لبخندهای احمقانه ی یک زن

مرگ
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩٥
 

 

 

 

                      من در شکنجه ی تب  و  جانم به پیچ و تاب

                      در دیده ی پرآبم  عکسِ جمالِ اوست

                      برمی جهد ز چشمه ی جوشانِ مغزِ من

                      هردم خیالِ دوست.

                                                   

                                                          هوشنگ ابتهاج

 

 

 

 

"مرگ" همین گونه است.

تلخ،  ناگهانی،   بی رحم.

بر زندگی ات  فرود می آید و به هیچ چیز  فکر نمی کند.

به قول و قرارهایت فکر نمی کند،

به کارَت،

به آینده ات،

به آرزوهایت،

به برنامه ی سفرت،

به کسی که چشم به راهت است،

به هیچ چیز ...

 

کنار اتوبان ایستاده ای،

مثلا شاید هفت شاخه گل رز هم در دستت باشد و در حال اندیشیدن به آدمی که دوستش داری و سفری که برنامه ریزی کرده اید باشی  و ...

ناگهان،

لاستیک ماشینی در می رود، به سر تو برخورد می کند،

درجا خونریزی مغزی می کنی و می میری.

به همین سادگی.

"مرگ"  نه به گل های در دستت نگاه می کند و نه به قلبِ سرخ و چشمان مشتاقت.

می آید  و  ناگهان   تو   دیگر نیستی.

مُردی.

 

آدمی که دوستش داری  مات و متحیر  به جای خالی تو نگاه می کند و  هرگز نمی فهمد آن روز به خصوص، درست قبل از فروریختنِ آوارِ مرگ، تو  برایش هفت شاخه رز سفید خریده بودی و داشتی به سفری که از مدتها پیش قرارش را گذاشته بودید و بلیط هایش در جیبت بود فکر می کردی و  دلت می خواست عاشقانه ترین روزهای عمرتان را در سفر  با هم تجربه کنید.    

 روزها می گذرد.

کم کم  آدمی که دوستش داری باید از شوک در بیاید،خودش را احیا کند و با آوارِ نبودِ تو کنار بیاید. باید از قول و قرارها بگذرد، از خاطرات عبور کند، باید با این اتفاقِ ناگهانیِ خشنِ بی رحم بسازد و به زندگی اش ادامه دهد.

 

مجبور است ...

 

من، اما، شانس عجیبی نصیبم شده است.

انگار مدتیست، داوطلبانه و با عشق فراوان،

در یک دوره ی آموزشی ثبت نام کرده ام به نام:

" تجربه ی اعجاب انگیزِ مواجهه با مرگِ عزیز  هر ده روز یک بار"

مدتیست که در حال یادگیری هستم،

یادگیریِ چگونگی مواجه شدن با حمله ی مرگ،

ناگهانی، خشن،  بی رحم.

 

 در این دوره ی آموزشی،  به دلایل بسیار بسیار مسخره،  _مثلا همان در رفتنِ لاستیک_،  به ناگه همه ی چیزهایی که  وجود دارند از بین می روند. چیزهایی که دوستشان داری و فکر می کردی همیشه هستند،  چیزهایی که قرار بود در کنارشان سختی ها آسان بشود و روزهای معمولی، زیباترین به نظر برسد.

انگار  "مرگ"  به طور ناگهانی وارد خانه می شود،  همه چیز را برمی دارد و با خود می برد.

آن وقت من می مانم با کوهی از برنامه ریزی ها و قول و قرارهای پوچ شده و یأس و سرخوردگی.

در این دوره ی آموزشی فهمیدم که روی هیچ چیز نباید حساب کرد

چرا که  "مرگ" از همه ی  ما  قوی تر است.

به هیچ چیز نباید دل بست  چرا که  "مرگ" ...

هیچ حرفی را نباید جدی گرفت  چرا که  "مرگ" ...

 

در این دوره ی آموزشی  آدم هایی را  می بینم که می دانند  اگر یک قدم آن طرف تر بروند دیگر لاستیک به سرشان اصابت نمی کند، 

اما نمی روند.

با لجاجت همانجا می ایستند و فکر می کنند  "این لاستیک که عددی نیست!"

و به خاطرِ یک قدم، فقط یک قدم، می میرند و آوارِ این اتفاقِ شوم را بر سرِ من جاری می کنند.

و من، بر خلافِ تلاشِ موسسه  برای قوی تر شدنم،  هر بار بیش از دفعه ی قبل یاد می گیرم که نمی توانم از پسِ این حادثه بربیایم...

و هربار  "مرگ" در نظرم قوی  و  قوی تر می شود،

آنقدر که فکر می کنم دیگر توان مقابله با هجومِ آوارش  را ندارم.

و فکر می کنم  در هربار  هجومِ مرگ  به زندگیِ ام  چند تار از موهایم سفید می شود و چقدر اشک بر گونه ام سیلاب می گردد و چه عمقی به غمِ درونم اضافه می شود.

 و یادِ کتابِ سیاوش خوانی بهرام بیضایی می افتم(اگر اسم کتاب را اشتباه نگفته باشم)  و کاری که مردم شهر  با خودشان کردند. آنقدر خودشان را در معرض شکنجه های خودخواسته قرار دادند تا قوی تر شوند و  بتوانند در برابر شکنجه های دشمن تاب بیاورند و تسلیم نشوند که، در روزِ حادثه، دیگر هیچ توانی برایشان نمانده بود و شهرشان بی شکنجه ی دشمن، راحت تر از هر شهر دیگری تصاحب شد.

 

من هم بعد از این دوره ی آموزشی  احساس می کنم نسبت به مرگ از قبل شکننده تر و آسیب پذیرتر شده ام و دیگر  هیچ توانِ تحملی  در برابر از دست دادنِ عزیزی، توسط یک لاستیکِ بازیگوش و آدمی که حاضر نیست یک قدم جابه جا شود،  ندارم.

به مَثَل هایی می اندیشم که گذشتگان گفته اند:

مرگ یک بار، شیون یک بار ...


 

 

پی نوشت:

 

1. سلام،

از روزی که اینستاگرامم رو بستم هیچ روزی حسرت بسته بودنش رو نخوردم تا دو، سه  هفته ی قبل که مرگ های پیاپی و عجیب و غریب در سن های نامتعارف رخ داد.

مرگ مهرداد اولادی، نماینده ی جوانِ مجلس، مجری برنامه در خراسان که روی استیج فوت کرد و متاسفانه فیلمش رو دیدم و بسیار ناراحت شدم،

و از همه مهم تر "علی وزینی"، مدیر سایت سینمافا، عکاس و خبرنگار  بیست و هفت ساله ی مهربان.

از اوایل فروردین تا امروز، فقط  روز مرگ علی وزینی، _حتی روز تولد خودم هم نه_ واقعا دلم می خواست صفحه ی اینستاگرامم رو باز کنم و  بنویسم.

اتفاق باورنکردنی بود، دقیقا دو روز قبل باهاش از طریق تلگرام حرف زده بودم،از وبلاگ بازهای قدیمی بود و یکی از مشوقان من برای به روز کردنِ وبلاگ.

نظراتش رو دوست داشتم و اینکه هنوز  وبلاگ می خونه و به شدت پیگیره برام لذتبخش بود.

آشنایی خیلی نزدیکی در دنیای واقعی نداشتیم اما بهترین عکس بی هوایی که در عمرم ازم گرفته شده، علی وزینی در نشست خبری قصه ها سال 1392 گرفته بود.

عکسِ غمگینی که دستم رو زیر چونه ام زدم و تا مدتها عکس پروفایل اینستاگرامم بود.

دلم می خواست اون عکس رو با عکس خودش کنار هم بگذارم و به احترام همه ی مهربونی ها و خوبی هاش از شما بخوام براش طلب آمرزش کنید.

حالا که اینستاگرام ندارم، اینجا ازتون می خوام تا یه روز که دلتون رقیق بود، به یادش، شمع روشن کنید و براش طلب رحمت و مغفرت کنید.

جاش سبز...

 

2. هدیه ها برای من بسیار ارزشمندند.

چون یادآورِ لحظات خوش هستند و در خودشون یک دنیا  انرژی مثبت حمل می کنند.

تا حالا نشده با هدیه ای که برام ارزشمنده و نشانه ی مهر و محبتِ کسی بوده با بی اعتنایی رفتار کنم.

هدایای آدم های خاص که دیگه جای خود دارند.

ولی خب برای بعضی ها اینطور نیست. شاید اصلا از یادآوری لحظه های خوب و انرژی های مثبت خوشحال نمی شن.

به هر حال انتخاب با خودمونه.

می تونیم چیزی رو که یک روز با عشق بهمون داده شده همیشه داشته باشیم و ازش سرشار شیم یا می تونیم رهاش کنیم و بریم .

یک زمانی خیلی سعی داشتم یاد بدم که آدما حتی تو دعوا و قهر باید حساب هدیه هایی رو که قبل تر دریافت کردند، جدا کنند و عصبانیتشون رو سر هدیه خالی نکنن.

ولی الان دیگه خیلی هم مهم نیست، لبخند می زنم و رد  می شم و فکر می کنم من مسئول تربیت کردن کسی نیستم.

هر کسی رو باید همونجور که هست ببینم .

رفتارها در وجود آدم ها نهادینه شده، خودشون هم بخوان نمی تونن تغییر کنن. یعنی حتی اگه تغییر کنن هم باز بعضی وقتا از دستشون در می ره.

 مثل خودم ...

که تغییراتم تا یه حدی جواب می دن، از یه جایی دیگه نمی تونم تحمل کنم و برمی گردم به ته ته وجودم.

به عادتهام، به تربیتم.

به هر حال من از روز اول یادگرفتم مهربونی کنم و نسبت به محبتِ دیگران شاکر باشم.

حساس و زودرنج هم هستم، حتی اگه بتونم مدتی خودم رو کنترل کنم و به روی خودم نیارم، بالاخره یک روز همه ی غصه ها و بلاتکلیفی ها  می ریزن بیرون و خودشون رو نشون می دن.

ولی در نهایت چیزی که مهمه اینه که هیچوقت انرژی مثبتِ درونِ هدیه ها رو دست کم نمی گیرم،

حتی اگه دل آزرده ترین دختر شهر باشم.

عاشق همه ی هدیه هایی هستم که به هر دلیلی از کسانی که در زندگیم هستند و دوستم دارند دریافت کردم،

به خصوص هدایای تولد امسالم که فوق العاده بودن. 

از صمیم قلب بابت شون از تک تک عزیزانم سپاسگزارم.

 

3.

"به همه ی آن کسان که به عشقی تن در نمی دهند چرا که

ایمانِ خود را از دست داده اند!_:

در تنِ من گیاهی خزنده هست

که مرا فتح می کند

و من اکنون جز تصویری از او نیستم!

من جزئی از تواَم ای طبیعتِ بی دریغی که دیگر

نه زمان و نه مرگ،

هیچ یک عطشِ مرا از سرچشمه ی وجود و خیال ات بی نیاز نمی کند!"

 

                                                                     احمد شاملو / باغِ آینه

 

4. کانال تلگرام رو باز کردم.

چند روزه به طور امتحانی هی توش مطلب می گذارم و پاک می کنم ولی به نتیجه ی دلخواهم نمی رسم. یعنی فایل صوتی بدون اسم منتشر می شه. حالا کشف کردم که باید فقط از طریق لپ تاپ یا گوشی های اندروید بفرستی تا درست بشه ...

به هرحال، آدرس کانال رو می نویسم، برای شما خوانندگان وبلاگ،

اگر دوست داشتید عضو بشید.

این یکی دو هفته ی اول احتمالا یک کم بی برنامه ست ولی کم کم درست می شه ...

فعلا کمی شبیه اینستاگرام باهاش رفتار می کنم.

 https://telegram.me/mehravechannel

 

 

5.  بارها کتاب جدید موراکامی به نام "1Q84 " رو شروع کردم که بخونم ولی همون اوایل رها می شد،

اول چون شنبده بودم که ترجمه ی خوبی نداره،

دوم چون کتاب های دیگه ای پیش می اومد که دلم می خواست بخونمشون،

سوم چون سه جلده و احساس می کردم باید سر فرصت بخونمش.

بالاخره چند روز قبل عزمم رو جزم کردم و شروع کردم به خوندن.

 انصافا خیلی جذاااااااااابه،

هرچند همونطور که شنیده بودم  ترجمه ی جالبی نداره، ویرایشش هم با بی دقتی انجام شده و کتاب غلط های فاحش املایی و دستوری داره، ولی باز هم جذابه. اونقدر جذاب که حتی فکر کردم بگردم ببینم چه جوری می تونم نسخه ی انگلیسیش رو پیدا کنم و همزمان هر دو رو با هم بخونم.

به هرحال اگر مثل من دنیاهای عجیب موراکامی رو دوست دارین

با وجود سه جلدی بودن و ترجمه ی معمولی

این کتاب رو از دست ندین.

البته لازم به ذکره که خودم هنوز جلد اول رو تموم نکردم.

 

کتاب: 1Q84

نوشته: هاروکی موراکامی

ترجمه: معصومه عباسی نتاج عمرانی

انتشارات: آوای مکتوب

سه جلد. حدود 1350 صفحه . قیمت دوره ی سه جلدی 60000 تومان.

یک کم گرونه متاسفانه.

 

از متن کتاب:

"برای خودش قهوه داغی آماده کرد و به زور چند فنجان نوشید. بقیه صبح را با حوله حمام در رختخواب ماند و به سقف خیره شد. بیشترین کاری که می توانست انجام دهد همین بود. خیره شدن به سقف. سقف چیزی نداشت که توجه اش را به خود جلب کند اما نمی توانست شکایتی داشته باشد. سقف ها در اتاق برای سرگرم کردنِ مردم کار گذاشته نمی شدند."

 

این قسمت برام جالب بود چون  من هم هروقت می خوام خودمو احیا کنم، دراز می کشم و به سقف و دیوار زل می زنم!

خیلی از دوستان و اطرافیانم هم همنیطورن...

اصلا آدم باید زمان هایی رو داشته باشه که  بخوابه و خیره بشه به سقف و دیگر هیچ...

 

6. قهرمان شدنِ استقلال خوزستان رو به همه ی خوزستانی ها تبریک می گم.

یک عکس دیدم که طرفداران استقلال خوزستان بنری رو گرفته بودند که روش نوشته شده بود:

" استقلال خوزستان شعبه ی دیگری ندارد"

خیلی خووووووب بود، یعنی که بقیه ی  استقلال ها(تهران و اهواز)  احساس قهرمانی نکنن.نیشخند

به طرفدارهای خوب پرسپولیس هم بابت تصویر زیبا و خوش رنگی که در ورزشگاه آزادی ساختند تبریک می گم.

اگر پسر بودم من هم حتما با لباس قرمز می رفتم استادیوم .

نایب قهرمانی به هر حال از سومی بهتره.

دربی رو هم که بردیم.

دَمِ همه ی پرسپولیسی ها گرم.

 

7. بهانه های کوچک و بزرگ خوشبختی

 

الف: گل دادنِ پیچِ امین الدوله بعد از سه سال.

ب: گل دادن گل هایی که  خودم  در ملخ جان کاشتم.

 

 


 
 
اولین پست سال 95
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٥
 

 

 

 

 

از صدای سخنِ عشق ندیدم خوش تر     یادگاری که در این گنبد دوار بماند

 

                                                                              "حضرت حافظ"

 

 

 

تکه پاره های عاشقانه ی رویا ... بخش پنجم :

" عطر"

 

در می زنن.

سپیده  در رو باز می کنه.

" می دونستم رویا اینجاست، بوش تو کل راهرو پیچیده. "

می خندم و بهش سلام می کنم.

سَرَم رو می بوسه، می گه:

" تو این برهوت، حالا هی عطر بزن و با اون کفشات تق تق راه بنداز، من نهایتا یکی دو هفته بیشتر نمی تونم خودم رو کنترل کنما"

می خندم :

" خیالم از تو راحته، قبلا امتحانت رو پس دادی"

سپیده براش چای میاره :

" همچین می گه  برهوت  انگار بقیه رو نمی بینه، حالا خوبه اینهمه آدم تو هتله ها!"

می گه:

" اینجا کلا برهوته مگه اینکه بوی عطرِ رویا بیاد. همینجوری تو راهرو دنبال بوش اومدم تا به اتاق تو و حمید رسیدم. اولین بارم که تو دفتر دیدمش همین بو رو می داد. اون موقع هنوز باهاش صمیمی نشده بودم فقط می تونستم تو دلم قربون صدقه اش برم. با اون کفشاش  هی تق تق می رفت این ور، تق تق می رفت اون ور . دل من از همون روز لرزید. نمی بینی شبا تا صدای تق تقش نیاد شام از گلوم پایین نمی ره؟"

سپیده می خنده و ادای حال به هم خوردن در میاره.

حمید از دستشویی بیرون میاد:

" خوب تا چشم منو دور دیدی هر لَوَندی دلت می خواد می کنیا... رویا از اونا نیست که سر کارش بذاری ... آبجیمونه "

از خنده و شوخی بچه ها کمی معذب می شم. عادت ندارم تو جمع اینقدر بی پرده مخاطبِ حرفهای اینچنینی باشم. تلاش می کنم   باجنبه وار   باهاشون بخندم و طوری رفتار کنم که انگار شنیدن این حرفا برام خیلی عادیه. 

چه کار سختی!

نمی دونم باید در جواب چی بگم. حتی نمی دونم باید حرفاشو جدی بگیرم یا نه. یعنی نمی فهمم با زدن این حرفا منظوری داره  یا صرفا می خواد شوخی کنه و چون دختر مجرد دیگه ای اونجا نیست به من گیر داده؟!؟ از این شوخی ها مدتهاست که خسته ام. از مردهایی که تکلیفشون با خودشون روشن نیست، مردهایی که ادای آدم های عاشق رو در میارن ولی حاضر نیستن به هیچ چیز جدی نگاه کنن.

ولی تصویری که از روزِ اول دیدارمون یادش بود...

چقدر بی جنبه ام. حالا طرف یه چیزی گفت، 

یه چیزی مثل همه ی حرفایی که بقیه می زنن تا بگن مثلا ما خیلی به تو توجه داریم.

ته دلم فکر می کنم نکنه جدی عاشقم شده!

قرمز می شم. نکنه عاشقش بشم. نکنه ...

 سپیده می گه :

" منم عطرت رو دوست دارم  ولی  بوش به پوست من نمیاد، رو تنِ تو یه جور دیگه ست."

 می گه:

" خیلی خوبه که رویا یه بوی همیشگی داره. هرجا این بو بیاد من یادِ عشق ناکامم می افتم."

حمید می گه:

" چه زودم جا زد، حالا یک کم تلاش کن شاید کامروا شدی"

سرخ می شم. می خندم. نمی دونم چه جوابی باید بدم.

فکر می کنم خب  همه ی آدما باید یه بوی همیشگی داشته باشن...

یه بویی که حتی وقتی برای فراموش کردنِ آدم موردِ نظر  از کشورت به یه کشورِ دیگه سفر می کنی و تو یه شهرِ غریب همه ی تلاشت رو می کنی تا به اون آدم فکر نکنی، یهو،  اون بو،  همه ی خاطراتت رو  بکوبه تو صورتت  و  بهت بفهمونه تمامِ وجودت  داره لَه لَه می زنه که اون آدم،  با همون بوی همیشگیش، اونجا  تو اون شهرِ غریب  کنارت باشه.

یه بو که باعث بشه  توی مترو  تمام مدت  به یه غریبه  خیره بشی و تا وقتی کنارت ایستاده هوای اطرافش  رو ببلعی و تازه وقتی پیاده شد  بفهمی مدتهاست ایستگاه مورد نظرت رو  ردکردی و باید راهِ رفته رو پیاده  برگردی!

مثل اون شب عجیب

تو متروهای تودرتو  و گرفته ی پاریس

 که بویِ هرمسِ لعنتیِ  تو، 

من رو

خیره به یک مردِ غریبه 

تا ایستگاه آخر کشوند.

جا برای نشستن نبود، دستمو به یه میله گرفته بودم و از پنجره فضای سیاه و تاریک بیرون رو نگاه می کردم و فکر می کردم  فردا باید سوار یکی از اون قایق های رویایی بشم، دور رود سن بچرخم، به همه ی زوج های عاشق که قهقهه می زنند نگاه کنم و خوشحال باشم از اینکه عاشق هیچکس نیستم و  تو  رو سپری کردم و  امروز  می تونم با خیال راحت  ...

که بوی  تو   واگن رو پُر کرد.

 نفسم بند اومد.

برگشتم.

به مردی که با پالتوی مشکی و ریش بلند تازه وارد مترو شده بود و به میله ی اون طرف تکیه داده بود خیره شدم.

 

نفس کشیدم، عمیق و ممتد

نفس کشیدم ... نفس کشیدم ...

همون بوی همیشگی

بوی ادکلن قاطی شده با بوی سیگار،

بوی تو

بوی قامتِ بلند و سیاهِ تو

 

فکر کردم اگه این مرد تو بودی

آروم به سمتت می اومدم

صدات می کردم

برمی گشتی

با لبخند نگاهم می کردی

 

 

شاید فردا با هم سوار یکی از اون قایق های رویایی می شدیم و دورِ پاریس ...

 نه،

اگه تو بودی دلت می خواست با من به  قبرستان پرلاشز  بری و روی قبر صادق هدایت بشینی و سرت رو روشنفکرانه تکون بدی و مثل مردی که از همه ی رازهای جهان آگاهه به من بگی  می دونی چه انسانِ عجیبی بود، خوبه آدم اینجوری زندگی کنه و همینجوری بمیره، به دستِ خودش ...

من واله و شیدا همونطوری نگات می کردم و سعی می کردم 

دوست نداشتنِ  بوف کور  از چشمام بیرون نزنه

بعد،  از ادبیات غنی و اصطلاحات خاص هدایت حرف می زدم تا تو بفهمی که  همه ی کتابهاش رو خوندم و بهم افتخار کنی.

ولی تو بی توجه به حرف های من،  سرت رو تکون می دادی و می گفتی  منم برای روز مبادا سیانور دارم، میندازم بالا و خلاص.

 و من فکر می کردم کاش حضورم اینقدر قوی بود که باعث بشه  تو  توی این سفر به خودکشی و سیانور فکر نکنی.

شاید هم دلت بخواد بعد از قبرستون  تو همون کافه ای که  ژان پل سارتر  می نشسته با هم بشینیم

تو برای جفتمون   اسپرسو  سفارش بدی و من یادم بره چقدر دلم  بستنی شکلاتی می خواد و هیچ  سان شاین و کرم بروله ای   نگاهم رو از چشمایِ تو ندزده.

 

اولین بار بود که به پاریس سفر می کردم.

از اون تصمیم های رویاوار ...

 یک سفرِ تنها به شهری که تا حالا ندیدی و هیچکس رو توش نداری

همه می گفتن سفر بهترین راه برای فراموش کردنه، می گفتن وقتی پات برسه به یه شهر دیگه  همه ی غم و غصه ها از یادت می ره ...

اون شب  بعد از یک روزِ طولانی و پر از پیاده روی  و افتخار به اینکه تونستم به طور کامل به  تو  فکر نکنم  با خوش شانسی به آخرین قطار رسیده بودم که بوی لعنتیِ تو...

 

سپیده می گه:

" با توئه ها رویا! چرا ماتت برده؟ یه چیزی بهش بگو، همینجوری ساکت بشینی زنگ می زنه عاقد بیادا !  کجایی؟ داری به طرح لباس عروست فکر می کنی؟"

همه با هم می خندند.

من هم سعی می کنم بخندم.

خنده ام نمیاد.

اونجا نیستم.

گم شدم...

تو متروی پاریسِ پارسال  گم شدم.

 

 

پی نوشت:

 

 

1. سلام

سال نو مبارک.

سالی که نکوست از بهارش پیداست.

امسال رو دوست دارم، مطمئنم یک سالِ دوست داشتنی و مهربونه.

ماه تولدم گذشت  و من در دومین پنجشنبه ی دومین ماه  سال  بعد از تصمیم انتحاری درمورد صفحه ی اینستاگرامم (توضیح در پی نوشت3)  برای اولین بار دارم براتون می نویسم.

چقدر حرف دارم برای گفتن...

از تکه پاره های عاشقانه ی رویا شروع می کنم

دو تا قصه ی دیگه باقی مونده، تا هفت تا بشن.

شاید هم به ده تا قصه تبدیلش کنم.

فکر می کنم قابلیتش رو داره.

نوشتنِ قصه ی این پست خیلی جالب بود، چون کلا با یک چیز دیگه شروع شد و بعد خودش رفت به این سمت و من رو مجبور کرد که آغازش رو عوض کنم.

در واقع از جرقه ی اولیه هیچ چیز باقی نموند!

و من به این نتیجه رسیدم که شاید بشه در قصه های بعدی، از اون جرقه، در ارتباط با همین قصه استفاده کرد.

وقتی تخیل با تجربیات و خاطرات و شنیده ها  مخلوط می شه باید خودت رو بسپری بهش و ببنی تو رو کجا می بره.

اولین بار بود که یک قصه اینقدر من رو به سفر برد.

همیشه از اول می دونستم چه جوری قراره شروع بشه و چه جوری قراره به پایان برسه ولی این بار ...

حقیقت اینه که وقتی قصه خودش راه رو  نشون می ده  بیشتر دوستش دارم.

تا نظر شما چی باشه!

 

 

2. امسال شب تولدم یکی از  بهترین شبهای عمرم  بود.

زیباترین و دلچسب ترین اتفاق ها به سوی من اومدن و درست وسط  قلبم نشستند

انتظارش رو نداشتم واقعا،

یعنی فکر نمی کردم اینقدر همه چیز کامل و بی نقص باشه که من نتونم حدس بزنم و در تخیلم هم نگنجه.

 به غیر از کل ماجرا  _ که بی نظیر بود_ ،  هدایایی دریافت کردم که ارزششون قابل قیمت گذاری نیست،

حتی در بهانه های کوچک و بزرگ خوشبختی هم جا نمی شن چون ...

چون به نظرم  بهانه ای برای خوشبختی  نیستن،

خودِ  خوشبختی  هستن.

 

شاید برای  وصفِ احساسم  نسبت به   مسببِ این اتفاق

بخشی از شعر زیبای  "شاملو"  گویاتر  باشه :

 

" روزی که این چنین به زیبایی آغاز می شود

  {به هنگامی که آخرین کلماتِ تاریکِ غمنامه ی گذشته را با شبی که در گذر است 

به فراموشیِ بادِ شبانه سپرده ام}،

  از برایِ آن نیست که در حسرتِ تو بگذرد.

   تو باد و شکوفه و میوه ای، ای همه ی فصولِ من!

  بر من چنان چون سالی بگذر

  تا جاودانگی را آغاز کنم."

 

 

3. فروردین 1392 صفحه ی اینستاگرامم رو باز کردم و فروردین 1395 تصمیم گرفتم صفحه رو برای مدتِ نامعلومی غیرفعال کنم.

قول داده بودم که در فروردین توضیح بدم، می خواستم ولی نشد.

نمی خواستم صفحه ی اینستاگرامم رو  بی خداحافظی ببندم ولی در سفر دسترسی به اینترنت نداشتم و نمی تونستم در طول عید به خونه ی مجازیم برسم، در نتیجه از یکی از دوستانِ نزدیک خواهش کردم صفحه رو برای مدتی غیرفعال کنه.

قصدم این بود از سفر که برگشتم صفحه رو باز کنم و توضیح بدم و بعد به طور کامل از اینستاگرام برم ولی اینقدر فن پیج های نازنین دی اکتیو شدنِ صفحه رو جدی جلوه داده بودن و غصه خورده بودن که به پاسِ محبتشون ترجیح دادم از خداحافظیِ همیشگی صرف نظر کنم و در وبلاگ درباره ی  غیرفعال شدنِ صفحه برای مدت نامعلوم  توضیح بدم.

البته قطعا همه ی دو میلیون و سیصدهزار فالور، وبلاگ خوان نیستند ولی می دونم که به لطف شما اونها هم در جریان قرار خواهند گرفت و پذیرای عذرخواهی من خواهند بود.

 

حقیقت اینه که در چند ماهِ اخیر از وابستگیم نسبت به اینستاگرام ترسیدم.

احساس کردم دارم در فضایی غرق می شم که خیلی با درون من سازگار نیست.

تا چند ماه قبل هر عکسی که دلم، فقط و فقط دلم، می خواست در صفحه می گذاشتم، ولی کم کم حسِ اجبار بابت به اشتراک گذاشتنِ عکس ها  به وجود آمد.

اجبار برای تبریک، اجبار برای تسلیت،  اجبار برای عکس های خانوادگی،  اجبار برای سلفی، اجبار برای اعلام هر مصاحبه و حضور در دنیای حقیقی، اجبار برای تبلیغات خیریه و فیلم ها و ...

احساس کردم صفحه ی اینستاگرام بیشتر از اینکه حالم رو بهتر کنه، معذبم می کنه و به اشتراک نگذاشتنِ  عکس بعضی از کارها و سلفی ها  باعث دلخوریِ  دوستان می شه.

مشکل دیگه هم این بود که  رسیدگی به دنیای مجازی زمان و انرژی زیادی از من  می گرفت و احساسات کاذبی در من به وجود می اورد.

بعضی روزها حداقل سه چهار ساعت زمان برای پاسخگویی در اینستاگرام می گذاشتم ولی باز هم تعداد کثیری ناراضی بودند و می گفتند چرا جواب نمی دهید!!!

تازه بعد از اون سه چهار ساعت، از بوی کتری سوخته می فهمیدم که آب کتری تموم شده، ساعتِ پیانو زدن گذشته، تلفن های دوستان و اعضای خانواده بی پاسخ مونده و ...

از طرفی هم پاسخ دادن به محبتِ همه،  اینقدر طول می کشید که دیگر فرصت نمی شد عکس های دوستانم را ببینم و از حال و احوالشان باخبر بشوم.

از اینکه چرا کمترین لایک رو پست های معرفی کتاب می خوره و همیشه بیشترین لایک مربوط به سلفی های خودمه مایوس می شدم و فکر می کردم چرا  زوایای مختلفِ قیافه ی آدم ها  جالب تر از علاقمندی های روحشونه؟

از طرفی هم نمی تونستم بر وسوسه ی گذاشتنِ پُست های پرطرفدار غلبه کنم و از زیاد شدنِ سلفی ها در صفحه ام خجالت می کشیدم.

وقتی فن پیج ها عکس های مختلفی از صورتم به اشتراک می گذاشتندو من برای جبران محبتشون عکس ها رو  لایک می کردم، ترسیدم که مبادا دچار غرور و خودشیفتگی بشم.

راستش سوژه ی جالب پیدا کردن برای پُست ها هم تبدیل به یکی از معضلاتم شده بود، مثلا برای دو میلیونی شدن واقعا هیچ چیز جالبی به ذهنم نرسید و بدقول شدم.

کلا وابستگی به اینستاگرام باعث شد وقتی دسترسی به اینترنت ندارم کلافه باشم.

کامنت های توهین آمیز و برخی بی فرهنگی های موجود در فضای مجازی هم که هیچکس رو بی نصیب نگذاشته.

و ...

در نتیجه ی همه ی این حرفها فکر کردم شاید نیاز دارم مدتی از پیج شلوغ فاصله بگیرم.

اگر روزی روزگاری دوباره  هوس هیاهو  به سرم زد شاید برگردم.

 البته نمی دونم اینستاگرام تا چه زمانی از صفحه های دی اکتیو شده حفاظت می کنه و منهدمشون نمی کنه!

 به هر حال در حال حاضر من هیچ صفحه ی عمومی در فضای مجازی ندارم.

با دو تا فن پیج که از بقیه پرتعدادتر هستند در ارتباطم و  گه گاهی بهشون عکس می دم.

ممنونم از حضور سه ساله ی پر انرژیِ شما و همراهی با من در اینستاگرام.

 

در ضمن بارها گفتم باز هم تکرار می کنم،
دامن زدن به شایعات و حرف حدیث بر اساس حدس و گمان به نظرم کار درستی نیست.
اگر اتفاق جدی و قابل عرضی در زندگی شخصی من بیفته قطعا اینقدر برام مهم هست که اینجا اعلام کنم.

 

4. معرفی کتاب

"بیا با جغدها درباره ی دیابت تحقیق کنیم"

نوشته : دیوید سداریس

ترجمه : پیمان خاکسار

نشر چشمه

183 صفحه . قیمت 13000 تومان 

 

از متنِ کتاب

" وقتی داشت شماره می گرفت با خودم گفتم ((واقعا؟واکنش تو اینه؟))  اگر من سیزده سالم بود و کسی موقع خط خطی کردنِ صندوق پست مُچم را می گرفت، پدر و مادرم با مردی که دستگیرم کرده بود دست می دادند و ازش تشکر می کردند و می گفتند ((از این به بعدش رو بگذارید به عهده ی خودمون، خیالتون راحت.)) بعد جلوِ جمعیت کتکم می زدند _نه چند تا چک نمایشی_ ،  دخلم را می آوردند، جوری که دندانم لق شود و موقع التماس خون از دهنم بچکد. تازه این اولش بود. نه فقط پول توجیبی ام را قطع می کردند بلکه اگر دوباره می خواستم آزادی ام را به دست بیاورم باید بهایش را می دادم، هر ساعت بیرون از اتاقم یک دلار جریمه داشت، که فکر کنم به پول امروز می شود هفده دلار.

گریه کنان می گفتم:(( وقتی نمی تونم برم بیرون چه طوری ازم انتظار دارین که کار کنم؟))

پدرم بهم می گفت: ((باید قبل از بی ریخت کردنِ صندوق پست فکر اینجاهاش رو می کردی.))  بعد هم مادرم دستم را از پشت می گرفت و پدرم هم با چوب گلف بهم ضربه می زد. بین پاهایم. "

 

کتاب دوست داشتنی ایه. مجموعه ی داستان های کوتاه ولی مرتبط.

یعنی قصه هایی که درمورد یک آدم واحد اتفاق می افته.

به نظرم به شدت ارزش خوندن داره.

 

نمایشگاه کتاب نزدیکه ... بابت مکان برگزاری واقعا در شگفتم!!!

نمی دونم والا، حتما صلاح در اینه!!!

هر چی دورتر بهتر!

 

 

5. شما  آخرین روزهای اسفند  با  آراتون در برنامه ی سه ستاره 

و بیست و نهم فروردین امسال با تبریک های مهربانانه تون بابت تولدم،

من رو پر از عشق کردید.

ممنونم به خاطر همه ی حمایت و مهری که به من هدیه دادید.

می دونید که از ته قلبم دوستتون دارم و به داشتنتون افتخار می کنم.

شاید به زودی کانال تلگرام رو با خوندن قصه ها راه بندازم، ولی تا اون موقع،  اینجا در این گوشه ی دنج،  مثلِ قبل پذیرای شما هستم و فکر می کنم شاید آغشته شدن به روح همدیگه، جالب تر از دیدنِ سلفی های هرروزه  باشه.

 

6. لذتی که  در  بردنِ  دربی  هست...

لذتی که در ترکوندنِ عددِ 4444444 هست ...

آخ که چقدددددددرررررررررررررررررررررر این بُرد چهار _ دو  به ما پرسپولیسیا چسبیدددددددددددددددد

یعنی حتی پنج _ دو  هم اینقدر کیف نمی داد که چهار _ دو  کیف داد...


 دَمِ  پرسپولیس  گرم. 

 

 

7. بهانه های کوچک و بزرگ خوشبختی

 

الف: بیدار شدن  بابتِ لحظه ی تحویل سال، آرزوهای خوب ، پر از عشق، پر از بوسه.

ب: پابرهنه راه رفتن در شن

پ: تک شاخه گلِ  روز زن

ت: تمام نشدنِ تعطیلات در روزِ چهاردهم.

تا لِنگِ ظهرِ اولین شنبه ی بعد از تعطیلات خوابیدن کِیف عجیبی داره.

خیلی عجیب.

ث: باران های زیبای بهاری

ج: گلکاری های زیبای خیابان های شهر

چ: کشف کیک رولت خامه ای بی بی

ح: سوغاتی نارنجی و ویژه ی پدرجان

خ: لذت بردن از روز پدر با دل و جان

و ...

نواختنِ نوشیدنی گوارا