لبخندهای احمقانه ی یک زن

وقتی نمی فهمی
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸٩
 

چند سالِ پیش یک انسانی در زندگیِ من بود که اشتباهاً خیلی قبولش داشتم ...این آدمِ مهم  ,  نقش بسیار موثری در کیفیتِ زندگیِ فرهنگیِ من داشت ... نظرش هم برای من خیلی مهم بود ...


یک روز , در طیِ گپ و  گفتهای همیشگیمون , صحبت به نوشته هایِ فاکنر کشیده شد ... ( از اون جایی که من همیشه به جایِ اینکه اول  شاهکارِ هر نویسنده رو بخونم , می رم سراغِ بقیه ی آثارش ) ... وقتی اون آدمِ مهم ازم پرسید : "خشم وهیاهو"  رو خوندی؟   خیسِ عرق شدم و با نهایتِ شرمندگی گفتم  :  " نه "  ...  !  احتمالاً اون لحظه تو دلش دو تا فحش داده و پیشِ خودش گفته : " وقتی  خشم وهیاهو رو نخوندی , غلط می کنی درباره ی فاکنر نظر میدی دختره ی احمق " ... خدا رو شکر که روش نمی شد به من اینا رو بگه ...

به هر حال نتیجه ی بحثِ اون شبِ ما این بود که من ثانیه شماری می کردم برم خونه و  هر چه سریعتر خشم و هیاهو رو بزنم بر بدن ...

...                ...                  ...                 ...                ...              ...

واااااااای ... 50 صفحه خونده بودم و ... همچون خری در گل مانده ...

نمی شد ... نمی فهمیدم ... اعصابم هم به شدت خورد شده بود ... "تسخیر ناپذیر " یا " شاخه گلی برای امیلی "  اصلا اینجوری نبودن ...

گیجِ گیج شده بودم ... همه چیزِ مبهم بود ... تلاش می کردم یک چیزی درک کنم ولی چیزی برای درک وجود نداشت ... احساسِ خنگیِ شدید می کردم .

وقتی به صفحه ی 70 رسیدم دیگه نتونستم تحمل کنم ... کتاب رو پرت کردم روی تخت و شروع کردم به فحش دادن ... رفتم دنبالِ چای خوردن و ساز زدن ... ولی غلبه نکردن بر "خشم و هیاهو "   مثل خوره , افتاده بود به جونِ روح و روانم ...

کتاب رو برداشتم و رفتم سراغِ پایانش !!! ... در کمالِ خوش شانسی و ناباوری دیدم که چند نقد از خشم و هیاهو در انتهای کتاب آمده ... یکیش هم از  "سارتر"  بود  , ... من تا اون موقع با داشتنِ پیش زمینه از کتاب یا فیلم مخالف بودم  , دلم می خواست برخوردم با اثرِ هنری , بی واسطه و بدونِ پیش قضاوت باشه  اما ...

 

وقتی هیچی از یک اثر نمی فهمی چه کاری باید انجام بدی ؟؟؟

 

بله ... نقدها رو خوندم ...

...

آخیییییییییییییییییش ... راحت شدم ... تکلیفم روشن شد ( کسانی که هنوز خشم وهیاهو رو نخوندن و می خوان بی واسطه باهاش برخورد کنن , می تونن از اینجا تا پایانِ جملاتِ سبز رنگ رو نخونن )  در نقدِ سارتر همون اول , بخشی از قصه به صورتِ خطی تعریف می شه . بعد هم دلیلِ آشفتگیِ قصه بیان میشه . فصل اول از زبانِ یک عقب مانده ی ذهنی یا به قولِ سارتر  "یک ابله که ساعت و زمان برایش مفهومی ندارد " تعریف میشه ... . خب پس معلوم شد  که چرا من گیج  شدم  ... در فصلِ اول , گاهی جواب یک جمله , با جمله ای داده می شد که در 20 سالِ بعد گفته شده ... (من هم که عجول , می خواستم همون موقع و در همون صفحه کشف کنم که چه ربطی داشت )... . برای تعریفِ کلی از نوعِ نگارش , سارتر از واژه ی  غرابتِ صناعت (یا غریب بودنِ شیوه ی پرداخت)  استفاده می کنه  و شکستگیِ زمان رو , فلسفه ی تفکرِ نویسنده می دونه . 

خلاصه که  مواجهه با به هم ریختگیِ زمان و روایت شدنِ قصه از دیدگاهِ چند شخصیت به اون شکلِ عجیب ,  اتفاقی بود که من تا زمانِ خوندنِ خشم و هیاهو باهاش روبرو نشده بودم .

بعد از خوندنِ نقدهایِ انتهای کتاب , دوباره از اول شروع به خواندنِ اثر کردم ... و این بار با لذت ... چون فهم و شعورِ سارتر  در من هم متجلی شده بود !!!!!

الان خوندنِ کتابهای    "سورِ بُز"    یا       " گفتگو در کاتدرال "     خیلی بیشتر از  "خشم وهیاهو"   به فسفرِ مغزِ  من احتیاج دارن   ولی   اصلا به اون بیچارگی نمی افتم  . خیلی هم برام جذابه  . مثلِ یک پازل , یا یک معمای شیرین   ...   دیگه به راحتی این جور آثار رو می فهمم و بهشون عشق می ورزم  .

 حالا مسئله اینه که  آیا خوندن نقد و برداشتِ  دیگران  ,  قبل یا بعد از رویاروییِ  با آثارِ مدرن , مفهومی و گاهی پیچیده  کارِ درستیه یا نه ؟؟؟

مثلا فیلمهای لینچ  ...  آیا بهتره قبل یا بعد از دیدنِ  lost highway    یا   Mulholland Drive    نقدهایِ نوشته  شده رو بخونیم و جوابِ سوالهامون رو بگیریم  ؟...  یا  نه ... فیلم رو همونجوری که هست بپذیریم و خیلی به دنبالِ پاسخ نباشیم ؟ ... یعنی اصولا این جور فیلمها و کتابها رو باید فهمید ؟... یا باید پذیرفت و لذت برد ...؟

البته همه ی این درگیریها مربوط به آدمهایی مثلِ من میشه که فهم و شعورشون در حدِ فهمِ این جور کارا نیست و به کمک احتیاج دارن ... اونایی که می فهمن , خوش به حالشون ... اینهمه خود درگیری ندارن !