لبخندهای احمقانه ی یک زن

پدربزرگ
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٥
 

 

 

 

 

 

        " اندکی بدی در نهادِ تو

          اندکی بدی در نهادِ من

          اندکی بدی در نهادِ ما..._

   

         و لعنتِ جاودانه بر تبارِ انسان فرود می آید.

 

         آب ریزی کوچک به هر سراچه  _هرچند که خلوت گاهِ عشقی باشد_

         شهر را

                از برای آن که به گنداب در نشیند

                                                      کفایت است."

                         

                                                                  احمدشاملو

                                                                  آیدا: درخت و خنجر و خاطره

 

 

 

 

 

پدرم مى گوید:

"اصلا دلم نمى خواست تلفنتو جواب بدم، ... دلم نمی خواست ..."



غمگین مى شوم.

من هم دلم نمى خواست  کلاغِ شومِ بدخبر   باشم.



عمه جان دومى  گریه کنان و بى تاب  مى گوید:

"وقتى دیدین اینجوریه باید زودتر ما رو خبر مى کردین، دلش مى خواست همه ى بچه هاش دورش باشن."

در جوابش سکوت مى کنیم.

من  اما  فکر مى کنم: "ما که نمى دونستیم روز آخرشه، حتى تو دلمون هم جرات نمى کردیم به چنین چیزى فکر کنیم چه برسه به اینکه  بخوایم بقیه رو خبر کنیم."

لحظه ى آخر،  من و عمه جانِ دلبند،   _ته تغارى_    بالاى سرش بودیم، 

یعنى درست همان لحظه اى که حضرت اجل آمد و پدرِ مهربانِ پدرم را با خودش برد.

اگرمى دانستیم  نزدیکِ لحظه ى آخر است  شاید ما هم ترجیح مى دادیم بزرگترها آنجا باشند و دستهایش را بگیرند و ...



براى ته تغارى،

_که فقط ۴ سال از من بزرگتر است و بین هشت خواهر و برادر آخرین بچه به حساب مى آید_ 

دیدن پدرى که یک لحظه نفس مى کشد و لحظه ى دیگر نفس نمى کشد، دلخراش و نابود کننده است.


فکر مى کنم  چقدر باید تلاش کند تا آن تصویرِ عجیب  کم کم در حافظه اش، کمى، فقط کمى  رنگ ببازد...

از ظهرِ یکشنبه حالش بد بود،

_ من جانم  براى این   عمه ى دلبند   در مى رود_

حدود ساعت1 ظهر، قبل از تمام این اتفاقات، حاضر شده بودم براى رفتن و دویدن،

_که همه ى غم ها و دلشکستگى ها را از خودم دور کنم و با جهان و همه ى رویدادهاى عجیب و غیرقابل پیش بینى اش کنار بیایم و سعى کنم دیگر در بلاتکلیفی نمانم و دل آزردگى هایم  روحم را زخمى نکنند_

به عادت هرروز بهش  زنگ زدم.

خانه ى پدربزرگم بود.

نزدیک به یک ماه مى شد که پدربزرگِ قبراق و سرحالم کم رمق شده بود و از تختش پایین نمى آمد.

از دو هفته قبل که برایش پرستار گرفته بودیم هر روز دو سه تا از بچه ها یا عروس هایش آنجا براى کمک بودند.

ولى یکشنبه ی تلخ، عمه جانِ دلبند با مادربزرگ تنها بود.

پاى تلفن صدایش آنقدر نگران بود که احساس کردم نیاز دارد کنارش باشم ، دلم خواست قید دویدن را بزنم و  با آنها ناهار بخورم.

به حرفِ دلم گوش کردم.

رفتم و نادانسته براى  ته تغارى   آغوش شدم تا آخرین نَفَس هاى پدر عزیزش را تنها سپرى نکند.


عموى کوچکم مى پرسد: "باباتو پیدا کردى؟"

مى گویم: "نه"

مى گوید: "بهش مسیج بده"

فکر مى کنم: "مسیج بدم؟ چى بنویسم؟ بنویسم  پدرِ عزیزم، پدرِ عزیزت..."

دوباره تماس مى گیرم.

بوق مى خورد،

دعا مى کنم باز هم جواب ندهد.

سخت ترین کار، بعد از دیدنِ مرگ عزیز، خبر دادن به دیگران است.

به خصوص به آن ها که از تو به عزیز  نزدیک تر هستند. یعنى  فرزندانش...


گوشى را برمى دارد.

غمِ عالم  به دلم مى ریزد.

_: "الو بابا سلام...خوبین؟... چه خبر؟... کجایین؟...مى تونین بیاین خونه ى بابایى اینا؟...چیز شده..."


سکوت مى کنم.


سکوت مى کند.

 

مى پرسد: "چى شده؟"

سکوت مى کنم ...

 

مى گویم: "دیگه ... چیز شد دیگه ..."



نمى دانم چه باید بگویم.

مى دوم به سمت آشپزخانه، گوشى را مى دهم به عمو.



_: "الو،  سلام رضاجان، ... بابا راحت شد."

 

 

 

 

پی نوشت:

 

1. سلام.

مادرم می گه وقتی مرگ میاد تا چند نفر رو با خودش نبره ول نمی کنه.

عذاب وجدان می گیرم که از پُستِ قبل به استقبالش رفته بودم! خدا بقیه ی ماجرا رو ختم به خیر کنه.

پدربزرگِ نازنینم به رحمتِ خدا رفت .

تجربه  ثابت کرده من در مواجهه با مرگ دختر ضعیفی نیستم ... ولی دادنِ خبرِ مرگ به دیگران واقعا یکی از سخت ترین و مزخرف ترین کارهای دنیاست.

بلا از خودتون و خانوادتون دور باشه.

 

 

2. تیم فیلم "فروشنده" برای سینمای ایران افتخار بزرگی آفریدند و باعث سربلندی ایرانی ها شدند.

مبارکِ همه مون  باشه.

 

 

3.    موسیقی عجیبی ست مرگ.

       بلند می شوی

       و چنان آرام و نرم می رقصی

       که دیگر هیچکس تو را نمی بیند!

                                          

                                              گروس عبدالملکیان

 

 

4. کانال تلگرام  راه اندازی شد  و هفت شب  براتون قصه خوندم و قدرت تعهد خودم رو محک زدم.

ساعت گوشی رو هرشب برای 21:30 و 21:45 و 21:59 کوک کرده بودم،

استرس عجیبی داشت،

حتی مجبور شدم سه چهار بار برنامه های کاری و زندگیم رو تغییر بدم که به ساعت 22 و اشتراک قصه برسم،

سخت بود،

دیگه قول و قرارِ راس ساعتی نمی گذارم.

ولی بازم  قصه می خونم ...

کلا از قبل برنامه های متفاوتی برای کانال در ذهنم بود...

از خاطره بازی با دزدعروسک ها و کارهای قدیمی بگیر تا کتاب و ساز و آشپزی و شیطنت های گوناگون ...

شاید به مرور همه رو پیاده کنم ...

تا خدا چقدر توان و نیرو بهم بده.

ممنون از استقبالتون.

 

 

5. چند وقت پیش در جایی دوستی قدیمی رو دیدم .

دوستی خیلی قدیمی.

دوستِ سال های دور.

دانشگاه ...

یادِ صمیمی ترین و ناپدید شدنش افتادم ... از دی ماه 1387 .

دلم براش تنگ شد.

دلم برای همه ی روزهای خوشِ پُرخاطره مون تنگ شد.

هشت سال می گذره

هنوز نمی دونم چی شد، نمی دونم کجاست، هیچ کس ازش خبر نداره

از همه بریده بود

همیشه نگران بودم نکنه یه روزی از منم ...

که ترسم به حقیقت بدل شد و رفت

رفت که رفت.

دوست قدیمی هم حالشو پرسید و گفت: "ازش خبر نداری؟"

گفتم: "نه، ناپدید شد."

گفت: "هنوز صدای خنده هاش تو گوشمه. چه جوری می شه یه دخترِ اونقدر شاد یهو غیب بشه؟"

صدای خنده های صمیمی ترین دوستِ من  ، تو کلِ دانشگاه معروف بود.

شبیه دوقلوهای به هم چسبیده شده بودیم.

 

گاهی مرگ از بلاتکلیفی بهتره

اونجوری حداقل براش عزاداری می کنی و می دونی نتونست

ولی اینجوری فکر می کنی می تونست ولی نخواست

 و این خیلی تلخ تره

...

دوست قدیمی گفت :

"تو هم هیچ فرقی نکردیا! اون موقع ها با خودت یه مهراوه ی جاسوییچی داشتی، یک کودکِ درونِ زنده و شاد، هنوزم بعد از اینهمه سال  مهراوه جاسوییچیه  همراهته!"

 لبخند می زنم.

در اون دیدارِ کوتاه هیچ کارِ خاصی نکردم که مهراوه کوچولوی درونم رو  لو بده...

فکر کردم شاید به خاطرِ  حضور همراه جان بود که کنارش همیشه، یه مهراوه کوچولو، شاد و پُرانرژی،  زندگی می کنه.

شاید هم خودم از ترسِ تنهایی، کودکیم  رو در چشمام زمین گیر کردم تا  همیشه همراهم باشه، تنها نمونم  و هر جا از بیانِ خواسته هام خجالت می کشم  یا دلم می خواد شیطونی کنم، اون رو بندازم جلو و خودم بشینم و نگاش کنم.

با اینکه هیچوقت دلم نمی خواد به کودکیم برگردم ولی

از اینکه هنوز در من زنده ست خوشحالم.

 

 

6. باور کردنی نبود!

همه ی کامنت هاتون رو خوندم.

واقعا باور کردنی نبود!

راستش یادم رفته بود که فضای مجازی هنوز هم آدم های حقیقی داره که اسمشون رو کامل می نویسند،آدرس ایمیلشون رو می گذارند و در نهایت ادب و احترام درباره ی خوانشِ قصه ها در کانال تلگرام یا مطالب وبلاگ نظر می دهند.

هنوز باورم نمی شه که حتی یک کامنت برای تایید نکردن وجود نداشت!

از ته دلم  باعث افتخار و خوشحالیم شدین.

باعث شدین انگیزه پیدا کنم و به فضای مجازی امیدوار بشم.

از تک تک نظرات مهربانانه و نقادانه تون ممنونم.

چه خوب که همه تون از خوندن قصه ها راضی بودین

چه خوب که شبا قبل از خواب دلتون می خواست براتون قصه بگم ...

این روزهای غمگین که بگذره برای ادامه ی قصه خوانی حتما برنامه ریزی می کنم.

ممنونم از همه ی کسانی که تسلیت گفتند.

کلا کامنت هاتون  پر انرژی و  شگفت زدم کرد .

از ته دلم ممنونم.


چشمتون نزنم حالا ... لبخند

آآآآآآآآآآآآآآآآمین

 

7. بهانه های کوچک و بزرگ خوشبختی

 الف: آمدن مادر در شبِ یکشنبه ی غمناک، و انرژی عجیبِ آغوشش که حالِ همه را بهتر کرد.

به نظرِ من، جدایی هایی که  رفاقت را از بین نمی برند و حرمت همه ی سال های پرخاطره را حفظ می کنند

از ماندن های به اجبار و پر از دلخوری، شایسته ترند.

 

ب: مهربانی همه ی دوستانی که با حضور، تماس یا پیامک تسلای خاطرمان شدند.

 

ج: پیدا کردنِ جوراب فروشی سر دیباجی جنوبی


د: مامان عاشق و شیفته ی "جز از کل"  شد. کتابی که خودم بهش معرفی کردم و اصرار کردم بخونه.

طرفدارِ سینه چاکِ آثارِ گابریل گارسیا مارکزه و گفت: "جز از کل" برام در حد "صد سال تنهایی" و "عشق سال های وبا" بود، حتی شاید بهتر!

کیف کردم.


ه: جایزه توسط یکی از دوستان بهتر از آبِ روان بهتر از برگِ درخت بابت خوش قولی قصه ها .  "میکروفن رومیزی" .  ذوق زده شدم.