لبخندهای احمقانه ی یک زن

موکت
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٥
 

 

 

 

                 دلی که در دو جهان جز تو هیچ یارش نیست

                 گرش تو یار نباشی جهان به کارش نیست

 

                 چنان ز لذتِ دریا پُر است کشتیِ ما

                که بیمِ ورطه و اندیشه ی کنارش نیست

 

                                                                      "ه . ا . سایه"

                  

 

 

 

                                                           

همیشه

از بچگی، 

دوست داشتم   کف اتاق خوابم  موکت  باشه.

احساس می کردم  اینجوری  اتاق تمیزتره، وسایلم تمیز می مونه و پام کثیف نمی شه.

یعنی حتی  وقتی کف خونه  پارکت، سرامیک  یا سنگ  هم بود باز  دلم می خواست کف اتاق خواب   موکت باشه.

 فقط اتاق خواب، کاری به جاهای دیگه ی خونه نداشتم.

هیچکس مثل من عاشق موکت نبود، تقریبا همه ازش فراری بودن.

 

 خیلی سال پیش،  یک بار  که بابا  رفته بود سفر،  شیطنت کردم.

همه ی شهامتم رو جمع کردم و  اتاقش رو به سلیقه ی خودم  تغییر دادم.

 از روز اولی   که به اون خونه اسباب کشی کرده بودیم،  هرقدر  من گیر داده بودم که بذار همه ی  اتاقا رو موکت کنیم زیر بار نرفته بود  و  می گفت زشت می شه،

راست می گفت، زشت می شد  ولی من دوست داشتم.

فقط زورم رسیده بود  اتاق خودم و خواهرم رو موکت کنم.

تا مدت ها  موکت نبودنِ اتاقِ  بابا   اذیتم می کرد.

به خصوص اینکه،  هر بار  پدر جان  سر کار جدید می رفت، 

لباس هاش رو  برای فیلم می برد و  وقتی کار تموم می شد دیگه فرصت نمی کرد  اونا رو برگردونه سرجاشون  و   همه رو می ذاشت وسط اتاقش، اتاقی که موکت نبود و فقط یک گبه داشت که به شدت پرز می داد.

به دلیل مشغله ی کاریِ پدر جان، روز به روز  به حجمِ این لباس های وسط اتاق افزوده  می شد.

متن ها و بقیه ی وسایلش گوشه و کنار اتاق  تبدیل به ستون می شدند و بالا می رفتند.

کسی هم   جرات نمی کرد به اتاقش دست بزنه و  وسایل رو مرتب کنه،   چون بابا  در اون شلوغی،  نظم عجیبی داشت که منطقش رو فقط خودش می فهمید!

یعنی وقتی ازش چیزی می خواستی ،

حتی چیزهای کوچک و پیش پا افتاده مثل قبض تلفنِ سه ماه پیش،

از زیر یک کوه  فیلمنامه و کتاب و کاغذ و لباس و وسایل متفرقه،

در عرض چند ثانیه  پیداش می کرد و   می آورد.

یا مثلا وقتی  کتابِ  "چگونه فولاد آبدیده شد"   رو احتیاج داشت،

به سرعت  از بین هزاران جلد کتابش _که ما نمی فهمیدیم  بر چه اساسی چیده شده_،  پیداش می کرد.

یا مثلا  می دونست اون  بلوز آبیه که راه راه سفید داره  کدوم گوشه ی اتاقش زیر کدوم لباسا  مدفون شده.

  

من همیشه  فکر می کردم بابا  دلش می خواد  اتاقش مرتب  باشه اما فرصتش رو نداره،

در نتیجه

اون سال، وقتی رفت سفر، 

تصمیم گرفتم همه ی وسایل  اتاقشو  بریزم بیرون،

اونجا  رو موکت کنم  و بعد به وسایلش سر و سامون بدم!

ریسک بزرگی بود،

ولی تصمیمم رو گرفته بودم  و  شروع کردم.

یک روزِ کامل طول کشید تا  همه چیز  رو  از اتاقش بریزم بیرون و  لباس های کهنه  و  آشغال ها  و  وسایل   به درد نخور رو جدا کنم.

 

در و دیوار و کف اتاق  خیلی وقت بود که  نظافت نشده بود، گبه ی عزیز هم که در دادنِ پُرز سنگ تموم گذاشته بود،

برای نظافت در و دیوار و شیشه ی پنجره و کف،  کمک آوردم و با خودم فکر کردم  حتما دیگه پدر جان  از پرز و اینهمه گرد و خاک  به ستوه اومده  و به حرفِ من رسیده  که موکت چقدر عالیه.  

با پولِ خودم، براش یک موکت خیلی شیک خریدم  و  اتاقش رو موکت کردم.

جرات نکردم به پول خونه دست بزنم، فکر کردم اگه موکت حالت هدیه داشته باشه احتمالِ پذیرفته شدنش بیشتره.

بابا وقتی می رفت سفر  مقداری  پول بابتِ مخارجِ خونه  پیش من می گذاشت،  

من  امانت دار خوبی بودم ،

لیستِ ریز مخارج رو با فاکتور سوپر و میوه فروشی بهش تحویل می دادم.

اون هم وقتی برمی گشت  همه رو  دقیق بررسی  می کرد  و  باعث می شد  چند ساعت با هم بخندیم.

با این کارها سعی می کرد  به ما یاد بده قدر پول رو بدونیم  و درست خرج کنیم .

حتی گاهی   از درآمد من  _که اون موقع شاگرد پیانو داشتم_  می پرسید، آمار پس اندازم رو می گرفت و سر خرج های بی دلیل   بهم انتقاد می کرد.

مثلا  اگه لباسی می خریدم و می انداختمش یک گوشه،  می گفت:" این لباس رو با پول همون کلاسایی خریدی که با تاکسی می ری و وقتی برمیگردی یخ کردی دیگه؟"

من اول بهش غر می زدم   ولی  بعد عذاب وجدان می گرفتم،  لباسم رو بر می داشتم،  با احترام به چوب لباسی آویزونش می کردم و می گذاشتمش تو کمد.

یا اگه آخرِ ماه پول کم می آوردم  و  ازش درخواست قرض می کردم به جای اینکه  بهم پول قرض بده  برام کار تولید می کرد و  بهم دستمزد می داد.

مثلا کتاب هایی رو که می خواست چاپ کنه می داد  براش نمونه خوانی کنم و غلط های تایپیش رو بگیرم.

یا قرار می شد به مدت یک ماه  ماشینش رو تمیز کنم.

یا می گفت  کتابای کتابخونه رو بر اساس قطع های وزیری و رقعی و جلد های بزرگ مرتب کنم و  نویسنده های ایرانی و خارجی رو جداسازی کنم و هر قفسه رو به یک موضوع اختصاص بدم.

یا اون موقع ها که تازه گواهینامه گرفته بودم و عشق شدید رانندگی داشتم و بدونِ دلیل موجه بهم ماشین نمی دادند، گاهی سرویسِ مدرسه ی خواهرم  می شدم.

هم کِیف داشت،  هم کسبِ درآمد بود.

یاد می گرفتم یا برای  پول بیشتر  زحمت بکشم، یا با همون چیزی که دارم سر کنم.

خلاصه...

بعد از سه روز تلاشِ بی وقفه ی خودم و کمک  دوستان، اتاق بابا شبیه یک  اتاقِ رویایی شد.

برای لباس ها یک عالمه چوب لباسی خریدیم و همه رو مرتب و منظم بر اساس رنگ به کمدش آویزون کردیم،

توی اتاقش قفسه گذاشتیم  و  همه ی وسایلش رو دسته بندی کردیم و براش مرتب چیدیم،

لامپهای سوخته رو عوض کردیم و لوستر براش نصب کردیم،

پرده و شیشه و در و دیوار رو هم برق انداختیم.

وقتی از سفر برگشت نسبتا خوشحال شد و گفت اتاقش خیلی خوشگل شده و شگفت زده شده بود که من چه جوری این کار رو کردم!

ولی حسابی هم غر زد که حالا من نمی دونم هر چیزی که می خوام کجاست و

تا مدتها    اگه چیزی رو پیدا نمی کرد   من رو مقصر می دونست  و  باهام کل کل می کرد و  دور خونه   دنبال من که با پررویی می خندیدم می دوید.

ریسک خوبی بود.

شادی و خوشحالی  برامون به همراه داشت.

بیشترین چیزی که   نگران بودم بابتش  دعوام کنه موکت کردن اتاقش بود که

خدا رو شکر اصلا بهش  گیر نداد!

اول فکر کردم  سلیقه اش عوض شده و  از موکت خوشش اومده ولی بعدا فهمیدم که نه، فقط نمی خواسته دل من بشکنه،  چون وقتی  خونه  رو عوض کرد،  توی اتاق جدیدش   باز  دوباره   یک گبه ی خوشگل   پهن کرد  و هیچ  علاقه ای به موکت نشون نداد.

 

همه ی اینا رو گفتم که متوجه بشید حضور موکت در اتاق خواب  برای من چقدر مهم بوده.

شایدم همه ی اینا رو گفتم چون دلم برای خاطره نگاری تنگ شده و مدتهاست به دلیل مشغله ی کاری پدرجان ندیدمش و این روزها به شدت به یادشم.

بگذریم.

از اون زمان سال ها می گذره

چهار پنج سالی بود که اتاق خواب خودم یک موکت کرم داشت که دیگه  خیلی چرک مرد شده بود،

از زمستون پارسال تصمیم گرفته بودم موکت رو عوض کنم و یک موکت قهوه ای تیره بخرم که هم نظافتش راحت تره، هم شیک تره و هم به وسایلم بیشتر میاد،

ولی هی نشد،

سفر  و کارهای مختلف پیش اومد و این موکت روز به روز  کثیف تر شد،

من هم به خیالِ اینکه می خوام به زودی عوضش کنم دیگه  نمی شُستمش.

روی شوفاژ  قبلا شمع گذاشته بودم که اونم  آب شد  و ریخت  روی موکت.

خلاصه موکت اتاقم   واقعا زشت و دور انداختنی شده بود.

 

تا اینکه بالاخره چند روز پیش، که روزِ نظافت منزل بود و کمک داشتم،  تصمیم گرفتم  از شر موکت کرمِ چرک مرد شده، خلاص بشم.

شروع به کندن موکت کردم،

از پسِ میز توالت و کتابخونه ها براومدم تا رسیدم به تخت.

بلند کردن تخت واقعا نشدنی بود.

دیده بودم اونایی که میان موکت می چسبونن با کاتر اضافه هاش رو می بُرن،

تصمیم گرفتم دور موکتی رو که رفته بود زیر تخت  با کاتر ببُرم ، چون  تختم پایه نداره و روی زمینه. در نتیجه وقتی دورش رو بریدم موکت کامل کنده شد و بقیه ش هم زیر تخت موند بدون اینکه اصلا دیده بشه.

و تازه سنگ های قشنگ اتاق معلوم شد.

 بعد از نظافتِ کف، یکی از گبه های قهوه ای  پذیرایی رو که به نظرم برای اونجا زیادی بود به اتاقم آوردم و  همه چیز عالی شد.

در پستِ ماه قبل وبلاگ،

کندن موکت،   بهانه ی کوچک خوشبختی من شد  چون  بعد از کندنش  هربار که وارد اتاقم شدم ناخودآگاه لبخند زدم و از تمیزی کف اتاق لذت بردم.

بهانه ی کوچک خوشبختی شد  چون بعد از مدتها  بالاخره انجامش دادم.

بهانه ی کوچک خوشبختی  شد  چون یک عادت رو ترک کردم و تونستم سلیقه ام رو با شرایطم وفق بدم.

 

بهانه های کوچک خوشبختی قراره اتفاق هایی باشن که فارغ از ثروت، قدرت، شهرت به لبِ ما لبخند می نشونن.

اتفاق هایی که نیاز به پولِ آنچنانی ندارند و خوشحالمون می کنن و می تونن برای همه پیش بیان.

 

کندنِ موکت اتاق برای من بهانه ی کوچک خوشبختیه

چون از وقتی کندمش  خوشحال ترم.  

 

 

 

 

پی نوشت:

 

 

1. سلام

میلاد حضرت محمد(ص) و امام جعفر صادق(ع)  مبارک.

دو هفته ست پُست آماده ست،

فقط باید ادیت می شد که تا پنجشنبه تنبلی کردم.

 همین.

امروزم  که تعطیله، در نتیجه پنجشنبه و جمعه و شنبه خیلی فرقی ندارن.  نیشخند

 

 

2. و  اما کامنت ها...

 

برام خیلی ارزشمند بود که بعضی از شما ،

به قسمتِ اولِ قبلیِ  تکه پاره های عاشقانه ی رویا رجوع کردید و مجدد خوندینش.

فکر نمی کردم کسی حال و حوصله ش رو داشته باشه.

ممنونم از باحالی تون.

 

مدت ها بود که بند 3 پی نوشت ها قانون داشت و به مثلی از کتاب کوچه اختصاص داده شده بود مگر در موارد خاص.

ولی در چند پست آخر صرفا به دلیل تنبلی رهاش کرده بودم  و فکر میکردم برای شما  مهم نیست!

وقتی توی کامنت ها خوندم که دوستش داشتید، براتون مهم بوده و دلتون براش تنگ شده  خیلی کیف کردم  و همین باعث شد  تا  دوباره بند 3 به  کتاب کوچه اختصاص پیدا کنه.

این وبلاگ کوچک 

صرفا یک گوشه ی دنجه،

 برای من،

و برای شمایی که هشت ساله همراه من هستید، 

شمایی که هر از گاهی از بین نظرات مختلف، بویِ آشناتون رو حس می کنم و مشامم پر از صمیمیت و مهرتون می شه.

گاهی از بین همه ی حرف ها،  نظر تعدادی از شما به من می گه که وبلاگ داره توسط آدمِ درست خونده می شه و تاثیر درست می گذاره.

و این نظرات  حال من رو خوب می کنه  و  انرژیم  برای ادامه دادن مضاعف می شه.

 

در ارتباط با معرفی کتابِ بیشتر، به نظرم در همین حد کافیه

 من  همه ی کتاب های جهان رو نخوندم

گه گاهی اگر چیز خوبی بخونم معرفی می کنم.

 سوالاتتون درباره ی کتاب رو می تونید از فروشندگان شهر کتاب، نشر چشمه یا نشر ثالث بپرسید.

چون تخصصشون اینه که شما رو راهنمایی کنن تا کتاب مناسب رو پیدا کنید.

 خودم هروقت به نشر چشمه ی پاساژ کورش( نبش ستاری شمال) می رم، با کمک و راهنمایی فروشندگانش کتاب  می خرم.

من  به نوبه ی خودم اگر چیز خوبی ببینم، بخونم، گوش کنم و ... اینجا معرفی می کنم

چه موسیقی باشه، چه کتاب، چه خوردنی، چه فیلم، چه تاتر، چه میوه فروشی و ...

و قطعا  از  از علاقمندی های خودم می نویسم، سلیقه ی شخصی،  همین.

 

 

3. مثلی از کتابِ کوچه 

احمد شاملو  .  آیدا سرکیسیان

جلد یازدهم    . حرف   "ج"

120. صفحه 33

 

تعبیرات مصدری: جا

رفتن یک جای گرمی که سگ نگیرد!

مدخل به صورت امری یا پیشنهادی به کار می رود: " برو یه جای گرمی که سگ نگیرتت!" "به حاجی بگو این قدر هارت و پورت نکنه، بیاد بره یه جای گرمی که سگ نگیرتش!"

اشاره ی "آن جای گرم" به نشیمنگاهِ گوینده است و مدخل در تخطئه ی شنونده یا شخصِ موردِ نظر به کار می رود.

 

 

4. معرفی کتاب

  "ساندویچ ژامبون"

نوشته ی "چارلز بوکوفسکی"

ترجمه ی  "علی امیر ریاحی"

انتشارات نگاه

قیمت 28000 تومان

400 صفحه

"ساندویچ ژامبون"  رو دوست داشتم، حقیقت اینه که خیلی دوست داشتم.

ترجمه ی جالبی هم داشت.

می چسبه.

 

از متن کتاب:

" او مرا به مدرسه ی پولدارها فرستاده بود تا وقتی من دارم بچه پولدارهایی را می بینم که از توی ماشین های کوپه ی کرم رنگ عربده می کشند و دخترانی با لباس های براق را سوار می کنند، از طریق قوانین حاکم بر آنجا منشم عوض شود و مثلا آدم بشوم. در عوض من یاد گرفتم فقیرها اغلب فقیر می مانند. بچه ی پولدار وقتی بوی گندِ فقر به دماغش می خورد، یاد می گیرد کمی با آن خودش را سرگرم کند. آن ها باید می خندیدند، در غیر این صورت خیلی وحشتناک می بود. آن ها، این را در طول قرن ها یاد می گرفتند. من هرگز آن دخترها را به خاطر این که سوار کوپه ی کرم رنگ آن پسرهای خندان می شدند نمی بخشم. البته که نمی توانستند جلوی خودشان را بگیرند، اما آدم همیشه فکر می کند شاید... اما نه، هیچ شایدی در کار نبود. ثروت یعنی پیروزی و پیروزی تنها واقعیتِ موجود بود.

یک زن با انتخاب یک ظرف شور چه چیزی در زندگی به دست می آورد؟

در طول دبیرستان، تلاش کردم به این فکر نکنم که در نهایت چه بر سرم خواهد آمد. بهتر بود فکر کردن را به تعویق بیندازم..."

 

 

5. ماجرای کانال تلگرام عجیب شده!

نمی دونم چرا هیچ کدوم از برنامه ها اونجوری که دلم می خواد پیش نمی ره.

البته منم این روزها درگیر تمرین و کار بودم،

 امیدوارم زمستانِ کانال پُربارتر باشه.

 واقعا برام مهمه و تلاشم رو می کنم.

 

https://telegram.me/mehravechannel

 

 

6.  شب یلدا بهتون خوش بگذره

 

 

7. بهانه های کوچک و بزرگ خوشبختی

 

نرگس  و  پاییز  و  برف  و  ساز  و  موسیقی ... خدا رو شکر.


 

 


 
 
تکه پاره های عاشقانه ی رویا. قسمت اول بازنویسی
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ آذر ۱۳٩٥
 

 

 

 

                           در سرما

                           در باد

                           قدری هیزم را که برای ما مانده بود

                           روشن کردیم.

 

                                                                       احمدرضا احمدی

 

 

 

 

تکه پاره های عاشقانه ی رویا:

بازنویسی قسمت اول 

 "یار"

 

 

 

پنج دقیقه دیر می رسد.

من، توی رستوران سر میز نشسته ام.

با لبخند روبرویم می نشیند و  سلام می کند.

می گویم:

"ببخشید که باعث شدم قرارتون رو کنسل کنین."

 

می گوید:

"مهم نبود،  به دوستام که گفتم امشب با  خانومِ یار  قرار دارم  خوشحال شدن و خودشون برنامه رو کنسل کردن."

 

دلم غنج  می رود.

با شیطنت می گویم:

" پس با این حساب فکر می کنم  یارِ  شما بودن، مسئولیت سنگینیه؟"

 

نیم نگاهی به من می اندازد،

بعد چشمانش را به میز می دوزد

و با لبخندی  که  

دلم را   از لحظه ی اولِ دیدار   لرزانده    می گوید:

"برای مسئولیت های سنگین فکر نمی کنم بهتر از شما  وجود داشته باشه."

 

ذوق می کنم:

" آره، من دخترِ کارای سختم، هر چی سخت تر بهتر."

 

می خندد:

"حالا اونقدرها هم سخت نیست."

 

می خندم:

"خدا رو شکر، داشتم کم کم دنبال راه فرار می گشتم."

 

سکوت می شود.

دلم می خواهد مثل همه بلد باشم سر حرف را باز کنم و از شر این سکوت لعنتی خلاص شوم.

با لبه ی روسری ام بازی می کنم، مسخره ترین کار جهان.

می گوید:

" خب،  خانومِ یار  یه کم تعریف کنین."

 

خانومِ یار!

کیف می کنم. احساس می کنم گونه هایم سرخ شده اند.

می ترسم ببیند  و  من بیشتر خجالت بکشم.

نگاهش می کنم،

سرش پایین است،  فعلا  حاشیه ی میز را به صورتِ من ترجیح می دهد.

می گویم:

" خانومِ یار لقبِ جذابیه ... "

 

دنبالِ ادامه ی جمله می گردم  ولی چیزی به ذهنم نمی رسد.

فکر می کنم دخترهای دیگر معمولا در اینجور مواقع چطور دلبری می کنند تا فردِ موردِ نظر چشمانش را از میز بردارد و به صورتِ آن ها بدوزد؟

اصلا   چقدر عجیب است که  هنوز مردهایی  وجود دارند  که  به جای  تو 

به میز  خیره می شوند  و  در نگاهِ اول  همه ی وجودت را نمی بلعند.

ناخودآگاه  با  پایش به زمین ضربه های سریع و کوتاه  می زند.

می پرسم:

" حکم بلدی؟"

 

می گوید:

" نه، با ورق میونه ی خوبی ندارم."

 

می گویم:

" حیف شد، من توی حکم  یارِ خیلی خوبی  هستم."

 

با خودم فکر می کنم چقدر دلم می خواهد با  او حکم  بازی کنم،

روبرویش بنشینم  و  یارش باشم.

 

مثلا دستِ هردوی ما بد باشد،

ولی آنقدر خوب و  هوشمندانه بازی کنیم  که بازی را ببریم  و با هم جیغ بزنیم و پنج انگشتمان را به نشانه ی پیروزی به هم بکوبیم و از این که بازی را به سختی بردیم غرق لذت شویم.

 

یا مثلا دست او بد باشد،

مایوس و ناامید برایم سر تکان دهد، آنوقت من حکم های بالایم را رو کنم و کاری کنم که دست را ببریم و بر لبانش لبخند بنشیند.

 

یا مثلا دست من بد باشد،

یک برگ حکم بیشتر نداشته باشم و با  همان یک برگ آنقدر خوب و به جا ببُرّم که  او با چشمانی پر از تحسین مرا بنگرد.

 

حکم عاشقانه ترین بازیِ جهان است.

 

می پرسد:

" ببینم،  فقط تو حکم یار خوبی هستی؟"

 

سرخ می شوم. می خندم، می فهمم.

هزار جوابِ شیطنت آمیز به ذهنم خطور می کند ولی احمقانه ترینشان به زبانم می آید:

"نه، تو بقیه ی کارها هم شاید بد نباشم ولی تو حکم عالی ام، عاشق حکمم، می شه حکم یاد بگیری؟"

 

سرش را بالا می آورد،

کمی سکوت می کند،

با چشمانی که به نگاهِ من دوخته شده   می گوید:

" چرا نمی شه؟ شما جون بخواه خانومِ یار."

 

 

 

پی نوشت:   

 

1. سلام،

اولین پنجشنبه ی آذر ماه رو با آخرین پنجشنبه ی آبان ماه جایگزین کردم.

تاخیرم رو ببخشید، درگیری هایی پیش اومد که نمی تونستم روی وبلاگ تمرکز کنم.

این پُست بازنویسیِ قسمت اولِ تکه پاره های عاشقانه ی رویاست.

 قبل تر بهتون قول داده بودم که خوانش تکه پاره ها رو شروع کنم ولی وقتی همه ی قسمت ها رو پشت سر هم خوندم متوجه ی ایرادهایی شدم که باید قبل از خوانش رفع می شد .

مثلا به شدت با متنِ قسمت اول مشکل داشتم، بیشتر نظریه بود تا قصه.

یا مثلا در قسمت ِ پنجم که برای خودم محبوب ترین تکه پاره ی عاشقانه ست، همه ی قصه رو به زبان محاوره نوشتم که متاسفانه با بقیه ی قسمت ها هم خوانی نداره.

خلاصه در بررسی مجدد دیدم که تکه پاره های عاشقانه ی رویا به ویرایش اساسی نیاز داره و چیزهایی رو  باید  بهش اضافه کنم  که منسجم تر بشه  تا  مخاطب راحت تر بتونه  سرنوشت آدم هایی رو که رویا درگیرشون بوده، دنبال کنه.

فکر می کنم برای این منظور  باید از دو سه نفر از دوستانم هم کمک بگیرم،

در نتیجه  خوانش با کمی تاخیر اتفاق می افته

ولی مطمئنم که نتیجه رضایت بخش تر خواهد بود.

 

 

2. برای شکموها :

با یک کبابی فوق العاده بی نظیر آشنا شدم که قطعا خیلی هاتون می شناسینش

 ولی من تازه کشفش کردم.

کباب شمرون.

دقیقا توی میدون تجریش یک شعبه ی بی نظیر و خوشگل داره، چند شعبه ی دیگه هم داره که من بلد نیستم.

شانسی یکی دو ماه پیش  رفتیم اونجا و بعد معتادش شدیم.

عااااااالیه .

یعنی اونایی که مثل من کوبیده باز هستن اگه یک بار کوبیده ش رو میل کنن متوجه می شن که چی می گم.

به نظرم بهتر از این کوبیده در جهااااااااان نیست.

 

 

3. مثلی از کتابِ کوچه 

احمد شاملو  .  آیدا سرکیسیان

جلد نهم    . حرف   " ت"

1348. صفحه 280 

 

ترکیبات جمله ئی و شبه جمله ئی:  ترکیب

" مفرداتت خوب است، مرده شور ترکیبت را ببرد!"

تعریض به کسی است که نتیجه ئی نادرست را مقدماتی نیکو تمهید کرده باشد.

 

یکی بر آن شد که تنبک زدن را جوازِ شرعی به دست کند. پس طلبه ئی ساده دل را نشان کرد و روزی عبا و قبایی فراهم آورد و با قیافه ئی ظاهر الصلاح با تنبکِ کوچکی که زیرِ عبا پنهان کرده بود نزد او رفت و گفت برای حل مشکلی شرعی مزاحمِ وی شده است و چون مخاطب از مشکلِ او پرسید، گفت:_ می خواستم بدانم که بریدنِ سرِ گوسفند از لحاظِ شرعی مانع دارد یا خیر.

شیخ گفت:_ البته که بلامانع است، مومن، نمی بینی همه ی مسلمین به ذبح و اَکلِ غَنَم اقدام می کنند؟

رند پرسید:_ الحال بفرمایید شرع در بابِ کندنِ پوستِ آن چه حکم می کند.

شیخ گفت:_ آن هم بلامانع است.

پرسید:_ دباغی کردنِ آن چه طور؟

شیخ باز گفت:_ مانعی ندارد. مانعی ندارد.

پرسید:_ اگر پوست را پس از دباغی روی قطعه چوبی یا سفالینه ئی بکشند منعِ شرعی دارد؟

شیخ که از منظورِ او سر در نیاورده بود گفت:_ چرا باید منعِ شرعی داشته باشد؟

رند بناگاه از جای جست تنبک را از زیرِ عبا بیرون آورد و به زدن پرداخت. شیخ که تازه دریافته بود چه فریبی خورده و آن مرد چه گونه توانسته کلمه به کلمه فتوای خلافِ شرع نبودنِ تنبک زنی را از او بستاند به جبران فتوائی که داده بود فریاد زد:_ مومن، مفرداتت خوب بود اما مرده شورِ ترکیبت را ببرد!

 

"متن شاملو عینا از کتاب کوچه نوشته شده است"  

 

 

4. باریدنِ برف در پاییز، عجیب و لذت بخش است.

اینجور وقت ها  چای داغ  و  آش رشته  و  حلیم(هلیم)   می چسبد،

حتی اگر سر کار باشی و هزاران  مشکل و گرفتاری بر سرت آوار شده باشد

حتی اگر  در  خیابان یخ کرده باشی و ناامیدانه به مسیرِ تاکسی هایی که نمی آیند چشم دوخته باشی.  

نداشتن پول، وجودِ  مشکلات  و  درگیری های فکری  برای لذت نبردن از این برف  بهانه های خوبی نیستند.

گاهی لحظه ای  باید همه چیز را رها کرد و در  زیبایی های طبیعت  غرق شد

در کنارِ همه ی سختی ها و مصائب، لذت بردن از هدیه های الهی را از خودمان دریغ نکنیم.

 

 

5. معرفی کتاب

در اینستاگرام آثار بوکفسکی رو بهتون پیشنهاد دادم .

"هالیوود"  و  "عامه پسند"   رو خودم خوندم و بسیار دوست داشتم،

"ساندویچ ژامبون"  رو هم دارم می خونم و تا اینجاش رو دوست داشتم.

چند روز قبل  رفتم کتابفروشیِ نشر ثالث  و  دیدم کتاب " برقص برقص" از موراکامی منتشر شده،

 متاسفانه شناختی روی انتشارات و مترجمش نداشتم.

ولی خریدم.

 هنوز شروع به خوندن نکردم

به هر حال موراکامی جذابه .

 

"برقص برقص"

نوشته  "هاروکی موراکامی"

ترجمه   "سلماز بهگام"

انتشارات ترانه

قیمت 35000 تومان!  586 صفحه

 

 

6. دلم می خواد بیشتر برای کانال وقت بذارم.

همین روزها در کانال،  سه قصه از خاطرات آبادان رو براتون می خونم که مربوط به اسفند ماه سال 92 روزهای فیلمبرداری سریال کیمیاست.

برای خوانش  "قصه های من و مردمِ گرمِ شهرِ گرم"   تصمیم گرفتم کمی از لهجه ی آبادانی دوستانم هم بهره ببرم.

امیدوارم که دوستش داشته باشین.

https://telegram.me/mehravechannel

کانال تلگرام من، برای شناخته شدن و رشد کردن، نیاز به فعالیت بیشترِ خودم و معرفی شدن توسط شما داره.

ممنونم از مهر و محبت همیشگیتون.

ممنونم از کامنت هاتون. ممنونم که می خونید.

دوستتون دارم و برام باعث افتخارید.

 

 یک خواهش هم ازتون دارم،

دوستی هست که نیاز به دعای شما داره برای سلامتیِ عزیزش،

در لحظاتی که با خدای خودتون خلوت می کنین به یادِ عزیزِ دوست من هم باشین و برای سلامتش دعا کنین،

ممنونم.

 

 

7. بهانه های کوچک و بزرگ خوشبختی

الف: نرگس نوبرانه

ب: ساعت مینیون 

ج: پازل شش هزار تکه ای که حدودا ده سال قبل ساخته بودم امروز روی دیوار خونه قرار گرفت، پازلی که تقریبا یک سال تمام براش وقت گذاشتم. عاشقشم.  

د: کندن موکت اتاق.