لبخندهای احمقانه ی یک زن

تکه پاره های عاشقانه ی رویا، بخش هشتم
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ مهر ۱۳٩٥
 

 

 

 

                           خانه ام بارانی است

                           در آشپزخانه، پذیرایی،

                            و اطاق خوابم،

                            باران می بارد

                            و من در ایوان از پشت شیشه

                            نظاره می کنم.

                                                 

                                                 عباس کیارستمی

                                                  از کتاب "باد و برگ"

 

 

 

 

 

تکه پاره های عاشقانه ی رویا

بخش هشتم: زندگی عشق و دیگر هیچ ...

 

 

 

دستهایش را در دستم می گیرم.

به چشمهایش نگاه می کنم که پُر از اشک به زمین دوخته شده اند.

با دستمال کاغذی مچاله شده بازی می کند.

می گویم:

" اینجوری نبینمت دختر،  چی شده؟"

 

چشمهایش را بالا می آورد، به من نگاه می کند.

می گوید:

" عاشق شدم."

 

می خندم  ولی چیزی در دلم فرو می ریزد.

بی دلیل به آخرین باری که دیدمش فکر می کنم.

به آن شب که بعد از مدت ها  نینا  را

و  دوستانِ سال های دور  را دیده بودم.

  دوستانِ سال های دور...

  مردِ سال های دور...

 

بعد از کمی سکوت ادامه می دهد:

" عاشقِ یه آدمِ عوضی شدم که نابودم کرده، ... از روز اول ازش متنفر بودم، نمی دونم چی شد، نمی دونم چی کار کرد که اینجوری شدم، ... گه گاهی میاد  دوباره منو هوایی می کنه و می ره ... "

 

یخ می کنم

مردِ سال های دور

اسمش در مغزم روشن می شود.

به جز  او  چه کسِ دیگری می تواند  دخترهای خوب را  اینچنین  دیوانه و مجنون  کند؟

بیاید،   دلبری کند،    برود. 

تخصصش است.

 

آن شب، که بعد از سال ها

دوستان سال های دور  را 

و  او  را 

و  نینا  را    سر تمرین دیدم،

فکر کردم   نینا  برای  او   چه طعمه ی خوبیست،

خواستم  با  نینا  حرف بزنم و به او هشدار بدهم تا بداند در محل کارش مرد جذابی هست که باید از او بترسد.

کنارِ  مردِ سال های دور   ایستاده بودم،

مشتاق و مهربان بود  مثل یک عاشقِ قدیمی.

من هم مهربان بودم  اما  بی اشتیاق،

مثل یک رفیق قدیمی که  این مرد  هرگز  مسببِ تجربه کردنِ بدترین روزهای زندگی اش نبوده است.

  نینا  را صدا کردم که پیش ما بیاید.

 نیامد و گفت تو بیا.

آن شب اصلا  شک نکردم که شاید بابتِ حضورِ این  مردِ سیه پوش فریبنده  

به این سو نمی آید

و بوی ادکلنِ  آمیخته به سیگارش 

 مدتها قبل  او  را  هم به جرگه ی قربانیان رهسپار کرده است.

 

می پرسم:

" من می شناسمش؟"

 

نگاهم می کند:

" آره، فکر کنم خیلی  خوب می شناسیش، اون از تو خیلی تعریف می کنه، به من می گه فقط با  رویا   معاشرت کن خیلی آدم حسابیه."

 

شک و تردیدی باقی نمی ماند.

_ " آدم حسابی"  واژه ی بسیار مناسبی ست برای دختری که روزی روزگاری همین قدر و حتی شاید بیشتر بی تابِ تو بود  و سال ها  را به اشک ریختن برایت سپری کرد تا بالاخره به کمک دیگران  توانست  خودش را از غوطه خوردن در منجلابِ لوندی های تو نجات دهد و برایت به بانوی بی احساسی بدل شود که سلانه سلانه از کنارت می گذرد، دست نوازشی به سرت می کشد، لبخندی دلبرانه نثارت می کند و چشم های مشتاق و بی قرار تو را تشنه تر می سازد و  بی هیچ تغییری در ضربان قلبش می رود._

 

 

نینا نامِ  مرد سال های دور  را می گوید

من از درون  فرو می ریزم و صورتم را با لبخندی استوار نگه می دارم.

می پرسد:

" باهاش آشنایی؟"

 

سرم را تکان می دهم:

" آره. سال هاست  می شناسمش...  با هم همکار بودیم قبلا،  آدم خوبیه،

باحاله ... بامعرفته ...  ولی نباید عاشقش بشی،

باید باهاش رفیق باشی، همین."

 

می گوید:

"نمی دونی سه ماه چه جوری تلاش کرد تا بالاخره من راضی شدم یک شب شام برم پیشش، خودمو آماده کرده بودم که اگه اومد طرفم یا خواست کاری بکنه بزنم تو دهنش و ماجرا برای همیشه تموم بشه، ... ولی  ... اون  ... یک ساعت، یک ساعتِ تمام،   فقط آروم روبروم نشسته بود و چشم ازم بر نمی داشت. بعد ... اومد کنارم نشست و سرم رو گذاشت روی سینه اش...  منم انگار که مسخ شده باشم  همونجا مُردم... تا ساعت پنج صبح، باورت می شه تا ساعت پنج صبح  فقط همونجوری نشستیم؟ اون با موهام بازی می کرد و من به صدای ضربانِ قلبش گوش می دادم... همین."

 

به  نینا نگاه می کنم

به  اشک هایش

به  دستمال کاغذی مچاله شده در دستش

به لرزشِ لبش

 

یادم نیست صد سال پیش بود یا هزار سال پیش،

که من،

با چشمانی پر از سوال و تردید،  

روی همان مبل،

ساعت ها نشستم  

و  او  چشم هایش را

پر از عشق و خواستن

به من دوخت.

 

یادم نیست  صد سال پیش بود یا هزار سال پیش،

که من،

با چشمانی پر از سوال و تردید،

روی همان مبل،

سرم را گذاشتم روی قفسه ی سینه ی آن  مردِ جذاب و مرموز

و مشامم از بوی ادکلن آمیخته به سیگارش پُر شد

و با خودم فکر کردم مگر من همیشه از مردهایی که بوی سیگار می دادند متنفر نبودم؟

 

می گوید:

" هیچوقت  از بوی سیگار خوشم نمی اومد. این آدم همیشه مست بود و داشت سیگار می کشید و من ازش حالم به هم می خورد ولی اون شب ...  نمی دونم چی شد که  عین یه بدبختِ روانی  احساس کردم بوی الکل و سیگارش خوشبوترین رایحه ی جهانه. ساعت پنج صبح بهش گفتم می خوام برم خونه، نگفت بمون، هیچ خواسته ای از من نداشت، قبول کرد و منو تا دم ماشینم همراهی کرد. سرم رو بوسید و رفت. همین. نیم ساعت بعد بهم زنگ زد که ببینه رسیدم خونه یا نه.  داشتم بال در می آوردم، احساس می کردم روی ابرا دارم پرواز می کنم. 

فرداش از صبح منتظر تماسش بودم ولی زنگ نزد،

روز بعد خودم بهش زنگ زدم جواب نداد.

بهش اس ام اس زدم جواب نداد  ..."

 

گریه اش شدت می گیرد.

در آغوش می گیرمش

و  فکر می کنم  روزهای من   چقدر  از  نینا     بهتر بود.

فردایش خودش به من زنگ زد  و  خواست  مرا ببیند

آن شب   آغازی شد بر دیدارهای عاشقانه ای که  می گفت هرگز به این شکل در زندگی اش نبوده. 

یک شب که  بعد از ساعت ها بی خبری، بالاخره  تلفنش را پاسخ داده بود  و بی قراری و عصبانیت مرا دیده بود، از محل کارش که خارج از تهران بود به خانه برگشته بود  و  آرامم کرده بود  و گفته بود در عمرش به خاطر  هیچ دختری کارش را لحظه ای  رها نکرده و من باید از این بابت خوشحال باشم!

و من، رویاپردازترین دخترِ کوچک و خامِ  و عاشقِ جهان،  متعجبانه نگاهش کرده بودم و گفته بودم  که مگر می شود عزیزت بی قرارت باشد و تو به خاطرش زمین و زمان را به هم ندوزی، رها کردن کار که اولین قدم است.

او نوعِ بودنِ مرا با تعجب نگاه می کرد و من نوعِ زیستنِ او را

او یاد گرفته بود عشق آخرین اولویت زندگیش باشد

من یاد گرفته بودم که  زندگی،  عشق و دیگر هیچ ...

 

به نینا نگاه می کنم

می گرید، می لرزد،

یاد سیلابی می افتم که از اشک هایم هر روز در خانه راه می افتاد 

یادِ دعاهای  بعد از نمازِ صبح

یادِ روزهایی که مدتهاست فراموششان کرده ام

 

هق هق کنان می گوید:

" همون یک بار رفتم خونه اش، با همون یک بار عاشق شدم، الان سه ساله، دارم دیوونه می شم، من حتی از قیافه ی اینم خوشم نمی اومد،  نمی دونم نگاهش بود  یا اون بوی مزخرف کوفتیش، نمی دونم چی بود، نمی فهمم چرا..."

 

فکر می کنم  نه نگاهش بود، نه بویش، نه صورتش _که اتفاقا من دوست داشتم_ و نه قد و هیکل و صدا و توانایی هایش، هیچکدام برای دیوانه کردن یک زن کافی نیست.

 

شب اول وقتی چشم هایش را از صورتم برداشت و آرام در آغوشم کشید

گرمای عجیبی تمام تنم را دربر گرفت.

احساس می کردم در امن ترین جای جهان قرار گرفته ام .

به ضربان قلبش گوش می دادم و با خودم فکر می کردم مگر می شود یک انسان اینقدر دوست داشتنی و بزرگ باشد

به ضربان قلبش گوش می دادم و با خودم فکر کردم این مرد وارسته ترین مردِ روی زمین است همان که باید باشد همان که همیشه می خواستم.


 شاید همه چیز به قلبش باز می گردد

به صدای ضربانش...


نینا ادامه می دهد:" می دونی اون شب، همونجوری که سرم روی سینه اش بود و داشتم به صدای تپش قلبش گوش می دادم  احساس کردم این مرد وارسته ترین مرد روی زمینه، همونی که همیشه می خواستم."

 

 

 

پی نوشت:

 

1. سلام

نزدیک بود آخرین پنجشنبه ی مهرماه هم مثلِ آخرین پنجشنبه ی شهریور از دستم فرار کنه که خدا رو شکر تونستم بگیرمش.

وبلاگ برای من  یک گوشه ی دنجِ دوست داشتنیه.

حتی اگه دو ماه هم بهش سر نزنم حواسم بهش هست، دلم پیششه.

ولی برای وبلاگ نویسی نیاز به تمرکز دارم، نیاز به زمان، نیاز به ذهنِ باز.

گاهی اوقات نمی شه،

دلم نمی خواد از سر اجبار بنویسم.

تکه پاره های عاشقانه ی  رویا  برام مهم هستن و برای اینکه  درست در من ته نشین بشن و جهتشون رو پیدا کنن نیاز به زمان دارن. 

 از اون طرف هم گاهی در کانال چیزهایی رو می نویسم که باعث می شه نیازم به نوشتن کمی برطرف بشه.

دیگه قول نمی دم ولی سعی می کنم حداقل پنجشنبه های آخر ماه رو از دست ندم.

امیدوارم بشه

اما  قول نمی دم.

 

2. می خواستم  صفحه ی عمومی اینستاگرامم  رو دقیقا  اول پاییز باز کنم

ولی به دلیل مراسم و برنامه های فوت پدربزرگم این کار رو نکردم،

شروعِ پاییز برام خیلی مهم بود

همیشه مهم بوده

پاییز، محبوب ترین فصل سال، زیباترین، عاشقانه ترین ...

فکر می کردم امسال جور دیگه ای شروع می شه

متفاوت با همه ی پاییزها

ولی نشد،

دلم گرفت.


3. می خوام این بار به جای کتاب  بهتون یک مجموعه ی فرهنگی  معرفی کنم.

مجله ی نقش آفرینان.

می تونید مجله رو  در  سایتشون  به طور رایگان  ببینید و  ورق بزنید  و  بخونید  و  لذت ببرید.

وقتی سایت رو باز می کنی جلد همه ی شماره ها هست.

من خودم امروز برای اولین بار به سایتشون سر زدم چون همیشه نسخه ی چاپیش رو می دیدم

اتفاق جالب سایت اینه که درست مثل نسخه ی چاپیه

حتی همونجوری ورق می خوره و می ره صفحه ی بعد ...

 

اگه یه روزی،  یه شبی دلتون گرفته بود و می خواستید حال و هواتون لطیف بشه،

اگه دلتون خواست با بخش فرهنگی عجین بشید و شاعرانه به سینما نگاه کنید،

سری به سایت نقش آفرینان بزنید.

http://www.naghshafarinan.com/

 

این شماره با عکسِ جلدِ   "فرهاد اصلانی"   من رو  دو ساعت  درگیر کرد.

دیشب سر کار بودم  و  فکر می کردم تا صبح هستم  ولی حدود ساعت 12 شب  کارم تموم شد و  برگشتم خونه.

خوابم نمی برد، ذهنم مشغول  بود و  خوشحال نبودم.

چند وقت پیش  امیر طلوع کیان  نسخه ی چاپ شده ی نقش آفرینان رو بهم داده بود که ببینم  و  نظر بدم.

فکر کردم برای تورق مجله  زمان خوبیه.

در تختم دراز کشیدم و مجله رو باز کردم و ...

تا ساعت 3 نیمه شب اصلا نفهمیدم  زمان  چطور گذشت.

اصلا شبیه مجلات سینمایی  نبود

مجموعه ای عالی و چشم نواز بود از شعر و عکس و نقد و ادبیات غنی.

 مثلا  پرونده ای  داشت درباره ی  احمدرضا احمدی، با نوشته هایی از

مسعود کیمیایی، آیدین آغداشلو، عباس کیارستمی و سید علی صالحی درباره ی ایشون.

من دیروز  توی ماشین در راه رفت و برگشت محل کارم،  

_که خدا رو شکر میدان هفت تیر بود و اتوبان محبوبم مسیر عبورم شده بود،_ 

داشتم دکلمه های  احمدرضا احمدی  رو گوش می کردم.

خوندن نظر دوستانشون برام جذاب بود

چقدر تک تکشون خوب و صمیمی نوشته اند و ما رو در خلوت احساسشون سهیم کردند.

یا  مثلا  از کتاب "باد و برگ"  عباس کیارستمی   چند شعر برگزیده که من  با خوندنشون ساعت دو نیمه شب از تختم بلند شدم و رفتم کتاب  باد و برگ  رو  که مدتها بود داشتم  ولی انگیزه ی تورق پیدا نکرده بودم  آوردم  و  خوندم  و  لبخند زدم.

کلا از صفحه ی اول یعنی نحوه ی فهرست بندی مطالب و نوع  نوشتار  تا  انتخاب عکس برای مطالب اصلی و نوع صفحه آرایی و  ادبیاتِ به کار رفته در مطالب  و  انتخاب تابلوهای  ایران درّودی برای  صفحات پشت جلد، کیف کردم  و  آموختم  و  لذت بردم.

البته انتظاری غیر از این هم نداشتم  چون بر میزان دانش و بینش  و عمقِ داناییِ  گردانندگان نقش آفرینان به خوبی واقف هستم.

 

                    "زاده شدم

                     که لباس نو بپوشم

                     جمعه ها تعطیل باشد

                     در تابستان

                     آب سرد بنوشم

                     عشق را باور کنم"

                                             احمدرضا احمدی

 

 

4. یک بار کسی در برنامه ای  سوالی ازم کرد که خوشم اومد

پرسید:

" خب بگید ببینیم چه خبر؟ تو زندگیتون چی کارا می کنید؟ یک کم فضولی ما رو راضی کنید."


فکر می کنم این سوال خیلی واقعی و ملموسه

هروقت بعد از مدتها کسی رو می بینیم دلمون می خواد بدونیم تو زندگیش چی کارا کرده و الان کجای راهه.

منم که بعد از دو ماه و اندی اومدم اینجا، فکر می کنم باید  کمی حس کنجکاوی شما رو آروم کنم.


اواخر مرداد تصمیم داشتم برای حسن ختامِ دوران استراحت و تجدید قوا،

یک ماه برم سفر.

تجربه ی دلپذیری بود

خستگیم واقعا در رفت

فقط مشکل، بخش دلتنگیه که من همیشه درگیرشم و اغلب باعث می شه بلیطم رو عوض کنم و زودتر از زمانی که قرار بود، برگردم.

شاید هم مشکل نیست، یک سعادته که  دلم اینقدر زیاد تنگ می شه

درسته،  اسمش مشکل نیست،

اینکه در زندگیت آدم هایی باشن که اینقدر دلت براشون تنگ بشه،

اینقدر دوستشون داشته باشی، برات عزیز باشن،

برای دیدنشون لحظه شماری کنی  و  بی تابِ دیدارشون  بشی  

که  تاریخ  برگشتت رو  با یک هفته زودتر جابه جا کنی خودِ سعادته.

 

ولی یک چیزی همیشه تو مغزم هست که اگه اونا جای من بودن هم ...؟

شاید آره، شاید اونا هم همونقدر بی تاب می شدن و برمی گشتن.

اینجوری زندگی زیباتره.

 

چند روز بعد از بازگشتم به خونه، پدربزرگم فوت کرد.

براش  متنی در  کانال تلگرام نوشتم.

پدربزرگِ سرحال و قوی بنیه ام، یازده سالی می شد که با بیماری دست و پنجه نرم می کرد.

بیماریش با سکته ی مغزی شروع شد و به قطع پاش منجر شده بود.

به نظر من دیدن زجر کشیدن عزیزان از تحملِ دوریشون سخت تره.  

راحت شد.

 

این روزها  سر کاری هستم که فعلا قرار نیست درباره اش اطلاع رسانی بشه،

هروقت اجازه دادند  توضیح می دم.

در این مدت هم به جز اینهایی که گفتم،

فقط ساز زدم و  خاکشیر میل کردم  و  سریال دیدم  و  کتاب خوندم  و با دوستان و آشنایان  معاشرت کردم،

یعنی هیچ کار مهم دیگه ای برای زندگی شخصیم انجام ندادم،

همه چیز مثل قبله،

اگر  زمانی  تصمیمی بگیرم  و  اتفاق مهم یا خاصی در زندگیم بی افته  قطعا اینجا می نویسم، در نتیجه  تکلیف همه ی حدس ها و گمان ها روشنه...

 

 

5. پاییز کماکان زیباست

و من  عاشقانه دوستش دارم

کم کم هوا  سرد می شود ،

کم کم باران می بارد.

من 

در  تراس کوچکم خواهم ایستاد  و

 به صدای معاشقه ی قطره ها و برگ های چنار گوش خواهم داد   

 چشم هایم با پاییز هم نوا خواهند شد

و من

به روزهای سختی  خواهم اندیشید

که در دل انگیزترین فصلِ سال

باز باید سپری کنم.

روزهایی که

ده ها بار

پشت سر گذاشتم   

و   پشت سر گذاشتم   

و   پشت سر گذاشتم  و  باز   یاد نگرفتم  که "واژه ها" 

آنچه  قصد دارند بگویند،  نیستند.

 

مثلا   انگار  "همه ی زندگی"   به معنای   " همه ی زندگی "  نیست 

به معنای بخشِ کوچکی از آن است.

انگار   "صمیمیت "  شامل  همه ی لحظه ها  نمی شود

 شامل   "برخی از اتفاقات"   می شود.

 

و من همچنان مصرانه

بر باورِ  کلمه ها و  جمله های زیبا   پافشاری می کنم

که عجیب  دل نواز  و  گوش نواز  و  جان نوازند

اما     حقیقتِ دیگری    در خودشان  دارند 

که فقط    در  عمل     عریان می شود.

 

به یک سال قبل فکر می کنم

 به فصلِ گرم


باهوش ترین انسان ها نیز

گاهی

چیزهایی را  فراموش  می کنند که

شاید  در بدترین روزها  گواه  بر  عشقی بی دریغ  بوده باشد

بی نیاز به تلنگری حتی.

 

از فراموش شده ها می گذرم

و به آوای غمگینِ خورد شدنِ  برگ های زرد و خشک زیر قدم هایم فکر می کنم.

این  خزان  را  هم

پشت سر خواهم گذاشت

و  در صدای  لذتِ  همآغوشی  چنار و باران

غرق خواهم شد.

  

 

6. ممنونم از کامنت هاتون،

ممنونم از نظراتتون.

می خونم و برام بسیار ارزشمندند و تا جایی که زمان اجازه می ده پاسخ می دم.

 

تشکر ویژه می کنم از دوستان عزیزی که در اینستاگرام فن پیج دارن.

به داشتنتون افتخار می کنم

به باحال بودنتون و به همراهیتون

شاید یکی از مهم ترین دلایل باز کردن صفحه ی عمومی در اینستاگرام

( mehraveee) درخواست های مکرر شما بود.

اما، قرار نیست مثل قبل زیاد وقتم رو بهش اختصاص بدم،

ممنونم که درک می کنید.

ممنونم بابت محبتی که در مبارزه با حاشیه ها دارید 

پشتم بهتون گرمه.

عکس ها و متن هایی که در تلگرام به اشتراک می گذارم اغلب با اینستاگرام  متفاوتند.

چون تلگرام متعلق به شماست.

دوستتون دارم و برام عزیزید.

https://telegram.me/mehravechannel

 

 

7. بهانه های کوچک و بزرگ خوشبختی

 

الف: داشتنِ لوازم التحریر مثل همه ی بچه هایی که می رن مدرسه،

کمی دیرتر از زمانِ درستش  ولی در  بهترین  و  زیباترین حالت

مثل گلی که روش زنبور نشسته،

سرشار از عشق.

 

ب: پاکت بزرگی که در راه بازگشت از سفر همراهم بود پاره شد،

من مستاصل و ناامید  از فروشنده ی فری شاپ فرودگاه، درخواست کیسه ی پلاستیکی کردم.

فکر نمی کردم خواسته ام رو اجابت کنه چون ازش چیزی نخریده بودم ولی فروشنده ی خوش اخلاقِ غیر ایرانی، بزرگ ترین پلاستیک رو به من داد و بهم کمک کرد تا بسته ی پاره شده رو داخلش جا بدم.

چون  ایرانی نبود  طبیعتا  من رو  نمی شناخت و کمکش فقط به دلیلِ مهربونیش بود.  

 دیدنِ محبتِ بی دلیل و بی منفعت طلبیِ  آدم ها،  من رو سرشار از شعف می کنه.

 

ج: خاکشیر

 

د: بعد از دو ماه  وبلاگ به روز شد،  با اینکه کل پنجشنبه ی من رو  ازم گرفت ولی پست پُر و پیمونی شدااااااااا !

باشد که مقبول افتد...