لبخندهای احمقانه ی یک زن

سوال کذایی
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩۱
 

 

 

سوال مزخرفیه

مسخره و احمقانه ... ولی بسیار تاثیرگذار  برای من ...

چند روز پیش از توی کامنت ها  ، یک وبلاگ خوب پیدا کردم ...

خیلی از نوشته هاش لذت بردم ...

ولی باز اون سوالِ مزخرف اومد سراغم ...

جوابم رو که گرفتم غمگین شدم ... فکر کردم شاید اشتباه کردم ... شاید نوشته هاش خیلی هم پخته نیست ...

 ولی تا قبل از دیدن پروفایلش و گرفتنِ جوابِ اون سوالِ کذایی خیلی هم پخته و دلنشین بود !!!

گاهی احساسِ بیچارگی می کنم ...

حالم از خودم به هم می خوره که چقدر این سوالِ کذایی می تونه روی قضاوتم ,  روی سلیقه ام تاثیر بذاره ...

مثل احساسم به  آدمها ... به همه ی آدمها  ... که تا وقتی جوابِ سوالِ کذایی ام رو بهم ندن ,

نمی تونم بفهمم دوستشون دارم یا ندارم !

عزیزترین راست می گه ...

بعضی وقتها فکر می کنم شاید اگه دو سه سال دیرتر به دنیا می اومدم همه چیز به گونه ای دیگر بود ...

...

وقتی به  تو  و همه ی  خوب بودنت  نگاه می کنم  ,  می فهمم   که به جایِ لذت بردن از اینهمه محبت , 

من فقط یک عددِ بزرگ می بینم  که تو رو پشت خودش محصور کرده ...

و  این نهایتِ حماقته ...

پیش  از همه ی لذتها و دوست داشته شدن ها و دوست داشتن ها , سرنوشتِ من رو یک  عدد   رقم می زنه ... 

از این سوالى کذایی متنفرم ... همین .

 

                               " و هنوز

                                            من 

                                            شگفت زده مانده ام   که   چرا باید  

                                             او 

                                            با آن همه مهربانی       چند سال دیر به دنیا بیاید  

                                            و    تو

                                            با اینهمه نامهربانی       چند سال زود  ! "

 

پی نوشت :

 

1 . حقیقتش اینه که پست قبلی رو فقط با این نیت نوشتم که کامنت های پست "خودشیرین"  دیگه بیشتر  نشن  ,

دلم می خواست از فضای سریال و انتقاد و تبریک و ... فاصله بگیرم و به درددل و حرفهای قبلی برگردم .

به همین دلیل برای اولین بار , بدونِ اینکه چیزی تو دلم باشه نوشتم .

فکر کردم و نوشتم . در نتیجه همه ی چیزهایی که باید می نوشتم و برام مهم بود از یادم رفت .

 حتی وقتی نوشته رو با  یک "پارازیت" شروع کردم , یادم رفت اسم پست رو بگذارم " پارازیت 25"  , 

 اشتباهی براش تیتر گذاشتم : " روزی ... روزگاری ... انسانی " .

کلا نفهمیدم دارم چه می کنم ... فقط برای پارازیت  دلیل داشتم  . 

سادگی و مهربونیِ آدمی  ,  من رو یادِ آدم هایی در گذشته انداخته بود  که ساده و مهربون بودند ... ناراحت  همین انگیزه ای شد برای تورقِ دفترِ قدیمی .

بعد برای پی نوشت ها  نشستم و فکر کردم ... فکر کردم ببینم چی می شه نوشت ... به جز فوتبال و حرفهای پر از شکایت  چیزی به ذهنم نرسید !

ولی از فردای روزی که پست رو منتشر کردم , مطالبی که درگیرش بودم یادم اومد  ... هی یادم اومد  ... هی یادم اومد  ... هی ... 

 فهمیدم باید پست جدید بذارم ... پستی که واقعا دلنوشته باشه ... دلنوشته ای که نگارشش چند روز طول بکشه تا بتونه دغدغه های این روزها رو بهتر بیان کنه ...

و اینک مشروحِ اخبار !  لبخند

 

2 . چند روز پیش با  12 تا از  دوستان  و  مادرم  رفتیم سینما فرهنگ برای دیدن "کلاه قرمزی و بچه ننه" ...

از اینکه فیلم چطور بود می گذریم ...

بعد ازسینما قرار شد همه با هم بریم شام بخوریم . من تو ماشین مامان نشستم .

کمی که گذشت از من پرسید : "مهراوه اگه من با همین خصوصیاتِ اخلاقی هم سن و سالِ تو بودم با من دوست می شدی ؟ یعنی به منم  به عنوانِ یکی از دوستات می گفتی بیام سینما ؟ "

کف کردم ... پرسیدم  : " آخه این چه سوالیه ؟" 

 گفت : " همینجوری , می خوام بدونم که با همین خصوصیاتِ اخلاقی , منم می تونستم دوستِ صمیمیِ تو باشم ؟ "

واقعا برام عجیب بود که چرا چنین چیزی پرسیده  ... بهش گفتم :" سینما که حتما دعوتت می کردم چون خیلی آدمِ باحال و خونگرم و خوش مشربی هستی ولی دوستِ صمیمی رو مطمئن نیستم چون یه ریزه دهن لقی عزیزم  "

لبخند زد و هیچی نگفت !

هنوز هم تو کفِ سوالش موندم ... !!!

نمی دونم ... نکنه کاری کردم که احساس کرده چون مادرمه بهش می گم باهامون بیاد سینما ...

نکنه احساس می کنه حضورش برای ما جذاب نیست ...

نکنه بهش احساس بدی داده باشیم ... نمی دونم ...

نگران شدم  ... نگرانِ رفتارِ خودم ...

 

3 . وقتی شهر می لرزه و من در قاب 40 اینچی لبخند می زنم ,  برای اولین بار  از دیدنِ چشمهای خندونم  شرمسار می شم ...

وجودم می لرزه ... ابروهام در هم گره می خورند و اخم صورتم رو رها نمی کنه ...

دلم می خواد برم ساختمان جام جم , همه ی فیش ها رو بکنم , امواج رو قطع کنم , همه ی آنتن ها و فرکانس ها  رو از کار بندازم ...

برم توی  مانیتور  ,  همه ی لبخندها رو به اشک بدل کنم ... همه ی قهقهه ها رو به بغض ... همه ی شادی ها رو به غم ... دلم می خواد فریاد بزنم

 

یک روز ...

دو روز ...

 

زمین می لرزه  ...

بالاخره ...  لبخندِ ما بر صورتمون خشک می شه ...

بالاخره ... خنده های ما به سکوت تبدیل می شن ...

بالاخره ...  رسانه ی ملی می فهمه که نمی شه نسبت به غمِ عظیمِ مردمش بی تفاوت بمونه ... و چه عجیب که اینهمه دیر ...!!!

برای اولین بار از خوندن زیرنویس در زیر تصویرم آرامش پیدا می کنم ...

از اینکه دغدغه ی بچه داشتن یا نداشتنِ من ,  در پیامِ همدردی  با مردمِ آذربایجان  گم می شه خوشحال می شم ...

برای اولین بار دلم می خواد یک مسئول یک مدیر بهمون سفارش بده  ... دستور بده   ...

سفارش بده که یک قسمت رو به همدردی با مردم آذربایجان اختصاص بدیم ... یک قسمت فقط بشینیم و زار زار گریه کنیم ...

دلم می خواد بهمون دستور بده که چند روز کار رو تعطیل کنیم  , از روستای آزادبر به روستاهای اهر و ورزقان نقل مکان کنیم ...

بهمون بگه که پخش و رسیدن به عید فطر و اینها مهم نیست ... برید آذربایجان ... برید همه ی عشقتون رو به مردمِ روستاها تقدیم کنید ...

 اونجا پر از بچه ست که دیگه آغوش پر مهرِ مادرشون رو حس نمی کنند ... اونجا پر از بچه ست که به حضور مهربونِ لیلا و امثالِ لیلا نیاز دارند ... اونجا ...

حیف ... سفارش ها هیچوقت به دلِ من راه نمیان ... !

 

4 ایمان تنها چیزیه که به قلب مربوط می شه

به نظر من  ,  ایمانِ آدمها رو نمی تونی از روی نماز خوندنشون , روزه گرفتنشون , حج رفتنشون , حجابشون , نذری دادنشون , زیارت کردنشون و این قبیل کارها بسنجی ...

ایمان یک چیزیه که تهِ قلبِ آدمه ... یا  هست ... یا  نیست ...

وقتی شاد می شی اگه  اولین جمله ای که به ذهنت میاد " خدایا جونم شکرت " باشه , به نظر من  هنوز  امیدی هست ...

وقتی غمگین می شی اگه با بغض به خودت می گی " درست می شه , خدا بزرگه " به نظر من  هنوز امیدی هست ...

وقتی دستِ خلقِ خدا رو می گیری و حق الناسی رو پایمال نمی کنی  , به نظر من هنوز  امیدی هست ...

ایمان چیزی نیست که بشه فریادش زد ... بشه نمایشش داد ... بشه درش ریا کرد ... نمی شه ... هرکاری بکنی نمیشه ...

ایمان تهِ قلبِ آدمه ... تهِ قلبِ آدم هم توی چشماش پیداست ...

حق الله  فقط به خودِ خودش مربوطه

به نظرِ من ما اگه خیلی زرنگ هستیم و ادعای با ایمانی مون می شه باید حواسمون رو به حق الناس جمع کنیم ...

مال مردم رو نخوریم ... حقی رو پایمال نکنیم ...  تهمت نزنیم ... فضولی و غیبت نکنیم ... در مورد چیزی که مطمئن نیستیم نظری ندیم که باعث ضرر دیدنِ دیگران بشه ... ظالم نباشیم ... و ...

شبیه کتاب های دینی مدرسه شد !!!

همه ی این حرفها رو نوشتم که بگم ایمانِ هرکسی به خودش مربوطه ... به دیدگاهِ خودش ...

 و  در نهایت هم  هرکسی رو توی گورِ خودش می خوابونن ...

اگر همه مون نگرانِ اعمال و رفتارِ خودمون باشیم و با نگاهِ سطحی و اطلاعاتِ غلط , ایمانِ دیگران رو قضاوت نکنیم بهتر نیست ؟

 

 

5 . من دختر قوی ای هستم .

ولی دیگه شونه هام خسته شدن .

کاش می فهمیدی ... کاش می فهمیدین ...

دلم می خواد تو قطره هایِ بارونِ پاییزِ امسال غرق بشم و برم ...

برم ...

برم  ...

برم ... به یک جای دور ... خیلی دور ...

 جایی پر از ناشناسی ... آسودگی ... رهایی ...

 بی فکر ... بی هیاهو ...

...

شاید ... روزی ...

با بهاری  ...  باریده بشم ...

خوشحال ... بی دغدغه ... در آغوشِ گرمش ...

 

6 . همیشه از کامنت های خوبِ "شما" کلی انرژی می گیرم .

نکته سنجی و مهربونی آدمها من رو به وجد میاره .

نثرهای روان و دلنشینِ "شما" بهم امید می ده...  منظورم همه ی پیشنهادات و انتقاداتِ مربوط به متنه ...  حتی اگه یک خط باشه .

از همه ی "شمایی" که وبلاگ رو می خونید و بی حاشیه من رو در حستون شریک می کنید ممنونم .

بدونید که فقط  شوق خوندنِ "شما"ست که هنوز به من انرژی می ده کامنت ها رو چک کنم ...

اما ...

متاسفانه  تعدادی  از دوستان هستند که گویا فکر می کنند وظیفه شون شیطنت کردن در فضای مجازیه !!!

امروز وقتی کامنت ها رو می خوندم یاد قضیه ی ملانصرالدین و پسرش و خرش افتادم !!!

ما هر کاری بکنیم بالاخره یکی از اون دوستانِ شیطان یک چیزی می گه ...

چند تا هم پیشنهاد دریافت کردم در مورد اسم وبلاگ و آهنگ وبلاگ و طراحی قالبِ وبلاگ و نوشتنِ  موضوعات امیدوار کننده و رضایت و  ...

به نظرم یک راه حل خیلی منطقی وجود داره  , خوشبختانه در پرشین بلاگ و بلاگفا و جاهای دیگه این امکان وجود داره که همه برای خودشون یک وبلاگ داشته باشن !!! 

یک وبلاگ با یک اسمِ دیگه که آهنگ داشته باشه ,  قالبش قشنگ باشه , در نوشته هاش هم  شادی و آرامش موج بزنه  !

اینجا یک صفحه ی کوچیکه که قراره با سلایقِ من همخونی داشته باشه .

 قراره من دلنوشته هام رو  _که اغلب پر از ناامیدی و غرغر کردنه_  به اشتراک بگذارم . با همین قالب , با همین اسم و بدونِ موسیقی ...

 در نهایت هم می شه مثل دوستانِ همکارِ دیگه , برای این شیطنت ها و کامنت های نامربوط  یک فکر اساسی کرد ...

انصافا شخصیتِ مجازیِ آدمها خیلی جالبه ... از بعضی نوشته ها چنان متحیر می شم که حد نداره !!!

چیزهایی که  آدمها از پشت نقاب  بروز می دن خیلی شگفت انگیزه !!!

در نهایت ... اینجا چهاردیواریِ اختیاریِ منه ... لبخند

می شه   "فعلا"   شیطنت ها رو نخوند     ...   راحت و آسوده  !

 

7 . از هرچه وابستگیست ... وارسته ام  .

 

بعضی آدمها هستن که جونت به جونشون بسته ست ...

بعضی وقتها مجبوری برای اینکه لبخند روی لبشون ببینی از خیلی چیزها بگذری ...

کارهایی رو انجام بدی که دوست نداری ...

به چیزهایی فکر کنی که توانش رو نداری ...

حتی اگه یه وقتهایی روی مُخت راه برن , حتی اگه یه وقتهایی ازشون خسته بشی , 

حتی اگه یه وقتهایی حوصله ات رو سر ببرن , حتی اگه یه وقتهایی دیوونه ات کنن , حتی اگه ... , 

 باز هم  می دونی بدونِ اونا زنده نمی مونی ...

اونا آدمهایی هستن که دلبسته شون شدی ...

آدمهایی که حضورِ خوبشون در زندگیِ تو  ,  هزار برابرِ حضورِ بدشون بوده ...

 اونها آدمهایی هستن که به خاطرشون زندگی می کنی ...

ادمهایی هستن که برات مهمن ...

به این آسونی هام به لقبِ  "ترین"   مفتخر نمی شن ...

همه ی زندگی لذت بردن در کنارِ دلبستگی هاست ... بدونِ وابستگی ... شاید !

 

"حالا اگه خوشبختیِ عزیزترین دلبستگی  , در دور شدن باشه ,

کدوم اشکی جرات می کنه جاشو با لبخند عوض کنه ؟"

 

اینجاست که معلوم می شه دلبستگیِ بدونِ وابستگی رو بلدی یا نه ...

اینجاست که ...

دلبستگی , دلبستگیه ... دور و نزدیک هم نداره ...

وقتی عزیزترین دلبستگی  پر از لبخند باشه , دلِ منم آروم تره ...