لبخندهای احمقانه ی یک زن

خسته
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩۱
 

 

 

 

راستش را بخواهی , این روزها , لاک پشت بودن را به این شتابِ سونامی وار ترجیح می دهم ...

مبهوتِ این عاشق شدن ها و فارغ شدن های لبریز از دروغ و ناچاری و بی دچاری ام ...

این روزها  ... انگار  , همه فقط می گردند ... می گردند ...

جایی , کسی , نگاهی , لحظه ای ... و اسارت آغاز می شود ...

همه دام گسترانیده اند ... همه به انتظارِ یک حادثه نشسته اند ... به انتظارِ یک مرگ ...

تا غمگین شوند , آزار دهند , حق داشته باشند , گریه کنند , فریاد بزنند ...

این روزها روزهاییست که رخدادِ یک اتفاقِ تلخ از هر چیزی مهمتر است ...

دلیلیست برای توجیه ِ همه ی کثافتی که از روح به بیرون پرتاب می شود ...

و جهان به گندابی بدل می شود ...

این روزها بیش از هرچیزی , تناقض در رگها روان است ,

به قلب که می رسد , من احساس می کنم که دیگر هیچ چیز احساس نمی کنم .

 

...

پی نوشت :

 

1 . دلم برات تنگ شده ... در این عفونتِ محض , دلم برای استشمامِ تو تنگ شده .

 

2 . اول مهر ... حالم از مدرسه  به هم می خوره .

 

3 . آدمهای ضعیف ... آدمهای ترسو ... آدمهای پذیرا ...

آدمهایی که با کوچکترین تلنگری می شکنند ... آدمهایی که حتی از من ... حتی از من  هم بدترند  .

 

4 . به شنیدن صدای قرچ قرچ برگها نزدیک می شویم ...

غمگین ترین صدای جهان , در زیباترین فصلِ سال ...

من به تو می اندیشم ...

 و اینهمه باران ... که ما را زیر خود غرق عشق نکرد ...

 

5 . از لوله کشی , برق کاری و همه ی کارهای  تعمیراتیِ  خونه متنفرررررررررررررررررم ... کی نیست ؟ 

 

6 . ناراحت

 

7 . بماند ...