لبخندهای احمقانه ی یک زن

پارازیت 4
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۸
 

غم واژه های بی پایان ، در هراسی که هر شب ،  مردمکِ چشمهایت را تسخیر می کند

و شیطان ، سایه ی روحش را به هجومِ جسمِ تو آورده است .

دخترکی غمگین است .

گرما   بی رحم  است  و من از گرما متنفرم .

 شب است و مهتاب دیگر شب را دوست ندارد .

و ستاره ها خفته اند  و  دیگر به جز تاریکی و سکوت ، هیچ چیز شب را معنا نمی کند .

و هراس ، زنده بودن را  شاکر است و من تلخ ترین زهرخند را مهمانم .

درّندگانِ دژخیمِ روزهایِ دور ، بمبارانِ خانه ها را نظاره گرند  ...  و من  ،  مقابلِ شیشه هایِ شکسته  ، گریانم  ...   و دستانم  ، دستانِ نیستِ مادرم را می جویند .

کابوسهایِ شبانه ی کودکی ، هراسی را امروز در من برانگیخته اند . کابوسهایی که انگار واقعیت بودند

ولی آینده , بزرگ شدن ، به من آموخت    که نه !    باید کابوس بوده باشند .

و من ، وجودم ، سرشار از واقعیتهائیست که فهمیدم باید کابوس شوند ، باید زنده نباشند .

 و من دخترکِ گریانِ 5 ساله را از نفس انداختم و در کابوس  ، محبوسش کردم ،   تا دیگر نپندارد که چه شده است ... یادم نیست ... باور کن یادم نیست .

کابوس بود ؟ کابوسی عجیب و تلخ ؟ یادم نیست .

 همان بهتر که کابوس بوده باشد ...

...

شب است

و   زمانِ خوبی برای کابوس دیدن ... !