لبخندهای احمقانه ی یک زن

سال نو مبارک
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ فروردین ۱۳٩٢
 

 

 

 

       بر در شاهم گدایی نکته ای در کار کرد                    گفت بر هر خوان که بنشستم خدا رزاق بود

 

وقتی سال نو می شه  ,  اکثر آدم ها به  سالی که گذشت  فکر می کنند  و به چگونه گذشتنش  .

منم مثل بقیه  , همیشه   آخرین برگ سررسید سال قبل   و   اولین برگ سررسید سال جدید   رو   به نوشتن   آنچه گذشت   اختصاص می دم  .

البته در سررسید سال جدید   خواسته ها   و   آنچه باید بکنم ها   رو هم می نویسم  .

 

سال 91 سال خوبی بود . سه تجربه ی جالب و متفاوت  کاری  داشتم  .  به خصوص بخش بازگشت به صحنه ی تاتر که عجیب و بی نظیر بود .

ولی برای من همه ی زندگی در کار خلاصه نمی شه  ,  معاشرینم و آدم ها برام مهم ترند .

امسال  ...   ,   گاهی تلخِ تلخ بود   ,   گاهی   قابل تحمل   ،   معدود زمان هایی هم شیرین و لذت بخش ...

شاید مهم ترین اتفاق خوبش  ,  پیدا شدنِ پنجره و تراسی بود که بعد از چهار سال دلم رو باز کرد و به من  نوشیدن  چای داغ  به همراهِ  نظاره ی بارش برف  هدیه داد  .

اما ... با عزیزترینم  خیلی کمتر از پارسال چای نوشیدم  ... خیلی کمتر ... 

نیمه ی اول سال به دلیلی که من محرمش نبودم ... نیمه ی دوم سال به دلیل همان تراس و پنجره ای که دلم رو  باز کرد  ولی  چای خوردن های همیشگی و گپ زدن های آرامش بخش رو از من دریغ کرد ...

نتیجه ی اخلاقی :

در انتخاب محل اقامت خود دقت کنید  ,  هیچ چیز مهم تر از نزدیک بودن به نزدیکانتان نیست .

( ستاد نصیحت های به درد بخور )

 

چند تا دیگه از اتفاق های خوب  این بود که  :

از پسِ سختیِ برگزاریِ  جشن نفس  ,  به یاریِ دوستانِ همیشه حاضر در صحنه  ,  به بهترین شکل و با رضایت بخش ترین  نتیجه  برآمدم .

به  یک آزارِ عجیب  پایان بخشیدم  .

با  آدم مهربانی , خیلی مهربانی کردم  و پذیرای مهربانی هایش شدم  ...  ولی ...

دیگه ... اینکه ... دیگه ...

اتفاقِ  ویژه ای یادم نمیاد ...

 

اما تلخی ها  :

نگاه که می کنم می بینم  تلخی ها   از  شادی ها   عمیق تر  و  جدی تر  بودند .

 

اتفاقی افتاد که دوستش نداشتم , که غصه خوردم , که غمگین شدم , که شونه هام رو سنگین کرد

اتفاقی که گاهی   باعث شد   به لحظه ای فکر کنم که دیگر در این دنیا نفس نمی کشم   و  چقدر  راحت ترم .

 

امسال  _درست تا روز اول سال جدید_  پر از  دروغ شنیدن  بود ... از مهربانان , نزدیکان ,  آشنایان  ,  غریبه ها  ,  هم کاران ...

 دروغ های عجیب و غریب و بی دلیل  ...  یا شاید حداقل   دلیلش در  حدِ فهمِ کمِ من نبود .

از این دروغ ها بیزاااااااااااااارم  ...  هنوز    یادآوریشون عذابم می ده ... زیاددددددد .

 

امسال  , سال خاطره ها هم بود  . سالِ مواجه شدن با یک خاطره ی دور  و  از دست دادنِ یک خاطره ی تاثیرگذار   .  خاطره ای که هرگز به مرگش فکر نکرده بودم  .  اولی عجیب  بود  ,  دومی بسیار  غم انگیز  .

 

امسال پر از قدرنشناسی بود  ,  پر ازناسپاسی  ,  پر از محبت هایی که فهمیده نشد , ارج نهاده نشد ...  , ... بگذریم  ...

حوصله ندارم بیشتر از این  غر  بزنم . دیگه نمی خوام حتی بهشون فکر کنم .

گذر می کنم   .  از اینهمه  بی انصافی  گذر  می کنم  .  

 

 می خوام از سال 92 لذت ببرم  .  رضایت داشته باشم  .  یاد بگیرم که از هرآنچه دارم و هر آنچه هستم  خوشحال باشم ... یعنی می شه ؟

می شه  .

            

                                                                      سال نو مبارک

 

پی نوشت :

 

1 . فروردین شد ...  کم کم باید برم  آماده بشم که به دنیا بیام  .

 

2 . وقتی عکستون رو می ذارم سر سفره ی هفت سین ,

یعنی خیلی دوستتون دارم ,

بیشتر از هر چیز دیگه ای تو این دنیا  ...

با وجود همه ی  بداخلاقی هام   .

 

3 . در تعطیلات عید  , خواندن حداقل یک کتاب  از نوشته های  "موراکامی " رو به شما پیشنهاد می کنم .

این تجربه ی لذت بخش رو از دست ندید .

 

4 . بدترین اتفاق اینه که   غرور عاطفی  ,  افسار زندگی ما رو به دست بگیره .

 

5 . بعضی وقتها یک کامنت چند بار فرستاده می شه , یا کامنت های نامربوط گذاشته می شه  ،

 من همه رو پاک  می کنم  ,  ولی گویا بعضی وقتها  پاک نمی شن  ,  به نمایش در میان  و  باعث ایجاد سوتفاهم می شن .

به هر حال ... از این به بعد هم من بیشتر  دقت می کنم  ,  هم شما .

بیخود به  این  و  اون  گیر ندین  .  هیچ اتفاق خاصی نیفتاده  .  خیالتون راحت  .  مطمئن باشید .

 

6 . برنامه ی عید امسال شبکه 3 و  پیگیری ماجرای بچه های روستای شین آباد  هم از اون قبیل کارهایی بود که ...

نمی دونم , به هر حال اینکه  یک  شهر مرزی  هرگونه کمک برای تسریع بهبود بچه ها  رو رد کنه  هنوز برام جالب و مسخره ست .

اولین جمله ای که در فرمانداری باهاش  مواجه شدیم این بود که  "چرا دست از سر ما بر نمی دارین !!! برید شهر خودتون !!! "

البته شاید هم حق داشتند . اینقدر سر این ماجرا  هیاهو شد که دیگه خسته شدند .

ولی قصد ما کمک بود و  دیگر هیچ ...

به هر حال ...

امیدوارم همه ی وعده های جناب فرماندار عملی بشن   .  از ته دل امیدوارم .

 

7 .  تا  کور  شود  هر  آنکه  نتواند  دید  .