لبخندهای احمقانه ی یک زن

قسمت
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

این روزها اندر کفِ اتفاقی هستم که به ناگه در زندگیم افتاد ... یک اتفاقِ کاری که با سرعتِ نور به من هجوم آورد ...

...

فعلا گیجم ... گیجِ گیج


دیشب , مردِ نازنینی که براش کار می کنم , در جوابِ ترسِ من  گفت :  " من بوداییستم , فکر می کنم همیشه همه چیز از قبل معلومه و انجام شده ... اعتقاد دارم که حتما این کار قرار بوده به این صورت انجام بشه ... قبلا این طوری انجام شده ... در جهان همه چیز قبلا رخ داده و ساخته شده ... من به این معتقدم که حتما قسمتت این بوده ... حالا نتیجه چه خوب بشه , چه بد ... . "


شاید ... نمی دونم ... من هنوز کشف نکردم که به قسمت اعتقاد دارم یا نه , ولی این اتفاق  , خیلی عجیب بود .


حالا فقط امیدوارم همه چیز خوب باشه و خوب پیش بره ... و من بتونم درست و عمیق از پسش بر بیام .

...

روزهای اولی که می خوای خودتو ثابت کنی خیلی سخته ... همش می ترسی ... اعتماد به نفس نداری , دنبالِ خودت می گردی , گیجی , نگرانی , می خوای خوب باشی , کامل باشی , درست باشی ... دلت می خواد رضایتشون رو ببینی , حس کنی , بفهمی ...


سخته ولی شیرینه ... من همه ی تلاشم رو می کنم قول می دم .


شاید واقعاقسمتِ من بوده !

 

...


راستی یک سوال ... ناراحت


به نظرِ شما 7 کیلو اضافه وزن هم جزء قسمتِ آدمه یا به بخشِ قسمت مربوط نمیشه ؟؟؟

احتمالا بیشتر مربوط به بخشِ پرخوری و تنبلیه گریهافسوس


هر روز یک ساعت و نیم راه میرم ...


...


خداوندا

             در عرضِ 4 ماه  7 کیلو بر ما نازل کردی ... عاجزانه تقاضامندم هرچه سریعتر این بنده ی حقیر را در امرِ از بین بردنِ این 7 کیلویِ مقدس یاری بفرماااااااااااااااااااا

 

                                                                         آمین