لبخندهای احمقانه ی یک زن

تکه پاره های عاشقانه ی رویا.بخش هفتم.
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩٥
 

 

 

 

               من و  بادِ صبا  مسکین   دو سرگردانِ  بی حاصل

               من از افسونِ چشمت مست  و  او  از  بوی  گیسویت

             

                                                                            "حضرت حافظ"

                     

 

 

 

 

 تکه پاره های عاشقانه ی رویا،

بخش هفتم:   پوست پرتقال

 

 

 

 

 مادربزرگ صدایم می کند:

"رویا جان، ننه بیا برات پرتقال پوست کندم"

 

می گویم:

" نمی خوام ، همین الان ناهار خوردیم ، ظرفا رو می شورم میام!"

 

می گوید:

" وا ناهاری نخوردی تو که! دو تا دونه کاهو به زور گذاشته دهنش می گه ناهار خوردم. بیا ننه، بیا حداقل پرتقال بخور، خوبه ویتامین داره "

 

 

روزِ آخر،

یک پَر برداشت، بویید و در دهانش گذاشت، گفت:

"بوی  پوست پرتقال عالیه، تو آتیش  بندازی خوشبوتر هم می شه ..."

 

بعد کمی نگاهم کرد و گفت:

"ولی نه به خوشبوییِ تو..."

 

در چشمهایم خیره شد،

انگشت هایش را آرام بر موهایم لغزاند.

طره ای را در دست گرفت، بویید، بوسید و همانطور خیره در چشمهایم  پرسید:

"خب... اسم بچه مون رو چی بذاریم؟"

 

لبخند زدم.

با قلبی که ضربانش بی نهایت بود و صدایی که تلاش می کرد نلرزد گفتم:

"تو چی دوست داری؟"

 

نگاهش را از چشمانم گرفت و به سقف نگریست،

چند اسم عجیب و غریبِ قدیمی که به عمرم نشنیده بودم گفت، با اسم ها جمله ساخت و شیطنت کرد.

 

من با خودم  فکر کردم  از حامله شدن بیزارم. 

بچه داشتن را دوست ندارم.

می ترسم .

از نُه ماه حمل اجباریِ موجودی در درون خودم می ترسم،

از بسته بودنِ همه ی راه های فرار،

از سختی لاغر شدن،

از مسئولیت عظیمِ بی پایان،

از فداکاری هایی که پیش خواهد آمد،

از از دست دادنش ،

از شیرینی هایش،

از بزرگ شدنش، ...

از  بچه داشتن هراس عجیبی دارم

می ترسم.

شاید به خاطر مادرم ... شاید...

 

دستش دور کمرم حلقه شد، مرا در آغوش کشید و در گوشم زمزمه کرد:

"کجایی؟ نمی گی کدومو بیشتر دوست داری؟"

 

نفس هایش گردنم را گرم کرد،

چشمهایم را بستم،

مشامم از بویش پُر  شد.

فکر کردم    اگر نرود    می توانم  برایش  تا آخر عمر  حامله بمانم.

 

آرام گفتم:

" بچه ی تو باشه، اسمشو هر چی دوست داری بذار."

پر از عشق  و اشتیاق،  در من غرق  شد.

 

 

"رویا ... خاک بر سرم همینجور شیر آب رو باز گذاشتی ماتت برده؟  ای خدا نگذره از باعث و بانیش آخه ... چته دختر ... آخه چرا اینجوری شدی تو ...نه یه لقمه غذا می خوری نه با کسی حرف می زنی ... الانم که همینجوری نعمت خدا رو داری اسراف می کنی ... نکن ... با خودت لج نکن ننه ... ای خدا ... خودت خیرش رو بذار جلوی پاش ...بیا ننه دو تا دونه پرتقال بخور ... هیچی نخوری  همه ی موهات می ریزه ها ... بیا ننه  "

 

شیرآب را می بندد و  همانطورر بلند بلند خدا را به یاری می طلبد و ... می رود.

 

دستانم را با حوله خشک می کنم .

 

فکر می کنم

می ریزد؟

خب بریزد...

 

دیگر چه فرقی می کند،

وقتی موهای من با دستهای او نوازش نخواهند شد...

 

 

 

پی نوشت:

 

 

1. سلام

متاسفانه زمان زیادی طول کشید تا من وبلاگ رو به روز کنم.

می خواستم ولی فرصت نمی شد.

البته خدا رو شکر گرفتاری های بد و منفی نبود.

به هر حال ممنونم که می خونید و با کامنت هاتون گرد و خاک اینجا رو می گیرید.

 

 

 2. از روزی که کانال تلگرام رو راه اندازی کردم روز به روز داره انگیزه و علاقه ام  بیشتر می شه.

چه خوب که خوانش کتاب ها رو دوست دارید و باعث می شه راحت تر برای خریدن یا نخریدن تصمیم بگیرید،

خوشحالم.

این روزها دارم روی خوانش  "تکه پاره های عاشقانه ی رویا"  کار می کنم و  به زودی هم یک فیلم از ساز زدن  می گذارم.

 اگر مطلبی درباره ی کانال داشتید  می تونید در صفحه ی نظرات اینجا بنویسید.

این بار تقریبا  همه ی کامنت ها رو  پاسخ دادم و این کار دو ساعت و نیم زمان گرفت!

بعیده که باز هم چنین فرصتی پیدا کنم، اما حتما می خونم.

باز هم خواهشم رو تکرار می کنم که  لطفا دقت کنید تا یک کامنت چند بار فرستاده نشه.

پاک کردنشون زمان میگیره و اینترنت هم یاری نمی کنه.

ممنونم از محبتتون

 https://telegram.me/mehravechannel

 

 

3. جلسه ی  کتاب خوانی تیرماه  "داستان شب، رویداد هامون"  خوب برگزار شد.

کلا برای هر نوع اجرای صحنه ای استرس می گیرم

ولی جَوِ صمیمی و خوب  باعث شد که این حس به حداقل برسه.

خدا رو شکر.

سه داستان کوتاه از  "مصطفی مستور"  خوندم و پیشنهاد کردم که یک هفته فقط "مصطفی مستور"  بخونیم.

چون با اینکه هر قصه، داستانِ جداگانه داره ولی در هر کتاب  با  تک جمله ای تکلیف بعضی از شخصیت های کتاب های دیگه اش رو هم روشن می کنه؛

این برای من خیلی جالب و دوست داشتنی بود.

کلا خالقی رو که مخلوقش رو رها نمی کنه و حتی وقتی کتاب تموم شده هنوز دغدغه ی سرنوشتِ شخصیت هاش رو داره، دوست دارم.

قیمت کتاب هاشون  مناسبه.

می تونید یکی رو برای خودتون بخرید و یکی هم برای هدیه دادن.

هدیه دادن و هدیه گرفتنِ کتاب  دلچسبه.

 

 

4. و  اما خندوانه...


سه شنبه حدود ساعت 16 از خونه به سمت استودیو حرکت کردم

یک ساعت و نیم در راه بودم،  دور بود و ضبط برنامه تا ساعت 1 نیمه شب طول کشید!

وقتی  یک برنامه گل می کنه  آدم می تونه حدس بزنه که حتما گروه خوبی در حال ساختش هستند.

انتظار داشتم که تیم خندوانه باحال باشن ولی دیگه نه تا این حد.

به غیر از رامبد جوان و جناب خان و کسانی که شما در مقابل دوربین  می بینید، پشت دوربین، تعدادی انسان خوش انرژی و فعال وجود داره که همه ی تلاششون رو برای درست ارائه شدنِ این برنامه می کنن.

انسان هایی  محترم که هم رفتارهای مناسب و دلپذیر دارند و هم تعهد کاریِ بسیار بالا.

و فکر می کنم دلیل موفقیت خندوانه، همدلیِ یک تیمِ با انگیزه ست که با مدیریت صحیح رامبد جوان و تهیه کننده ی برنامه اداره می شه.

خندوانه برنامه ایه که به من بی دلیل خندیدن رو یاد داد.

یادمه در برنامه های قبل،  اولِ برنامه بیست ثانیه همه با هم می خندیدند.

اون موقع ها، وقتی داشتم خندوانه رو نگاه می کردم، حتی اگه حالم خیلی بد بود،  اون خنده ی دسته جمعیِ به منم سرایت می کرد و ناخودآگاه می خندیدم!

روز ضبط  فکر کردم هرجا دلم خواست بخندم، از ته دل بخندم تا خنده به بیننده های برنامه هم سرایت کنه و خندوانه واقعا خندوانه باشه.

 

از مهناز افشار نازنین و دوست داشتنی که میزانِ معرفتش تقریبا تو این دور و زمونه نایابه، از صمیم قلب ممنونم؛

و همینطور از گلاره عباسی عزیزم که همیشه من رو با مهربونیاش شرمنده می کنه.

و ممنون از شما که دیدین و با محبتتون قلب من رو گرم نگه می دارین.

امیدوارم که لذت برده باشین.

 

 

5. عزیزی می گفت، اگه می خوای کسی رو بشناسی و بفهمی سر حرفش می مونه یا نه، با چیزای کوچک امتحانش کن. اگه نشه روی حرفش حساب کرد زود خودشو لو می ده و  تکلیف روشن می شه.

 راست می گفت.

دروغ گفتن و وعده ی الکی دادن، کارِ آدمای بزدل و بی عرضه ست.

به اینجور افراد نمی شه اطمینان داشت.

نمی شه روشون حساب کرد.

راحت  قول  می دن  ولی اصلا   وفای به عهد   ندارن.


در عوض معاشرت با انسان هایی که اگر حرفی بزنن و قولی بدن حتما پاش می ایستن،  پُر از حسِ خوبه.

آدم قبل از اینکه قول بده یا حرفی بزنه باید راجع بهش خوب فکر کنه و ببینه تواناییش رو داره یا نه.

به همین دلیل هم به نظر من،  سخت قول دادن، خیلی بهتر از قول دادن های متعدد ولی پوچ و بی تضمینه.

 

 

6. گروه هنر و تجربه، فیلم های تجربی رو اکران می کنه  ولی به شدت محدود.

یعنی  هر سینما در ماه، دو یا سه سانس،  اون فیلم رو نمایش می ده.

الان در حال حاضر دو فیلم سینمایی در گروه  "هنر و تجربه"  روی پرده دارم.

 "دره ی ستارگان"  و  "پشت در خبری نیست"

 دره ی ستارگان  مستند زندگی جناب آقای شهرداد روحانیه.

فکر می کنم ایشون  در حال حاضر  رهبر دایم ارکستر سمفونیک هستند.

فیلم یک ساعته و برای علاقمندان به موسیقی قطعا جالبه.

حضور مختصر و مفیدِ هنرمندان دیگر  مثل مهناز افشار، پیمان معادی، علیرضا عصار، حبیب رضایی و ... هم از جذابیت های دیگه ی فیلمه.

من هم حضور بسیار کوتاهی در دقایق پایانی فیلم دارم با فرفره های زیبای اتوبان همت.

عکس پروفایل وبلاگ هم مربوط به همون صحنه ی کوتاه و لذتبخشه.

 

فیلم " پشت در خبری نیست"  یک فیلم داستانیه که طنزگونه روایت می شه.

دوستش دارم و فکر می کنم ارزش دیدن داره.

رویا نونهالی، شهرام حقیقت دوست، رضا رویگری، سوسن پرور، صالح میرزا آقایی و حسن موذنی به همراه من بازیگران فیلم هستیم.

حمایت شما از سینمای مستقل "هنر و تجربه" باعث خوشحالی ماست.

اطلاعات سانس های اکران و سینماها رو از اینترنت می تونید دریافت کنید.

 

 

7. بهانه های کوچک و بزرگ خوشبختی


الف: آراستنِ دستشوییِ خانه

ب: بستنی کاراملیِ کیت کت دارِ رویایی

ج: دیدنِ زرافه ی بزرگِ درست شده با لگو

د: پسر نگهبان گل

ه: ساز و جسارت و خلاقیت های نو پا

 

 

( متاسفانه یک ماه و نیم از آپ دیت قبلی گذشته، فقط همینا یادم مونده، وگرنه قطعا بهانه های بیشتری بوده)