لبخندهای احمقانه ی یک زن

سفرنامه
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٤
 

 

 

 

               بگذر  ز  نقش  و  صورت   جانش  خوشست   جانش

                                                                                 مولانا

       

 

خوب نباش و مهربان نباش

که من تو را یک بار از سر گذرانده ام

 

خوب نباش و مهربان نباش

که من یک بار

غرق در تو

به دیار باقى شتافتم و اکنون

با تنفس مصنوعى و آب هاى درون ریه ام زنده ام

 

خوب نباش و مهربان نباش

که من از جزر و مد دریا مى ترسم

که سال هاست

کابوس هاى مرا

عمق اقیانوس و ماهى هاى رنگارنگ ساخته اند

 

خوب نباش و مهربان نباش

که من سلول هاى بنیادین وجودم را

در آن غرق شدگىِ مفرط گم کردم

و امروز به کشف ذره هاى نوشکفته ى درونم با شگفتى مى نگرم

 

خوب نباش و مهربان نباش

که من خوبى ها و مهربانى هاى تو را

هنوز

در ریه ى پُر آبم نفس مى کشم

و براى زنده ماندن

با هر دم و بازدمى

تو را انکار مى کنم

 

تو را

و خوبى ها و مهربانى هایت را...

 

 

 

پى نوشت:

 

۱. به دخترى که در سفر یک شب یهو به خاطر یک متن که در مغزش متولد شده تصمیم مى گیره وبلاگ آپ دیت کنه، در حالیکه هیچ امکاناتى از جمله لپ تاپ و کامپیوتر و تبلت نداره، چى مى گن ؟؟؟

خدا به دوستان بامعرفت ما عمر با عزت بده که همیشه مشکل گشان.

 

۲.  فیلمبردارى فاز سوم سریال "کیمیا" از اول تیرماه در تهران شروع شد. الانم حدود یک ماهه که گروه اومده گرجستان براى فیلمبردارى بخش هاى خارج از ایران فاز اول و دوم و سوم . منم حدود دو هفته قبل به گروه در تفلیس (پایتخت گرجستان) ملحق شدم و امروز دارم برمی گردم تهران . الان در فرودگاه باکو نشستم و با لپ تاپ حسن هندی عکاس پروژه در حال ادیت نوشته های وبلاگ هستم که در طول سفر در گوشیم تایپ کردم . بابت اینکه توضیحاتم در زمان های مختلف نوشته شده عذر می خوام . سفرنامه ست دیگه ...در طول دو هفته نوشته شده . در ضمن لپ تاپ حسن هندی برچسب فارسی نداره  و من بابت تایپ مطالب جدید دارم سرویس می شم! انگار مجبورم !!!!!!

متاسفانه گرجستان پرواز مستقیم نداره . یعنی ما از تفلیس اومدیم باکو و حالا باید حدود ۹ ساعت در فرودگاه منتظر پرواز باکو به تهران بمونیم !!! یعنی یک مسیر یک ساعت و نیمه قراره حدود ۱۴ ساعت  طول بکشه !!!  البته از این هفته پرواز مستقیم جمعه ها راه افتاده ولی قسمت ما نشد .

تفلیس شهر قدیمى و زیباییه، ساحلى نیست، رودخونه داره، پر از دار و درخته، ولى کلا بافت فرسوده اى داره، روى در و دیوار پر از نوشته هاى بیخود با اسپرى و این چیزاست. در واقع به زیباسازى و نظافت شهر به کل بى توجهن. یک مقدار هم کثیفى هاى غیر معمول تو کوچه و حتى خیابون اصلى دیده مى شه که به شدت تعجب برانگیزه! (شاید چاه توالت خونه هاشون گرفته!!!) اما خیلی از کوچه ها سنگفرش شده و به دلیل سرسبزى بسیار زیبا هستن.

خوراکى هاى بسیار خوشمزه اى  دارن به نام هاى (اگر اشتباه نکنم) خاچاپورى وخینگالى و ... که البته بنده هنوز نخوردم چون کلا من فست فودبازم، البته حتما اینا رو هم امتحان مى کنم اگر هوس بستنى خوردن در مکدونالد اجازه بده!!! ( روز آخر سفر خوردم . بدک نبودن خوشمزه بودن) 

در این فصل که ما اومدیم، همه ى بوتیک ها و مرکز خریدهاش حراج هستن و خریدش عالیه.

یک خیابون  هست به نام شاردنى که خیلی زیباست. در واقع پاتوق تفریحى همه ست و زندگى شبانه ى شاد و پر از موسیقى اى داره. قلیون هم که به راهه.

ولى شهر پر از گداست و گداهاش هم به شدت کنه هستن ، ولت نمى کنن!!!

روز آخر به لطف دوستان خوب و مهربان ایرانی مقیم تفلیس  خیلی بهمون خوش گذشت و حداقل پایتخت قدیمی گرجستان شهر مسختا (اگر اشتباه نکنم) رو دیدیم و ناهار هم در رستوران بسیار زیبایی غذای گرجی خوردیم و بسیار لذت بردیم . 

و اما هیجان انگیزترین بخش این سفر دیدن بازی بارسلونا و سویا سوپر جام اروپا در استادیوم بود .

عکس و شرح ماوقع در صفحه ی اینستاگرامم هست.

 

و در کل طبق معمول همه ى سفرهایى که رفتم، یک تار موى گندیده ى تهران خودمون رو ( مثلا یک تار موى گندیده ى اتوبان مدرس رو) به هیچ جا نمى دم. هیچ جا ...

دلم تنگ شده،هرچند که گروه ماه و بى نظیرن و در کنارشون همه چیز عالیه ولى دلم تنگ شده.

من نمى دونم این "شهر" این "خونه" چى داره که در بهترین حالت هم من بیشتر از ده روز دورى رو تاب نمیارم و بى قرار مى شم.

حالا خدا رو شکر اینترنت هست و من مى تونم صداى عزیزان دلم رو بشنوم و باهاشون معاشرت صوتى و تصویرى کنم، وگرنه که تحمل همه چیز، حتى خوش گذشتن ها، بسیار سخت مى شد.

حالا به شرح برخى از اتفاقات سفر مى پردازم :

الف: شب اول که رسیدم اینجا اتفاقى افتاد که براى یکى از دوستانم در مسیج نوشتم ، اون مسیج رو اینجا کپى مى کنم :

"خدمت شما عارضم که ما دیشب ساعت ۹ رسیدیم کمى معاشرت کردیم و بعد از شام رفتیم در خیابان هاى شهر قدمى بزنیم

درحال پیمودن خیابان در ویترین یک مغازه بنده به ورانداز کردن خود پرداختم و به ناگه یک لحظه متوجه شدم چیزى روى کله ام اضافی ست

و از آنجا که از ویترین گذشته بودیم مغزم عکس رو اسکن کرد و متوجه شد که آن چیز اضافى روى کله بسیار شبیه چهاردست در کارتون نیک و نیکوست

چهاردست یادته!!!!!

و بلافاصله بنده در خیابان آبروریزى شدیدى به راه انداختم

و همزمان با پرتاب هرچه با خودم داشتم  فرار نمودم

ولى متاسفانه کسى از بچه ها اون ملخ الدنگ رو ندید و من به شدت به هم ریخته و عصبى شدم!

جهت تمدد اعصاب رفتیم بستنى مک دونالد میل نمودیم و برگشتیم که دیدم همون ملخ در همون ابعاد روى زمینه و مجدد فرار کردم و بچه ها اون رو فرارى دادند و من از ترس سریع به هتل بازگشتم و کپیدم

امروز هم از صبح آفیش بودم تا الان و تازه رسیدم به هتل.

این بود انشاى بنده با موضوع گرجستان خود را در شب و روز اول  چگونه گذراندید!"

 

ب: یک روز دیگه هم یکى از دوستان عزیز با وعده ى پیتزا من رو گول زد ولى در نهایت پیتزا رو پیچوند و جالب ترین وعده ى غذایی ممکن رو با هم خوردیم.

غذامون رو توى یک میز کوچک چوبى آوردن. ما قبل از سفارش غذاى اصلى هى اصرار داشتیم سیب زمینى بگیریم ولى گارسن گیر داده بود که نه نمى شه غذاتون بزرگه نیازى به پیش غذا نداره ، یکیش هم براتون کافیه ، و ما هم به ناچار قبول کردیم . وقتى اون میز چوبى و حجم غذا رو دیدیم فهمیدیم چقدر در حقمون لطف کرده ... یعنى اینقدر بزرگ و جالب و هیجان انگیز بود که زنگ زدیم یکى دیگه از بچه ها هم بهمون بپیونده! بقیه اش رو هم اوردیم هتل !!!

ج:کلا خدا رو شکر اینجا یک مشت آدم شکمو افتادیم به هم ... ورزشکار هم هستن ولى همه شکمو ... بزنم به تخته رستوران هاى تفلیس همه آباد شد!ا

د: یکى از بهترین سکانس هاى من در فاز سوم رو سه روز پیش گرفتیم، از اون سکانس ها که منتظرش بودم، البته نمى دونم در نهایت چى از آب دراومد ولى به من چسبید

ه: همسفرهاى خوب ، سختى هاى غربت رو کمرنگ مى کنن ، بابت حضور تک تک آدم هاى این گروه بى نظیر خوشحالم . در کنارشون همه ی لحظه ها به یاد موندنی می شه .

 

 

٣. کتاب کوچه سنگین بود با خودم نیاوردم،البته واقعا هم فکر نمى کردم تصمیم داشته باشم اینجا وبلاگ اپ دیت کنم ولى خب یهو این متن اصلى به مغزم هجوم آورد و مجبور شدم بنویسم ، دلم هم هواى نوشتن کرده بود .

در نتیجه خودتون یک چیز جالب از کتاب کوچه پیدا کنین ، اگر هم دوست داشتین مى تونین تصویرش رو براى من در اینستا بفرستین ، براى پست هاى بعدى کار منم راحت تر مى شه ،مى تونم از انتخاب هاى شما استفاده کنم.

 

 

۴. اگر  روزى 

کسى 

مهربانى  تو  را   

ارج  ننهاد

و به تحقیر     فرشته ى مهربان      خطابت کرد

باید   سکوت کنى

باید   سکوت کنى  و  یاد بگیرى   چگونه  وجودت را 

از گزند  همه ى  کلمات زشت   محافظت کنى

و فکر کنى  دیگر هنگام  آن  است که    به ایستى

در مقابلِ همه ى واژه هایی  که  با چشم هاى بسته

همه ى خوبى هاى تو را   مسخره مى کنند

از فرط خشم    یا    ناکامى هایى که

مسببش   هرگز   تو   نبودی.

 

 

۵. "تکثیر تاسف انگیز پدربزرگ"

نویسنده : نادر ابراهیمى

نشر روزبهان 

۱۷۳ صفحه . قیمت ۱۲۰۰۰ تومان .

 

" چه بد شده است که واژه ها که رسایی کافی هم ندارند, این طور برای ما تعیین تکلیف می کنند و سرنوشت می سازند یا خط می دهند, می کوبند و هموار می کنند. واژه ها,چون یک بیماری مزمن, زندگی انسان را ظالمانه مورد تهاجم قرار داده اند. یادش به خیر آن روزگارانی که زبان, به راستی, وسیله ی ارتباط بود. اینک, زبان, وسیله ی تظاهر به ارتباط است نه چیزی بیشتر. "

 

این کتاب از اون کتاباییه که دلم می خواد همه اش رو اینجا براتون بنویسم ...

 حتی دلم می خواد همش رو هرشب براتون بخونم ...

از با صدای بلند کتاب خوندن هیچوقت لذت نمی بردم  ولی شرایطی باعث شد که  کم کم   لذت ببرم 

و الان در حین خوندن  این کتاب عجیب و بی نظیر , گاهی  دلم می خواد با صدای بلند بخونمش ...

دلم می خواد  کتاب خوندنم رو شریک بشم ...

با صدای بلند ...

مثل روزها  و  شب هایی که ... 

 

 

این کتاب رو بخرید  و  بخونید

و با دقت   بخونید

و با همه ی  وجودتون   بخونید

این کتاب  رو  ـ به یاد هر کس یا هر چیز که دوستش دارید ـ  با صدای بلند   بخونید ...

 

 

۶. از دیالوگ هاى ماندگار

دکتر از مردی که خودش سر انگشتش را قطع کرده می پرسه:

"ببخشید می تونم بپرسم واسه چی این کارو کردید؟"

مرد:

"واسه اینکه می خواستم دردی را در بدنم حس کنم که از درد توی دلم بیشتر باشه"

 

 

 7. بهانه های کوچک و بزرگ خوشبختی این ماه:

 

 الف: ماشین یکى از دوستان بهتر از برگ درخت بهتر از آب روان رو دزدیده بودن، بعد از چهار روز پیدا شد... واقعا همه از ته دل خوشحال شدیم.

ب: سفر خوب ، همسفرهاى خوب تر

ج: سرزدن به صفحه ى فیس بوک متروکه بعد از یک سال!!!

د: دیدار با یکى از بهترین شاگردهاى پیانوم .

داره خانوم دکتر مى شه!!!

وقتى دوازده سالش بود بهش پیانو درس مى دادم ، خودش و مادر نازنین و مهربونش همیشه جاى ویژه اى تو دلم داشتن . حتى زمانى که من تدریس رو رها کردم هم رابطه مون کامل قطع نشد، از طریق فضاى مجازى در ارتباط بودیم تا اینکه یکى از شبهاى قبل از سفر یهو همه چیز براى دیدار جور شد و من رفتم خونه شون و روحم جلا پیدا کرد. مانا حالا بیست و دو سه سالشه ، پزشکى مى خونه و اولین کتاب شعرش رو زیر چاپ داره . اون موقع ها زیبا و دلنشین ساز مى زد ، یکى از بهترین و کوشاترین شاگردهاى من بود .

مادر بی نظیری داره .

اینقدر دوستشون دارم و اینقدر برام عزیزن که در شب دیدار اصلا نفهمیدم زمان چه جوری گذشت.

تا نیمه های شب با هم گپ زدیم و  سرشار از عشق شدیم .

در این دنیا  هیچ چیز  از تعلقات قلبی نسبت به انسان های خوب و مهربون   ارزشمندتر نیست.

 کاش وقتی هستن,

وقتی خدا بهمون   داشتنشون  رو    هدیه می ده ,

قدر بدونیم .