لبخندهای احمقانه ی یک زن

موکت
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٥
 

 

 

 

                 دلی که در دو جهان جز تو هیچ یارش نیست

                 گرش تو یار نباشی جهان به کارش نیست

 

                 چنان ز لذتِ دریا پُر است کشتیِ ما

                که بیمِ ورطه و اندیشه ی کنارش نیست

 

                                                                      "ه . ا . سایه"

                  

 

 

 

                                                           

همیشه

از بچگی، 

دوست داشتم   کف اتاق خوابم  موکت  باشه.

احساس می کردم  اینجوری  اتاق تمیزتره، وسایلم تمیز می مونه و پام کثیف نمی شه.

یعنی حتی  وقتی کف خونه  پارکت، سرامیک  یا سنگ  هم بود باز  دلم می خواست کف اتاق خواب   موکت باشه.

 فقط اتاق خواب، کاری به جاهای دیگه ی خونه نداشتم.

هیچکس مثل من عاشق موکت نبود، تقریبا همه ازش فراری بودن.

 

 خیلی سال پیش،  یک بار  که بابا  رفته بود سفر،  شیطنت کردم.

همه ی شهامتم رو جمع کردم و  اتاقش رو به سلیقه ی خودم  تغییر دادم.

 از روز اولی   که به اون خونه اسباب کشی کرده بودیم،  هرقدر  من گیر داده بودم که بذار همه ی  اتاقا رو موکت کنیم زیر بار نرفته بود  و  می گفت زشت می شه،

راست می گفت، زشت می شد  ولی من دوست داشتم.

فقط زورم رسیده بود  اتاق خودم و خواهرم رو موکت کنم.

تا مدت ها  موکت نبودنِ اتاقِ  بابا   اذیتم می کرد.

به خصوص اینکه،  هر بار  پدر جان  سر کار جدید می رفت، 

لباس هاش رو  برای فیلم می برد و  وقتی کار تموم می شد دیگه فرصت نمی کرد  اونا رو برگردونه سرجاشون  و   همه رو می ذاشت وسط اتاقش، اتاقی که موکت نبود و فقط یک گبه داشت که به شدت پرز می داد.

به دلیل مشغله ی کاریِ پدر جان، روز به روز  به حجمِ این لباس های وسط اتاق افزوده  می شد.

متن ها و بقیه ی وسایلش گوشه و کنار اتاق  تبدیل به ستون می شدند و بالا می رفتند.

کسی هم   جرات نمی کرد به اتاقش دست بزنه و  وسایل رو مرتب کنه،   چون بابا  در اون شلوغی،  نظم عجیبی داشت که منطقش رو فقط خودش می فهمید!

یعنی وقتی ازش چیزی می خواستی ،

حتی چیزهای کوچک و پیش پا افتاده مثل قبض تلفنِ سه ماه پیش،

از زیر یک کوه  فیلمنامه و کتاب و کاغذ و لباس و وسایل متفرقه،

در عرض چند ثانیه  پیداش می کرد و   می آورد.

یا مثلا وقتی  کتابِ  "چگونه فولاد آبدیده شد"   رو احتیاج داشت،

به سرعت  از بین هزاران جلد کتابش _که ما نمی فهمیدیم  بر چه اساسی چیده شده_،  پیداش می کرد.

یا مثلا  می دونست اون  بلوز آبیه که راه راه سفید داره  کدوم گوشه ی اتاقش زیر کدوم لباسا  مدفون شده.

  

من همیشه  فکر می کردم بابا  دلش می خواد  اتاقش مرتب  باشه اما فرصتش رو نداره،

در نتیجه

اون سال، وقتی رفت سفر، 

تصمیم گرفتم همه ی وسایل  اتاقشو  بریزم بیرون،

اونجا  رو موکت کنم  و بعد به وسایلش سر و سامون بدم!

ریسک بزرگی بود،

ولی تصمیمم رو گرفته بودم  و  شروع کردم.

یک روزِ کامل طول کشید تا  همه چیز  رو  از اتاقش بریزم بیرون و  لباس های کهنه  و  آشغال ها  و  وسایل   به درد نخور رو جدا کنم.

 

در و دیوار و کف اتاق  خیلی وقت بود که  نظافت نشده بود، گبه ی عزیز هم که در دادنِ پُرز سنگ تموم گذاشته بود،

برای نظافت در و دیوار و شیشه ی پنجره و کف،  کمک آوردم و با خودم فکر کردم  حتما دیگه پدر جان  از پرز و اینهمه گرد و خاک  به ستوه اومده  و به حرفِ من رسیده  که موکت چقدر عالیه.  

با پولِ خودم، براش یک موکت خیلی شیک خریدم  و  اتاقش رو موکت کردم.

جرات نکردم به پول خونه دست بزنم، فکر کردم اگه موکت حالت هدیه داشته باشه احتمالِ پذیرفته شدنش بیشتره.

بابا وقتی می رفت سفر  مقداری  پول بابتِ مخارجِ خونه  پیش من می گذاشت،  

من  امانت دار خوبی بودم ،

لیستِ ریز مخارج رو با فاکتور سوپر و میوه فروشی بهش تحویل می دادم.

اون هم وقتی برمی گشت  همه رو  دقیق بررسی  می کرد  و  باعث می شد  چند ساعت با هم بخندیم.

با این کارها سعی می کرد  به ما یاد بده قدر پول رو بدونیم  و درست خرج کنیم .

حتی گاهی   از درآمد من  _که اون موقع شاگرد پیانو داشتم_  می پرسید، آمار پس اندازم رو می گرفت و سر خرج های بی دلیل   بهم انتقاد می کرد.

مثلا  اگه لباسی می خریدم و می انداختمش یک گوشه،  می گفت:" این لباس رو با پول همون کلاسایی خریدی که با تاکسی می ری و وقتی برمیگردی یخ کردی دیگه؟"

من اول بهش غر می زدم   ولی  بعد عذاب وجدان می گرفتم،  لباسم رو بر می داشتم،  با احترام به چوب لباسی آویزونش می کردم و می گذاشتمش تو کمد.

یا اگه آخرِ ماه پول کم می آوردم  و  ازش درخواست قرض می کردم به جای اینکه  بهم پول قرض بده  برام کار تولید می کرد و  بهم دستمزد می داد.

مثلا کتاب هایی رو که می خواست چاپ کنه می داد  براش نمونه خوانی کنم و غلط های تایپیش رو بگیرم.

یا قرار می شد به مدت یک ماه  ماشینش رو تمیز کنم.

یا می گفت  کتابای کتابخونه رو بر اساس قطع های وزیری و رقعی و جلد های بزرگ مرتب کنم و  نویسنده های ایرانی و خارجی رو جداسازی کنم و هر قفسه رو به یک موضوع اختصاص بدم.

یا اون موقع ها که تازه گواهینامه گرفته بودم و عشق شدید رانندگی داشتم و بدونِ دلیل موجه بهم ماشین نمی دادند، گاهی سرویسِ مدرسه ی خواهرم  می شدم.

هم کِیف داشت،  هم کسبِ درآمد بود.

یاد می گرفتم یا برای  پول بیشتر  زحمت بکشم، یا با همون چیزی که دارم سر کنم.

خلاصه...

بعد از سه روز تلاشِ بی وقفه ی خودم و کمک  دوستان، اتاق بابا شبیه یک  اتاقِ رویایی شد.

برای لباس ها یک عالمه چوب لباسی خریدیم و همه رو مرتب و منظم بر اساس رنگ به کمدش آویزون کردیم،

توی اتاقش قفسه گذاشتیم  و  همه ی وسایلش رو دسته بندی کردیم و براش مرتب چیدیم،

لامپهای سوخته رو عوض کردیم و لوستر براش نصب کردیم،

پرده و شیشه و در و دیوار رو هم برق انداختیم.

وقتی از سفر برگشت نسبتا خوشحال شد و گفت اتاقش خیلی خوشگل شده و شگفت زده شده بود که من چه جوری این کار رو کردم!

ولی حسابی هم غر زد که حالا من نمی دونم هر چیزی که می خوام کجاست و

تا مدتها    اگه چیزی رو پیدا نمی کرد   من رو مقصر می دونست  و  باهام کل کل می کرد و  دور خونه   دنبال من که با پررویی می خندیدم می دوید.

ریسک خوبی بود.

شادی و خوشحالی  برامون به همراه داشت.

بیشترین چیزی که   نگران بودم بابتش  دعوام کنه موکت کردن اتاقش بود که

خدا رو شکر اصلا بهش  گیر نداد!

اول فکر کردم  سلیقه اش عوض شده و  از موکت خوشش اومده ولی بعدا فهمیدم که نه، فقط نمی خواسته دل من بشکنه،  چون وقتی  خونه  رو عوض کرد،  توی اتاق جدیدش   باز  دوباره   یک گبه ی خوشگل   پهن کرد  و هیچ  علاقه ای به موکت نشون نداد.

 

همه ی اینا رو گفتم که متوجه بشید حضور موکت در اتاق خواب  برای من چقدر مهم بوده.

شایدم همه ی اینا رو گفتم چون دلم برای خاطره نگاری تنگ شده و مدتهاست به دلیل مشغله ی کاری پدرجان ندیدمش و این روزها به شدت به یادشم.

بگذریم.

از اون زمان سال ها می گذره

چهار پنج سالی بود که اتاق خواب خودم یک موکت کرم داشت که دیگه  خیلی چرک مرد شده بود،

از زمستون پارسال تصمیم گرفته بودم موکت رو عوض کنم و یک موکت قهوه ای تیره بخرم که هم نظافتش راحت تره، هم شیک تره و هم به وسایلم بیشتر میاد،

ولی هی نشد،

سفر  و کارهای مختلف پیش اومد و این موکت روز به روز  کثیف تر شد،

من هم به خیالِ اینکه می خوام به زودی عوضش کنم دیگه  نمی شُستمش.

روی شوفاژ  قبلا شمع گذاشته بودم که اونم  آب شد  و ریخت  روی موکت.

خلاصه موکت اتاقم   واقعا زشت و دور انداختنی شده بود.

 

تا اینکه بالاخره چند روز پیش، که روزِ نظافت منزل بود و کمک داشتم،  تصمیم گرفتم  از شر موکت کرمِ چرک مرد شده، خلاص بشم.

شروع به کندن موکت کردم،

از پسِ میز توالت و کتابخونه ها براومدم تا رسیدم به تخت.

بلند کردن تخت واقعا نشدنی بود.

دیده بودم اونایی که میان موکت می چسبونن با کاتر اضافه هاش رو می بُرن،

تصمیم گرفتم دور موکتی رو که رفته بود زیر تخت  با کاتر ببُرم ، چون  تختم پایه نداره و روی زمینه. در نتیجه وقتی دورش رو بریدم موکت کامل کنده شد و بقیه ش هم زیر تخت موند بدون اینکه اصلا دیده بشه.

و تازه سنگ های قشنگ اتاق معلوم شد.

 بعد از نظافتِ کف، یکی از گبه های قهوه ای  پذیرایی رو که به نظرم برای اونجا زیادی بود به اتاقم آوردم و  همه چیز عالی شد.

در پستِ ماه قبل وبلاگ،

کندن موکت،   بهانه ی کوچک خوشبختی من شد  چون  بعد از کندنش  هربار که وارد اتاقم شدم ناخودآگاه لبخند زدم و از تمیزی کف اتاق لذت بردم.

بهانه ی کوچک خوشبختی شد  چون بعد از مدتها  بالاخره انجامش دادم.

بهانه ی کوچک خوشبختی  شد  چون یک عادت رو ترک کردم و تونستم سلیقه ام رو با شرایطم وفق بدم.

 

بهانه های کوچک خوشبختی قراره اتفاق هایی باشن که فارغ از ثروت، قدرت، شهرت به لبِ ما لبخند می نشونن.

اتفاق هایی که نیاز به پولِ آنچنانی ندارند و خوشحالمون می کنن و می تونن برای همه پیش بیان.

 

کندنِ موکت اتاق برای من بهانه ی کوچک خوشبختیه

چون از وقتی کندمش  خوشحال ترم.  

 

 

 

 

پی نوشت:

 

 

1. سلام

میلاد حضرت محمد(ص) و امام جعفر صادق(ع)  مبارک.

دو هفته ست پُست آماده ست،

فقط باید ادیت می شد که تا پنجشنبه تنبلی کردم.

 همین.

امروزم  که تعطیله، در نتیجه پنجشنبه و جمعه و شنبه خیلی فرقی ندارن.  نیشخند

 

 

2. و  اما کامنت ها...

 

برام خیلی ارزشمند بود که بعضی از شما ،

به قسمتِ اولِ قبلیِ  تکه پاره های عاشقانه ی رویا رجوع کردید و مجدد خوندینش.

فکر نمی کردم کسی حال و حوصله ش رو داشته باشه.

ممنونم از باحالی تون.

 

مدت ها بود که بند 3 پی نوشت ها قانون داشت و به مثلی از کتاب کوچه اختصاص داده شده بود مگر در موارد خاص.

ولی در چند پست آخر صرفا به دلیل تنبلی رهاش کرده بودم  و فکر میکردم برای شما  مهم نیست!

وقتی توی کامنت ها خوندم که دوستش داشتید، براتون مهم بوده و دلتون براش تنگ شده  خیلی کیف کردم  و همین باعث شد  تا  دوباره بند 3 به  کتاب کوچه اختصاص پیدا کنه.

این وبلاگ کوچک 

صرفا یک گوشه ی دنجه،

 برای من،

و برای شمایی که هشت ساله همراه من هستید، 

شمایی که هر از گاهی از بین نظرات مختلف، بویِ آشناتون رو حس می کنم و مشامم پر از صمیمیت و مهرتون می شه.

گاهی از بین همه ی حرف ها،  نظر تعدادی از شما به من می گه که وبلاگ داره توسط آدمِ درست خونده می شه و تاثیر درست می گذاره.

و این نظرات  حال من رو خوب می کنه  و  انرژیم  برای ادامه دادن مضاعف می شه.

 

در ارتباط با معرفی کتابِ بیشتر، به نظرم در همین حد کافیه

 من  همه ی کتاب های جهان رو نخوندم

گه گاهی اگر چیز خوبی بخونم معرفی می کنم.

 سوالاتتون درباره ی کتاب رو می تونید از فروشندگان شهر کتاب، نشر چشمه یا نشر ثالث بپرسید.

چون تخصصشون اینه که شما رو راهنمایی کنن تا کتاب مناسب رو پیدا کنید.

 خودم هروقت به نشر چشمه ی پاساژ کورش( نبش ستاری شمال) می رم، با کمک و راهنمایی فروشندگانش کتاب  می خرم.

من  به نوبه ی خودم اگر چیز خوبی ببینم، بخونم، گوش کنم و ... اینجا معرفی می کنم

چه موسیقی باشه، چه کتاب، چه خوردنی، چه فیلم، چه تاتر، چه میوه فروشی و ...

و قطعا  از  از علاقمندی های خودم می نویسم، سلیقه ی شخصی،  همین.

 

 

3. مثلی از کتابِ کوچه 

احمد شاملو  .  آیدا سرکیسیان

جلد یازدهم    . حرف   "ج"

120. صفحه 33

 

تعبیرات مصدری: جا

رفتن یک جای گرمی که سگ نگیرد!

مدخل به صورت امری یا پیشنهادی به کار می رود: " برو یه جای گرمی که سگ نگیرتت!" "به حاجی بگو این قدر هارت و پورت نکنه، بیاد بره یه جای گرمی که سگ نگیرتش!"

اشاره ی "آن جای گرم" به نشیمنگاهِ گوینده است و مدخل در تخطئه ی شنونده یا شخصِ موردِ نظر به کار می رود.

 

 

4. معرفی کتاب

  "ساندویچ ژامبون"

نوشته ی "چارلز بوکوفسکی"

ترجمه ی  "علی امیر ریاحی"

انتشارات نگاه

قیمت 28000 تومان

400 صفحه

"ساندویچ ژامبون"  رو دوست داشتم، حقیقت اینه که خیلی دوست داشتم.

ترجمه ی جالبی هم داشت.

می چسبه.

 

از متن کتاب:

" او مرا به مدرسه ی پولدارها فرستاده بود تا وقتی من دارم بچه پولدارهایی را می بینم که از توی ماشین های کوپه ی کرم رنگ عربده می کشند و دخترانی با لباس های براق را سوار می کنند، از طریق قوانین حاکم بر آنجا منشم عوض شود و مثلا آدم بشوم. در عوض من یاد گرفتم فقیرها اغلب فقیر می مانند. بچه ی پولدار وقتی بوی گندِ فقر به دماغش می خورد، یاد می گیرد کمی با آن خودش را سرگرم کند. آن ها باید می خندیدند، در غیر این صورت خیلی وحشتناک می بود. آن ها، این را در طول قرن ها یاد می گرفتند. من هرگز آن دخترها را به خاطر این که سوار کوپه ی کرم رنگ آن پسرهای خندان می شدند نمی بخشم. البته که نمی توانستند جلوی خودشان را بگیرند، اما آدم همیشه فکر می کند شاید... اما نه، هیچ شایدی در کار نبود. ثروت یعنی پیروزی و پیروزی تنها واقعیتِ موجود بود.

یک زن با انتخاب یک ظرف شور چه چیزی در زندگی به دست می آورد؟

در طول دبیرستان، تلاش کردم به این فکر نکنم که در نهایت چه بر سرم خواهد آمد. بهتر بود فکر کردن را به تعویق بیندازم..."

 

 

5. ماجرای کانال تلگرام عجیب شده!

نمی دونم چرا هیچ کدوم از برنامه ها اونجوری که دلم می خواد پیش نمی ره.

البته منم این روزها درگیر تمرین و کار بودم،

 امیدوارم زمستانِ کانال پُربارتر باشه.

 واقعا برام مهمه و تلاشم رو می کنم.

 

https://telegram.me/mehravechannel

 

 

6.  شب یلدا بهتون خوش بگذره

 

 

7. بهانه های کوچک و بزرگ خوشبختی

 

نرگس  و  پاییز  و  برف  و  ساز  و  موسیقی ... خدا رو شکر.