لبخندهای احمقانه ی یک زن

پارازیت 12
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ٥:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

و اینگونه است که انسان گاهی از اندیشیدن باز می ماند


به خود می نگرد


چشمانش در آینه می خندند   و   دستانش  اشکهایش را پاک می کنند .


زندگی ادامه دارد


با وجودِ همه ی حماقتها


خواستنها  و شدنها  و از دست دادن ها ...


و زندگی ادامه دارد


...


 تو هدیه ی لبخند را از من دریغ می کنی


 و من سر سختانه      نیازم را       به خندیدن        فراموش می کنم


و  تو را      اینگونه سرد    اینگونه دور   به سینه می فشارم  و تنفسِ مسمومت را نظاره گر می شوم


و صورتم را لبخندی مصنوعی پر می کند


...


همه چیز از توانِ  من خارج است


بهتر آنکه هیچ نفهمم


و فقط بنگرم که تو نیستی


تو نیستی و هنوز  جایِ خالیت در بسترم گرم است ...


و باور کن


باور کن که جایِ خالیت ...

 

...


بگذریم


به اضمحلال می اندیشم


به سقوط    به رهایی      به زندگی


 به همه ی لبخندهایی که می توانم برایشان پاسخی باشم         اگر بخواهم         اگر یادِ تو بگذارد !


دیگر مهم نیست


یادِ تو بهانه است


 من   عاشقِ عاشق شدنم       و  این صورتکهای دروغین  ,  حجمی برای حملِ عشق ندارند


و من سرگردانم


و حیران در تو     که  با   آنهمه حجمِ عشق , اکنون چه می کنی ؟


...


شب است    و      سکوت    و     نوازشِ سردِ باد 


من   خسته ام


دیگر حتی نمی دانم چرا می نویسم

 

مهربانم


مهربانی همه ی رگهایم را پر کرده است


مهربانیم را در تو زیستم       و    هنوز تمام نشده است ...


دیگر گذشته است   ...  تو    گذشته ای

 

و من کم کم این را باور می کنم


و   زندگی  می کنم ...


خواستم که بگذری     خواستم که نباشی        پس دیگر ...

 

تو   گذشته ای


و من   هر  از  گاهی         مردی را به یاد می آورم      که    از او گذشتم


و من     دیگر     هرگز            به هیچ مردی      آنقدر عشق...            


نه , نمی دانم ...


سردم       سیاهم           تلخم


شاید   روزی     من هم    انسانی را       قربانیِ تلخیهایِ  امروزم  کنم ... شاید ... نمی دانم !!!