لبخندهای احمقانه ی یک زن

اولین پست سال 95
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٥
 

 

 

 

 

از صدای سخنِ عشق ندیدم خوش تر     یادگاری که در این گنبد دوار بماند

 

                                                                              "حضرت حافظ"

 

 

 

تکه پاره های عاشقانه ی رویا ... بخش پنجم :

" عطر"

 

در می زنند.

سپیده  در را باز می کند.

" می دونستم رویا اینجاست، بوش تو کل راهرو پیچیده. "

می خندم و  سلام می کنم.

سَرَم را می بوسد، بو می کشد و می گوید:

" تو این برهوت، حالا هی عطر بزن و با اون کفشات تق تق راه بنداز، من نهایتا یکی دو هفته بیشتر نمی تونم خودم رو کنترل کنما"

می خندم :

" خیالم از تو راحته، قبلا امتحانت رو پس دادی"

سپیده براش چای می آورد :

" همچین می گه  برهوت  انگار بقیه رو نمی بینه، حالا خوبه اینهمه آدم تو هتله ها!"

اخم می کند و به من نگاه خریدارانه ای می اندازد، از همان نگاه ها که پسرها دم پاساژ به دخترها می اندازند:

" اینجا کلا برهوته مگه اینکه بوی عطرِ رویا بیاد. همینجوری تو راهرو دنبال بوش اومدم تا به اتاق تو و حمید رسیدم. اولین بارم که تو دفتر دیدمش همین بو رو می داد. اون موقع هنوز باهاش صمیمی نشده بودم فقط می تونستم تو دلم قربون صدقه اش برم. با اون کفشاش  هی تق تق می رفت این ور، تق تق می رفت اون ور . دل من از همون روز لرزید. نمی بینی شبا تا صدای تق تقش نیاد شام از گلوم پایین نمی ره؟"

سپیده می خندد و ادای حال به هم خوردن در می آورد .

شوهرش از دستشویی به اتاق می آید و با صدای بلند می گوید:

" خوب تا چشم منو دور دیدی هر لَوَندی دلت می خواد می کنیا... رویا از اونا نیست که سر کارش بذاری ... آبجیمونه "

از خنده و شوخی بچه ها  معذب می شم. عادت ندارم در  جمع اینقدر بی پرده مخاطبِ حرفهای اینچنینی باشم. تلاش می کنم   باجنبه وار   با آن ها  بخندم و طوری رفتار کنم که انگار شنیدن این حرفا برایم عادیست. 

چه کار سختی!

نمی دانم باید در جواب چه باید بگویم. حتی نمی دانم باید این حرف ها را جدی بگیرم یا نه.  نمی فهمم  منظوری دارد  یا فقط می خواهد شوخی کند و چون دختر مجرد دیگری آن جا نیست مرا انتخاب کرده است!؟

مدتهاست از این شوخی ها  خسته ام.

از مردهایی که تکلیفشان با خودشان روشن نیست،

مردهایی که ادای آدم های عاشق را در می آوردند ولی حاضر نیستند به هیچ چیز جدی نگاه کنند.

با خودم فکر می کنم:

"ولی تصویری که از روزِ اول دیدارمون یادش بود...

اه رویا چقدر بی جنبه ای ... حالا طرف یه چیزی گفت، 

یه چیزی مثل همه ی حرفایی که بقیه می زنن تا بگن مثلا ما خیلی به تو توجه داریم"

اما ته دلم احساس  می کنم شاید  جدی عاشقم شده باشد!

قرمز می شوم و می ترسم از این که روی این خیالات حساب کنم و از دست بروم.

 سپیده مرا بو می کند و می گوید :

" منم عطرت رو دوست دارم  ولی  بوش به پوست من نمیاد، رو تنِ تو یه جور دیگه ست، یادته اون دفعه زدمش؟"

 

" خیلی خوبه که رویا یه بوی همیشگی داره. هرجا این بو بیاد من یادِ عشق ناکامم می افتم."

حمید انگار که چیز جالبی کشف کرده باشد قهقه می زند:

" چه زودم جا زد، حالا یک کم تلاش کن شاید کامروا شدی"

سرخ می شوم.  نمی دانم چه  باید بگویم.


با خودم فکر می کنم:

" خب  همه ی آدما باید یه بوی همیشگی داشته باشن...

یه بویی که حتی وقتی برای فراموش کردنِ آدم موردِ نظر  از کشورت به یه کشورِ دیگه سفر می کنی و تو یه شهرِ غریب همه ی تلاشت رو می کنی تا به اون آدم فکر نکنی، یهو،  اون بو،  همه ی خاطراتت رو  بکوبه تو صورتت  و  بهت بفهمونه تمامِ وجودت  داره لَه لَه می زنه که اون آدم،  با همون بوی همیشگیش، اونجا  تو اون شهرِ غریب  کنارت باشه.

یه بو که باعث بشه  توی مترو  تمام مدت  به یه غریبه  خیره بشی و تا وقتی کنارت ایستاده هوای اطرافش  رو ببلعی و تازه وقتی پیاده شد  بفهمی مدتهاست ایستگاه مورد نظرت رو  ردکردی و باید راهِ رفته رو پیاده  برگردی!

مثل اون شب عجیب

تو متروهای تودرتو  و گرفته ی پاریس

 که بویِ هرمسِ لعنتیِ  تو، 

من رو

خیره به یک مردِ غریبه 

تا ایستگاه آخر کشوند.

جا برای نشستن نبود، دستمو به یه میله گرفته بودم و از پنجره فضای سیاه و تاریک بیرون رو نگاه می کردم و فکر می کردم  فردا باید سوار یکی از اون قایق های رویایی بشم، دور رود سن بچرخم، به همه ی زوج های عاشق که قهقهه می زنند نگاه کنم و خوشحال باشم از اینکه عاشق هیچکس نیستم و  تو  رو سپری کردم و  امروز  می تونم با خیال راحت  ...

که بوی  تو   واگن رو پُر کرد.

 نفسم بند اومد.

برگشتم.

به مردی که با پالتوی مشکی و ریش بلند تازه وارد مترو شده بود و به میله ی اون طرف تکیه داده بود خیره شدم.

نفس کشیدم، عمیق و ممتد

نفس کشیدم ... نفس کشیدم ...

همون بوی همیشگی

بوی ادکلن قاطی شده با بوی سیگار،

بوی تو

بوی قامتِ بلند و سیاهِ تو

 

فکر کردم اگه این مرد تو بودی

آروم به سمتت می اومدم

صدات می کردم

برمی گشتی

با لبخند نگاهم می کردی

 

 

شاید فردا با هم سوار یکی از اون قایق های رویایی می شدیم و دورِ پاریس ...

 نه،

اگه تو بودی دلت می خواست با من به  قبرستان پرلاشز  بری و روی قبر صادق هدایت بشینی و سرت رو روشنفکرانه تکون بدی و مثل مردی که از همه ی رازهای جهان آگاهه به من بگی  می دونی چه انسانِ عجیبی بود، خوبه آدم اینجوری زندگی کنه و همینجوری بمیره، به دستِ خودش ...

من واله و شیدا همونطوری نگات می کردم و سعی می کردم 

دوست نداشتنِ  بوف کور  از چشمام بیرون نزنه

بعد،  از ادبیات غنی و اصطلاحات خاص هدایت حرف می زدم تا تو بفهمی که  همه ی کتابهاش رو خوندم و بهم افتخار کنی.

ولی تو بی توجه به حرف های من،  سرت رو تکون می دادی و می گفتی  منم برای روز مبادا سیانور دارم، میندازم بالا و خلاص.

 و من فکر می کردم کاش حضورم اینقدر قوی بود که باعث بشه  تو  توی این سفر به خودکشی و سیانور فکر نکنی.

شاید هم دلت بخواد بعد از قبرستون  تو همون کافه ای که  ژان پل سارتر  می نشسته با هم بشینیم

تو برای جفتمون   اسپرسو  سفارش بدی و من یادم بره چقدر دلم  بستنی شکلاتی می خواد و هیچ  سان شاین و کرم بروله ای   نگاهم رو از چشمایِ تو ندزده.

 

اولین بار بود که به پاریس سفر می کردم.

از اون تصمیم های رویاوار ...

 یک سفرِ تنها به شهری که تا حالا ندیدی و هیچکس رو توش نداری

همه می گفتن سفر بهترین راه برای فراموش کردنه، می گفتن وقتی پات برسه به یه شهر دیگه  همه ی غم و غصه ها از یادت می ره ...

اون شب  بعد از یک روزِ طولانی و پر از پیاده روی  و افتخار به اینکه تونستم به طور کامل به  تو  فکر نکنم  با خوش شانسی به آخرین قطار رسیده بودم که بوی لعنتیِ تو..."

 

 

سپیده  دستش را جلوی صورتم تکان می دهد، می گوید:

" با توئه ها رویا! چرا ماتت برده؟ یه چیزی بهش بگو، همینجوری ساکت بشینی زنگ می زنه عاقد بیادا !  کجایی؟ داری به طرح لباس عروست فکر می کنی؟"

همه با هم می خندند.

من هم سعی می کنم بخندم.

خنده ام نمی آید.

آن جا نیستم.

جا مانده ام...

در متروی پاریسِ پارسال  جا مانده ام.

 

 

پی نوشت:

 

 

1. سلام

سال نو مبارک.

سالی که نکوست از بهارش پیداست.

امسال رو دوست دارم، مطمئنم یک سالِ دوست داشتنی و مهربونه.

ماه تولدم گذشت  و من در دومین پنجشنبه ی دومین ماه  سال  بعد از تصمیم انتحاری درمورد صفحه ی اینستاگرامم (توضیح در پی نوشت3)  برای اولین بار دارم براتون می نویسم.

چقدر حرف دارم برای گفتن...

از تکه پاره های عاشقانه ی رویا شروع می کنم

دو تا قصه ی دیگه باقی مونده، تا هفت تا بشن.

شاید هم به ده تا قصه تبدیلش کنم.

فکر می کنم قابلیتش رو داره.

نوشتنِ قصه ی این پست خیلی جالب بود، چون کلا با یک چیز دیگه شروع شد و بعد خودش رفت به این سمت و من رو مجبور کرد که آغازش رو عوض کنم.

در واقع از جرقه ی اولیه هیچ چیز باقی نموند!

و من به این نتیجه رسیدم که شاید بشه در قصه های بعدی، از اون جرقه، در ارتباط با همین قصه استفاده کرد.

وقتی تخیل با تجربیات و خاطرات و شنیده ها  مخلوط می شه باید خودت رو بسپری بهش و ببنی تو رو کجا می بره.

اولین بار بود که یک قصه اینقدر من رو به سفر برد.

همیشه از اول می دونستم چه جوری قراره شروع بشه و چه جوری قراره به پایان برسه ولی این بار ...

حقیقت اینه که وقتی قصه خودش راه رو  نشون می ده  بیشتر دوستش دارم.

تا نظر شما چی باشه!

 

 

2. امسال شب تولدم یکی از  بهترین شبهای عمرم  بود.

زیباترین و دلچسب ترین اتفاق ها به سوی من اومدن و درست وسط  قلبم نشستند

انتظارش رو نداشتم واقعا،

یعنی فکر نمی کردم اینقدر همه چیز کامل و بی نقص باشه که من نتونم حدس بزنم و در تخیلم هم نگنجه.

 به غیر از کل ماجرا  _ که بی نظیر بود_ ،  هدایایی دریافت کردم که ارزششون قابل قیمت گذاری نیست،

حتی در بهانه های کوچک و بزرگ خوشبختی هم جا نمی شن چون ...

چون به نظرم  بهانه ای برای خوشبختی  نیستن،

خودِ  خوشبختی  هستن.

 

شاید برای  وصفِ احساسم  نسبت به   مسببِ این اتفاق

بخشی از شعر زیبای  "شاملو"  گویاتر  باشه :

 

" روزی که این چنین به زیبایی آغاز می شود

  {به هنگامی که آخرین کلماتِ تاریکِ غمنامه ی گذشته را با شبی که در گذر است 

به فراموشیِ بادِ شبانه سپرده ام}،

  از برایِ آن نیست که در حسرتِ تو بگذرد.

   تو باد و شکوفه و میوه ای، ای همه ی فصولِ من!

  بر من چنان چون سالی بگذر

  تا جاودانگی را آغاز کنم."

 

 

3. فروردین 1392 صفحه ی اینستاگرامم رو باز کردم و فروردین 1395 تصمیم گرفتم صفحه رو برای مدتِ نامعلومی غیرفعال کنم.

قول داده بودم که در فروردین توضیح بدم، می خواستم ولی نشد.

نمی خواستم صفحه ی اینستاگرامم رو  بی خداحافظی ببندم ولی در سفر دسترسی به اینترنت نداشتم و نمی تونستم در طول عید به خونه ی مجازیم برسم، در نتیجه از یکی از دوستانِ نزدیک خواهش کردم صفحه رو برای مدتی غیرفعال کنه.

قصدم این بود از سفر که برگشتم صفحه رو باز کنم و توضیح بدم و بعد به طور کامل از اینستاگرام برم ولی اینقدر فن پیج های نازنین دی اکتیو شدنِ صفحه رو جدی جلوه داده بودن و غصه خورده بودن که به پاسِ محبتشون ترجیح دادم از خداحافظیِ همیشگی صرف نظر کنم و در وبلاگ درباره ی  غیرفعال شدنِ صفحه برای مدت نامعلوم  توضیح بدم.

البته قطعا همه ی دو میلیون و سیصدهزار فالور، وبلاگ خوان نیستند ولی می دونم که به لطف شما اونها هم در جریان قرار خواهند گرفت و پذیرای عذرخواهی من خواهند بود.

 

حقیقت اینه که در چند ماهِ اخیر از وابستگیم نسبت به اینستاگرام ترسیدم.

احساس کردم دارم در فضایی غرق می شم که خیلی با درون من سازگار نیست.

تا چند ماه قبل هر عکسی که دلم، فقط و فقط دلم، می خواست در صفحه می گذاشتم، ولی کم کم حسِ اجبار بابت به اشتراک گذاشتنِ عکس ها  به وجود آمد.

اجبار برای تبریک، اجبار برای تسلیت،  اجبار برای عکس های خانوادگی،  اجبار برای سلفی، اجبار برای اعلام هر مصاحبه و حضور در دنیای حقیقی، اجبار برای تبلیغات خیریه و فیلم ها و ...

احساس کردم صفحه ی اینستاگرام بیشتر از اینکه حالم رو بهتر کنه، معذبم می کنه و به اشتراک نگذاشتنِ  عکس بعضی از کارها و سلفی ها  باعث دلخوریِ  دوستان می شه.

مشکل دیگه هم این بود که  رسیدگی به دنیای مجازی زمان و انرژی زیادی از من  می گرفت و احساسات کاذبی در من به وجود می اورد.

بعضی روزها حداقل سه چهار ساعت زمان برای پاسخگویی در اینستاگرام می گذاشتم ولی باز هم تعداد کثیری ناراضی بودند و می گفتند چرا جواب نمی دهید!!!

تازه بعد از اون سه چهار ساعت، از بوی کتری سوخته می فهمیدم که آب کتری تموم شده، ساعتِ پیانو زدن گذشته، تلفن های دوستان و اعضای خانواده بی پاسخ مونده و ...

از طرفی هم پاسخ دادن به محبتِ همه،  اینقدر طول می کشید که دیگر فرصت نمی شد عکس های دوستانم را ببینم و از حال و احوالشان باخبر بشوم.

از اینکه چرا کمترین لایک رو پست های معرفی کتاب می خوره و همیشه بیشترین لایک مربوط به سلفی های خودمه مایوس می شدم و فکر می کردم چرا  زوایای مختلفِ قیافه ی آدم ها  جالب تر از علاقمندی های روحشونه؟

از طرفی هم نمی تونستم بر وسوسه ی گذاشتنِ پُست های پرطرفدار غلبه کنم و از زیاد شدنِ سلفی ها در صفحه ام خجالت می کشیدم.

وقتی فن پیج ها عکس های مختلفی از صورتم به اشتراک می گذاشتندو من برای جبران محبتشون عکس ها رو  لایک می کردم، ترسیدم که مبادا دچار غرور و خودشیفتگی بشم.

راستش سوژه ی جالب پیدا کردن برای پُست ها هم تبدیل به یکی از معضلاتم شده بود، مثلا برای دو میلیونی شدن واقعا هیچ چیز جالبی به ذهنم نرسید و بدقول شدم.

کلا وابستگی به اینستاگرام باعث شد وقتی دسترسی به اینترنت ندارم کلافه باشم.

کامنت های توهین آمیز و برخی بی فرهنگی های موجود در فضای مجازی هم که هیچکس رو بی نصیب نگذاشته.

و ...

در نتیجه ی همه ی این حرفها فکر کردم شاید نیاز دارم مدتی از پیج شلوغ فاصله بگیرم.

اگر روزی روزگاری دوباره  هوس هیاهو  به سرم زد شاید برگردم.

 البته نمی دونم اینستاگرام تا چه زمانی از صفحه های دی اکتیو شده حفاظت می کنه و منهدمشون نمی کنه!

 به هر حال در حال حاضر من هیچ صفحه ی عمومی در فضای مجازی ندارم.

با دو تا فن پیج که از بقیه پرتعدادتر هستند در ارتباطم و  گه گاهی بهشون عکس می دم.

ممنونم از حضور سه ساله ی پر انرژیِ شما و همراهی با من در اینستاگرام.

 

در ضمن بارها گفتم باز هم تکرار می کنم،
دامن زدن به شایعات و حرف حدیث بر اساس حدس و گمان به نظرم کار درستی نیست.
اگر اتفاق جدی و قابل عرضی در زندگی شخصی من بیفته قطعا اینقدر برام مهم هست که اینجا اعلام کنم.

 

4. معرفی کتاب

"بیا با جغدها درباره ی دیابت تحقیق کنیم"

نوشته : دیوید سداریس

ترجمه : پیمان خاکسار

نشر چشمه

183 صفحه . قیمت 13000 تومان 

 

از متنِ کتاب

" وقتی داشت شماره می گرفت با خودم گفتم ((واقعا؟واکنش تو اینه؟))  اگر من سیزده سالم بود و کسی موقع خط خطی کردنِ صندوق پست مُچم را می گرفت، پدر و مادرم با مردی که دستگیرم کرده بود دست می دادند و ازش تشکر می کردند و می گفتند ((از این به بعدش رو بگذارید به عهده ی خودمون، خیالتون راحت.)) بعد جلوِ جمعیت کتکم می زدند _نه چند تا چک نمایشی_ ،  دخلم را می آوردند، جوری که دندانم لق شود و موقع التماس خون از دهنم بچکد. تازه این اولش بود. نه فقط پول توجیبی ام را قطع می کردند بلکه اگر دوباره می خواستم آزادی ام را به دست بیاورم باید بهایش را می دادم، هر ساعت بیرون از اتاقم یک دلار جریمه داشت، که فکر کنم به پول امروز می شود هفده دلار.

گریه کنان می گفتم:(( وقتی نمی تونم برم بیرون چه طوری ازم انتظار دارین که کار کنم؟))

پدرم بهم می گفت: ((باید قبل از بی ریخت کردنِ صندوق پست فکر اینجاهاش رو می کردی.))  بعد هم مادرم دستم را از پشت می گرفت و پدرم هم با چوب گلف بهم ضربه می زد. بین پاهایم. "

 

کتاب دوست داشتنی ایه. مجموعه ی داستان های کوتاه ولی مرتبط.

یعنی قصه هایی که درمورد یک آدم واحد اتفاق می افته.

به نظرم به شدت ارزش خوندن داره.

 

نمایشگاه کتاب نزدیکه ... بابت مکان برگزاری واقعا در شگفتم!!!

نمی دونم والا، حتما صلاح در اینه!!!

هر چی دورتر بهتر!

 

 

5. شما  آخرین روزهای اسفند  با  آراتون در برنامه ی سه ستاره 

و بیست و نهم فروردین امسال با تبریک های مهربانانه تون بابت تولدم،

من رو پر از عشق کردید.

ممنونم به خاطر همه ی حمایت و مهری که به من هدیه دادید.

می دونید که از ته قلبم دوستتون دارم و به داشتنتون افتخار می کنم.

شاید به زودی کانال تلگرام رو با خوندن قصه ها راه بندازم، ولی تا اون موقع،  اینجا در این گوشه ی دنج،  مثلِ قبل پذیرای شما هستم و فکر می کنم شاید آغشته شدن به روح همدیگه، جالب تر از دیدنِ سلفی های هرروزه  باشه.

 

6. لذتی که  در  بردنِ  دربی  هست...

لذتی که در ترکوندنِ عددِ 4444444 هست ...

آخ که چقدددددددرررررررررررررررررررررر این بُرد چهار _ دو  به ما پرسپولیسیا چسبیدددددددددددددددد

یعنی حتی پنج _ دو  هم اینقدر کیف نمی داد که چهار _ دو  کیف داد...


 دَمِ  پرسپولیس  گرم. 

 

 

7. بهانه های کوچک و بزرگ خوشبختی

 

الف: بیدار شدن  بابتِ لحظه ی تحویل سال، آرزوهای خوب ، پر از عشق، پر از بوسه.

ب: پابرهنه راه رفتن در شن

پ: تک شاخه گلِ  روز زن

ت: تمام نشدنِ تعطیلات در روزِ چهاردهم.

تا لِنگِ ظهرِ اولین شنبه ی بعد از تعطیلات خوابیدن کِیف عجیبی داره.

خیلی عجیب.

ث: باران های زیبای بهاری

ج: گلکاری های زیبای خیابان های شهر

چ: کشف کیک رولت خامه ای بی بی

ح: سوغاتی نارنجی و ویژه ی پدرجان

خ: لذت بردن از روز پدر با دل و جان

و ...

نواختنِ نوشیدنی گوارا