لبخندهای احمقانه ی یک زن

مرگ او
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩۱
 
 
 
 
 
یکشنبه ی گندی بود .
از آن روزهایی که با میلیاردها تومان صدقه  هم  نحوستش  برطرف نمی شود .
بیدارشدم .
تلویزیون   و    دستگاه پخش دی وی دی     را روشن کردم ،
به تصویرت خیره شدم ,
مثل همیشه    ساده    و    صمیمی    و    دلنشین .
انگار به کلامت معتاد شده ام  ،  چرا  روزهایی که اینقدر زیاد   از تو دلگیرم هم    باز باید تو  را بشنوم  ؟
چای دم کردم .
فکر کردم شاید اگر دوش بگیرم  حالم بهتر شود .
دوش گرفتم .
همه چیز همان گندی بود که بود .
مثل دیشب ,
شب عصبانیت های بی پایان .
نشستم   ،    قند در دهانم   ،    لیوان چای در دستم .
ذهن وراجم آرام نمی گرفت   ... حرف ... حرف ... حرف ...
 
 
اس ام اس آمد .
باز کردم ...    خواندم ...
همه جا سکوت شد           خانه       تلویزیون          ذهن من
سکوت محض
خیره ماندم   به صفحه ی بی مغز مبایل    که اینچنین بی رحم     مرا شوکه می کرد .
دوباره خواندم ...
دوباره خواندم ...
ایست قلبی ...
فوت ...
او ... او ... او      با آن کلامِ پیچیده شده در هزار توی فلسفه  ,
اویی که روزهایی دور     موجبِ غلیان    در مرکزِ حس و عاطفه اش      شده بودم .
قندِ تلخ شده در دهانم را       تف کردم .
بهت زده   ،   حیران   ،    ناباور     به اتاق رفتم   ،    لپ تاپ را روشن کردم  .
صفحه را باز کردم  .
 
صفحه ی هاله ...
و  ...
بهت  
خبر دروغ نبود
رنگین کمان چشم های او    با پیام هایی دردناک    بر صفحه ی هاله می درخشید ...
هزاران پیام تسلیت   برای هاله که دیگر حامد را ندارد ...
و نگاه من ... خیره ... خیره ... خیره
 
به 7 , 8 سال پیش پرتاب می شوم , به روزهایی که بهترین استاد دانشگاهِ جهان , مرا شعف مند  کرد   .
به لحظه هایی که من در تردیدِ باور کردن یا نکردن   ,   حس عجیب خودم را انکار می کردم  .
به اولین متنی فکر می کنم که با دستانی لرزان در کنار او خواندم ... که برای من نوشته بود ... به متنی که هیچ چیزش را نفهمیدم جز اینکه برای من بود ... و فقط همین مهم بود ...
 
"
هرکس در زندگی ممکنه با تجربه ای نظیر این آشنا بشه که احساس کنه در برخورد با یک موضوعِ جدید ,  سابقه ای از قبل نسبت به اون داره .
این در روابط خیلی ملموس تره ,  چون لحظه ی آشنایی یا شکوفاییِ بین دو نفر مدیون زمان هاییست که حتی شاید بی هم زندگی کرده اند و در واقع آشنایی از لحظه ی پیش از برخورد شروع شده و در یک روندِ تاریخی  (دیالکتیک تاریخی )  دو نفر   در زمانی که باز هم از قبل خود را آغازیده   به هم برخورد می کنند .
این شاید ساده انگاری باشد که تصور کنیم به طور کاملا تصادفی با دیگران آشنا می شویم و حوادث بی هیچ دخالت ما به سراغ ما می آیند .
من و تو هم از این قاعده مستثنی نیستیم .
...
اولین سوالی که از خودم پرسیدم این بود که چه چیز توجه ام را برانگیخته و موجب غلیان در مرکز حس و عاطفه ام شده ؟
اما با کمال تاسف و در عین خرسندیِ وصف ناپذیر هیچ نیافتم .
 
وقتی تبلورِ حس وابسته به چیزی باشد , من همیشه وابستگی را ارجح می دانم و حس را ساختگی و مصنوعی و هدف جویانه .
اما زمانی که در پوزیسیونی راحتی و آرامش داری , این آرامش وابسته به چیزی نیست . یعنی به قول هرمان هسه شادمانی بی سبب در تو جاریست و طبیعی ترین و واقعی ترین حس را دارایی .
اگر شادی وابسته به چیزی جز شادی و خرسندی در لحظه باشد , یعنی وابسته به زمانِ قبل یا بعد باشد به معنی نادیده انگاشتنِ زمانِ اکنون و طرح اندازی ها و امکانات لحظه است و به پندار هدف جویانه نزدیک !
برای همین وقتی تو را خوب بررسی کردم و رابطه را , متوجه شدم آرامش یا خشنودی من به چیزی جز تو وابسته نیست , ... , اطمینان یافتم می توان جاودانه بود و در آرامش زیست چرا که چشمداشتی نیست . تنها و تنها حضوری است که شاید انباشتگی ست .
اما کتمان نکنم که   نوعِ بودنِ تو را   به عنوان یکی از اصیل ترین انواع بودن های انسانی  از یاد برده بودم و برای همین  حیرت من  از ماندگاری وجودِ تو   در آشفته بازارِ محیط اجتماعیِ اکنون  ,   پابرجاست و در عین حال نگاهِ ستایشگرم  که بی آلایشی و معصومیت را در تو می ستاید .
اما چقدر بتوانم از آرامش درونی و هر آنچه که دیدار هستی به من آموخته را به تو منتقل کنم چیزیست که بودنِ من را  برای تو به شدن  در امتداد اکنون مبدل می سازد  تا ایمنی و کمال را در حضور تجربه کنیم .                                  " 
 
 
خوانش متن که تمام شد  ,  من زیرِ نگاهِ یک جفت چشم    که کوچکترین عکس العمل مرا می بلعید    مسخ شده بودم .
اینقدر سخت نوشته بود که نمی فهمیدم قصد گفتن چه چیز را داشته   ,   فقط می دانستم که سرشار از شادمانیِ بی سبب شده ام ... همین .
 
یاد بزرگ ترین دغدغه ی آن روزهایم می افتم   که   نمی دانستم چگونه نام کوچکش را صدا کنم , نامِ کوچک محبوب ترین استادِ دانشگاهم را .
 
به ساندویچ خورده نشده فکر می کنم که از ذوق  اولین اس ام اس خاص  روانه ی سطل آشغال شد  .
به روزی که با  اولین اس ام اس خاص   _که بهترین ١٠ دقیقه ی عمرم را به من هدیه داد _   اشتباهی  را آغاز کرد   و   من ادامه اش دادم   .
 
 
بعضی از آدم ها می آیند که همیشه بمانند ... بعضی از آدم ها اینقدر برای دوستیِ مانا و پر از معرفت  خوبند که نباید حرامشان کنی  , نباید اجازه بدهی حتی یک لحظه از این دوستی به سمت عشق برود ...
باید همه چیز را به سمتی هدایت کنی که این انسان ها همیشه باشند ,  مثل یک دوستِ ساده ی مهربان .
 
 
 
اشتباه کردم ...  دوستیِ بی بدیلِ ابدی را    با   تبِ تندی که زود عرق کرد   تاخت زدم .
 
 
گفتنی ها درباره ی  مخاطبِ  نیمی  از  پارازیت هایم   خیلی زیاد است ...
 
این پست را نوشتم      فقط برای گرامی داشتِ    یادش    روحش   ...
چقدر سخته ... استفاده از این کلمات ... برای  او  .
 
برای  گرامی داشتِ   روحِ   بزرگِ   مردی  که   _  فارغ از  احساسات شخصی   _    بهترین  و  تاثیرگذار ترین  معلم  تمام  دورانِ  زندگی  من  بود .
 
هر آنچه را  از درکِ درستِ موسیقی  ,  تاریخ  و فلسفه می دانم   به   او   ,   بینش   و   جهان بینیِ  وسیعش    مدیونم   .
 
و شاید نوشتم   بیشتر   برای اینکه  خودم بتوانم  باور کنم    " حامد مهاجر "   را  مرگ  در  بر گرفته   و دیگر در این دنیا نیست  ...
 
مسخره ست   ...   هنوز درست نفهمیدم چه اتفاقی افتاده  ...   غیر قابل باوره ...
 
 
می نویسم ...