لبخندهای احمقانه ی یک زن

تکه پاره های عاشقانه ی رویا ، بخش چهارم
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ آذر ۱۳٩٤
 

 

 

 

 

                آنان که خاک  را به نظر   کیمیا    کنند   

                آیا بود که گوشه ی چشمی به ما کنند

 

                دردم  نهفته  به  ز  طبیبان  مدعی   

                باشد که از  خزانه ی غیبم  دوا کنند

 

                                                         "حضرت حافظ"

 

 

 

 

تکه پاره های عاشقانه ی رویا، بخش چهارم 



بهش می گم:

"پس کی حکم یاد می گیری؟"

 

می گه:

"یاد می گیرم حالا، وقت زیاده"

 

می پرسم:

"کی؟"

 

می گه:

"چه می دونم، راستش من اصلا با ورق حال نمی کنم."

 

می گم:

"پس چرا اولین بار که بهت گفتم برای من خیلی مهمه حکم بلد باشی گفتی چشم شما جون بخواه؟"

نگاهم می کنه.

نگاهش می کنم.

یاد حرف های زیادی از این قبیل می افتم

  "اگه تو بخوای ال می کنم و بل می کنم،

   اگه تو بگی ...

  تو فقط لب تر کن ..."  که همیشه روزهای اولِ هر رابطه ای بر زبانِ همه جاریه!!!

چند تا احمق مثلِ من وجود داره که رویِ حرفای روزهای اول،

با همه ی باورش حساب کنه؟

کلام  برای من حُرمت داره.

وقتی بهم یه قولی می دن  برام مهمه که عملی بشه

برام خیلی مهمه.

 

می گه:

" برو ورقاتو بیار، اخماتم باز کن، فکر می کردم شوخی می کنی"

 

همونجوری که دارم نگاش می کنم می گم:

" من هیچ وقت شوخی نمی کنم"

 

می خنده و می گه:

"خب این خیلی بده، یه وقتایی باید شوخی کنی،

حالا مثلا یاد گرفتنِ یه بازی اینقدر مهمه که به خاطرش با من بداخلاقی کنی؟"

 

فکر می کنم آره، خیلی مهمه، آدما از بازی ها زندگی کردن یاد می گیرن،

از بازیِ حکم   همدلی و پشت هم بودن یاد می گیرن حتی با دست خالی

به نظر من مفهومِ  واقعیِ یار فقط  تو  بازیِ حکم  پیدا می شه.

 

چند وقت پیش  یه چیزی خوندم درباره ی تاثیر بازی ها روی زندگیمون.

خوشحال شدم که کسانِ دیگه ای هم هستن که در این مورد با من موافق باشن. 

بخشی از کتابِ  "جز از کل"  نوشته ی  استیو تولتز   بود که این روزها و شب های من رو به شدت لذت بخش کرده.

یک پاراگراف بود درباره ی اینکه چه جوری "صندلی بازی" شبیه جهانِ آدم بزرگاست و رقابتشون  بر سر پیدا کردنِ صندلی خالی.

و این صندلی خالی  استعاره از خوشبختی و شغل و پول و عشق و ... ست .

می خواستم عین متن رو بنویسم ولی تلخ بود،  یار  گفت  ننویس.

 

بهش می گم:

"آخه معنیِ واقعی  یار  فقط تو حکم تعریف می شه"

 

می گه:

" نه لزوما، به نظر من تو خیلی از بازیا می شه  یارِ خوب بودن  رو یاد گرفت."

 

_:" مثلا؟"

 

می گه :

" چه می دونم، مثلا وسطی،

هم باید هوای یارت رو داشته باشی که توپ بهش نخوره

هم اگه از بازی رفت بیرون باید همه ی تلاشت رو بکنی تا بتونی یه بُل بگیری و دوباره بیاریش تو بازی.

یعنی باید در شکستِ یارت پشتش باشی و یه کاری کنی دوباره به زندگی برگرده،

حالا من الان حضور ذهن ندارم ولی از هر بازی

می شه یه چیز خوب یاد گرفت  یارجانِ من "

 

همونطوری زل زدم بهش.

بعضی وقتا یهو  تو  بحث  یه چیزی می گه که من خلع سلاح می شم.

 راست می گه، من روی بعضی  چیزا  خیلی حساسم.

 

بهم نگاه می کنه،

لبخند می زنه  و می گه:

" حالا ما برای اینکه خنده رو لبای شما بنشونیم

 الان باید حکم یاد بگیریم یا اگه براتون یه بُل بگیریم حله؟"

 

می خندم.

می خنده.

دستاشو باز می کنه، چشماشو می بنده .

 می رم تو بهشت.

 

 

 

 

پی نوشت:

 

1. سلام.

همین الان که دارم وبلاگ رو به روز می کنم  بارون قشنگ پاییزی همه ی شهر رو لطیف کرده.

من  با لپ تاپم  نشستم پشت میزِ آشپزخونه،

در بالکن رو باز کردم،

سوز سرد دلچسبی پاهامو قلقلک می ده.

شومینه رو روشن کردم،

بلوز شلوار خونگی گرم پوشیدم  و همه ی وجودم مالامال از نوشتنه ...

دلم می خواد امروز رو برای خودم بسته بندی کنم و بذارمش تو دفتر خاطراتم که هر وقت دلم برای این حال و هوا تنگ شد داشته باشمش.

این بارونِ بی وقفه...

صدای برخوردِ قطره هاش با درختای چنار...

این هوا...

 این رنگا...

اینجور وقتا، زمانی که خیلی رقیق می شی و دلت می خواد حس هات رو با کسی قسمت کنی که نیست،

باید چشمات رو ببندی و فقط نفس عمیق بکشی ... نفسِ عمیق ... همین.

 

 

 

2. چقدر قشنگه که اینقدر "کیمیا" رو دوست دارید ...

 

دلم می خواد بدونید که  اون چند برابر شما رو بیشتر دوست داره

و از اینکه هر شب

اینطور مهربانانه و با عشق

تو خونه هاتون ازش پذیرایی می کنید خوشحاله.

هفته ی آینده عروسیشه ... حالا چی بپوشیم!؟! نیشخند

 

 

3. مثلی از کتابِ کوچه 

احمد شاملو  .  آیدا سرکیسیان

جلد دهم . حرف   "ت" افزوده های "الف"

6888. صفحه 995

 

تعبیراتِ مصدری . ایراد

به کارخونه ی خدا ایراد گرفتن


عیب جویی و خرده گیری از شکل و ظاهر مخلوق.

 

 

4.  خیلی سخته

کسی یا چیزی رو دوست داشته باشی و بهش عشق بورزی

که  آزارت بده و بهت آسیب برسونه

بعد هم فکر کنه اتفاقِ مهمی نیفتاده

و در برابرِ اعتراض و ناراحتی تو

 مقابله به مثل کنه!!!

 

آخ که من چقدر کلیدم  روی این موضوع

که آدما وقتی اشتباه می کنن،

گناهشون رو کوچک نشمارن و خودشون، خودشون رو تنبیه کنن.

اصلا سهل انگاری در این زمینه دیوونه ام می کنه

 اینقدر دیوونه ام می کنه که حاضرم قید همه چیز رو بزنم

حتی اگه برام سخت ترین کار دنیا باشه.

 

 

 

5. مصاحبه با دیده بان و همشهری جوان این هفته چاپ می شه ،

فکر می کنم هر دوش گفتگوهای خوبی از آب دراومده باشه.

درباره ی تلگرام هنوز دارم فکر می کنم 

از فردا  استثنا برای این پست صفحه ی نظرات رو برای شما باز خواهم کرد.

خواهش می کنم فقط درباره ی وبلاگ بنویسید

خوندنِ نظرات شما همراهانِ  همیشگیِ عزیز  از طریق اینستاگرام واقعا برام دشوار شده.

 

 

6. یک عکس توی اینستاگرامم منتشر کردم  از پشت صحنه ی  سریالِ "کیمیا" که من در اتوبوس در حالِ خوندنِ وصیت نامه ی مهری هستم.

توی خیابون  یک ماشین 206 آلبالویی دیده می شه.

 تاکید کردم که عکس پشت صحنه ست  ولی انگار بعضیا متوجه نمی شن.

 

در تمامِ پلان های مربوط به  خوندنِ وصیت نامه،دوربین اصلی بیرون بود و با تخته به اتوبوس بسته شده بود و همه ی تصاویر من از زاویه ی روبرو گرفته شده.

عزیزانی که به غلط عکس من رو به عنوانِ سوتیِ سریال  منتشر کردن  می تونن اون قسمت رو دانلود کنن و ببین و از این به بعد مواظب باشن که به اشتباه چیزی رو اشاعه ندن که باعثِ دلگیری دیگران بشه.

اون عکس، عکس شخصیِ منه.

در سریال نیست.

فقط در صفحه ی من منتشر شده.

 

دیدم تصویرم توی شیشه ی اتوبوس افتاده و حس و حالش خوبه از یکی از بچه ها خواهش کردم ازم عکس بگیره و برام بفرسته .

هم 206 توش معلومه هم سیمِ پرژکتورها و هم کاپشن یکی از بازیگران  و هم خیلی چیزهای دیگه ، این خیلی طبیعیه چون عکس پشت صحنه ست.

چنین تصویری در سریال وجود نداره .

و احمقانه تر از اشتباهات در فضای مجازی   اینه که بانی فیلم  از یک عکسِ شخصی استفاده کنه، بدونِ هیچ تحقیقی یا حتی بدونِ اینکه کپشنِ زیرِ عکسِ من رو بخونه، عکسِ پشت صحنه رو به عنوانِ سوتی کیمیا منتشر کنه .

واقعا از بانی فیلم دیگه چنین انتظاری نداشتم و بسیار متاسفم .

از شما همراهانِ همیشگی هم ممنونم که اطلاع رسانی کردید و دوستانِ دیگر رو از اشتباه در آوردید.



7 .  بهانه های  کوچک و بزرگِ  خوشبختی  این هفته

 

 

الف:  تجدید دیدار با یکی از دوستانِ عزیزِ دلِ بهتر از برگ درخت بهتر از آب روان  و مراسمِ دلمه ی خوشمزه خوران و دردِ دل کنان .

 وحشتناک دلتنگ بودم .

 

ب: هدایای دوست داشتنیِ مهربان ترین  و امن ترین  دخترِ دنیا به مناسبتِ پنجم آذر ماه، دومین سالگردِ تولد ِ "کیمیا".

 

 ج: دوستِ جدیدِ دخترِ نگهبانِ گلم !

وقتی آدم هایی که خیلی کم می شناسیشون بهت محبت می کنن،

احساسِ خوبی تو رو در بر می گیره.

اینکه کسی به دلیلِ دیدنِ یک عکس و یک خواسته ی کودکانه 

یادِ تو بیفته و برات هدیه بخره خیلی دلچسبه.

دوستِ جدید دختر نگهبانِ گلم موجودیه که در عالمِ واقعیت  من به شدت ازش می ترسم،

ولی دوستِ جدیدِ دخترم  فلزیه، نمی پره و قشنگ تر از همه اینه که سوارِ دوچرخه ست.

یه سبد هم پشت دوچرخه اش داره که قراره من  توش گل بکارم.

اولین و آخرین ملخی که تونستم باهاش دوست بشم و دوستش داشته باشم.

 

د: بارن پاییزی، این هوای دلچسب، برگ های زرد و نارنجی.

 

ه: کامنتِ مترجمِ کتاب های محبوبم   زیر پستی که درباره ی کتابِ "جز از کل" در صفحه ی اینستاگرامم گذاشته بودم!

تازه فهمیدم اونایی که وقتی آدمِ مشهورِ محبوبشون براشون کامنت می ذاره یا لایک می کنه ذوق می کنن چه حالی دارن...

احتمالا اگه  استیو تولتز، موراکامی یا بقیه ی نویسندگانِ محبوبم  برام کامنت بذارن دارِ فانی رو از شدتِ شعف  وداع می گم ...

 

و: فصل گل نرگس شد ...

یادم نیست از کی عاشق نرگس شدم

انگار همیشه عاشق نرگس بودم

فقط می دونم  بعد از چراغ قرمزها، حالا دیگه  مدتهاست  فرودگاه مهرآباد  هم به عطرِ  نرگس عادت کرده  ...