لبخندهای احمقانه ی یک زن

عروسکهای پوشالی
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩۱
 

 

 

دیگر هیچ صمیمیتی را باعث نخواهم شد

تو را با آدمکهای پوشالی تنها می گذارم 

با عروسک هایی که مهم ترین  اتفاقِ زندگی تو را  ، به مهملاتِ یاوه گویان می فروشند

و معرفتشان به شنیده هایشان بسنده می کند 

به همه آنهایی که  هر آنچه سیاهی در تو هست   بیرون می آورند   تا تو بپنداری   از آغاز ،  لذتِ زیستن  ,  در تاریکی معنا می شده

به همه آنهایی که مهربانیت را قربانی خشونتت کرده اند ...

خشمت را پاس می دارند  تا تو   آرام آرام   مهربانی و آرامش را از وجودت پاک کنی

و بدخویِ وحشی صفتی شوی  که   خوبیهایش    آنها را از  وجودِ خودشان    ناامید نمی سازد

...

من دیگر برایت سخن نمی گویم

و مهری برایت به ارمغان نمی آورم

تنها رهاوردم برای تو از این سفر سهمناک ,

سکوت است        و      سکوت            و        سکوت

...

تا روزی که  

 اندیشه ات از چشمانت فراتر روند

و آنانی را که دلشان برای نازنینیِ وجودت تنگ شده   اینگونه سرد   از خود نرانی

و بر آنانی که این   درنده خویِ بی عمق را    نمی شناسند   خرده نگیری

...

من در سکوت می مانم

و امیدوارم در ته این گنداب  

 هنوز دستی  مانده باشد

که وجود سپیدت را از میان چنگال های سیاهشان بیرون آورد ...

و تو را از   چشمانِ بدخواه   برهاند ...

...

تا آن روز ...

من در سکوت می مانم ...

 

 

پی نوشت :

 

1 . مرگ پایانِ کبوتر نیست ... استاد سمندریان در دل همه ی تاتری ها و تاتر بین ها زنده خواهد بود ...

 

2 . قبلا وقتی کامنت ها رو می خوندم خوشحال تر می شدم ... چون آدمها به متن اهمیت می دادن و بیشترِ نظرات مربوط به خود وبلاگ بود ...

این روزها بعضی از دوستان عزیز چیزهایی می نویسند که تعجب منو به شدت بر می انگیزه ...

شماره ی یک بازیگر رو می خوان ...

انتظار دیدار حضوری دارن ...

شعرهای بی ربط می نویسن ...

گاهی هم صفحه ی کامنتِ اینجا رو با وبلاگ خودشون اشتباه می گیرن ...

به هر حال از اونجایی که  "  چهار  دیواری  اختیاری  " ... شما راحت باشین ... منم راحتم ...

اما از دوستان عزیزم که با نوشته های خوبشون به من انرژی می دن ...

 ازم انتقاد می کنن

 و باعث می شن احساس کنم خونده می شم , حس می شم , فهمیده می شم

بسیار بسیار ممنونم .

 

3 .  از کودکی یاد گرفتم که اگر کسی محبتی در حقم کرد جبران کنم و قدر بدونم .

این روزها با پدیده ی جدیدی آشنا شدم ... با آدمی که احساس می کنه همه ی لطف ها و مهرهای عالم حقشه  و  نباید  به خاطر کسانی که اینقدر بهش محبت می کنند ,  هیچ زحمتی بکشه و  خدشه ای به زندگیش وارد کنه ...

قدر نشناسی و گربه صفتی , بیماری عجیبیه ... فکر می کنم با ویروسِ نخوت و غرور منتقل بشه ... به هر حال ... شاید مسری باشه ... مواظب خودمون باشیم .

 

4 . پخش آنونسِ  " خداحافظ بچه " شروع شد ...

ماه رمضان 1391 ... شبکه سه ... ساعت 9 شب

اولا امیدوارم همه ی وعده ها عملی بشن و در زمانِ موعود کار پخش بشه

دوما امیدوارم کار خوبی شده باشه و شما دوستش داشته باشین

 

5 .  عدو شود سبب خیر ...  به خاطر بد قولی شخصی , مجبور شدیم کمی تدوین یاد بگیریم و خودمون کار خودمون رو راه بندازیم ... خیلی لذت بخشه .

 

6 .     " دختری از پرو  "         نوشته ی "  ماریو بارگاس یوسا  "

    با همه ی نوشته های یوسا فرق داره ... یک عاشقانه ی جذاب  , بدونِ  بازی با زمان و بازی با راوی  ... دوست می دارمش .

 " جواب دادن به تلفنش کار احمقانه ای بود . حتما آن قصه ی قدیمی تکرار می شد . با هم گپ می زدیم , دوباره نفوذی را که بر من داشت باز می یافت , رابطه ی عاشقانه ی کوتاه و کاذبی را تجربه می کردیم , من همه گونه توهم را به خود راه می دادم و در لحظه ای که کم ترین انتظار را داشتم ناپدید می شد و بار دیگر گیج و زخم خورده به مداوای خود می پرداختم , مثل دیدارِ توکیو , تا فصل بعدی ! "

 

 

7 . سخت ترین روزها   روزهاییست که    " ترین " ها     نیستند ...