لبخندهای احمقانه ی یک زن

خودشیرین
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ امرداد ۱۳٩۱
 

 

 

 

باید کور باشی و کر ...

برای بودن , برای ماندن , برای آسیب ندیدن , برای تحمل کردن ...

...

میز اول می نشستم . کلاس دوم راهنمایی . شاگرد خیلی خوبی بودم . از اون خودشیرین های حال به هم زن .

یک روز امتحان ریاضی داشتیم . معلمِ محبوبم اومد سر کلاس . گویا یادش نبود که قرار بوده از ما امتحان بگیره .

هیچکس صداش در نمی اومد . فقط من بودم که هی بالا و پایین می پریدم و منتظر بودم امتحان شروع بشه .

وقتی گفت دفترهاتون رو بذارید روی میز و رفت پای تخته , به شدت ناامید شدم . 

 آروم داشتم می گفتم  " اِ ... پس امتحان ..."   که سه چهار تا لگد و مشت حواله ام شد و دیگه ادامه ندادم .

خیلی درس خونده بودم , کاملا آمادگی داشتم که یک بیستِ گردن کلفت با خودم ببرم خونه .

 هیچ جور حاضر نبودم بیخیال این امتحان احمقانه بشم .

نیم ساعت گذشت . درس تموم شد و خانوم معلمِ محبوبم ,  پشت میزش درست روبروی میز من نشست .

دوستم داشت . خیلی زیاد . بهترین شاگرد کلاسش بودم .

  همیشه برای گرفتن هر چیزی از دفتر یا هر کار دیگه ای که بیرون کلاس داشت ,  من رو می فرستاد .

منم در اون لحظات احساس می کردم تو المپیک مدال آوردم  , فکر می کردم یک قهرمانم .

اون روز هم دلم می خواست ازش یک بیست  بگیرم و پایین ورقه با خط زیباش برام بنویسه  " آفرین دخترم " .

طاقت نیاوردم ... آروم و خیلی مظلومانه بهش گفتم : برم سوالای امتحان رو از دفتر براتون بگیرم ؟

صدای فحشهای بچه ها رو از پشت سرم می شنیدم .

بهم لبخند زد و پرسید  : خیلی درس خوندی ؟ سرم رو به علامت مثبت تکون دادم .

با همون صورت مهربانش گفت : آفرین دخترم . پس بیا پای تخته , با بچه ها  مسئله ها رو  دوباره مرور کنیم

که برای اونهایی که نخوندن هم یاد آوری بشه و هفته دیگه  همه توی امتحان نمره ی خوب بگیرن .

دلم می خواست از غصه بمیرم . با پوزخند بچه ها رفتم پای تخته . گوله های اشک آروم آروم از چشمم پایین می افتادن .

از خودم متنفر شده بودم . از اینکه اونهمه درس خونده بودم . از اینکه اونهمه خودشیرین بودم .

می دونستم , تنهاییِ عظیمی در انتظارمه ... می دونستم تو کلاس هیچ کس دوستم نداره .

فکر می کردم 20 گرفتن در درس ریاضی از هر چیزی مهمتره ... حتی از دوست داشته شدن .

ولی وقتی تنها می مونی ... وقتی طرد می شی ... وقتی مورد انزجار قرار می گیری ...

اونوقت تازه می فهمی که هیچ چیز , هیچ چیز از  " دوست داشته شدن " مهمتر نیست ...

 هیچ چیز ...

 

 پی نوشت :

 

1 . ماه رمضون برای من پر از لذته .

لذت سحر ... لذت افطار ...  لذت شنیدن اسم های خدا  ... لذت دعا  ...  لذت فکر کردن ... لذت تلاش برای دروغ نگفتن , غیبت نکردن , خوب بودن ...

تنها مشکلش اینه که باید  16 ساعت  با  عزیزترین ,  چای  ننوشی ... همین .

سر سفره های افطارتون , اگر دوست داشتین , اگر به دلتون نشسته بودم , من رو هم دعا کنین .

 

2 . همه ی اینا رو نوشتم که بگم  هرقدر هم که دور از من ایستاده باشی ,

 هرقدر هم که صمیمیتت با  "همه ی دیگران "   بیشتر از من باشه ,

هرقدر هم که باهاشون پچ پچ کنی و بخندی و به نگاهِ درمانده ی من پاسخ ندی ,

هرقدر هم که همه ی لحظه ها و رخدادهای زندگیت رو از من دریغ کنی ,

باز هم انگار به وجودت نیاز دارم ...

به دوست داشتنِ تو ... به دوست داشته شدن توسطِ تو ... مثل یک عادت ... یک عادتِ طولانی ... حاصلِ یک عمر .

نوشتم که بدونی  ...

که شاید بفهمی ...

چقدر دلم شکست ... چقدر دلم می شکنه ... همین .

 

 3 . شروع توفانیِ تیم محبوبم در لیگ بسیار دلنشینه ... !!!

مجددا میریم که دست به دعا برداریم و بی دقتی های داوری رو ( حتی در برابر گهر زاگرس ) به فال نیک بگیریم ... خدا خودش به ما رحم کنه ... !!!

 

 4 . اون سورپرایزی که در پست "تضاد" گفتم , هیچ ربطی به عشق و عاشقی و ازدواج و این چیزها نداشت ... یک اتفاق مهم بود که شاید تا آخر تابستون بیفته ... کاملا هم مربوط به درونِ من و تنبلی های احمقانه ی من می شه ... همین .

بیخود به پسر مردم گیر ندین ... خیالتون راحت لبخند

 

5 . اینهمه بی تفاوتی برام خیلی جالبه ... بیخیال ... امانتی ها رو بده و کلا برو گمشو عزیزم ...

ما را به خیر تو امید نیست , شر مرسان  ... بدو دیگه ... کلی کار دارم باهاشون .

 

6 . می رسیم به کامنت های شما :

اولا از لطف و محبت شما بسیار بسیار ممنونم .

از انتقادهای دوستانه تون هم بی نهایت سپاسگزارم .

در ارتباط با چند نفر که اصرار دارند  به کامنت ها پاسخ بدم می نویسم ...

از روز اول عرض کردم  که در صفحه ی کامنت قرار نیست جوابی بدم .

من دلنوشته هام رو به اشتراک می گذارم , شما هم اگر دوست داشتید و متنِ من قابل بود  , نظر می دید .

قرار نیست با هم بحث و گفتگو کنیم .

من همه ی نظرات رو می خونم و بسیار هم برام محترم هستند  اما پاسخ نمی دم ( مگر در مواقع خیلی خاص ) .

اگر هم علاقه ی دوستان به نوشته های من ( یا حتی بازیِ من ) , قراره با جواب دادن یا ندادن به کامنت ها ,  اضافه یا کم بشه , می تونه بشه  , اشکالی هم نداره .

نظر من اینه که صفحه ی کامنت به صفحه ی  پرسش و پاسخ و غیره   تبدیل نشه . 

 جناب فیلسوف جمله ای نوشتند که وصف حالِ ماست :

" برای کسانی که می فهمند هیچ توضیحی لازم نیست ...

  برای کسانی که نمی فهمند هر توضیحی اضافه است ... "

اما ...

یک کامنت بود که درش نوشته شده بود :

  " سخت تر از روزایی که  "ترین ها" نیستند ، روزاییه که "ترین" ها هستند , اما تو دیگه براشون  "ترین"  نیستی "

خیلی این جمله رو دوست داشتم و پر از غصه شدم ... راست می گه ... اون روز از همه ی روزها سخت تره ... خیلی سخت تره  ... من اینو در عمق وجودم حس کردم .

 

7 . و بالاخره  . . .  " خداحافظ بچه "

از لطف و محبت و انتقادهاتون بسیار ممنونم .

من سریال رو  دوست دارم . چون نوعِ نگاهش رو پذیرفتم  ،  و اصولا  ،  در کاری که فیلمنامه و نقشم رو دوست نداشته باشم اصلا بازی نمی کنم , به هیچ قیمتی .

اینکه یک نفر به موضوعِ بچه دار نشدن , اینقدر فانتزی و تخیلی نگاه کرده  , برای من بسیار جالب و جذاب بود .

نگاهی کاریکاتورگونه و شیرین به یک موضوعِ تلخ .

بلاهت و ساده لوحی کاراکترها رو هم دوست داشتم .

اما اینکه ما چقدر موفق شدیم این فضا رو درست برای شما ترسیم کنیم , نمی دونم .

 

امیدوارم  ما در ارائه ی نوعِ نگاهمون به این مسئله ناتوان نبوده باشیم و باعث نشده باشیم که شما جریان رو خیلی جدی بگیرید  یا  شخصیت ها و تصمیم هاشون رو با روالِ طبیعیِ زندگی ِ آدمها مقایسه کنید .

به هر حال , هر نظری که دارید برای ما با ارزشه و دوست دارم بدونید که همه ی تیم , با همه ی وجود ,  نهایت تلاششون رو کردن که در شرایط موجود  , اثری فانتزی و آبرومند ارائه بدن .

 بابت کاستی ها ما رو ببخشید .

از اینکه دوستانه انتقاد می کنید و عادلانه به قضاوت ما می نشینید ازتون سپاسگزارم .