لبخندهای احمقانه ی یک زن

بچه ی اول
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ دی ۱۳٩۱
 

 

 

 

از مادرم شنیده ام   که   قدیمی ها می گفتند    " بچه ی اول مال کلاغ است "

به آسمان نگاه می کنم  ،

پرنده های سیاه پرواز می کنند  .

می گویند کلاغ ها سیصد سال عمر می کنند .

کلاغ ها ,

کلاغ های سیاهی که باید تو را می بردند  و نبردند ...

کلاغ هایی که تو را جا گذاشتند تا خوراک کفتارها شوی   ,   اینجا   روی زمین   .

 

بچه های اول محکومند

محکومند به زود بزرگ شدن ,

 به زود عاقل شدن .

با تولد اولین فرزندِ کوچکتر  ,  پدر می شوند ... مادر می شوند ...

دیکته می گویند ... معلم می شوند ...

بچه های اول در 7 سالگی شیفته ی نگاه تحسین آمیز دوستان پدر و مادرشان می شوند که می گویند :

خدای من چه بچه ی عاقلی  !   چه بزرگ  !   چه فهمیده  !

و هیچکس نمی فهمد دیدن یک بچه ی عاقل 7 ساله تحسین ندارد ...

و هیچکس نمی فهمد بچه ی 7  ساله نباید بزرگ و فهمیده  باشد ...

 

بچه های اول در 7 سالگی بزرگ می شوند , پر از هراس , پر از ترس

پر از توانایی هایی که هیچ ربطی به سن شان ندارد .

کودکی نمی کنند , نوجوانی نمی کنند , جوانی نمی کنند ,

پر از حصارند

پدر ها و مادرها سخت ترین قوانین را برای بچه های اول وضع می کنند ,

که الگو باشند    که نمونه باشند   ,

نمونه ای مثال زدنی    از تربیتی بی نقص  ,  بی شادی  ,  بی روح ...

الگویی خوب   ,   الگویی کامل    برای خواهر ها و برادرهای خوشحالِ کوچکتر ...


...

به کوچکتر ها نگاه می کنیم که به جای دو پشت و پناه , سه پشت و پناه دارند  .

وقتی چیزی را می خواهند که نباید  ، و  می ترسند که بگویند   ,   همیشه واسطه ای برایشان هست   به نام    خواهر بزرگ تر ، برادر بزرگ تر  ...

 

و   ما  غرق لذت می شویم از واسطه بودن  ،  دلال بودن    .

و  امروز در چندین سالگی  ,  حسرت می خوریم که  چرا  هرگز  ما  هیچ  واسطه ای نداشتیم  ،

 تا همه ی نباید ها و نشاید ها   ،

 به   " شدن "   تبدیل شود   .

 و امروز در چندین سالگی می اندیشیم که آیا  حتی  ثانیه ای می شود  لذت کوچک بودن  و   آنهمه  بی دغدغه گی  را حس کرد   ؟

به حصارها نگاه می کنیم  ,  به  بندهایی که به دست و پامان زده بودند  برای مقبول افتادن , پذیرفته شدن , خوب بودن ...

بچه های اول  شاید  فقط  برای   عینیت بخشیدن   به آرزوهای برآورده نشده ی پدرها و مادرها به دنیا می آیند ...   

به امیدِ کلاغی ...

 

 بچه های اولی را که حتی کلاغ هم با خود نمی برد   ,   باید   ,  به بزرگ بودن   , از همیشه تا امروز  ,  شکنجه کرد ... 

 

 

پی نوشت :

 

1 . روبروی پنجره می ایستم

لیوان چای داغ در دستم ... لیوان سبز تو

نگاه می کنم    به  کوه  ,  به سپیدی اش  ,  به استواری اش  ,  به سر سختی اش

نگاه می کنم     به  مه  ,  به رقیقی اش  ,  به محو کردنش  ,  به زیبایی اش

فکر می کنم به 3 ماه پیش  , به آن روز که نا امید و غمگین به دیوارها  زل زده بودم  .

خدای نازنینم را شکر می کنم .

همه ی آن دعواها و گشتن ها و پیدا نکردن ها و ماندن در ترافیک و عذاب ...

به دیدن این همه سپیدی در این قاب دل انگیز ... می ارزید .

 

 2 . به نظر من بدترین نوع شیطنت

شیطنت در قالب کمک کردنه ... !!!

با دلسوزیِ زیاااااد !!! در حقِ دخترها یا پسرهایی که خیلی گناه دارند

و طفلکی هستند و به حمایتِ خالصانه ی ما احتیاج  دارند !!!

چون ناتوانند  ,  چون مشکلات زیادی دارند  , مشکلات  مالی ... جسمی ... روحی ...

البته که ما  خودمان  ,  در ته دلمان   می دانیم که  چه نیتی دارند ...  و چه نیتی داریم !!!

خیلی هم موجه و اخلاقی ...

در آب نمک نگه داشتن آدم ها   ,   از دست ندادنِ حتی یک موقعیت مسخره و  به شدت  حقیر  .

برای اینجور آدم ها یک فحش خوب  که با "دال" شروع می شه , وجود داره که چون اینجا خانواده نشسته نمی تونم بگم ...

حالم به هم می خوره .

 

3 . اگر قبل از 45 سالگی مردم

خیلی برام غصه نخورید ... من به بزرگترین آرزوم خواهم رسید .

 

 

4 .  دلم می خواهد همه ی  عیب هایم  را بردارم و بروم  ،

به جایی دور   ،

به جایی که  عیب هایم   دیده نشوند    شنیده نشوند     لمس نشوند .

حسادت می کنم به همه  کسانی که  عیب هایشان  را گاه نمی بینند , گاه دوست می دارند  .

به همه کسانی که مثل من    "کلمه ای"    اینگونه آشفته شان نمی سازد  .

و داشتنِ  نقصی ,   آنها را به مرگ  راضی نمی کند  .

می خواهم   عیب هایم   را بردارم و بروم ... به جایی دور ...

جایی که هیچ کدام از   عیب هایم    دیگر   خاطر تو را    و   خاطر هیچ کس را     نیازارد .

 

 

 

5 . آشفته ام ... خیلی آشفته

زیاد فکر می کنم ... خیلی زیاد  ...

پر از مکالمه ی ذهنی شده ام ...

 ذهن وراج ... ذهن نکته سنج ... ذهن منتقد ...

 برای رهایی از    اینهمه حرفِ مفتی که مغزم می زند   ,    یک کار خوب کردم   ,

 نگاه نکردم ...      رها کردم ...   کنجکاوی احمقانه ای را   سرکوب   کردم .

برای مدت کوتاهی   شاید    سرکوب     جواب بده ...

فعلن ...

تا ببینیم بعدن چی پیش میاد .

 ولی من هیچوقت در زندگی ام اینقدر آشفته و نا مطمئن نبودم ... خیلی برام عجیبه

 احساس می کنم  روی لبه ی شمشیر   راه می رم ...

 

6 . جهت بیش از حد آزرده نکردنِ دوستان , پناه آوردن به  پازل تراپی  ضروری ست  ,

خداوند خودش حوصله و زمان برای شروع پازل 5000 تکه را عنایت فرماید ...

 

7 . و البته که این است پرسپولیسِ زلزله ...