لبخندهای احمقانه ی یک زن

لباس زیبا
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩٤
 

 

 

 

 

تن آدمی شریف است به جان آدمیت  نه همین لباس زیباست نشان آدمیت

مگر آدمی نبودی که اسیر دیو ماندی    که فرشته ره ندارد به مقام آدمیت

اگر این درنده‌خویی ز طبیعتت بمیرد    همه عمر زنده باشی به روان آدمیت

                                                                                      حضرت سعدی

 

 

 

فکر کنم خود سعدى و نظامى و فردوسی و ... هم اگه تو این دوره به دنیا مى اومدن به اندازه ى من به اشعارشون  معتقد نبودن


شعارهایی که درون این شعرها هست من رو اسیر و بنده ی خودش کرده
 
گاهی همه ی تلاشم رو می کنم که باهاشون مبارزه کنم
 
گاهی موفق می شم و از خودِ جدیدم  خجالت می کشم 
 
گاهی موفق نمی شم و با احساس بهتری به زندگیم ادامه می دم.
 
باشد که همه ی ما رستگار شویم و حالمان خوب باشد ...
 
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآامین
       
        
 
چند وقت پیش داشتم کمد لباسام رو مرتب مى کردم.

تصمیم گرفته بودم هر لباسى رو که متعلق به قبل از سال ٩٠ هست هدیه کنم به دیوار مهربانى ظهیرالدوله.

شروع کردم به پاکسازى لباس ها 

رسیدم به یه پیراهنِ  شبه مردونه ى  چهارخونه ى سفیدآبى
در سنِ بیست سالگی اون رو از کیش یا چابهار خریده بودم.

یک پیراهن آستین بلند دکمه دار چهارخونه ى سفید و آبى
که با شلوار جین مى پوشیدمش.

مدلش  گشاد و راحت بود.

در نتیجه، هم مواقعى که چاق مى شدم قابل استفاده بود و قسمت های  اضافى رو در طبق اخلاص نمى ذاشت و هم  زمان هایى که طی تصمیماتِ ناگهانی لاغر مى شدم برام مناسب بود و نحیف شدنم رو نشون نمى داد.

جنسش عالى بود، اتو نمى خواست،  بشور و بپوش بود.

یک ساعت با خودم کلنجار رفتم که بندازمش دور
نتونستم
پوشیدمش
مثل روز اولش بود
مثل ماه

فقط مشکل این بود که از ده سال قبل تا امروز هر بنى بشرى که با من معاشرت داشته حداقل ده بار اون رو تو تنم دیده ...

یاد یکى از همکارام افتادم
در جمعى داشت پشت سر یکى دیگه از همکارا  _از جنس مخالف البته_  حرف مى زد که گفت:
"فلانى با اینکه به نظر آدم موفقى میاد و همه  بهش  به به و چه چه مى گن  ولى خیلى بدبخته ، اون سال که اومد جایزه اش رو روى سن بگیره پالتویی رو پوشیده بود که چهارسال پیش باهاش مى اومد سر کار!!! خیلی بیچاره ست! زورش میاد لباس جدید بخره!!!"

من بُهت زده مونده بودم و داشتم فکر مى کردم از نظر اون ، حتما من  یه مفلوکم که هنوز دلم مى خواد لباس  ده سال پیشم رو بپوشم و بهش تعلقِ خاطر دارم!

راستش امسال اصلا تصمیم نداشتم برم جشنواره فجر فیلم ببینم
هم حوصله نداشتم و هم تصمیم گرفته بودم استثنا در برنامه هایى که در شهرستان ها برگزار مى شه شرکت کنم و به احساسات مردم نسبت به کیمیا پاسخ بدم و ازشون انرژى بگیرم.

_سریال های تلویزیونی به خصوص باکس پخش ماه رمضون ، باعث می شه بازیگرها و عوامل   از اینجور برنامه ها دعوت بشن . بعد از خداحافظ بچه و روز حسرت هم این شرایط برای من زیاد پیش می اومد  ولی راستش نه خیلی حوصله نداشتم و نه انگیزه. اغلب هم درگیر کار بودم و فرصت پیدا نمی کردم حتی بهشون فکر کنم .  ولی این بار به تشویق اطرافیان تصمیم گرفتم خستگی و هواپیماسواری رو به جون بخرم و برم ببینم چی می شه .