لبخندهای احمقانه ی یک زن

تکه پاره های عاشقانه ی رویا، بخش ششم
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ٦:٠٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ تیر ۱۳٩٥
 

 

 

 

              تموم کودکیامو بهم دنیا بدهکاره

              تو با لالایی خوابت برد منم با موج خمپاره

             دیگه خستم از این شهر و از این دنیای وا مونده

             میخوام برگردم اونجایی که انگشتام جا مونده

             دلم بعد از تو با هر چی که ترکش داشت جنگیده

             دیگه بعد از تو به هرکی که درکش کرد  خندیده

 

                                                                              "پدرام پاریزی"

 

 

 

 

تکه پاره های عاشقانه ی رویا، بخش ششم

"کابوس"

 

 

 

در سرم هیاهوست.

بوق ماشین ها، شعر مولانا، صدای مادرم...

_ "رویا، رویا مادر پاشو، مدرسه ت دیر شد!"

گیج می شوم.

صدای مادرم؟

مدرسه دیگر از کجا آمد؟

دوازده سالِ لعنتی. دوازده سال صدای زنگِ ساعتِ شماطه دار... صدای ساعت!

چرا یادم نمی آید با صدای مادر از خواب بیدار شده باشم؟ حتی یک بار!

مغزم سوت می کشد. انگار چندین ریل راه آهن همزمان و موازی میزبانِ قطارهای تندروی پر سر و صدا شده اند که از هم سبقت می گیرند و سرخوشانه برای هم بوق می زنند.

صدای چاووشی اتاق را پر کرده است.

  " جان من است او ..."


گنجشک ها با قدرت، سپاسِ صبحگاهی را آغاز کرده اند.

من  در آسانسور زهوار دررفته ی یک  ساختمان متروک میانِ طبقه ی دوم و سوم گیر افتاده ام. به جای صدای لوندِ یک زن، بوق ممتد و موسیقی و حمدِ گنجشک ها و قار قار کلاغ در بلندگوهای آن پخش می شود.

شب های ماه رمضان ترافیک بیداد می کند. از هر راهی که می روی در صفِ طویل چراغ ها و ماشین ها می مانی . شعرِ مولانا، بی دلیل چشمانم را به ابری سیاه بدل می کند که جان مرا می بارد و عاشق ترم می کند، آنهم درست در زمانی که  فقط باید فارغ باشم و دیگر هیچ...

همه بوق می زنند.

از صدای بوق متنفرم. از راننده های عصبی هم.

زنگِ گوشی با صدایِ بوق و جیک جیکِ گنجشک های سحرخیز و موسیقی و قار قار کلاغ ها  می آ میزد.

با تعجب به صفحه نگاه می کنم.

به نامش!

 

جواب می دهم.

مثل همیشه است. بعد از اینهمه وقت...!

مثل یک پدر، برادر، شوهر با جدیت سوال می کند:

" کجایی؟ چی کار می کنی؟ چرا خبری ازت نیست؟ شام چی داریم؟ خونه چرا کثیفه؟"

سراغِ قورمه سبزی و کباب و مرغ و غذاهای خانگی را می گیرد، شیطنت می کند، می خندد.

در خیلِ عظیم ماشین های پر سر و صدا و عجول، کیف سورمه ای مدرسه جلوی چشمم رژه می رود.

از صدای خنده اش یادِ  پسرهای دبیرستانی می افتم که سر کوچه می ایستادند و ما را مسخره می کردند و بلند و کریه می خندیدند.

یادِ اولین نامه ی مثلا عاشقانه! که یکی از همان مسخره کنندگان در حیاط خانه ی ما انداخته بود و اولین دروغِ سال های بلوغِ مرا به مادرم مسبب شده بود.

از فرط هیجانِ اولین خلافِ دورانِ نوجوانی، گُر گرفته بودم.

اولین خلاف! برداشتنِ یک نامه از کف حیاط!

 

وقتی مادرم پرسیده بود "چرا سرخ شدی؟"  تته پته کنان گفته بودم" فکر کنم تب دارم از صبح سرم درد می کرد ." بعد خنده ام گرفته بود و فرار  کرده بودم!

مادرم هم به خیال اینکه شاید دخترش دیوانه شده باشد حتما شب رفتار مرا برای پدر تشریح کرده بود که فردایش پدر جان به مدت دو ساعت و نیم برایم  جلسه ی توجیهی گذاشت: درباره ی شأن و منزلت و جایگاهِ والای دخترهای زیبا و معصومِ نوجوان در برابر پسرهای علاف و خنگ و بی ارزشی که سر کوچه می ایستادند و به همه ی دخترهای جهان نظر داشتند و عشق هیچکدامشان واقعی نبود و همه گرگ هایی بودند در پوستِ بره!

مادرها راحت گول می خورند اما، پدرها! امان از پدرها.

جنسِ خودشان را می شناسند.

 سرخی گونه ات را که ببینند می فهمند که هیچ تب و سردرد و بیماری ای بر دختر نوجوانشان مستولی نمی شود  مگر آنکه پای پسری در میان باشد.  

 پسری که حتی اگر بهترینِ جهان باشد  هم  هرگز از نظر آنها شایسته نیست و نخواهد بود،

چون پدرها همیشه خیر و صلاح دخترشان را می خواهند.

خیر و صلاحی که در آن خبری از عشق و شیطنت نیست.

 

چراغ سبز می شود.

صدای بوق ماشین ها برای چند ثانیه زودتر راه افتادن،  شدت می گیرد.

شبیه یک مرد غیرتی به خیابان گردیِ شبانه ی من اعتراض می کند:

" اصلا چه معنی داره تو این وقتِ شب تو خیابون ولو باشی؟ پاشو بیا اینجا هم تنبیه ات کنم هم با هم شام بخوریم."

انگار دلم تنگ شده،

برای حرف های اینچنینی،

برای مردانگی و غیرتی بازی،

 برای مهم بودن، اهمیت داشتن،

برای اشتیاقِ بی پایانِ گرگ های در پوستِ بره.

 

بی تکلف حرف می زند.

قاطع، سرشار از خواستن. 

جوری که انگار جزئی از مایملکش هستی و دوریت اتفاقِ ناخواسته ای بوده به دستِ تقدیر و نه به انتخابِ خودت.

حرف های پدر در گوشم زنگ می زند. مثلِ ساعتِ شماطه دار. مثل روزهای مزخرفِ مدرسه.

می گویم:

" شام نمی خورم، صبر می کنم تا سحر."

شبیه مسخره کنندگانِ دبیرستانی می خندد:

" اوه اوه فقط مونده بود تو روزه بگیری، پاشو بیا خودت رو لوس نکن، بهت سحری هم می دم  روزه دار!"

حوصله ی رفتن ندارم، هوایم بارانیست، دلم گرفتار است.

در کشاکشِ مبارزه ای سخت با خودم، توانِ تحملِ شیطنت های هیچکس را ندارم.

از نوجوانی فاصله گرفته ام. گرگ های در پوست بره را نمی خواهم، حتی اگر صدای پدر در گوشم طنین انداز نشود و خودم برای همه ی زندگیم تصمیم بگیرم.

 

آسانسور گیر کرده. من از فضای بسته نمی ترسم. انگار دیگر از هیچ چیز نمی ترسم.

چند روز قبل در رستورانی، گربه ی کوچکی به پاهایم پرید و من به جای فریاد زدن خندیدم.

فقط مانده غول مرحله ی آخر!

آن را هم سپری کنم دیگر تبدیل به ملکه ی سنگی می شوم که هیچ طلسمی بر او اثر ندارد.

صورت مادر مقابل چشمانم زنگ می زند. عقربه هایش افتاده اند.

می گویم:

" نمیام، فردا امتحان دارم،  لباسم هم مناسب نیست"

غش غش می خندد.

" چه بهتر ، لباست مناسب بود که دعوتت نمی کردم...  بدو منتظرم... "

 

گوش هایم را می گیرم. صدایش را دوست ندارم.

هیچوقت دوست نداشتم.

می گوید:

"روزا طولانیه، هر دو روز که روزه بگیری، سه روز حساب می شه، فردا رو تعطیل کن و الان بیا پیشِ من"

تند و بلند "لالالالالالالالالالالالا" می گویم و سرم را تکان می دهم.

نمی خواهم بشنوم. نمی خواهم حرفهایش را بشنوم.

داد می زند.

دستش از گوشی بیرون می آید و سرم را محکم به داشبورد ماشین می کوبد.

 

یاد چیزی می افتم، یاد روزی، شبی، اتفاقی، کسی ...

جمله ای در مغزم می پیچد.

صدایی که دوستش داشتم،

کشدار ، با اکو ...

" پس با شنیدن آهنگ های عاشقانه ... یادِ من ... "

قلبم فرو می ریزد.

همه ی حسم را بر می دارم و فرار می کنم.

قلبم و همه ی احساساتم و اصلا همه ی قلب های موجود در جهان و همه ی احساساتِ عاشقانه ی بشریت را زیر پایم می اندازم و با کفش های پاشنه بلند نازک  از رویشان رد می شوم .

به اشک هایم فکر نمی کنم و فرار می کنم.

لج می کنم.

یاد هیچکس نمی افتم.

اصلا این آهنگ اینقدر زیبا هست که نیاز نباشد برای دوست داشتنش یادِ کسی بیفتم ...

شعر فوق العاده ی مولانا، تنظیم عالی، ملودی زیبا و این صدای غمگین که عجیب به این آهنگ می آید.

فقط اگر آن گیتار الکتریک لعنتی چند ثانیه ی آخر با سرعت خودنمایی نمی کرد  همه چیز بهتر بود.

نه، اشتباه کردم، حتی همان هم عالیست.

گیتار الکتریک باید باشد تا من بفهمم صدای اعصابم وقتی اینقدر به هم ریخته است چگونه به گوش می رسد.

فکر می کنم خوش به حالِ  همه ی کسانی که عاشق باشند یا نباشند می توانند از پیروزی ها و شکست ها، حال و خواب و کلامی زیبا بسازند و در نهایت از نتیجه لبخند به لبشان بیاید.

من، بلد نیستم.

 صدای مادر، زنگِ ساعت، موسیقی، بوقِ ماشین ها، سوتِ قطار، قار قار کلاغ ها، نعره، فریاد، ...

سرسام می گیرم ... 

سرم را در دست هایم فشار می دهم... به داشبورد همچنان ضربه می خورد...

تاب نمی آورم ... فوران می کنم...

اتاقکِ آسانسور   پر از تکه های خون و مغز می شود.

 

جیغ می زنم.

چشم هایم را باز می کنم.

ظهر گذشته.

کوفته ام، انگار که کوه کنده باشم.

اینقدر خواب دیده ام که احساس می کنم تمام شب بیدار بوده ام.

رفتم... نرفتم... یادم نیست...

 

حافظه ام فقط در   شعرِ مولانا  می چرخد.

 "شمعِ دل است او ..."

 

 

 

پی نوشت:

 

1. سلام. روزه هاتون قبول.

تا اینجا از پسِ ده روز بر اومدم.

 اغلب هم متاسفانه بی سحری!

در واقع اینقدر زمانِ افطار تا سحر کوتاهه و من اینقدر احساسِ کمبودِ چای و آب می کنم که نزدیک سحر شکمم مملو از مایعاته و جایی برای غذا نداره.

با یک عدد خرما و یک قاشق عسل ،به سفارش عمه جان دلبند، سر و تهش رو  هم میارم.

چند روز پیش در یک کانال خبری به متن و عکسی درباره ی مضرات زولبیا بامیه برخورد کردم.

یعنی یک جوری درباره اش نوشته بود که احساس کردم دارم سیانور می خورم.

باز ما از یک چیز خوشمون اومد همه بسیج شدن زهرمون کنن.

بابا جان خوردنِ چهار تا دونه زولبیا بامیه تو ماه رمضون، هرقدر هم که مضر باشه، حقِ مسلم ماست.

اصلا من به عشقِ بامیه ی محبوبم  دومین چایِ افطار رو می خورم.

این سلامت گراهای افراطی  کلافه ام می کنن.

هر چیزی رو که مرسوم می شه و جذابه باید حتما یک جوری بکوبونن...

من که برام مهم نیست.

نوش جونم.

شمام اگه دوست دارین نوش جونتون ...

 

 

2. ممنون از کامنت ها و لطفتون.

ممنون از همدردی و تسلیت.

امیدوارم روح همه ی رفتگان شما هم شاد باشه.

خوندن نظراتتون درباره ی قصه ها بسیار کیف داد و به ادامه ی کار تشویقم کرد.

بعضی از کامنت ها واقعا لبخند به لبم آورد و انرژی خوب بهم داد.

ممنونم از ته دل.

 

سه فقره هم تشکر و خواهش :

اول: ممنونم از کسانی که  یک کامنت رو ده بار نمی فرستند .

دوم: ممنونم از کسانی که سوال بی ربط  نمی پرسند چون کامنت دونی صرفا جهت نظر دادن درباره ی وبلاگ یا کانال تلگرامه، نه درباره ی من یا مسایل کاری یا حتی درخواستِ جواب!

دلم نمی خواد دوباره کامنت دونی رو ببندم.

https://telegram.me/mehravechannel

سوم: ممنونم از کسانی که به صفحه ی شخصیم در اینستاگرام درخواست نمی دن.  صفحه ی شخصی یعنی عمومی نیست!  فالو کردن چه کاریه؟

کانال تلگرام هست و عکس هایی رو که دوست دارم اونجا باهاتون به اشتراک می گذارم.

مراعات کردنِ شما نشانه ی محبت شماست.

 

 

3. پنجشنبه سوم تیرماه _یعنی دو شب دیگه_  

ساعت 22.30 تا 23.45

در مجموعه ی "داستان شب، رویداد هامون " قراره داستان بخونم.

 

آدرس محل برگزاری: میرداماد، بین مترو و میدان محسنی، نرسیده به خیابان حصاری، پلاک 140. واحد "هامون".

گویا مراسم،  بلیط فروشی داره که باید از سایت tik8.com بلیط تهیه بشه.

حدود یک ساعت و نیم برنامه ست که در بخشی از اون من یک یا دو داستان می خونم.

احتمالا دو تا از قصه های  "مصطفی مستور"  رو که  دوست دارم  بخونم.

این هفته به شدت در حال مطالعه  خواهم بود تا با یک اتفاق خوب و رضایت بخش کنارتون باشم.

امیدوارم اگر دلتون خواست و حضور پیدا کردین براتون  جالب و  خوشایند باشه.  

 از دیدنتون خوشحال می شم.


برگزارکنندگان این جلسات در اینستاگرام صفحه ای  دارن به نام "داستان شب"  که اگه عضو بشید خیلی خوبه.

 هرشب ساعت 23 خوانشِ یک داستان یا بخشی از یک داستان رو به اشتراک می گذارند.

مثلا دوشنبه ها  "صدسال تنهایی" نوشته ی "گابریل گارسیا مارکز" رو می خونن.

صد سال تنهایی یکی از شاهکارهای ادبیات جهانه و خوندنش کمی مشکله.

من اولین بار دوران دبیرستان شروعش کردم ولی نتونستم تمومش کنم.

گیج می شدم. بالاخره بعد از دو سه سال، دفعه ی هفتم!  تونستم تا ته بخونم و بفهممش.

جمعه ها هم "سووشون" نوشته ی سیمین دانشور رو می خونند که  یکی از بهترین رمان های ایرانیه.

شب های دیگه هم داستان های متفرقه از نویسنده های خوب. 

خلاصه که اگر علاقمند به کتابخوانی و ادبیات داستانی هستید،

صفحه ی "داستان شب" پاتوق خوبیه.  

 

 

4. مشکلات، مثل یک  دایره  هستند،  دایم  برمی گردند سر جای اول!!!

بی هیچ تغییری ... بی هیچ اتفاقِ بهتری!

خسته می شوم

از آدم های بی خلاقیت

از همه ی بحث ها و حرف های تکراری

از همه ی تلاش های سطحی و بی جذابیت...

 

فرار می کنم

دروغ می گویم، اغراق می کنم، نادیده می گیرم،

به همه چیز آویزان می شوم تا واقعا تمام شود و دیگر مجبور به مبارزه با دلم نباشم.

دلم نمی خواست اتفاقات اینقدر احمقانه و مسخره باشند ولی انگار چاره ی دیگری نیست.

سپری می شود.

آرام آرام سپری می شود...

من در خانه بست می نشینم،

ساز می زنم،  

می نویسم، 

هر روز از دنیای خودم دورتر می شوم و در فضای خیالیِ نوشته های  دیگران غوطه می خورم.

مثل یک بیمار فقط می خوانم.

گاهی هم چندین ساعت کندی کرش بازی می کنم و از رقبای مجازی جلو می افتم

و از این پیروزی احمقانه به قیمتِ از بین بردنِ سوی چشمم و درد گرفتنِ کمرم و خواب رفتنِ پاهایم  لذت می برم!

سپری می کنم.

سپری می شوم.

در تاریکی خوابم نمی برد.

از سحر تا قبل از ظهر هر روز به یک بهانه بیدار می مانم تا در روز بخوابم و نورِ خورشید نگذارد هیچ کابوسی در مغزم متولد شود.

کولر خراب می شود.

هوا گرم است ولی مهم نیست.

حوصله ی تحمل غریبه  در خانه ندارم.

کماکان  پتوی راه راهم را به خودم می پیچم و مذبوحانه تلاش می کنم بخوابم.

پتو مثل  رَحِمِ مادر  مرا  حفاظت می کند.

یکی دو ساعت بعد عرق ریزان و کلافه بیدار می شوم.

دوش گرفتن و سشوار کشیدن و آرایش کردن در روزهای عادی یک ساعت و نیم طول می کشد ولی ماه رمضان  بیست دقیقه ای سر و ته همه چیز هم می آید.

زمان نمی گذرد.

تلفن را بر می دارم.

 به عالم و آدم زنگ می زنم.

برگ های زرد شمعدانی ها را جدا می کنم.

 به گلدان ها آهن می دهم تا رشدشان بهتر شود.

میزها را دستمال می کشم.

گاز را تمیز می کنم.

دوستان، سریال هایی را که ندیدم  برای دیدن پیشنهاد می دهند.

Shameless

Breaking bad

Game of Thrones

 و ...

شاید هم بهترین کار همین باشد.

همراه شدن با سرنوشتِ دیگران برای فکر نکردن به چای ...

 

 

5. معرفی کتاب

"زیباتر"

نوشته ی سینا دادخواه

نشر چشمه

قیمت 13000 تومان . 195 صفحه.

 قبلا یک کتاب از  سینا دادخواه  خونده بودم به نام "یوسف آباد، خیابان سی و سوم" که عالی بود.

و حالا  این "زیباتر" از سحر تا ساعت 9 صبح  من رو بیدار و  هیجان زده و کف کرده نگه داشت.

البته ممکنه کمی بدآموزی داشته باشه ولی عالی بود نیشخند  

 بسیار جسورانه و جذاب نوشته شده.

 

تکه هایی از متن:

" صبا بقیه ی عطرها را یکی یکی تست کرد. هومن با خودش فکر می کرد مرد راست می گوید؛ نه فقط عطر، که هر چیزی به ذائقه است و ماندگاری. هر مفهومی. هر حسی."

 

" موقع برگشت صبا زین جلو نشست. دوچرخه ی بزرگ، راحت دور زد. لاستیکش مثلِ نفربَرهای ارتش روی ماسه خط انداخت. از جلو بَنِر معاونت پیشگیری ناجا گذشتند: روی  فرو پوش چو دُر در صدف  تا نشوی تیر بلا را هدف. هومن دست هایش را گذاشت روی چشم صبا.

_: دستتو بردار، چشمام یخ کرد.

_:صبا، با تو که هستم آدم بهتری ام.

_: فکر کن که نباشی، رابطه هه تازه داره جا می افته.

_: معلومو مجهول نکن، چرا می گی رابطه هه؟

_: باشه حالا، رابطمون تازه داره جا می افته... دستتو بردار."

 

" واقعا گرسنه بود. کلید برق را زد. لامپ روشن نشد. چند دفعه ی دیگر کلید را زد.

آدم چقدر دیر می فهمد تکرار،  چیزهای خراب را درست نمی کند."

 

" صبا انگار که گلویش خلط دارد، مثل لات های شیره ای خرخر کرد. تُفش را انداخت توی سطل آشغال بغلِ صندلی. انگار عمدا می خواست حرکاتش زننده باشد تا هومن بیزار شود. کاش می توانست به صبا بگوید هر خراب کاری یی بار آورده باشند، از ارزش نواقص مطلوبشان کم نمی شود. برای جنگیدن ساخته نشده بودند. کبوتران طوقی صلح بودند که جای بلند پروازی در ارتفاع کم پرواز می کردند. قانع به دیدن منظره ها و دشت ها و نهرها."

 

" چرا نمی ترسید؟ از نترسیدن خودش ترسیده بود. ماشین را کنار خیابان پارک کرده و رفته بود پارک ملت و در قطارِ همیشه ساکن گوشه ی پارک نشسته بود. بعد از مدت ها از ته دل گریه کرده بود. سرتاپایش اشک شده بود. شوکِ جا مانده، شُل کرده بود. گریه اش بند نمی آمد. تا چند وقت کارش گریه کردن بود. بی دلیل و بی مقدمه. ضعف عصبی. ناامیدی مفرط. گذشته ی سیاه و آینده ی غلط. و بعد مثل همیشه، مع العسر یسرا."

 

 

6. اعتماد به ذاتِ اثر  باعث می شه حتی نحوه ی تبلیغات کار هم متفاوت بشه.

بی خودنمایی.

عاری از شهوتِ دیده شدن...

انتخاب رنگِ سفید ... بدون عکس!

برام جالب و عجیب و تحسین برانگیز بود. 

نیازی هم به تعریف و تبلیغ من نداره قطعا.

وقتی یک آدمی که طرفدار دو آتیشه نیست، اینجوری معتادِ آلبوم شده دیگه تکلیف طرفدارای دوآتیشه کاملا معلومه.

 

 

7. بهانه های کوچک و بزرگ خوشبختی

 

الف: قورمه سبزی پخته و حلوا و شله زرد.

      به من می گه برای تو پختم بیا پیش ما  افطار کن.

      می گم امروز دیگه روزه نگرفتم، چشمام اذیت شدن.

      کسلم حوصله ندارم ، با اینکه دلم برای قورمه سبزی مادر پز لک زده

      اما حال ندارم از جام تکون بخورم.

      می گم نمیام.  

      ساعت یک نیمه شب عزیزترین میاد سراغم.

      با یک پاکت قرمز بزرگ.

      پلو  و  قورمه سبزی و حلوا و شله زرد و یک برش هندوانه و  زولبیا بامیه.

      بسته ی سفارشی از وسطِ  بهشت.

ب:  اراده

پ:  کوتاه کردن موهام

ج:  نواختن

د:  بازگشت دوست عزیز از سفر

ه:  متصل