لبخندهای احمقانه ی یک زن

تضاد
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩۱
 

 

 

دو خطِ موازیِ قرمز ,

کوتاه و بی رحم ,

پر قدرت و بدون شک ,

ترسِ همه جهان را به تو سیلی می زند ...

سست می شوی , می نشینی ...

 

چشمهایت پر از هراس , به دو خطِ موازیِ قرمز نگاه می کند که هرگز به هم نمی رسند ...

همیشه فاصله ها بیانگرِ همه ی حقیقت نیستند .

در خلا غوطه می خوری , قدم می زنی , نفس می کشی ...

همه چیز در خیالی سیاه فرو می رود ...

 

"بودن یا نبودن "

تصمیم می گیری , تصمیمت بازداشته نمی شود ...

شرم همه ی وجودت را در بر گرفته ... حتی توانِ دعا کردن هم نداری

سرت به آسمان بلند نمی شود ... هجومِ حجمِ خجالت , جایی برای مهربان ترین , باقی نگذاشته است ...

 

متنفری ... از دو خطِ موازیِ قرمز

که اینچنین با اصرار , وجودی را اثبات می کنند که تو فقط ثانیه ای به هستی اش اندیشیده ای .... خندیده ای و گذشته ای ...

 

آرام نفس می کشی ... اشک می ریزی ... سپری می کنی ... سپری می شوی ... همه چیز را به دریا می سپاری ...

و تنهایی ... تنهای تنها ... هیچکس نیست ... به جز ... شانه های او که آرامشی موقت به تو هدیه می دهد ...

. . .

هنوز هم روزهایی , کسی , نزدیکی , مهربانی ، به تو می گوید : " مواظب خودت باش ، هوا سرد شده . "

نگاهش می کنی ، لبخند می زنی , نگرانی دروغینش را در تنفست فرو می دهی ...

همه ی رگهایت پر از تزویر می شوند .

با خود فکر می کنی " اگر آن روز مرگی مرا در بر گرفته بود , تو از اینهمه دور بودنت چقدر در عجب می ماندی  "

به او می گویی : " نگران نباش , مواظبم . "

 

. . .

 

  این روزها در فضایی به سر می برم که به  شدت به تضاد  آمیخته شده 

اطرافم پر شده از کودکان تازه متولد شده  ...  بیماران در حالِ احتضار ...

بوی تولد ... بوی مرگ

بودن ... یا ... نبودن

. . .

" با چشمهایی اخمالود به من نگاه می کنه ... بعید می دونم چیزی از من بفهمه یا ببینه ... یک نگاه پر از خلا ... خالیِ خالی ...  شبیه یک موجودِ فضاییه ... وقتی بغلش می کنم می ترسم  ... انگار هنوز با دنیای قبل از تولد در ارتباطه ... "

. . .

  در آغوش کشیدنِ یک نوزادِ 5 روزه اتفاقِ بسیار عجیبی بود ...

یک موجودِ شکننده و در عین حال وحشتناک ... و مهم ترین حسی که  منتقل می کرد ...  حسِ  مرگ  بود  .

این تضادها و درگیری ها  ، هم به دلیل جشن نفس و فضای بیمارستانه ,

هم به دلیل برخورد با نوزادهای متعدد و بچه دار شدن در سریالِ جدیدم ...

فکر کردن به زنانی که ناخواسته حامله می شن و زنانی که در حسرت بارداری هستند مغزم رو منفجر می کنه ...

گاهی اوقات فکر می کنم , جوابِ یک تست ساده ی حاملگی چقدر می تونه زندگی آدمها رو عوض کنه ...

برای یکی    "جواب مثبت "     نهایتِ خوشبختیه  

برای یکی دیگه     "جوابِ مثبت"       خودِ مرگه ...

یکی در حسرتِ بارداری زندگی می کنه ...

یکی دیگه  بارداری همه ی زندگیش رو به هم می ریزه ...

 و همه ی اینها به خاطرِ  یک موجودِ کوچکِ بی گناهه

که اصلا نمی دونه بودن و نبودنش چقدر در زندگی ما آدم بزرگ ها مهمه   .

. . .

کدومش سخت تره  ؟

عدم توانایی بچه دار شدن  ؟

یا ناخواسته بچه دار شدن  ؟

 

....

 

پی نوشت :

1. سلامِ گرگ بی طمع نیست ...  نمی فهمم تو چطور می تونی همه ی احساسات زیبا و جذاب جهان رو قربانیِ این طمعِ احمقانه کنی  ... نمی فهمم چرا من باید اینقدر برای تو به درد بخور باشم ...

همه ی شور و اشتیاقم با یک کلمه به گِل می شینه  ... بهت زده به خودم می خندم ... به همه ی تپشها و خیال ها و اهمیت دادن ها ... به همه ی حماقتهایی که هنوز ادامه دارن و ... من ازشون متنفرم ... از خودم ... از تو ... و از این موقعیت احمقانه ای که منو سرگردان کرده ...

اولین باره که دلم می خواد از یکی استفاده کنم ... یاد می گیرم ... زودِ زود ...

 

 2 .  جشن نفس به بهترین شکل ممکن برگزار شد ... خدا رو شکر ... دَمِ همه ی کسانی که با حضورشون به ما در این فرهنگ سازی کمک کردند شدیداااااا گررررررم

 

3 . آستانه ی تحملم در مورد تو به شدت پایین اومده ... باید ازت دوری کنم ... وحشتناک شدی ... و همینطور هم پیش می ری ... می ترسم , نگرانم و حالم به هم می خوره ... مواظب خودت نیستی ... خودت رو نمی بینی ... از همه ی آدمهایی که ازشون حرف می زنی و مسخره شون می کنی بدتری ولی نمی فهمی ...

 

4 . حوصله ی گذشته و گذشتگان رو ندارم ... اصلا ... دبستان , راهنمایی , دبیرستان , دانشگاه ... هیچی ...

دلم می خواد در حال زندگی کنم ... فقط حال ...

 

 

 5 . " هاروکی موراکامی " به زودی من رو دیوانه می کنه ...

" سرزمینِ عجایبِ بیرحم و ته دنیا "  یکی از بهترین رمان هاییه که در عمرم خوندم ...

عمیق , عجیب , جذاب , شگفت انگیز ...

لحظه لحظه ی کتاب رو بلعیدم , سرشار از لذت شدم ... بی نظییییییییییییر بووووود

 

6 . نگرانم ... خیلی زیاد ...از ته دل می خوام خوب بشه ... از ته دل ...

 

7 . شاید با یک حرکت همه رو غافلگیر کنم ... حتی خودمو ...