لبخندهای احمقانه ی یک زن

پارازیت 11
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ فروردین ۱۳۸٩
 

با عرضِ پوزش از دوستانی که پارازیت ها را دوست ندارند

...

دیر است ... زودتر از اینها باید قلم به دست می گرفتم و وقایع را از دلم به بیرون پرتاب می کردم .


دو سال پیش بود که در تابستان ... نزدیکِ همین روزها ... نوشتم :


"   و یک نفر  که شاید    نمی دانم چرا    نفهمیدم     اجازه دادم که احساسش را به نسیمِ جاری بسپارد و در من رها شود    و دستانش , شانه هایم را در بر گیرند    و کلامش , زهرِ نخواستن هایِ تو را ,  آرام آرام  , از خونم برهاند ...   "


و امروز یک ماه است    که این " یک نفر "     این یک نفرِ ساده ی کوچک  ,


همه را رها کرده   و به آسمان رفته است

 

امروز    یک ماه است ... دستانی که یک بار شانه هایم را در بر گرفتند  , دیگر هرگز هیچ شانه ای را لمس نخواهند کرد


و  من


شاید


نیم روزی را برای ِ درکِ غمِ این سوگ , نیاز مند بودم .


نیازمندِ زمان


تا اشکهایم باورم را فریاد کنند و قلبم هجرتِ آن  "یک نفر " را به ماتم بنشیند .


...


شاید امروز    _ اگر  آن "یک نفر"  بود  _      هرگز به واژه ی دلتنگی حتی فکر هم نمی کردم


اما ...


مرگ   چیزِ عجیبیست 


همه ی نباید ها و چهارچوبها را به هم می ریزد


انسان را مهربانترین می کند


و همه ی آنچه ممنوع بود  ,  به یکباره موجه ترین میشود


...


دروغ نمی گویم


دلم برایش تنگ شده است ...


                                                                                  شهریور 1386