.

به نظرم استفاده از کمکِ یک ویراستارِ ادبی همیشه می تونه ترجمه و گاهی حتی نوشته رو خیلی بهتر کنه.

 

در یکی از صفحاتِ معتبر ادبی،  

درباره ی استفاده ی صحیح از "کسره" و "ه"  

مطلبی  پیدا کردم که اینجا نقل می کنم:

                                          کسره  یا  ه  ؟

الف. اضافه

              صحیح:  دوستِ تو، مثل من، کتاب خوب، فروغ فرخزاد.

                          جانِ من فدای خاکِ پاکِ میهنم.

               غلط:  جانه من فدایه خاکه پاکه میهنم.

 

ب.  به جای "است" و برخی حروف آخر در فارسی محاوره

              صحیح:  حالم خوبه. می خوره. اگه.

                           یه امشب شبِ عشقه، زمونه رنگارنگه.

                غلط:   یِ امشب شبه عشقِ، زمونِ رنگارنگِ.

 

ج. نشانه ی معرفه در فارسی محاوره

              صحیح:   دختره، پسره، مغازه داره

                           خونه ی مادربزرگه هزارتا قصه داره

               غلط:   خونه ی مادربزرگِ  هزارتا قصه داره

 

د.  پسوند در انتهای اسم ها و صفت ها

              صحیح:   دهنه، انگیزه، روزنه

                          صد دانه یاقوت، دسته به دسته

                غلط:   صد دانِ یاقوت، دستِ به دستِ

 

 یک کتاب دیگه بهتون معرفی می کنم که خودم تقریبا وسطاش هستم ولی دوستش دارم و برام جذابه، با این که  در ترجمه ی اسامی مکان ها کمی اشتباه داره ولی در مجموع دلچسبه.

 

کتاب " دام گستر"

نوشته "اووه تیم"

ترجمه " حسین تهرانی"

نشر "چشمه"

قیمت 28000 تومان

387 صفحه

از متن کتاب:

 " نگاه به کشفِ جزیره از این منظر جایگاه ویژه ای در دلم دارد، این که: دزدی یعنی چه؟ به عقیده ی من دزدی یک نوع هدیه است که دهنده و گیرنده اش را به هم پیوند می زند، هدیه دادن و هدیه گرفتن آدم را متعهد به جبرانِ آن می کند. حتا یک غریبه هم می تواند چیزی بردارد. ساکنین جزیره ی ایستر با وجدانی راحت دزدی می کردند و اروپاییان هم با وجدانی راحت به طرف آن ها شلیک می کردند. ساکنین آن چه را که دوست داشتند بر می داشتند و در ازای آن زنانشان را تقدیم می کردند. اما ملوانان زنان را مفت طلب می کردند."

 

 

6. من می خوام کانال رو فعال کنم ولی هی نمی شه!

کلا امسال همش عزادار بودیم ،

هم شخصی و خانوادگی، هم مصیبت های بزرگ تر و فراگیرتر...

انشالله که این دو ماه آخر به خیر بگذره.

 

https://telegram.me/mehravechannel

 

 

 و اما کامنت های شما:

مهربانانِ دوست داشتنی، همیشه گفتم  نظراتتون رو می خونم و برام ارزشمنده.

درباره ی تاتر پرسیده بودید، اون قبلیا که توی خندوانه گفته بودم فعلا کنسل شدن،

ولی احتمالا اواخر بهمن ماه امسال  یک اتفاق دلچسب در این زمینه می افته که حتما در کانال اطلاع رسانی می کنم.

برای نوشتن آدم باید واقعا دل و دماغ داشته باشه،

 این مدت متاسفانه اتفاق هایی که باعث اندوه می شدند بسیار بیشتر از اتفاق های انرژی دهنده بودند،

این اتفاق ها باعث می شن من  روزهای غمزده بودن رو  در سکوت سپری کنم.

شاید کم کم اتفاق های خوب برای همه مون بیشتر بشن و من هم انگیزه هام رو پیدا کنم.

دارم روی خودم کار می کنم ... امیدوارم که موفق بشم.

 

از شما فن پیج های نازنین بابت محبت هاتون و حضورتون ممنونم

چه خوبه که هستین و گاهی اوقات عکس هایی می گذارید که خاطراتِ خوبِ من رو زنده می کنه.

اینجور وقتا چشمام با دیدنِ عکساتون پر از اشکِ شوق می شه.

دوستتون دارم  و در قلب من جا دارید، با لایک یا بی لایک!چشمک

 

 

7. بهانه های  کوچک و  بزرگِ  خوشبختی  این ماه

 

الف: ساز  و   دفتر نُت  و  موسیقی  و  دیگر هیچ...