لبخندهای احمقانه ی یک زن

تکه پاره های عاشقانه ی رویا. قسمت اول بازنویسی
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ آذر ۱۳٩٥
 

 

 

 

                           در سرما

                           در باد

                           قدری هیزم را که برای ما مانده بود

                           روشن کردیم.

 

                                                                       احمدرضا احمدی

 

 

 

 

تکه پاره های عاشقانه ی رویا:

بازنویسی قسمت اول 

 "یار"

 

 

 

پنج دقیقه دیر می رسد.

من، توی رستوران سر میز نشسته ام.

با لبخند روبرویم می نشیند و  سلام می کند.

می گویم:

"ببخشید که باعث شدم قرارتون رو کنسل کنین."

 

می گوید:

"مهم نبود،  به دوستام که گفتم امشب با  خانومِ یار  قرار دارم  خوشحال شدن و خودشون برنامه رو کنسل کردن."

 

دلم غنج  می رود.

با شیطنت می گویم:

" پس با این حساب فکر می کنم  یارِ  شما بودن، مسئولیت سنگینیه؟"

 

نیم نگاهی به من می اندازد،

بعد چشمانش را به میز می دوزد

و با لبخندی  که  

دلم را   از لحظه ی اولِ دیدار   لرزانده    می گوید:

"برای مسئولیت های سنگین فکر نمی کنم بهتر از شما  وجود داشته باشه."

 

ذوق می کنم:

" آره، من دخترِ کارای سختم، هر چی سخت تر بهتر."

 

می خندد:

"حالا اونقدرها هم سخت نیست."

 

می خندم:

"خدا رو شکر، داشتم کم کم دنبال راه فرار می گشتم."

 

سکوت می شود.

دلم می خواهد مثل همه بلد باشم سر حرف را باز کنم و از شر این سکوت لعنتی خلاص شوم.

با لبه ی روسری ام بازی می کنم، مسخره ترین کار جهان.

می گوید:

" خب،  خانومِ یار  یه کم تعریف کنین."

 

خانومِ یار!

کیف می کنم. احساس می کنم گونه هایم سرخ شده اند.

می ترسم ببیند  و  من بیشتر خجالت بکشم.

نگاهش می کنم،

سرش پایین است،  فعلا  حاشیه ی میز را به صورتِ من ترجیح می دهد.

می گویم:

" خانومِ یار لقبِ جذابیه ... "

 

دنبالِ ادامه ی جمله می گردم  ولی چیزی به ذهنم نمی رسد.

فکر می کنم دخترهای دیگر معمولا در اینجور مواقع چطور دلبری می کنند تا فردِ موردِ نظر چشمانش را از میز بردارد و به صورتِ آن ها بدوزد؟

اصلا   چقدر عجیب است که  هنوز مردهایی  وجود دارند  که  به جای  تو 

به میز  خیره می شوند  و  در نگاهِ اول  همه ی وجودت را نمی بلعند.

ناخودآگاه  با  پایش به زمین ضربه های سریع و کوتاه  می زند.

می پرسم:

" حکم بلدی؟"

 

می گوید:

" نه، با ورق میونه ی خوبی ندارم."

 

می گویم:

" حیف شد، من توی حکم  یارِ خیلی خوبی  هستم."

 

با خودم فکر می کنم چقدر دلم می خواهد با  او حکم  بازی کنم،

روبرویش بنشینم  و  یارش باشم.

 

مثلا دستِ هردوی ما بد باشد،

ولی آنقدر خوب و  هوشمندانه بازی کنیم  که بازی را ببریم  و با هم جیغ بزنیم و پنج انگشتمان را به نشانه ی پیروزی به هم بکوبیم و از این که بازی را به سختی بردیم غرق لذت شویم.

 

یا مثلا دست او بد باشد،

مایوس و ناامید برایم سر تکان دهد، آنوقت من حکم های بالایم را رو کنم و کاری کنم که دست را ببریم و بر لبانش لبخند بنشیند.

 

یا مثلا دست من بد باشد،

یک برگ حکم بیشتر نداشته باشم و با  همان یک برگ آنقدر خوب و به جا ببُرّم که  او با چشمانی پر از تحسین مرا بنگرد.

 

حکم عاشقانه ترین بازیِ جهان است.

 

می پرسد:

" ببینم،  فقط تو حکم یار خوبی هستی؟"

 

سرخ می شوم. می خندم، می فهمم.

هزار جوابِ شیطنت آمیز به ذهنم خطور می کند ولی احمقانه ترینشان به زبانم می آید:

"نه، تو بقیه ی کارها هم شاید بد نباشم ولی تو حکم عالی ام، عاشق حکمم، می شه حکم یاد بگیری؟"

 

سرش را بالا می آورد،

کمی سکوت می کند،

با چشمانی که به نگاهِ من دوخته شده   می گوید:

" چرا نمی شه؟ شما جون بخواه خانومِ یار."

 

 

 

پی نوشت:   

 

1. سلام،

اولین پنجشنبه ی آذر ماه رو با آخرین پنجشنبه ی آبان ماه جایگزین کردم.

تاخیرم رو ببخشید، درگیری هایی پیش اومد که نمی تونستم روی وبلاگ تمرکز کنم.

این پُست بازنویسیِ قسمت اولِ تکه پاره های عاشقانه ی رویاست.

 قبل تر بهتون قول داده بودم که خوانش تکه پاره ها رو شروع کنم ولی وقتی همه ی قسمت ها رو پشت سر هم خوندم متوجه ی ایرادهایی شدم که باید قبل از خوانش رفع می شد .

مثلا به شدت با متنِ قسمت اول مشکل داشتم، بیشتر نظریه بود تا قصه.

یا مثلا در قسمت ِ پنجم که برای خودم محبوب ترین تکه پاره ی عاشقانه ست، همه ی قصه رو به زبان محاوره نوشتم که متاسفانه با بقیه ی قسمت ها هم خوانی نداره.

خلاصه در بررسی مجدد دیدم که تکه پاره های عاشقانه ی رویا به ویرایش اساسی نیاز داره و چیزهایی رو  باید  بهش اضافه کنم  که منسجم تر بشه  تا  مخاطب راحت تر بتونه  سرنوشت آدم هایی رو که رویا درگیرشون بوده، دنبال کنه.

فکر می کنم برای این منظور  باید از دو سه نفر از دوستانم هم کمک بگیرم،

در نتیجه  خوانش با کمی تاخیر اتفاق می افته

ولی مطمئنم که نتیجه رضایت بخش تر خواهد بود.

 

 

2. برای شکموها :

با یک کبابی فوق العاده بی نظیر آشنا شدم که قطعا خیلی هاتون می شناسینش

 ولی من تازه کشفش کردم.

کباب شمرون.

دقیقا توی میدون تجریش یک شعبه ی بی نظیر و خوشگل داره، چند شعبه ی دیگه هم داره که من بلد نیستم.

شانسی یکی دو ماه پیش  رفتیم اونجا و بعد معتادش شدیم.

عااااااالیه .

یعنی اونایی که مثل من کوبیده باز هستن اگه یک بار کوبیده ش رو میل کنن متوجه می شن که چی می گم.

به نظرم بهتر از این کوبیده در جهااااااااان نیست.

 

 

3. مثلی از کتابِ کوچه 

احمد شاملو  .  آیدا سرکیسیان

جلد نهم    . حرف   " ت"

1348. صفحه 280 

 

ترکیبات جمله ئی و شبه جمله ئی:  ترکیب

" مفرداتت خوب است، مرده شور ترکیبت را ببرد!"

تعریض به کسی است که نتیجه ئی نادرست را مقدماتی نیکو تمهید کرده باشد.

 

یکی بر آن شد که تنبک زدن را جوازِ شرعی به دست کند. پس طلبه ئی ساده دل را نشان کرد و روزی عبا و قبایی فراهم آورد و با قیافه ئی ظاهر الصلاح با تنبکِ کوچکی که زیرِ عبا پنهان کرده بود نزد او رفت و گفت برای حل مشکلی شرعی مزاحمِ وی شده است و چون مخاطب از مشکلِ او پرسید، گفت:_ می خواستم بدانم که بریدنِ سرِ گوسفند از لحاظِ شرعی مانع دارد یا خیر.

شیخ گفت:_ البته که بلامانع است، مومن، نمی بینی همه ی مسلمین به ذبح و اَکلِ غَنَم اقدام می کنند؟

رند پرسید:_ الحال بفرمایید شرع در بابِ کندنِ پوستِ آن چه حکم می کند.

شیخ گفت:_ آن هم بلامانع است.

پرسید:_ دباغی کردنِ آن چه طور؟

شیخ باز گفت:_ مانعی ندارد. مانعی ندارد.

پرسید:_ اگر پوست را پس از دباغی روی قطعه چوبی یا سفالینه ئی بکشند منعِ شرعی دارد؟

شیخ که از منظورِ او سر در نیاورده بود گفت:_ چرا باید منعِ شرعی داشته باشد؟

رند بناگاه از جای جست تنبک را از زیرِ عبا بیرون آورد و به زدن پرداخت. شیخ که تازه دریافته بود چه فریبی خورده و آن مرد چه گونه توانسته کلمه به کلمه فتوای خلافِ شرع نبودنِ تنبک زنی را از او بستاند به جبران فتوائی که داده بود فریاد زد:_ مومن، مفرداتت خوب بود اما مرده شورِ ترکیبت را ببرد!

 

"متن شاملو عینا از کتاب کوچه نوشته شده است"  

 

 

4. باریدنِ برف در پاییز، عجیب و لذت بخش است.

اینجور وقت ها  چای داغ  و  آش رشته  و  حلیم(هلیم)   می چسبد،

حتی اگر سر کار باشی و هزاران  مشکل و گرفتاری بر سرت آوار شده باشد

حتی اگر  در  خیابان یخ کرده باشی و ناامیدانه به مسیرِ تاکسی هایی که نمی آیند چشم دوخته باشی.  

نداشتن پول، وجودِ  مشکلات  و  درگیری های فکری  برای لذت نبردن از این برف  بهانه های خوبی نیستند.

گاهی لحظه ای  باید همه چیز را رها کرد و در  زیبایی های طبیعت  غرق شد

در کنارِ همه ی سختی ها و مصائب، لذت بردن از هدیه های الهی را از خودمان دریغ نکنیم.

 

 

5. معرفی کتاب

در اینستاگرام آثار بوکفسکی رو بهتون پیشنهاد دادم .

"هالیوود"  و  "عامه پسند"   رو خودم خوندم و بسیار دوست داشتم،

"ساندویچ ژامبون"  رو هم دارم می خونم و تا اینجاش رو دوست داشتم.

چند روز قبل  رفتم کتابفروشیِ نشر ثالث  و  دیدم کتاب " برقص برقص" از موراکامی منتشر شده،

 متاسفانه شناختی روی انتشارات و مترجمش نداشتم.

ولی خریدم.

 هنوز شروع به خوندن نکردم

به هر حال موراکامی جذابه .

 

"برقص برقص"

نوشته  "هاروکی موراکامی"

ترجمه   "سلماز بهگام"

انتشارات ترانه

قیمت 35000 تومان!  586 صفحه

 

 

6. دلم می خواد بیشتر برای کانال وقت بذارم.

همین روزها در کانال،  سه قصه از خاطرات آبادان رو براتون می خونم که مربوط به اسفند ماه سال 92 روزهای فیلمبرداری سریال کیمیاست.

برای خوانش  "قصه های من و مردمِ گرمِ شهرِ گرم"   تصمیم گرفتم کمی از لهجه ی آبادانی دوستانم هم بهره ببرم.

امیدوارم که دوستش داشته باشین.

https://telegram.me/mehravechannel

کانال تلگرام من، برای شناخته شدن و رشد کردن، نیاز به فعالیت بیشترِ خودم و معرفی شدن توسط شما داره.

ممنونم از مهر و محبت همیشگیتون.

ممنونم از کامنت هاتون. ممنونم که می خونید.

دوستتون دارم و برام باعث افتخارید.

 

 یک خواهش هم ازتون دارم،

دوستی هست که نیاز به دعای شما داره برای سلامتیِ عزیزش،

در لحظاتی که با خدای خودتون خلوت می کنین به یادِ عزیزِ دوست من هم باشین و برای سلامتش دعا کنین،

ممنونم.

 

 

7. بهانه های کوچک و بزرگ خوشبختی

الف: نرگس نوبرانه

ب: ساعت مینیون 

ج: پازل شش هزار تکه ای که حدودا ده سال قبل ساخته بودم امروز روی دیوار خونه قرار گرفت، پازلی که تقریبا یک سال تمام براش وقت گذاشتم. عاشقشم.  

د: کندن موکت اتاق.