لبخندهای احمقانه ی یک زن

خوابِ رویایی
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ امرداد ۱۳٩٤
 

 

 

 

 

 

   رو سینه را چون سینه‌ها هفت آب شو از کینه‌ها

                                  وآنگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو

   باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی

                                گر سوی مستان می‌روی مستانه شو مستانه شو

   یک مدتی ارکان بدی یک مدتی حیوان بدی

                                  یک مدتی چون جان شدی جانانه شو جانانه شو

   ای ناطقه بر بام و در تا کی روی در خانه پر

                                  نطق زبان را ترک کن بی‌چانه شو بی‌چانه شو

 

                                                                                 مولانا

 

 

 

 

 

تجربه ی  عشق های مجازی  به نظر من   یک اتفاقِ طبیعیه .


از کودکی شروع می شه و در 13 , 14 سالگی به اوجِ خودش می رسه.

 (زمان ما اینجوری بود الان گویا روزگار خیلی تغییر کرده . گویا که ... بگذریم)

 

منم این فاز  رو  تجربه کردم .

از عشقِ بی دریغم به  واکی بایاشی گنزو ( دروازه بان کارتون فوتبالیست ها )  بگیر تا احساس های مسخره ی ذهنی به هنرپیشه های خارجی و ایرانی و ورزشکارها و غیره .


 

یادم میاد یک شب از همون  دوره ی  عشق و عاشقیم  با  واکی بایاشی گنزو  

خوابش رو دیدم .

خواب دیدم  واکی   اومده دم  مدرسه   دنبالم !

نشسته بود روی پله ها منتظر من !

من از مدرسه اومدم بیرون  و  دیدمش ، خیلی ناراحت و نگران بود ، انگار دیر کرده بودم!

خواست  دستم رو  بگیره  با هم بریم   که ...

 

من  از شدت شعف و عشق  از خواب پریدم .

 

 

انگار روحم  توانِ لمسِ  واکی  رو نداشت!

(هنوزم یادمه، با جزییات، حتی رنگِ زردِ لباسش ...)


 حالا تا اینجاش خواب بود  و خیلی هم  ایرادی  نداشت

ولی از اینجا به بعدش یک کم برای یک دختر چهارده، پونزده ساله  خطرناک و نامعقوله!!!

 

فرداش که رفتم مدرسه،   بشاش و  مشعوف  بودم ، سرحال و خوشحال تا زنگِ آخر .

زنگِ آخر ضربان قلبم به شدت بالا رفته بود، دلهره ی عجیبی داشتم .

هی به خودم می گفتم :

 "مهراوه،  الاغ،   خواب بود،    واکی انیمیشنه،  کارتونه ...  چته ؟  دیوونه شدی؟  تو دیگه چرا!؟!؟!"


ولی حالم بد بود .

یک حس احمقانه، امید واهی  دائم  تو مغزم می گفت  که حالا شاید هم بیاد ...!!!!

با یک حال عجیب از مدرسه اومدم بیرون

با خجالت  و  ترس روی  پله ها  و اطراف  مدرسه  رو  نگاه کردم .

 

 

نه،  هیچ پسرِ جذابی با بلوز زرد و یک کلاه لبه دار مشکی و ابروهای پهن و اون چشم های درشت و  پادردی که همیشه مثلِ یک صاعقه روی مچش بود،  منتظر من نبود.

 

طبیعی هم هست .

 هیچ آدم عاقلی  انتظار نداره   کاراکتر کارتونی مورد علاقه اش   بیاد دم مدرسه دنبالش !

 

من اون سالها  تا این حد  خیالپرداز بودم و  به  معجزه  ایمان داشتم!

 

بعد از ماجرای خواب، دیگه  از  فکر   واکی  بیرون  نمی اومدم.

البته قبلش هم  تمامِ کمد و میزتحریرم 

فقط عکس برگردونای واکی چسبونده شده بود!

 

 

بعد از ماجرای خواب،  فکر می کردم  حتما یک راهی برای  واقعی شدنِ واکی  وجود داره .

واقعا این موضوع  ذهنم  رو درگیر کرده بود .

مطمئن بودم اون نیمه ی گمشده ی منه  و  باید پیداش کنم !!!

 

تا اینکه یک روز  تلویزیون  صحنه هایی رو  از دوبلاژ کارتون فوتبالیست ها  نشون داد.

منم با هیجان نشستم  پای تلویزیون  تا ببینم کدوم پسر جذابی  صدای  واکی  رو در حنجره اش داره!

( اون موقع اینترنت و کامپیوتر و این چیزا نبود که بشه سرچ کرد!!!)

 

آقای پشت و پناه  یک دفتر تلفن مخصوصِ پروژه های سینمایی داشت  که  شماره ی  همه ی اهالی سینما و دوبله و تاتر و ... اون تو بود .

من دفتر تلفن رو برداشته بودم  و  منتظر بودم  تا دوبلور واکی  رو ببینم، 

اسمش رو بشنوم  و شماره رو بردارم!!!

 

فکر می کردم  الان یک  مردِ جذاب  رو در تلویزیون می بینم  که می تونه با صدایِ عشقم 

همیشه برام حرف بزنه  و  مردِ رویاهای من  بشه .

همینطور که در رویاهام غوطه ور بودم،  دیدم  تصویر واکی  پخش شد 

و در کنارش یک خانومِ محترم  رو نشون داد که در حالِ حرف زدن به جای  واکیه !!!

انگار دنیا روی سرم خراب شد .

 نمی تونستم باور کنم که صدای مردِ رویاهای من  صدای یک  زنه .

 اینقدر هول و عصبی شده بودم که اسمش رو هم درست نفهمیدم .

نفهمیدم  خانم شاهین مقدم  جای واکی  و  سوباسا حرف می زد یا  خانم فاطمه نیرومند .

با سرخوردگی  تلفن جفتشون  رو از دفتر تلفنِ جادویی  پدرم   برداشتم .

 

ولی ...

 

 هیچوقت  جرات نکردم   زنگ بزنم.

فکر می کردم  اگر زنگ بزنم  و  یک زن   با صدای واکی  بگه :

"الو، بفرمایید " !  من حتما سکته می کنم .

 

 

سال ها گذشت...

 

 

خانم فریبا شاهین مقدم  که گویا  مدیر دوبلاژ کارتون فوتبالیست ها  هم  بود، مامان رو به طور اتفاقی در جایی دید،  از هم دانشکده ای های قدیمی  از آب دراومدن  و  با ما رفت و آمد خانوادگی  پیدا کرد!!!

هربار که  با دخترش می اومد خونه ی ما،

من  یادِ  واکی  و حماقت های کودکانه ی خودم  و  اون روز که  تلویزیون دوبله ی فوتبالیست ها رو نشون می داد می افتادم  و  خدا رو شکر می کردم که  جرات نکردم زنگ بزنم خونه شون و  مزاحم تلفنی بشم!!!

 خدا به آبرو و حیثیت من جلوی دوست مامانم  رحم کرد !!!

 

فکر می کنم  در مقطع راهنمایی  داشتنِ این حس های غلوآمیزِ کودکانه   طبیعی باشه.

البته برای اون روزگار ... الان رو واقعا نمی دونم ...


ولی اگر در سنین 18 , 19 سالگی  و  دانشگاه هم  این اتفاق ادامه داشته باشه  به نظرم  فاجعه ست .

به نظرم  عشقِ مجازی   اجازه نداده که فرد  به  بلوغ عاطفی برسه 

و  با دنیای حقیقی کنار بیاد .

 

 حالا این عشقِ مجازی   شاملِ  حس های کودکانه ای  که  ما  تو دلِ خودمون  نسبت به  جنس مخالف تو فامیل و در و همسایه و بچه های دوستانِ پدر و مادرمون داریم  هم می شه .

به هر حال خیال پردازی های اینچنینی  ما رو از مواجهه  با دنیای حقیقی  و پذیرش عیوب آدم های واقعی  باز می داره .

و به نظرم  باید از   افراط  در این گونه دوست داشتن  حذر کرد،

چون تحملِ آدم رو  در برابرِ مشکلاتِ موجود در جهانِ واقعی  خیلی کم می کنه .

 

وقتی این حرفا رو می زنم  فکر نکین با یه آدمی طرفین

که خودش مشهوره و نفسش از جای گرم در میاد و حالا داره  پند می ده،

نه ، من از همه تون دیوونه تر بودم ،

این ماجرای  واکی  آبرومندانه ترین  عشق مجازیم  بود که  اینجا شرح دادم .

بقیه رو  فعلا روم  نمی شه  بنویسم .

در این زمینه   شاهکارهای فاجعه آمیز   زیاد داشتم .

حتی وقتی یکی از عشق های خیالیم ازدواج می کرد،

افسردگی می گرفتم و حس می کردم بهم خیانت شده!!!

 یعنی می فهمم  ماجرا  برای آدم  چقدر  جدیه .

 

ولی نباید اجازه داد خیالبافی  درباره ی آدم های دور از دسترس

زندگی واقعی  رو تحت تاثیر خودش قرار بده .

 

شاید، حتی  همون  واکی بایاشی گنزو   اگر واقعی می شد

رفتارها و عادت هایی  داشت که  هیچوقت  در تلویزیون به نمایش در نیومده بود

و من نمی تونستم تحمل کنم  و  از حضورش  آزار می دیدم  یا  آزارش  می دادم .

 

در فضای مجازی  آدم ها  همیشه  بهترین بخشِ وجودشون   رو زندگی می کنند .

حتی واکی بایاشی گنزو...

 

حتی من ...!!!

 

 

 

پی نوشت :

 

1. سلام

تقصیر من نیست

 من می خواستم پنجشنبه آپ کنم  ولی   روزهای دیگه ی هفته   اعتراض کردن .

گفتن اصلا چه معنی داره یک وبلاگ نویس  بین  روزهای هفته  تبعیض قائل بشه؟

به خصوص که اغلب پنجشنبه ها پرشین بلاگ  مشکل داره و  سایت بالا نمیاد. 

خلاصه بعد از گفتگوی فراوان  خانم شنبه   تونست بقیه ی بچه ها رو راضی کنه که این هفته ایشون به "به روز شدنِ وبلاگ" مزیّن بشن .

ماه قبل هم که جمعه خان  مورد عنایت قرار گرفته بودن .

حالا تا ببنیم دفعه های بعد نوبت به کدومشون می رسه .

به هر حال دل  من و همه ی روزهای هفته  برای شما خواننده های مهربون تنگ شده بود.

خیلی زیاد دوستتون داریم .

 

2. فیلمبرداری فاز سوم سریال  "کیمیا" کماکان ادامه داره .

(توضیحات کامل سریال  رو در چهار پست قبل تر نوشتم)

روزهای کار  دلم برای همه  کسانی که در فاز اول و دوم بودند ولی الان نیستند به شدت تنگ می شه .

 برای مامان ، آقای پورشیرازی و علی شادمان بیشتر از همه.

جای خالیشون در لحظه لحظه ی روزها حس می شه .

دارم به مهرماه فکر می کنم که به امید خدا  قراره همه مون کنار هم بشینیم و نتیجه ی زحمات دوساله مون رو ببینیم .

و فکر می کنم به زندگی خودم که تو این دوسال چه ها بر من گذشت ...

به سال 93 که بهترین سالِ زندگیم بود و سال 94 که نیمه ی اولِ جذابی نداشت ...


آرزو می کنم  نیمه ی دوم سال 94 پر از مهربانی، شعف،  رضایت کامل، آرامش و  سرشار از حس های خوب باشه .

 

 آمیییییییییییییییییییییییییییییییییییییین

 

 

3. مثلی از کتابِ کوچه 

احمد شاملو  .  آیدا سرکیسیان

جلد پنجم   . حرف   " ب "

4700. صفحه 1305

 

 

ترکیبات جمله ئی و شبه جمله ئی

سر را بستن

 

سرِتو  واکردی  بستی

همونی  که  بودی  هستی!

 

آرایش و پیرایش، شخصیت آدمی را تغییر نمی دهد.

 

 

 

4. نخوندم

 به همین سادگی .

به بدترین  چیزهایی که  می تونست توش  نوشته باشه  فکر کردم

 و به بهترین  چیزهایی که  می تونست توش  نوشته  باشه. 

دیدم دلم نمی خواد  هیچکدومشون  روی  تصمیمی که گرفته شد  تاثیر بذارن.

 

تصمیم  درست بود .

"باید  از   آزار دیدن   و   آزار دادن   رها می شدم "

حُرمتِ آرامشِ مأمن  . . .

تعهد کتبی  دقیقا یک مرحله قبل از  اخراجه .

 در نتیجه،   بر حسِ کنجکاوی ام فائق  اومدم و ...  نخوندم .

همین .

 

 

5. معرفی کتاب

 

ته خیار

نویسنده : هوشنگ مرادی کرمانی

 انتشارات معین

مجموعه ی 30 داستان کوتاه 220 صفحه

قیمت 14000 تومان

 

"   هدیه به :

  آن پیرمرد چاق، کوچولو و تنهایی که هرشب خواب های پاره پاره، سیاه و تلخ می دید

  چون بر می خاست، می نشست خواب ها را می دوخت،

رنگ می زد، شکر می زد، کتاب می کرد و می فروخت. "

 

آیا همین نام  برای خریدنِ یک کتاب کافی نیست ؟

یا همین  نوشته ی ساده و زیبا در ابتدای یک کتاب  ؟

 

 

6 . از مجموعه ی دیالوگ های ماندگار

 

  "باور کن رفیق

   شاید این پایانِ چندان خوشی نباشه

   اما پایانِ درستیه!"

 


7 .  بهانه های  کوچک و بزرگِ  خوشبختی  این هفته

 

الف: بازسازی تراس

ب: پاک کردن شیشه های پذیرایی با مشقت فراوان و پرتاب نشدن در حیاط !!!

ج: معاشرت های دلچسب

 د: کاغذ A4  رنگی رنگی

 ه : خورشت قورمه سبزی