لبخندهای احمقانه ی یک زن

مرگ
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩٥
 

 

 

 

                      من در شکنجه ی تب  و  جانم به پیچ و تاب

                      در دیده ی پرآبم  عکسِ جمالِ اوست

                      برمی جهد ز چشمه ی جوشانِ مغزِ من

                      هردم خیالِ دوست.

                                                   

                                                          هوشنگ ابتهاج

 

 

 

 

"مرگ" همین گونه است.

تلخ،  ناگهانی،   بی رحم.

بر زندگی ات  فرود می آید و به هیچ چیز  فکر نمی کند.

به قول و قرارهایت فکر نمی کند،

به کارَت،

به آینده ات،

به آرزوهایت،

به برنامه ی سفرت،

به کسی که چشم به راهت است،

به هیچ چیز ...

 

کنار اتوبان ایستاده ای،

مثلا شاید هفت شاخه گل رز هم در دستت باشد و در حال اندیشیدن به آدمی که دوستش داری و سفری که برنامه ریزی کرده اید باشی  و ...

ناگهان،

لاستیک ماشینی در می رود، به سر تو برخورد می کند،

درجا خونریزی مغزی می کنی و می میری.

به همین سادگی.

"مرگ"  نه به گل های در دستت نگاه می کند و نه به قلبِ سرخ و چشمان مشتاقت.

می آید  و  ناگهان   تو   دیگر نیستی.

مُردی.

 

آدمی که دوستش داری  مات و متحیر  به جای خالی تو نگاه می کند و  هرگز نمی فهمد آن روز به خصوص، درست قبل از فروریختنِ آوارِ مرگ، تو  برایش هفت شاخه رز سفید خریده بودی و داشتی به سفری که از مدتها پیش قرارش را گذاشته بودید و بلیط هایش در جیبت بود فکر می کردی و  دلت می خواست عاشقانه ترین روزهای عمرتان را در سفر  با هم تجربه کنید.    

 روزها می گذرد.

کم کم  آدمی که دوستش داری باید از شوک در بیاید،خودش را احیا کند و با آوارِ نبودِ تو کنار بیاید. باید از قول و قرارها بگذرد، از خاطرات عبور کند، باید با این اتفاقِ ناگهانیِ خشنِ بی رحم بسازد و به زندگی اش ادامه دهد.

 

مجبور است ...

 

من، اما، شانس عجیبی نصیبم شده است.

انگار مدتیست، داوطلبانه و با عشق فراوان،

در یک دوره ی آموزشی ثبت نام کرده ام به نام:

" تجربه ی اعجاب انگیزِ مواجهه با مرگِ عزیز  هر ده روز یک بار"

مدتیست که در حال یادگیری هستم،

یادگیریِ چگونگی مواجه شدن با حمله ی مرگ،

ناگهانی، خشن،  بی رحم.

 

 در این دوره ی آموزشی،  به دلایل بسیار بسیار مسخره،  _مثلا همان در رفتنِ لاستیک_،  به ناگه همه ی چیزهایی که  وجود دارند از بین می روند. چیزهایی که دوستشان داری و فکر می کردی همیشه هستند،  چیزهایی که قرار بود در کنارشان سختی ها آسان بشود و روزهای معمولی، زیباترین به نظر برسد.

انگار  "مرگ"  به طور ناگهانی وارد خانه می شود،  همه چیز را برمی دارد و با خود می برد.

آن وقت من می مانم با کوهی از برنامه ریزی ها و قول و قرارهای پوچ شده و یأس و سرخوردگی.

در این دوره ی آموزشی فهمیدم که روی هیچ چیز نباید حساب کرد

چرا که  "مرگ" از همه ی  ما  قوی تر است.

به هیچ چیز نباید دل بست  چرا که  "مرگ" ...

هیچ حرفی را نباید جدی گرفت  چرا که  "مرگ" ...

 

در این دوره ی آموزشی  آدم هایی را  می بینم که می دانند  اگر یک قدم آن طرف تر بروند دیگر لاستیک به سرشان اصابت نمی کند، 

اما نمی روند.

با لجاجت همانجا می ایستند و فکر می کنند  "این لاستیک که عددی نیست!"

و به خاطرِ یک قدم، فقط یک قدم، می میرند و آوارِ این اتفاقِ شوم را بر سرِ من جاری می کنند.

و من، بر خلافِ تلاشِ موسسه  برای قوی تر شدنم،  هر بار بیش از دفعه ی قبل یاد می گیرم که نمی توانم از پسِ این حادثه بربیایم...

و هربار  "مرگ" در نظرم قوی  و  قوی تر می شود،

آنقدر که فکر می کنم دیگر توان مقابله با هجومِ آوارش  را ندارم.

و فکر می کنم  در هربار  هجومِ مرگ  به زندگیِ ام  چند تار از موهایم سفید می شود و چقدر اشک بر گونه ام سیلاب می گردد و چه عمقی به غمِ درونم اضافه می شود.

 و یادِ کتابِ سیاوش خوانی بهرام بیضایی می افتم(اگر اسم کتاب را اشتباه نگفته باشم)  و کاری که مردم شهر  با خودشان کردند. آنقدر خودشان را در معرض شکنجه های خودخواسته قرار دادند تا قوی تر شوند و  بتوانند در برابر شکنجه های دشمن تاب بیاورند و تسلیم نشوند که، در روزِ حادثه، دیگر هیچ توانی برایشان نمانده بود و شهرشان بی شکنجه ی دشمن، راحت تر از هر شهر دیگری تصاحب شد.

 

من هم بعد از این دوره ی آموزشی  احساس می کنم نسبت به مرگ از قبل شکننده تر و آسیب پذیرتر شده ام و دیگر  هیچ توانِ تحملی  در برابر از دست دادنِ عزیزی، توسط یک لاستیکِ بازیگوش و آدمی که حاضر نیست یک قدم جابه جا شود،  ندارم.

به مَثَل هایی می اندیشم که گذشتگان گفته اند:

مرگ یک بار، شیون یک بار ...


 

 

پی نوشت:

 

1. سلام،

از روزی که اینستاگرامم رو بستم هیچ روزی حسرت بسته بودنش رو نخوردم تا دو، سه  هفته ی قبل که مرگ های پیاپی و عجیب و غریب در سن های نامتعارف رخ داد.

مرگ مهرداد اولادی، نماینده ی جوانِ مجلس، مجری برنامه در خراسان که روی استیج فوت کرد و متاسفانه فیلمش رو دیدم و بسیار ناراحت شدم،

و از همه مهم تر "علی وزینی"، مدیر سایت سینمافا، عکاس و خبرنگار  بیست و هفت ساله ی مهربان.

از اوایل فروردین تا امروز، فقط  روز مرگ علی وزینی، _حتی روز تولد خودم هم نه_ واقعا دلم می خواست صفحه ی اینستاگرامم رو باز کنم و  بنویسم.

اتفاق باورنکردنی بود، دقیقا دو روز قبل باهاش از طریق تلگرام حرف زده بودم،از وبلاگ بازهای قدیمی بود و یکی از مشوقان من برای به روز کردنِ وبلاگ.

نظراتش رو دوست داشتم و اینکه هنوز  وبلاگ می خونه و به شدت پیگیره برام لذتبخش بود.

آشنایی خیلی نزدیکی در دنیای واقعی نداشتیم اما بهترین عکس بی هوایی که در عمرم ازم گرفته شده، علی وزینی در نشست خبری قصه ها سال 1392 گرفته بود.

عکسِ غمگینی که دستم رو زیر چونه ام زدم و تا مدتها عکس پروفایل اینستاگرامم بود.

دلم می خواست اون عکس رو با عکس خودش کنار هم بگذارم و به احترام همه ی مهربونی ها و خوبی هاش از شما بخوام براش طلب آمرزش کنید.

حالا که اینستاگرام ندارم، اینجا ازتون می خوام تا یه روز که دلتون رقیق بود، به یادش، شمع روشن کنید و براش طلب رحمت و مغفرت کنید.

جاش سبز...

 

2. هدیه ها برای من بسیار ارزشمندند.

چون یادآورِ لحظات خوش هستند و در خودشون یک دنیا  انرژی مثبت حمل می کنند.

تا حالا نشده با هدیه ای که برام ارزشمنده و نشانه ی مهر و محبتِ کسی بوده با بی اعتنایی رفتار کنم.

هدایای آدم های خاص که دیگه جای خود دارند.

ولی خب برای بعضی ها اینطور نیست. شاید اصلا از یادآوری لحظه های خوب و انرژی های مثبت خوشحال نمی شن.

به هر حال انتخاب با خودمونه.

می تونیم چیزی رو که یک روز با عشق بهمون داده شده همیشه داشته باشیم و ازش سرشار شیم یا می تونیم رهاش کنیم و بریم .

یک زمانی خیلی سعی داشتم یاد بدم که آدما حتی تو دعوا و قهر باید حساب هدیه هایی رو که قبل تر دریافت کردند، جدا کنند و عصبانیتشون رو سر هدیه خالی نکنن.

ولی الان دیگه خیلی هم مهم نیست، لبخند می زنم و رد  می شم و فکر می کنم من مسئول تربیت کردن کسی نیستم.

هر کسی رو باید همونجور که هست ببینم .

رفتارها در وجود آدم ها نهادینه شده، خودشون هم بخوان نمی تونن تغییر کنن. یعنی حتی اگه تغییر کنن هم باز بعضی وقتا از دستشون در می ره.

 مثل خودم ...

که تغییراتم تا یه حدی جواب می دن، از یه جایی دیگه نمی تونم تحمل کنم و برمی گردم به ته ته وجودم.

به عادتهام، به تربیتم.

به هر حال من از روز اول یادگرفتم مهربونی کنم و نسبت به محبتِ دیگران شاکر باشم.

حساس و زودرنج هم هستم، حتی اگه بتونم مدتی خودم رو کنترل کنم و به روی خودم نیارم، بالاخره یک روز همه ی غصه ها و بلاتکلیفی ها  می ریزن بیرون و خودشون رو نشون می دن.

ولی در نهایت چیزی که مهمه اینه که هیچوقت انرژی مثبتِ درونِ هدیه ها رو دست کم نمی گیرم،

حتی اگه دل آزرده ترین دختر شهر باشم.

عاشق همه ی هدیه هایی هستم که به هر دلیلی از کسانی که در زندگیم هستند و دوستم دارند دریافت کردم،

به خصوص هدایای تولد امسالم که فوق العاده بودن. 

از صمیم قلب بابت شون از تک تک عزیزانم سپاسگزارم.

 

3.

"به همه ی آن کسان که به عشقی تن در نمی دهند چرا که

ایمانِ خود را از دست داده اند!_:

در تنِ من گیاهی خزنده هست

که مرا فتح می کند

و من اکنون جز تصویری از او نیستم!

من جزئی از تواَم ای طبیعتِ بی دریغی که دیگر

نه زمان و نه مرگ،

هیچ یک عطشِ مرا از سرچشمه ی وجود و خیال ات بی نیاز نمی کند!"

 

                                                                     احمد شاملو / باغِ آینه

 

4. کانال تلگرام رو باز کردم.

چند روزه به طور امتحانی هی توش مطلب می گذارم و پاک می کنم ولی به نتیجه ی دلخواهم نمی رسم. یعنی فایل صوتی بدون اسم منتشر می شه. حالا کشف کردم که باید فقط از طریق لپ تاپ یا گوشی های اندروید بفرستی تا درست بشه ...

به هرحال، آدرس کانال رو می نویسم، برای شما خوانندگان وبلاگ،

اگر دوست داشتید عضو بشید.

این یکی دو هفته ی اول احتمالا یک کم بی برنامه ست ولی کم کم درست می شه ...

فعلا کمی شبیه اینستاگرام باهاش رفتار می کنم.

 https://telegram.me/mehravechannel

 

 

5.  بارها کتاب جدید موراکامی به نام "1Q84 " رو شروع کردم که بخونم ولی همون اوایل رها می شد،

اول چون شنبده بودم که ترجمه ی خوبی نداره،

دوم چون کتاب های دیگه ای پیش می اومد که دلم می خواست بخونمشون،

سوم چون سه جلده و احساس می کردم باید سر فرصت بخونمش.

بالاخره چند روز قبل عزمم رو جزم کردم و شروع کردم به خوندن.

 انصافا خیلی جذاااااااااابه،

هرچند همونطور که شنیده بودم  ترجمه ی جالبی نداره، ویرایشش هم با بی دقتی انجام شده و کتاب غلط های فاحش املایی و دستوری داره، ولی باز هم جذابه. اونقدر جذاب که حتی فکر کردم بگردم ببینم چه جوری می تونم نسخه ی انگلیسیش رو پیدا کنم و همزمان هر دو رو با هم بخونم.

به هرحال اگر مثل من دنیاهای عجیب موراکامی رو دوست دارین

با وجود سه جلدی بودن و ترجمه ی معمولی

این کتاب رو از دست ندین.

البته لازم به ذکره که خودم هنوز جلد اول رو تموم نکردم.

 

کتاب: 1Q84

نوشته: هاروکی موراکامی

ترجمه: معصومه عباسی نتاج عمرانی

انتشارات: آوای مکتوب

سه جلد. حدود 1350 صفحه . قیمت دوره ی سه جلدی 60000 تومان.

یک کم گرونه متاسفانه.

 

از متن کتاب:

"برای خودش قهوه داغی آماده کرد و به زور چند فنجان نوشید. بقیه صبح را با حوله حمام در رختخواب ماند و به سقف خیره شد. بیشترین کاری که می توانست انجام دهد همین بود. خیره شدن به سقف. سقف چیزی نداشت که توجه اش را به خود جلب کند اما نمی توانست شکایتی داشته باشد. سقف ها در اتاق برای سرگرم کردنِ مردم کار گذاشته نمی شدند."

 

این قسمت برام جالب بود چون  من هم هروقت می خوام خودمو احیا کنم، دراز می کشم و به سقف و دیوار زل می زنم!

خیلی از دوستان و اطرافیانم هم همنیطورن...

اصلا آدم باید زمان هایی رو داشته باشه که  بخوابه و خیره بشه به سقف و دیگر هیچ...

 

6. قهرمان شدنِ استقلال خوزستان رو به همه ی خوزستانی ها تبریک می گم.

یک عکس دیدم که طرفداران استقلال خوزستان بنری رو گرفته بودند که روش نوشته شده بود:

" استقلال خوزستان شعبه ی دیگری ندارد"

خیلی خووووووب بود، یعنی که بقیه ی  استقلال ها(تهران و اهواز)  احساس قهرمانی نکنن.نیشخند

به طرفدارهای خوب پرسپولیس هم بابت تصویر زیبا و خوش رنگی که در ورزشگاه آزادی ساختند تبریک می گم.

اگر پسر بودم من هم حتما با لباس قرمز می رفتم استادیوم .

نایب قهرمانی به هر حال از سومی بهتره.

دربی رو هم که بردیم.

دَمِ همه ی پرسپولیسی ها گرم.

 

7. بهانه های کوچک و بزرگ خوشبختی

 

الف: گل دادنِ پیچِ امین الدوله بعد از سه سال.

ب: گل دادن گل هایی که  خودم  در ملخ جان کاشتم.