لبخندهای احمقانه ی یک زن

مجازات
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩۳
 

 

 

 

 

                        پیدا  شو     شعله کن    جانِ پروانه  را 

 

                        عمرِ دیوانه      دیری      نپاید 

 

                                                                          احسان حائری _ چارتار

 

 

 

 

 

 

تراس    کثیف  و  ساکت  است

 

برگ های خشک  را    جمع می کنم

 گرد و غبار  را    می زدایم

به گلدان ها   آب  می دهم .

 

هیچ  نمی گویند

روزهایِ تنهایی    آزارشان  داده است  ،  می دانم .

کمی  نگاهشان  می کنم

کمی  قربان صدقه شان  می روم

 

لبخندی  نصیبم  نمی شود

 

 

 به  آشپزخانه  می روم

چای   می ریزم 

به تراس   بازمی گردم  تا   روی صندلی چوبی ام   بنشینم 

و   راهی  برای آشتی کنان  پیدا کنم ،

 

 زمین  باز  پر  از  گلبرگ  و  برگ  و  ساقه    شده

انگار  نه  انگار   که    لحظه ای پیش 

من  ،  با جاروی کوچکم  ،   همه ی  خشکیده ها را   جمع کرده بودم

 

به گل ها نگاه می کنم .

 ساکت   بر جای خود   نشسته اند .

 

 می گویم :

" من که همین الان اینجا رو جارو کردم "


نسیم ملایمی  می وزد.

شمعدانیِ سرخابیِ بزرگ   می گوید:

" باده دیگه  ،  یهو میاد ، مثل اینکه بهاره ها  ، 

نکنه  از وقتی رفتی آبادان   فصل ها هم یادت رفته ؟"


بقیه ی گل ها  قهقهه می زنند .

نگاهشان  می کنم .

ساکت می شوند .

 مثلِ خودم هستند  ،  ناراحت که می شوند  فقط متلک می گویند .

آنقدر  طعنه می زنند  تا طرفِ مقابل  گناهش را بپذیرد  و  اعتراف کند  و  به غلط کردن بیفتد .

به اصلِ تنبیه  معتقدند .

 

جارو  را دوباره بر می دارم  ، 

روی زانوهایم می نشینم  و   تراس را جارو می کنم .

می گویم :

" می دونم ، قرار نبود  اینقدر  طول بکشه ، ولی کاره دیگه ، چاره چیه ؟

من  عید  هیچ جا نرفتم  که  همش پیش شما باشم ، 

چون دل خودم براتون لک زده بود .

شماها  که می دونین من چقدر دوستتون دارم ، نمی دونین ؟"

 

سکوت کرده اند .

 همه ی شان متولد فروردین هستند .

 مغرور  و   حساس   و   شکننده  .

دلشان  اثباتِ گفته ها  را  می خواهد   ،  با عمل    .

کوچک ترین   بی توجهیِ من   زردشان می کند  ، 

فرو می ریزند  ،  قهر  می کنند .

 

سراغشان  که می روم   جوری رفتار  می کنند  که انگار   مرا  دوست ندارند 

می خواهند  تنبیه ام  کنند 

 

این  را   خوب   فهمیده ام  

تا مجازات  نشوم  و  دلشان  خنک  نشود  ، 

آشتی نمی کنند .

 

 خودم تربیتشان  کرده ام  .

 با مغزِ خودم   ، 

با  مغزِ  روزهای  تنبیه  .

 

با  همان  مغزی   که  وقتی  کسی  اشتباه  می کند 

تا  دهنش  سرویس نشود   بخششی  در کارش   نیست  .

 

اینطور  آموخته ام 

 از  روزهایی که  مشقی بدخط ،  پاره  می شد

و  دوباره نویسی    مجازاتش  بود 

 

از روزهایی که  اتاقی نامرتب     نادیده انگاشته نمی شد 

و  محروم شدن از دوره ی خانوادگی  و  دیدار با عمه جانِ دلبند ،  تنبیه اش بود

 

از روزهایی که  قطره اشکی بر گونه  ، 

ایستادنی   دو ساعته    کنارِ ستونِ سیاهِ خانه را  در پی  داشت 

 

که  همه ی  این  تنبیه ها   ،

  مرا  خوش خط  و  مرتب  و  مسئولیت پذیر   بار  آورد 

و باعث شد  بلد باشم  گناهانم  را  خوار و خفیف  نشمارم 

و برای  جبرانِ اشتباهاتم   از هیچ کاری   ابا   نداشته باشم 

و بدانم   که  تقاضای عفو  ،  بدونِ پذیرش تنبیه  ،  بیهوده است  ،

اما ،  لذتِ  ساده بخشیدن را   از وجودِ من  دریغ  کرد .

 

شاید  به همین دلیل است کسانی را  که بر خود آسان می گیرند  و  از کنارِ  اشتباهاتشان  ،  طلبکارانه  و  آسوده  می گذرند  ، نمی توانم  ببخشم  .

 

به  تراس  نگاه  می کنم  .

 مترصد فرصت  است  تا دوباره   پر از  خاک و برگ و گلبرگ  شود  .

می گویم :

" چندبار دیگه  اینجا  رو  جارو  بزنم  دلتون خنک می شه  و

دوباره   من رو  به  صدای خوشرنگِ خنده هاتون  مهمون می کنین ؟ "

 

همه ی شان  ساکتند .

 

فقط  گلِ ناز  است   که  نگاهم  می کند  .

احساس  می کنم  دلش  برایم  سوخته است .

شاید هم دلش هوای روزهایی را کرده  که  همه با هم ، در تراس  ،  

گپ  می زدیم  و این سکوتِ آزاردهنده     پر از  شادی و صمیمیت  بود .

یک سالِ پیش   ،  خودم کاشته بودمش  ،  با  دستهای  خودم  ... 

 

در گوشِ شمعدانیِ قرمز  چیزی  می گوید  .

اخمهای شمعدانی قرمز   باز  نمی شود  ،   برگ هایش را  بالا می اندازد  و  به  شمعدانیِ سرخابی  نگاه  می کند .

شمعدانی  سرخابی  به گلِ ناز  نگاه  می کند  ،  نمی دانم  از نگاهش  چه می فهمد  که  می پرسد :

" این بار   بری   کی بر می گردی ؟

بی دوز و کلک    راستش رو بگو  "

 

می گویم :

" عزیزم  ،  دفعه ی پیش هم بی دوز و کلک  گفتم .

کار طول کشید .

صحنه های جنگ   ،   پر از تو پ و تانک و اسلحه ست .

هماهنگی داره  ،  مشکلات داره  ، 

دستِ ما نبود ،

من که  بعد از عید ، تعطیلی های دو روزه  رو هم برگشتم تهران  تا به شماها  آب بدم .

اگه دوستتون  نداشتم  نمی اومدم  .

 اگه  برام  مهم  نبودین  نمی اومدم  .

ولی این بار  برم  دیگه  تموم می شه ،

نهایتش  یک هفته مونده  ،

به خدا   من  از وسط جنگ  و  اشک  و  خستگی  

به  شوقِ دیدنِ شماها  اومدم

به  همه  گفتم   دلم  برای  گلام  تنگ  شده 

 آخه این رفتار  انصافه  ؟ 

من  اگه  مقصر باشم  خودم زودتر   خودم رو تنبیه   می کنم  ... "

 

سکوت بر جایِ خود باقیست .

دیگر  نمی دانم  چه  بگویم  که  تاثیر بگذارد .

به  آخرین امیدم پناه می برم  ،  به دخترِ نگهبانِ گل .

مستاصل  نگاهش می کنم  .

دلم  برای  لبخندِ همیشگی اش  ضعف می رود .

در نگاهش  آرامش عجیبی  نشسته است .

حس  می کنم  باید  بروم  تا  در خلوت  قانعشان کند .

 

 

از تراس  بیرون می روم   . 

درِ شیشه ای  را می بندم  .

 هوا ابریست  .

به زودی  بارانِ بهاری   هوا را عاشقانه تر   می کند  .

 

از دور ،  صدایِ دختر نگهبانِ گل را می شنوم  :

" بسه دیگه  شماها هم  خودتون رو لوس کردید ...

می خواید بهش بگم  چقدر منتظر اومدنش بودید ؟

 چقدر مواظب بودید  غنچه هاتون  تا شبِ قبل از اومدنش باز نشن که تر و تازه و خوشگل   باشین ؟

بسه دیگه ...

نمی فهمین چقدر  دوستمون  داره  ؟  مگه  قتل  کرده ؟

 از راه رسیده   یک راست اومده تو تراس   سراغِ ما

چه جوری دیگه منت کشی کنه ؟

اَه اَه اَه   ،  خفه شدم بابا  ،

این   خودچس کن تون   رو  خاموش کنید ، 

مثلِ همیشه  بویِ قشنگِ گل بدید ... "

 

 

 چای می ریزم  .  روی  صندلی  می نشینم  .

قطره های باران  پنجره  را  مرطوب   می کند .

در این هوایِ ملسِ  بهاری 

که می تواند پر از آرزوهای  عاشقانه باشد ،

به جز  لبخندِ گلدان هایم  ،  هیچ چیز  نمی خواهم  .

 

 

 

 

پی نوشت :

 

1 .  هفته ی پیش   با ننوشتنِ وبلاگ به رسمِ معمول

 در حقِ  اس اسی ها   لطف  کردم 

 سهمیه ی امسال  که ...

 الشباب  هم که ...

خدا رو شکر  دیشب  الریان  کمی  حال همه رو  خوب کرد .

 امیدوارم  یک بار  هم که شده  بتونم  باشعور باشم 

و در این موقعیت  باهاشون   کل کل  نکنم

 

 ولی  سخته  نمی شه   ، 

خیلی  روشون  زیاااااااااااااااااااده

 

 

2 . این  برنامه ی  ساعت  بیست و پنج  ، شبکه ی پنج  ،  برنامه ی جالبیه  .

در تلویزیون  اجازه ی  پخش  ساز  وجود نداره  ،

حالا اینکه  در همین تلویزیون  ، اجازه داده شده  برنامه ای   نسبتا تخصصی یا حداقل با محوریت آهنگسازی  و  موسیقی  ساخته بشه   خیلی عالیه  .

 دَمِ همه ی دست اندرکارانش  گرم .

می فهمم  چقدر  دارند  تلاش  می کنند که در این فضای عجیب و غریبِ نبایدها و نشایدها  ، موسیقی  مهجور  نَمونه  .

 

 

3 . مثلی از کتابِ کوچه

 

احمد شاملو  .  آیدا سرکیسیان

جلد چهارم    . حرف   " ب "

407 . صفحه ی 135

 

ترکیبات جمله ئی و شبه جمله ئی  .  بادِ هوا

حرف، بادِ هوا است!

به اقوالِ شفاهی  مردم  اعتماد نباید کرد . حرفی است می زنند و  از یاد می برند .

 

(پنجشنبه  عصر را در کنارِ عمه جانِ دلبند سپری می کنم ، بندِ سوم  با افتخار به دستش انتخاب شد. نیشخند)

 

 

4 . این روزها   حتی    یک ثانیه    هم   برای  از دست دادن  موجود نیست   ،

باید از   لحظه لحظه اش   لذت برد  و  سرشار  از  رضایت شد .

 

 

5 .  چیزهایی  هست که ...

نمی شود نوشت

 نمی شود گفت

چیزهایی هست که باید خوشحالت کنند   ولی   نمی کنند

چیزهایی  هست که ...

 

هر چه باشد   ،  دروغ    ،  موجب  شادی  نمی شود


 

6 . از اون   چهارشنبه ها   بود ،

از اون   چهارشنبه هایی  که  اگه  هر شنبه ی دیگه ای هم بود  ،  شبیه  چهارشنبه شده بود .

اصلا  همیشه   چهارشنبه   بهترین روزِ هفته    بوده .

 

ساعتِ ده صبح  بیدار شدم  ،  دوش گرفتم  ،

حاضر شدم   رفتم بیرون چون   چند تا کارِ مهمِ نسبتا اداری   داشتم .

ولی راستش اصلا فکر نمی کردم  به  همه شون برسم ،

تازه چند تا کارِ متفرقه رو هم تونستم انجام بدم   !!!

به ترتیب  لیست می کنم  تا ببینید چه چهارشنبه ی معجزه آسایی بوده :

 

ساعت یازده  صبح   ،  خروج  از منزل  به سمتِ  ظفر

(  من  نمی دونم  چرا  نمی تونم  از محله ی محبوبم  دل بِکَنَم . هرجای دیگه هم که زندگی می کنم  باز  برای  خرید و دکتر و هر کار دیگه ای  دلم می خواد برگردم برم  ظفر, گوشت فروشی ظفر ، خشکشویی ظفر ، گل فروشی ظفر ، رستوران های ظفر ، آرایشگاهِ ظفر ، دکترهای ظفر ، ...  این ظفر  بدجور  من رو  اهلی  کرده )


عکاسی نکیسا جهت گرفتن عکس پرسنلی

خرید داروها  از داروخانه ی  سر ظفر 

خرید  چسب و تافت  و  لوازم مخصوص کار   از گل واژه 

(حالا وسط اینهمه کار   یک  کیوسک هم تقاطع شریعتی ظفر   پیدا کردم  که کتاب های قدیمی دست دوم می فروخت ، من هم که در برابر کتابِ چاپ قدیم  هیچ اراده ای  ندارم ، در نتیجه الان صاحب  همسایه ها و شوهر آهو خانم  و شعرهای ایرج میرزا و  چند کتاب دیگه  با چاپ  قدیمی  هستم  ، به سختیِ حمل و نقلش  می ارزید )


ساعت دوازده و نیم  حرکت به سمت میدان شعاع  جهت انجام امور مالیاتی

اداره ی مالیات ، تحویل نامه ها و دریافت رسید

حرکت به سوی   سیدخندان  ،  پلیس به علاوه ی ده

ارائه ی مدارک جهت تعویض گواهینامه

ارائه ی مدارک جهت تعویض گذرنامه

 

( تاریخِ انقضا  چیزِ مزخرفیه  ،  روزِ اولی  که  کارت  رو   نگاه می کنی با خودت فکر می کنی که   " حالا کو تا تاریخِ انقضا "   حتی  تصور هم نمی کنی  چنین روزی به  این سرعت فرا می رسه  ... وقتی گواهینامه ات رو باید عوض کنی  یعنی دیگه  یک آدمِ بزرگِ تمام عیار  محسوب می شی ... یعنی باید مواظب باشی  کودکیِ روحت  بین همه ی روزمرّه گی ها  له  نشه  ... تاریخِ  انقضا شاید  بتونه  پستِ بعدی باشه  ,  خیلی مهم تر   از  یک   پی نوشته .  )

 

حرکت به سمتِ سِوِن

سفارش ستِ میز آرایش  و تخت کشو دار  به دلیل کمبودِ جا  و  حالِ بهتر 

پانچ سیم کارت و راه اندازی رسمی گوشیِ اهدایی

یافتنِ ساعت دیواریِ مورد علاقه

یافتنِ گلیم خوشگلِ نارنجی

( خیلی اتفاقی  تو سهروردی  یک مغازه پیدا کردم که هر دو رو داشت !!! خیلی چسبید)

 معاینه ی چشم جهت تمدید گواهینامه

تعمیرِ دسته ی چمدان

سریع ترین خریدِ مانتو در عمرم

( چمدان رو دادم یک آقایی تو زیرگذر تجریش تعمیر کنه ، دمِ  پله ها  یک سری مانتوی نخی ساده ی باحالِ خال خالی آویزون بودند که دلم رو بردند ، پرسیدم چند ؟ گفت سی تومن . بی معطلی  سورمه ایش رو خریدم !!! خیلی خوووووشگله . فردا  که رفتم چمدان رو تحویل بگیرم  همون رو پوشیدم !!! آقاهه الان راجع به من چی فکر می کنه نیشخند خیلی خوشگل بود خب )

 

ساعت هفت شب بالاخره  رسیدن به منزل 

 

تازه  به همه ی اینها اضافه کنید  که  رژیم عجیبی رو  هم از همون چهارشنبه  شروع کرده  بودم   و  از  صبح  فقط  یک لیوان قهوه  و  دو تا بطری آب معدنی  میل  نموده بودم !

انصافا  معجزه آسا  نبود ؟؟؟

ارزشش رو داشت که من  دو روز  بعدش به دنیا  بیام  ،  واقعا  ترغیب شدم  نیشخند

 

 

7 .  بهانه های  کوچک و  بزرگِ  خوشبختی  این هفته

 

الف : اشکهایش

ب : عکس هایم

 ج : پیدا کردنِ ساعت دیواریِ دو طرفه  که مدتها بود  می خواستمش